یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ


دوستایی که در مورد کار و زندگی تو آلمان سوال دارید، لطفا سوالتونو به صورت کامنت عمومی تو همین پست و یا به صورت ایمیل (mamooli_persianblog@yahoo.com) بپرسید.

دقت کنید که:

1- کامنت های خصوصی امکان جواب دهی ندارن.

2- استفاده از گزینه ی "تماس با من" هم امکان جواب دهی نداره.

3- سوالاتونو ترجیحا شماره بزنین.

4- دقیق بپرسید (نپرسین آلمان خوبه یا نه، من بیام یا نه و ... .)

5- سوالات شخصی راجع به من هم نپرسید.


--

به لطف یکی از دوستان، یه فایلی از سوال و جواب هایی که شده تو وبلاگ قبلی به صورت فایل ورد موجوده که من همین جا براتون میذارمش. البته اگه سوال ها خیلی قدیمی بود، دوباره بپرسین. ممکنه اون زمان اطلاعات من ناقص بوده باشه.

برچسب‌ها: از من بپرسید
[ شنبه 3 تیر 1396 ] [ 00:21 ] [ دختر معمولی ]


من نمی دونم این آدمایی که میگن ما به هیچ کارمون نمی رسیم دقیقا چیکار می کنن. دیروز که اومدیم خونه، اول برای پسرمون غذا گرم کردم (البته غذا با تعریف پسرمون که شامل نخودفرهنگی بود و ذرت!) و بهش دادم. بعدش شیر خورد. بعد ماست میوه ای خورد. بعد اون بازی کرد، من خونه رو طی (تی) کشیدم. بعد من به دوستم زنگ زدم و پسرمون جلوی من نشسته بود و کتاباشو می خوند و بازی می کرد. بعد رفتیم با هم بازی کردیم به مدت نیم ساعت، چهل دقیقه اینا، بدون هیچ وقفه ای مثل اینکه بخوام به گوشیم سر بزنم یا کار دیگه ای بکنم. اون مدتو فقط باهاش بازی کردم. بعدش خودش اومد دوباره سمت یخچال و خوردنی و یه کمی شیر هم خورد. خسته شده بود از بس بازی کرده بود. بعدش باز یه کمی بازی کردیم. بعد رفتیم تو اتاقش. مثل همیشه اول اتاقشو مرتب کرد، بعد اومد شیر گرفت و خوابید، من ورزش کردم، کتاب خوندم (الان تو خسرو و شیرینم)، یه کمی سوال های امتحان رانندگی رو تمرین کردم. زبون اشاره تمرین کردم. همه ی اینا تازه شده بود ساعت ۱۱ ۱۱.۵. ولی خب دیگه کم کم باید می خوابیدم، رفتم دو تا تخم مرغ نیمرو کردم، خوردم و خوابیدم .

خیلی دوست دارم بدونم برنامه ی اونایی که خیلی کار دارن و به کاراشون نمی رسن چیه دقیقا. چرا نمی رسن؟ 

--

البته منم بعضی وقتا نمی رسم ها، اما خب خیلی وقتا هم  روزا به همین قشنگیه .

--

کفش های اسکیتمو سفارش دادیم. احتمالا یکیش فردا می رسه ولی چون به اسم همسره باید خودش بیاد بره بگیره. من نمی تونم. آخه چون خونه نیستیم، همسر تو سایت تعیین کرده که بدن به یکی از شعبه های پست. برای گرفتن بسته از پست هم آدم باید کارت شناسایی نشون بده. واسه همین باید همسر خودش بیاد شنبه بگیره.

--

کفشمو دو تا سایز سفارش دادیم. حالا باید بیاد ببینم کدوم اندازمه. همسر می گفت خب باید حضوری بری که پات کنی و سریع بتونی انتخاب کنی. ولی گفتم نمیام حضوری. آخه هنوز که بلد نیستم اسکیت کنم. نمی تونم حتی کفشه رو پام کنم پاشم وایستم . بذار بیاد خونه که ضایعیت هاش واسه خودمون باشه .

--

شاید باورتون نشه، ولی الان که سر کارم و منتظرم برنامه ام اجرا بشه و نتیجه رو ببینم و همزمان دارم اینا رو می نویسم، آهنگ هم گوش میدم. آهنگ خوشحال و شاد و خندانم . خیلی هم قشنگه. واقعا کودک درونم همین قدر فعاله !

--

اون روز به متین گفتم شما تو این شهر ایرانی میشناسی؟ گفت برات یکی دو تا گروهی که میشناسمو میفرستم اطلاعاتشو. یه کانال تلگرام برام فرستاد و یه گروه فیس بوکی. گروه فیس بوکی که به دردم نمی خورد چون کلا صد تا عضو داشت که خودشون تو چندین شهر مختلف بودن. عملا تو شهر ما میشد مثلا شاید ۱۰ ۲۰ نفر که اونم من دقیق چک نکردم دیگه. اون کانال تلگرامی هم که یه کانال مذهبی بود و همه شون برنامه های مذهبی شهرهای مختلف بودن، اونم تو شهرهای دور و برمون که همه حداقل نیم ساعتی دورن از ما. تازه اگه با ماشین بریم. وگرنه که بیشتر. منم دیدم ارزش نداره دیگه بی خیال این کاناله شدم. دوباره دیروز پریروز داشتم بالا و پایین می کردم یهو دیدم ئه تو یه شهر خیلی نزدیک به ما هم یه مهدیه هست. جالبه واقعا برام که شهر ما به این بزرگی هیچی توش نیست، اون وقت توی یه شهر خیلی خیلی کوچیک (که تا اونجا با ماشین ده دقیقه اینا بیشتر راه نیست) مراسم هست! ولی خب بازم چون از ساعت ۲۰ شروع میشد به درد من نمی خورد. اما حداقل الان میدونم که یه چیزی دور و برمون هست!!

