X
تبلیغات
رایتل

یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ


دوستایی که در مورد کار و زندگی تو آلمان سوال دارید، لطفا سوالتونو به صورت کامنت عمومی تو همین پست و یا به صورت ایمیل (mamooli_persianblog@yahoo.com) بپرسید.

دقت کنید که:

1- کامنت های خصوصی امکان جواب دهی ندارن.

2- استفاده از گزینه ی "تماس با من" هم امکان جواب دهی نداره.

3- سوالاتونو ترجیحا شماره بزنین.

4- دقیق بپرسید (نپرسین آلمان خوبه یا نه، من بیام یا نه و ... .)

5- سوالات شخصی راجع به من هم نپرسید.


--

به لطف یکی از دوستان، یه فایلی از سوال و جواب هایی که شده تو وبلاگ قبلی به صورت فایل ورد موجوده که من همین جا براتون میذارمش. البته اگه سوال ها خیلی قدیمی بود، دوباره بپرسین. ممکنه اون زمان اطلاعات من ناقص بوده باشه.

برچسب‌ها: از من بپرسید
[ شنبه 3 تیر 1396 ] [ 00:21 ] [ دختر معمولی ]

امروز من صبح داشتم با مونی صحبت می کردم راجع به یه موضوعی که دیدم توماس و دو تا از بچه ها که تازه کارشونو شروع کردن و یکی دیگه از بچه ها رفتن روی میز ناهارخوری که ازش برای جلسه هامونم استفاده می کنیم.
وقتی من کارم با مونی تموم شد و داشتم برمی گشتم سر میزم، توماس گفت: دختر معمولی این قسمت فکر می کنم به درد تو هم می خوره. بیا گوش کن. گفتم باشه.
رفتم گوش دادم. وسطش هم با لپ تاپم ور می رفتم و کارامو هم انجام می دادم. اخه توماس خیلی یواش توضیح میده. کلا شمرده حرف می زنه، بعد یه چیزی رو هم که سعی می کنه هی براش مثال بزنه و خوب توضیح بده دیگه خیلی حوصله سر بر میشه.
خلاصه، یکی دو ساعتی اونجا بودیم و بعد گفت که ما می تونیم بریم. صندلیمو برگردوندم سر جاش و اومدم که لیوان چاییمو ببرم، توماس گفت دخترمعمولی. گفتم بله. گفت میخوای واسه این چیزایی که الان گفتیم یه صفحه توی قسمت ویکی پروژه بنویس. گفتم باشه. حالا تو دلم گفتم من نصف حرفاشو گوش ندادم چطوری بنویسم!
اما خب باید حفظ ظاهر می کردم. آخه توماس فکر کرده بود من اصلا گوش ندادم و اینا. آدم زرنگیه. یه کاری می کنه هیچ کس نتونه از زیر کار دربره.
بعدم بهم گفت از دفعه ی بعد سعی کن همون موقعی که توضیح میدم تو هم بنویسی! گفتم باشه ولی مطمئنم که دفعه ی بعد هم این کارو نمی کنم.
تجربه ام بهم ثابت کرده این روش برای من بیشتر ضرر داره تا سود. آخه من وقتی انگلسی یا آلمانی گوش میدم دقیقا به همون زبون فکر می کنم. تو ذهنم ترجمه نمی کنم.
اما اگر بخوام بنویسم، سرعت نوشتن انگلیسی/آلمانیم خیلی کمه. مخصوصا که تو املای کلمات آلمانی هم مشکل دارم. واسه همین مجبورم فارسی بنویسم. اگر هم بخوام فارسی بنویسم مجبورم ترجمه کنم. اون وقت ذهنم فارسی میشه.
اون جمله هایی که در حین نوشتن من طرف میگه رو از دست میدم. کلا هم قر و قاطی میشه. نمی تونم هم زمان دو تا کارو بکنم. یعنی