باید یه بار برم ته و توشو دربیارم. اون سال که رفتیم شهر قبلیمون، یادمه موقع عین غدیر و قربان دنبال این گروها می گشتیم که ببینیم اگه جشنی هست بریم. سر عید غدیر رفتیم و پیدا نکردیم مسجدو. یعنی آدرسشو داشتیم ولی آدرسشون عوض شده بود و ما نتونستیم تو آدرس قبلی پیداشون کنیم. موقع عید قربان دوباره تلاش کردیم و موفق شدیم پیدا کنیم مسجدو.

این دفعه ولی متاسفانه ما دیر خبردار شدیم و دیگه قسمت نبود تو مراسم عید و اینا باشیم باهاشون. البته مطمئن هم نیستم چیزی داشته بوده باشن، چون تو این کاناله که مراسم مربوط به عید و اینا هم فقط تو شهرهای دیگه بودن. اما خب حالا میشد رفت و امتحان کرد . حالا ببینیم کی قسمت میشه ما بریم چهار تا آشنا پیدا کنیم.

--

یاد هما خانوم بخیر، همونی که می گفت هر کی حسینو شناخت، همه رو شناخته ... . 

--

یهو برام سوال پیش اومد، اون بندگان خدایی که همیشه از این ور و اون ور میشنویم سال به سال گوشت نمی خورن، الان این روزا بالاخره قسمتشون شد؟ یا بازم قسمت یه عده دیگه بود؟ خدا کنه این چند روزو آدمای نیازمند یه چیز درست و حسابی خورده باشن تو این روزا و این گرونی های ایران.


برچسب‌ها: روزمره
[ پنج‌شنبه 29 شهریور 1397 ] [ 15:34 ] [ دختر معمولی ]


یه سری آهنگ جدید پیدا کردم. من کلا هر آهنگی رو به یه دلیلی گوش میدم. یعنی لزوما این نیست که از خواننده خوشم بیاد یا آهنگ یا متن یا هر چیزی. مثلا یکی از این آهنگا توش یه چیزی میگه تو این مایه ها:  اشتباه من این بود/هی همه اش سکوت. تو این آهنگ از اینکه طرف بود رو با سکوت قافیه کرده خوشم میاد. خوشم میاد از این ورداشتن مرزهای شعر سنتی. کار طرف هم اشتباه نیست. چون از نظر زبانی واقعا تلفظ اون تو و اون د به هم نزدیکه.

--

متین از ایران برگشته بود و برام گز آورد. گزاشو آوردم خونه. ولی جمعه تو کیفم جا نمیشد. امروز آوردم. همسر هی نگران بود. می گفت یکشنبه بریم بیاریم از محل کارت. حالا امروز باز می پرسه آوردی؟ میگم آره. میگه نخورین همه شو. واسه منم نگه دارین .

--

اون روز رو تخت نشسته بودم، پسرمون اومد کنار تخت، به من میگه غذا خوردی؟ فکر کردم داره مثلا با خودش حرف می زنه یا همین جوری یه چیزی گفت. دیدم دوباره پرسید غذا خوردی؟ بهش گفتم آره، من غذا خوردم. شما غذا خوردی؟ دیگه رفت. این اولین باری بود که متعاملانه داشتیم با هم حرف می زدیم. خیلی حس خوبی بود. تا الان بیشتر از زبونی که یاد گرفته بود برای حدیث نفس استفاده می کرد و توصیف کاراش و چیزایی که می دید یا برای چیزایی که لازم داشت و می خواست بگیره، نه برای برقراری ارتباط این مدلی. دیگه داره بزرگ میشه . می تونم به عنوان یه دوست خوب روش حساب کنم . البته بیشتر از اون باید سعی کنم روی دوست خوب بودن خودم کار کنم!

--

اول می خواستم برم کلاس اسکیت (با همین کفش ها منظورمه که به آلمانی بهش میگن inliner) ولی الان قرار شد کلاسه رو کنسل کنم چون خودم می تونم یاد بگیرم. باید زودتر یاد بگیرم که وقتی پسرمون دو سه سال دیگه یاد می گیره بتونم باهاش برم، نمی خوام از اون مامانا باشم که فقط بچه هاشونو می برن کلاس ورزش و میان. باید بتونم خودم باهاش اسکیت کنم .

--

باشگاه جمعه ی پسرمون کنسل شد (به خاطر مریضی مربیشون)، من این قدر ذوقشو داشتم! حالا باید دوباره 5 روز منتظر باشم تا جمعه بشه!

--

وبلاگای مختلفی رو می خونم که هر کدوم یه جورن. بعضی ها به نظرم خیلی خودخوب پندارن و یه جورایی بقیه رو آدم حساب نمی کنن. یه سری کامنتر هم هی کامنت میذارن که آره تو خیلی خوبی و اینا و اون شخص بیشتر دچار خودخوب پنداری میشه. البته منظورم اون وبلاگ هایی که مثلا یه چیز معمولی یا روزمره می نویسن و بقیه میگن ما هم با نظرت موافقیم نیست ها. چون به هر حال این طبیعیه که کسایی که یه وبلاگو می خونن عمدتا با نویسنده هم نظرن وگرنه که نمی خوندنش! منظورم اون نون به قرض دادن ها و از هم تعریف کردنا و هندونه زیربغل گذاشتن های بیخوده.

حالا بگذریم. میخواستم بگم این منو یاد یه قضیه ای انداخت. راهنمایی و دبیرستان که بودیم فرزانگان بودیم. یادمه اون موقع خیلی هی مدیرمون هر چی میشد می زد تو سرمون که شما نماینده های این شهرین (!!!) و باید از نظر اخلاق هم نمونه باشین و ال و بل. و یادمه ما هم هر دفعه می گفتیم خانوم ما فقط یه امتحان ورودی دادیم و اومدیم اینجا. امتحان اخلاق که ندادیم که! این توقعا چیه از ما دارین؟ بعد باز می گفت که بعضی ها تو این مدرسه خیلی خودشونو می گیرن و نباید این طوری باشه و اینا. من اون موقع فکر نمی کردم واقعا این طوری باشه. یعنی فکر می کردم حالا این این طوری میگه که مثلا ما بهتر بشیم. ولی خب بعدها متوجه شدم که راست می گفت و بعضی ها خیلی فکر می کردن تافته ی جدابافته ان چون تو این مدرسه ان.

حالا این گذشت. من برای تز ارشدم نیاز به انجام یه تست داشتم روی یه عده. گفتم برم مدرسه ی خودم. اون موقع دیگه مدیر مدرسه عوض شده بود البته. ولی خب من معرفی نامه بردم و گفتم من برای فلان کار اومدم. خانومه (که فکر کنم معاون بود) بلافاصله گفت ولی اینجا فرزانگانه ها! خودتون که میدونین؟ بچه ها ممکنه باهاتون همکاری نکنن! گفتم بله، میدونم که اینجا فرزانگانه و خودم هم قبلا همین جا درس خوندم. گفت خب اگه خودتون قبلا اینجا بودین که دیگه میشناسینشون!

من رفتم و تستمو گرفتم و بچه ها به بهترین نحو ممکن همکاری کردن. یادمه اون موقع با خودم فکر کردم چقدر این جو دادن های الکی بزرگترها باعث تغییر رفتار بچه ها میشه. تمام اون بچه ها خیلی عادی و مهربون رفتار کردن، بدون اینکه دماغشونو بگیرن بالا و بگن ما فرزانگانیم همکاری نمی کنیم!! ولی مدیر و معاون ها این حسو به شکلی ناخودآگاه به بچه ها تلقین می کنن و در درازمدت کم کم اون بچه ها یاد می گیرن که باید خودشونو بگیرن! البته شایدم این تصور منه. اما خب به نظرم همه چی به هم وصله. نمیشه گفت اون بچه ها از اول اون طوری بودن و معلم ها هیچ تاثیری نداشتن و نمیشه هم گفت از اول همه ی بچه ها بدون استثنا خوب بودن و معلما این طوریشون کردن.

یه چیز دیگه هم که من همیشه تو دبیرستان و راهنمایی تو دلم موند این بود که ما مدرسته مون از راهنمایی تا پیش دانشگاهیش یه جا بود. ما کلاس اول که بودیم خیلی سختی کشیدیم. اول که اصلا کلاس نداشتن برامون. یعنی مدرسه کلاس کم داشت هنوز! بعد به ما برنامه داده بودن، مثلا شنبه ساعت اول باید برین فلان کلاس که بچه هاش ورزش دارن، ساعت دوم فلان کلاس که میرن آزمایشگاه، ساعت سوم فلان کلاس! همیشه میرفتیم تو کلاس هایی که پر از کیف و کتاب و اینا بود و جالباسی هاشون پر بود. یکی دو ماهی که بدین منوال گذشت. اون یکی کلاس اول راهنمایی هم بچه هاش تو سالن ورزش بودن. بعد از دو سه ماه هم که کلاس ها درست شد، کلاس خوبه و بهتره رو دادن به بچه های اون یکی کلاس و اونا زودتر رفتن سر کلاس نشستن. چون خانم مدیر نگران میز پینگ پنگی بودن که تو حیاط مدرسه داشت آفتاب می خورد می ترسیدن خراب بشه. و ما همچنان داشتیم از این کلاس به اون کلاس می رفتیم.

حالا این گذشت و بالاخره ما هم باکلاس شدیم! همیشه پیش دانشگاهی ها میومدن از کلاس ما میز می بردن! واقعا نمی دونم چه حرص و ولعی داشتن واسه میز بردن. می گفتن ما هیکلامون درشته سه تایی توی یه میز جا نمیشیم. اما دروغ می گفتن. معاون بارها اومد و میزاشونو شمرد، اونا نه تنها تقریبا تمام میزهاشون دونفری بود، بلکه صندلی تکی هم داشتن و اون میزها رو برای این میخواستن که بذارن آخر کلاس و همه ی میزهاشون بیاد جلوتر و ایشون از نزدیک تر تخته رو ببینن! در واقع می خواستن مثلا سه تا میز خالی هم توی سه تا ردیفشون داشته باشن اون آخر! خلاصه ما بساطی داشتیم و هر روز باید می رفتیم میزامونو می کشیدیم میاوردیم. شما فکر کنین هر روز 4 5 تا بچه ی 11 12 ساله که زورشون نمی رسید یه میزو تکون بدن داشتن کشون کشون میز میاوردن. تازه ما تما میزامون هم سه نفره بود به جز یکی دو تا.

یادمه اون سال چقدر گفتیم چقدر این پیش دانشگاهی ها بدن و اینا.

همه ی اینا رو گفتم که بگم درست سال پیش دانشگاهیمون بچه های کلاس دقیقا همین کارو می کردن!!! یادمه چند نفری بودیم که با این کار مخالف بودیم ونه میز میاوردیم و نه وقتی کسی میاورد ما روش می نشستیم  اما اکثریت حق خودشون میدونستن که از کلاسای دیگه میز بیارن. واقعا نمیدونم چرا. واقعا هم هیچ وقت نفهمیدم چرا. یادمه من همیشه می گفتم خب الان میزا رو بشمرین که به تعداده! حتی اضافه تر هم هست!! اما استدلالشون الان یادم نیست. فقط یادمه یه چیز بیخودی بود در حد همون که ما نمی خوایم بریم ته کلاس بشینیم و می خوایم یه میز خالی اون آخر باشه (و همیشه تو همه ی ردیفا به جز ردیف ما بود)!

--

نتونستم اون طوری که می خواستم همه ی چیزی که می خواستمو بنویسم و مطالبو به هم ربط بدم. اما دلیل این نوشته ها فقط این بود که وبلاگ هایی رو دیده ام که طرف فارغ التحصیل دانشگاه درست و حسابیه اما خب انقدر ازدماغ فیل افتاده پنداری طرف زیاده که واقعا به شخصه گاهی دلم می خواد اعلام برائت کنم از اساس با این آدما . البته فراموش نمی کنم که قطعا یه عده ای هم نسبت به من این حسو دارن !

--

اون روز یکی از دوستامون که آخرین بار فقط عید من بهش زنگ زده بودم و تبریک گفته بودم بهم زنگ زد و یه بیست دقیقه ای صحبت کردیم. همونایی که قبلا می رفتیم خونشون وقتی میرفتیم شهر اولمون. ولی خب الان دیگه مدت هاست که نرفتیم و تماسی هم نگرفتیم. البته من هر از گاهی تلاش کرده بودم که تماس بگیرم، ولی خب هر دفعه یا ورنداشته بود، یا در دسترس نبود، یا شماره اش تو شبکه نبود. خلاصه هر دفعه یه چیزی شده بود.

خدا رو واقعا شکر می کنم که از اون شهر اومدیم بیرون. یه جو خاله زنکی مزخرفی پیش اومده بین خانومای اونجا که از صمیم قلب خوشحالم که اونجا نیستم! حالا جالبه که این دوستمون که به من زنگ زده بود مثلا ناراحت بود از اینکه چرا اون دو تا خانوم دیگه با هم در ارتباطن (خانوادگی در ارتباطن البته) و اینو دعوت نمی کنن. می خواستم بهش بگم ببین اتفاقا من ناراحتم که چرا اونا منو از این راه دور زنگ می زنن و دعوت می کنن که من یه وقتی مجبور بشم تو رودرواسی بگم میام!! البته خدا رو شکر تا الان که مجبور نشدیم بگیم میایم وهر دفعه دلیل کافی برای نرفتنمون وجود داشته. اما خب ترجیحم اینه که اصلا دعوتمون نکنن!

حالا همین دوستمون که به من زنگ زده اتفاقا آدم تیزی هم هست، مدام داره سوتی این و اونو می گیره که این به من اینو گفت ولی این طوری نبوده و از جای دیگه فهمیدم که اون طوری نبوده. حالا اگه من بودم عمرا می فهمیدما! ولی خب این بنده خدا زرنگه تو این چیزا!

اما یه چیزی رو که مطمئنم در مورد خودم اینه که اگه قرار باشه یه روزی رودررو کنن و قرار به موضع گیری جدی باشه، من قطعا طرف این بنده خدام بیشتر تا اینکه بخوام طرف اون شخص مقابلش باشم!

نمی دونم قضیه ی اینا رو اصلا براتون تعریف کردم یا نه. همین خانومه که به من زنگ زده بود (اسمش بشه خانوم ج) همسر یکی از بچه هاست که دو سه سال پیش از ایران اومد. خانوم الف که نقطه ی مقابل این خانومه (!) همون مامان حسینه که وقتی باردار بود و خودش به من گفته بود، به من گفت تو چرا به فلانی گفتی و من نمی خواستم اون بدونه که من باردارم. این خانوم الف از 13 سالگی اینجا بوده (اما تا جایی که با ما در ارتباط بوده درییییغ از اینکه یه ذره از فرهنگ های خوب آلمانی رو گرفته باشه).

قضیه از اونجا شروع شد که ما هیچ وقت این خانوم ج رو ندیده بودیم. ولی خانوم الف دیده بودش. یه بار مثل اینکه دعوت شده بودن و رفته بودن خونه ی خانوم ج اینا. یه گروهی هم داشتن بچه ها با هم که توش جوک و چرت و پرت می فرستادن از قبل. برادر خانوم الف هم تو اون گروه عضو بود. من یه بار از خانوم الف پرسیدم که خب شما که خانوم ج رو دیدین، خوب بود؟ با هم صحبت کردین و اینا؟ اونم گفت آره. خانوم بدی نیست و این حرفا. آقا ما هم (یادم نیست دقیقا کی، من یا همسر یا دوستای دیگه مون) این خانومو اضافه کردیم به گروه. بعد همون خانوم الف زنگ زد به من که شما چرا اددش کردین؟ اصلا میشناسینش؟ این اصل مشکوکه. رفتاراش عادی نیست. (حالا چرا رفتاراش عادی نیست؟ چون تو مسجد یه شهر دیگه که رفتن، تا کسی رو دیده باهاش دوست شده و شماره رد و بدل کرده و اینا. البته این یکی از دلایلی بود که طرف به من گفت.) برادر خانوم الف هم شاکی شد که این الان می تونه بره کل پیام های ما رو از اول بخونه!! حالا انگاری داشتن نامه ی محرمانه می نوشتن برای سفیر انگلیس!! والا!

والا من اینا رو میشنوم به خود این خانوم الف اینا بیشتر مشکوک میشم که آقا شما کی هستین که این قدر می ترسین؟

خلاصه هیچی دیگه. نتیجه این شد که برادر خانوم الف گروهو ترک کرد و بقیه اش هم یادم نیست دیگه چی شد و کی از کدوم گروه رفت و کِی رفت و اینا. آخه الان خانوم و آقای ج هم تو اون گروه نیستن. گروه هم فعالیتی نداره. اتفاقا همسر همین چند وقت پیش داشت می گفت فکر کنم اینا یه گروه موازی دارن که ما توش نیستیم. ولی خب برای ما مهم نبود. وقتی همه ی خانوما و آقایون یه گروه افتادن به این خاله زنک بازی ها که با فلانی گروه بزنیم و اینو راه ندیم و این حرفا، چرا باید ما خودمونو درگیرش کنیم و دلمون بخواد که ما رو تو گروه راه بدن؟!! حالا خانوم ج هم که اون روز داشت صحبت می کرد می گفت فکر می کنم اینا الان یه گروه دیگه دارن با خودشون. گفتم من نمی دونم والا. شاید دارن. البته اون با استدلال و گرفتن سوتی های این و اون می گفت ها .

این وسط یه خانوم ب ای هم هست که گاهی با خانوم الفه، گاهی با خانوم ج! یعنی با هر دو در ارتباطه. اونم این وسط انگاری یه جوری وسط معرکه است! میاد یه چیزایی رو به این خانوم ج میگه که این بنده خدا بیشتر حساس میشه. البته خانوم ج هم به زور از زیر زبون بنده خدا می کشه ها.

حالا خلاصه که با وجود اینکه اون شهر اول برای ما همیشه پر از خاطرات خوب بود و دوست داشتیم دوباره بهش برگردیم، من الان با تمام وجودم خوشحالم که ازش دوریم! البته خانوم الف اینا به زودی از اون شهر میرن و نزدیک میشن به اون یکی دوستامون که تازه بچه شون به دنیا اومده (البته الان 4 5 ماهش هست دیگه!). ولی خب اونم برای ما بد میشه . چون اون وقت دیگه هر وقت ما دعوت بشیم خانوم الف اینا هم حتما هستن و باز امکانش هست که حرف های خاله زنکی شروع بشه!

--

یه نمونه ی این خط بالا اینکه همین دوستمون که الان ایرانه، اون روز که داشتیم با هم چت می کردیم تو تلگرام گفت وقتی از ایران اومدم (که میشه 20 اکتبر) بیاین خونه ی ما. می خوام واسه بچه تون تولد بگیرم. خانوم الف اینا رو هم دعوت می کنم. خوبه دیگه، هر سه تامون بچه داریم و به بچه ها خوش میگذره . راستش من که دیگه با اتفاقات خاله زنکی ای که بین خانم الف و ج و ب پیش اومده، اصلا علاقه ای ندارم جایی باشم که یکی از اینا نباشه. یا باید همه شون باشن که آدم مطمئن باشه هیچ کس پشت سر هیچ کس حرف نمی زنه، یا هیچ کدومشون نباشن. وگرنه من احساس امنیت نمی کنم، هر لحظه حس می کنم ممکنه در معرض غیبت شنیدن قرار بگیرم . مدت ها ما هم نشین ریحانه خانوم بودیم، ساعت ها خونه شون بودیم با چندین خانواده ی دیگه، بدون اینکه کسی از کسی بد بگه یا غیبت کس دیگه ای رو بکنه یا کسی چیزی بگه که کسیو ناراحت کنه. الان واقعا سختمه از اون جو بخوام برم تو یه جوی که نمیگم حتما قراره این اتفاقا توش بیفته، ولی خب احتمالش هست.

--

محرم شده و ریحانه خانوم حتما الان داره تو حسینیه با افغانستانی ها قابلی می خوره، خوش به حالش .



برچسب‌ها: روزمره
[ سه‌شنبه 27 شهریور 1397 ] [ 01:47 ] [ دختر معمولی ]


کلا فکر کنم شرکتمون کلکسیون عجیباس . اون روز قرار بود یکی از مشتری هامون با بند و بساط فیلم و عکاسی و اینا بیاد، با توماس مصاحبه کنه و بعدم عکس و فیلم بگیره از شرکت و کارمنداش و اینا که باهاش یه تبلیغ درست کنن. اول که خب با توماس مصاحبه کردن و یه نیم ساعتی طول کشید. بعد آقاهه اومد گفت من می خوام فیلم بگیرم. سعی می کنم مزاحم کارتون نشم. هر کس کارشو انجام بده. من قسمت پنجره رو به خاطر نورش کلا فیلم نمی گیرم. اگر کسی می خواد تو فیلم نباشه، میتونه اونجا بشینه. بچه هایی که اونجا بودن نیومدن روی میز ما که حتما تو فیلم باشن. سر جاشون نشسته بودن. ولی هایکو که در حالت عادی سر جاش نشسته و تو فیلم میفتاد، سریع لپ تاپشو جمع کرد و رفت.

هایکو کلا برای من آدم عجیبیه. واقعا عجیبه. نه اجتماعیه، نه نیست! تو کل این مدتی که من اینجا بودم شاید 3 4 بار با ما ناهار خورده. هیچ وقت ناهار نمی خوره با ما. حتی وقتی برنامه ی صبحانه رو داشتیم به خاطر اینکه اومده بودیم تو شرکت جدید هم همه بودن به جز هایکو و هایکو اون مدت رو داشت کار می کرد، نه که مثلا خونه مونده باشه یا نباشه. پشت لپ تاپش بود و اصلا نیومد صبحانه بخوره. حتی روز استراتژی پلن هم با ما نیومد، تو شرکت موند و کار کرد!

--

قراره یه شعبه ی دیگه از بانکی که من و آنی روش کار می کنیم از همین چند روز دیگه اضافه بشه. امیدوارم کارمون خیلی زیاد نشه، هرچند که داشتن یه مشتری جدید همیشه خوشحال کننده است .

--

مارینا می گفت یه نفر اپلای کرده و تو ایمیلش اشتباهی نوشته شرکت آمازون. یعنی در واقع طرف کپی پیست کرده متن ایمیلشو. بعد هم یه ایمیل زده و درستش کرده ولی فقط همون یه کلمه ی اسم شرکتو. نه اینکه مثلا متنو کلا عوض کنه و بگه ببخشید من یه متن دیگه رو کپی کرده ام اشتباهی. خلاصه که کلا دعوت به مصاحبه اش هم نکرده بودن. حالا نمی دونم البته دقیقا به خاطر این اشتباهش بوده یا تخصص لازم رو نداشته.

--

در حال حاضر شرکت حداقل به سه نفر دیگه نیاز داره و ترجیحا به چیزی حدود 6 7 نفر. هر هفته هم اون طور که مارینا می گفت 5 نفر تقریبا به طور متوسط اپلای می کنن. اما شرکت هنوز کسی رو استخدام نکرده.

به خودم امیدوار شدم! یا شایدم من زیادی اعتماد به نفس داشتم اون زمانی که مصاحبه شدم!! آخه من آخر مصاحبه مطمئن بودم که قبول می شم و تو همون اخر مصاحبه داشتم سر حقوق با توماس چونه می زدم!! اون وقت الان این همه آدم دارن اپلای می کنن ولی خیلی تعداد کمیشون به مصاحبه دعوت میشن، همونا هم قبول نمیشن!

حالا باز بعضی ها رو من درک می کنم که قبول نشده باشن، ولی آلمانی ها چرا قبول نمیشن!! ما یه سری سوال داریم برای شرکتمون که هر کس مصاحبه میشه به همون سوالا جواب میده! یعنی منم قبلا به همین سوالا جواب دادم. اون روز که مونی گفت فلانی خوب جواب نداده واقعا برام جالب بود! اخه اون چیزی که مونی ازش امتحان گرفته بود یه الگوریتم بود که کلمه ی مرکب آلمانی می ساخت. کلمه های مرکبو هم داده بودن. بعد مثلا گفته بود کدوماشو این الگوریتم تولید می کنه، کدوماشو تولید نمی کنه، تو کدوماش خطا ممکنه پیش بیاد و اینا. بعد کد هم که خب طبیعتا شبه کد بود، این طوری نبود که بگم طرف حتما باید برنامه نویسی بلد می بود. من واقعا تعجب می کنم از آلمانی هایی که میان و همچین تستی رو رد میشن!!!

اینم بگم که تست دو بخش داره. یه بخش که آنی تست می گیره و کلا برنامه نویسیه. یه بخش که مونی میگیره و همین تست بالائه. یعنی تو بخش مونی واقعا هدف ارزیابی برنامه نویسی طرف نیست. دقیقا دانش طرف از زبون آلمانی و ساخت واژه اش به چالش کشیده میشه. خنده ام می گیره می بینم من همچین تستی رو به راحتی پاس کردم، ولی یه عده هستن که ریجکت میشن! آخه مگه میشه آدم زبون خودشو بلد نباشه؟

--

امروز متین اومد سر کار. تازه از ایران برگشته. بنده خدا گفت برام گز آورده، ولی امروز لپ تاپ داشته و نتونسته بیاره. دستش درد نکنه واقعا. راضی به زحمتش نبودم .


برچسب‌ها: روزمره
[ جمعه 23 شهریور 1397 ] [ 00:54 ] [ دختر معمولی ]


از اونجایی که شرکت ما هنوز کوچیکه، هنوز تو فاز مشتری جمع کردن و ایناست دیگه. اینه که هر از گاهی مشتری های احتمالی میان شرکتمون و توماس براشون سیستمو توضیح میده و اجرا می کنه و از این حرفا.

امروز یکی از مشتری های فعلیمون قرار بود بیاد. البته یه جمعی از شرکتی که مشتریمونه اومده بودن. شاید 8 9 نفری بودن. نمی دونم دقیق چند نفر بودن.

دیروز صبح من دیدم که بچه ها دارن یه سری بسته هایی رو جا به جا می کنن که ظرف و ظروف بودن. ظاهرا یه سری فنجون و بشقاب و این جور چیزای جدید سفارش داده بودیم که اومده بود. ظهر هم لیزا همه رو گذاشت تو ماشین ظرفشویی که یه بار شسته بشن برای امروز. سر ناهار راجع به همین موضوع بحث شد که مشتری ها میان و چی جلوشون بذاریم. برای امروز لیزا قرار بود بره خرید و یه سری خوردنی بخره بذاره. آنی میگه آره خیلی خوب کاری می کنیم. این خیلی بده که وقتی مشتری میاد شرکت ما هیچی نداریم! اون دفعه مشتری اومده بود ما فقط آب داشتیم!! آبو گذاشته بودیم رو میز و اون بنده خدا هم چیز دیگه ای نخواست (معمولا قهوه رو دیگه حداقل داریم، ولی فکر کنم اینا یادشون رفته ازش بپرسن قهوه می خوره یا نه، اونم دیگه چیزی نگفته). بعد که می خواست بره گفت مرسی برای ... [یه کمی مکث] آب .

امروز جلسه ی توماس و گروه مربوط به اون مشتری تو شرکت خودمون (که میشد مونی و فیلیکس و مارکوس و آوایس و انجی)  با آدمای اون شرکت از نه صبح بود تا 4.حدود 2 3 دقیقه به چهار هم برنامه شون تموم شد و خداحافظی کردن و رفتن. بعد که رفتن دیگه وقت اومدن من بود، ولی خب منم مثل بقیه اول یه حمله کردم به باقی مونده های جلسه، بعد رفتم دنبال پسرمون . البته نامردا همه چیو غارت کرده بودن ، فقط دو سه تیکه دونات مونده بود و یه سری ساندویچ هایی که یه کمی بزرگتر از فینگرفود بودن.

--

اسم تاگس موتر پسرمون جنیفره. همیشه تو راه که میایم می بینیمش برگشتنی. چون به محض اینکه من پسرمونو ورمیدارم اونم از خونه میاد بیرون و اکثرا هم همون قطاری رو میگیره که ما می گیریم. فقط ما گاهی وقتا جا می مونیم چون پسرمون یواش راه میره، اون به قطار میرسه و واسه همین قطارامون متفاوت میشه. وگرنه همیشه یه قطارو می گیریم. خب وقتی جنیفر از خونه میاد بیرون پسرمون با دست نشونش میده و میگه ئههههه! اییییین!! انگاری هر دفعه هم از دیدنش تعجب می کنه . منم چون دوست ندارم اسمشو بگم، به پسرمون میگم آره، این خانومه. آخه با خودم میگم الان اگه من هی بگم جنیفر، ممکنه اون بنده خدا فکر کنه ما الان داریم راجع بهش چی می گیم!! واسه همین اسمشو نمی گم.

چند روز پیش که رفته بودم پسرمونو بگیرم، وقتی برگشتیم، هنوز جلوی آسانسور بودیم (معمولا جنیفر میاد از جلومون رد میشه و از پله ها میره) بهش گفتم خانومه اومد؟ یه نگاه عاقل اندر سفیه به من کرد  و با یه لحن عاقل اندرسفیه تر گفت "جنیفر"! :|

--

اون روز رفتم اون گروه ایرانیه که گفتم پیدا کردم و اینا. من نمی دونم چرا ادب نمیشم آخه!! آقا آدم جایی که بهش وقت ندادن و گفتن همین جوری پاشو بیا نباید بره. اینو یکی تو گوش من فرو کنه لطفا! گفتم بهتون که خانومه تو ایمیلش بهم گفت که می تونین هر وقت خواستین بیاین و ببینین چطوری گروه ما و اینا. منم جمعه پا شدم هلک و هلک رفتم. جایی که رفتم بعدا فهمیدم در واقع یه مدرسه ایرانی خصوصیه که هدفش آموزش خوندن و نوشتن به فارسی به بچه هاست. منم چون دیده بودم نوشته بود کلاس های آموزش فارسی داریم و اینا، گفتم خب با یه قشر فرهنگی طرفم و خدا رو شکر و اینا.

رفتم اونجا، از سر و کول اتاق که بچه بالا می رفت! اصلا هم معلوم نبود کی مامان بچه است، کی مسئوله اونجا. یه آقایی ازم پرسید با کی کار داشتین. گفتم من ایمیل زدم و فلانی هستم و اینا. گفت بفرمایید پیش خانوم فلانی. رفتم خانومه از همون دور به من یه سلامی کرد. خودم رفتم جلو دست دادم! بعد هم همچنان حرفاشو با این و اون ادامه داد و بعد از چند دقیقه گفت خب بفرمایید و من چیکار می تونم براتون بکنم و اینا. هنوز من 2 تا جمله حرف نزده بودم که یه خانومی اومد و شروع کرد به صحبت که خیلی دلم براتون تنگ میشه و باید بچه مونو ببریم جای دیگه و این حرفا. خانومه هم میگفت نه هر از گاهی بیاین خب همو ببینیم دیگه، نه که همین طوری برین. اونم می گفت حالا این دفعه با خاله ام اومدم چون خاله ام هم گفت دیگه دلش می خواد شما رو ببینه (یعنی در واقع جلسه الوداعی بود بینشون!!). بعد باز خاله هه اومد و ماچ و موچ و اینا!! من اونجا یه ربع نشستم در حالی که اصلا نمی تونستم پسرمونو راحت کنترل کنم که بابا بشین تا کارمون تموم بشه!!

خلاصه، اونا که رفتن بالاخره خانومه یه 5 دقیقه ای با من حرف زد و عملا گفت خب ما کاری برای شما نداریم. حالا اینکه کاری برای من نداشت برام اصلا عجیب نبود. اما چیز دیگه ای خیلی توجه منو جلب کرد. من به المانی قبلش سرچ کرده بودم مثلا کارهای خیریه و این جور چیزا. یه عالمه (به معنی واقعی کلمه یه عالمه) آپشن اومد برای شهر خودمون که برین فلان جا واسه بچه ها کتاب بخونین. کتاب قصه و اینا. که خب صد البته آدم باید هماهنگ کنه ها. منظورم اصل کاره. ولی خب من با خودم فکر کردم من آلمانیم اون طوری نیست که بخوام برم برای بچه های آلمانی کتاب بخونم. آخه بالاخره کتاب خوندن لحن خاص بچگونه میخواد، توضیح دادن سوالایی که بچه ها راجع به کلمه ها می پرسن میخواد، صرف روخوانی که نیست. ولی وقتی این گروه ایرانی رو پیدا کردم که روی خوندن و نوشتن فارسی کار میکنن، گفتم خب خیلی خوبه. حداقل اینجا که می تونم برم با بچه ها شعر و قصه ی فارسی بخونم.

بعد که به خانومه گفتم خب شما مثلا قصه خونی و از اینا دارین؟ گفت نه !!! واقعا داشتم شاخ درمیاوردم. یعنی از اساس همچین چیزی نداشتن ها، نه که چیزی برای من نداشته باشه. بعد تازه گروهشون هم تازه تاسیس نیست، سی ساله که داره کار می کنه. برام واقعا جالب بود که یه گروه رسمی مخصوص خوندن و نوشتن فارسی، حتی یه کلاس فوق برنامه ی قصه خوانی و کتابخوانی برای بچه ها نداره!!

برگشتنی هم دیدم که یه آقایی (فکر کنم همون بود که ازم پرسید با کی کار دارین) سر کلاس نشسته. دو تا دختر هم رو به روش. آقاهه داره دیکته میگه و اونا می نویسن.

هیچی دیگه با پسرم برگشتم خونه! اینم از این گروه ایرانی! البته به خانومه پیشنهادشو دادم که اگر می خوان من میتونم بیام (البته از بعد از ژانویه) یکی دو ساعت یه روز تو هفته ولی قرار شد که اگر برنامه ای داشتن باهام تماس بگیره. و من البته بعید میدونم قصد تماس گرفتن باشه. شاید فقط ایده رو بگیره و خودش با کسایی که میدونه بهتر می تونن پیاده اش کنن، پیاده اش کنه. ولی در کل من به همون پیاده سازیش هم راضیم. هنوزم تو شوکم که چطور میشه به بچه ها فارسی رو یاد داد سی سال بدون اینکه به ذهنت برسه میشه به جز کتاب درسی، کتاب قصه هم خوند برای بچه ها!

--

به این نتیجه رسیدم دوباره همون آلمانی سرچ کنم کارهای داوطلبانه و اینا ببینم چی پیدا می کنم. اتفاقا همین دیروز باز یه تبلیغ دیدم توی قطار که به پنجره زده بودن. سایتشونو چک کردم، دقیقا یه گروه داوطلبانه بودن مخصوص همین کتاب خوندن برای بچه ها. کلا فرهنگا متفاوته انگاری .

--

بعدا اضافه شد: یادتونه گفتم همسر یه دوستی داره که به ما گفت ماشینش مدل ۲۰۱۶ ه ولی بعد همسر که بیمه شو دیده بود، متوجه شده بود ۲۰۱۸ ه. خب معمولا ماشین ها دو سال گارانتی دارن وقتی می خرین. امروز همسر با این دوستمون صحبت می کرده و طرف گفته بیمه ام شیش ماه دیگه تموم میشه و از همسر راهنمایی خواسته. نتیجه اینکه احتمالا همسر اون برگه رو اشتباه دیده یا حالا تاریخ مربوط به چیز دیگه ای بوده و بنده خدا چیزی رو پنهان نکرده و اگه گفته ماشینم مدل ۲۰۱۶ ه، واقعا درست گفته.

گفتم اینجا بگم که مدیونش نشده باشیم و اگه مردیم قبلش حق طرفو ادا کرده باشیم. گرچه ناراحتم از اینکه ما اشتباه کردیم و نسبت به بنده خدا دید منفی ای پیدا کردیم، اما خب خوشحالم که اشتباه کرده بودیم! الان فهمیدین منظورم از این دو تا جمله ی متناقض (نما) چی بود دیگه؟ 

[ چهارشنبه 21 شهریور 1397 ] [ 23:32 ] [ دختر معمولی ]

   1    2    3    4    5      ...    35    >>

.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

پروفایلمو هر از گاهی آپدیت می کنم. شمام هر از گاهی یه نگاه بهش بکنین. شاید چیزی تغییر کرده باشه :) -- وبلاگ قبلی من اینجاست: mamooli.persianblog.ir به خاطر خرابی های مکرر پرشین بلاگ تصمیم گرفتم کوچ کنم :) -- و اما من: من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی خیلی معمولی داریم. اولش دانشجویی اومدیم، الان یه زندگی همچین بگی نگی دانشجویی-کاری داریم! اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه!---- 22 اکتبر 2016 یکی از بهترین و قشنگ ترین اتفاقای زندگیمون رخ داد و پسرمون متولد شد. ---- 13 فوریه ی 2018 بالاخره تزمو سابمیت کردم.---- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ---- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید"، بپرسید. در غیر این صورت، من نمی تونم جوابگوتون باشم. با کمال شرمندگی البته.---- وبلاگ قبلی یه سری پست های روزمره اش رمزداره. اگه رمز می خواین بگین. ---- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 97080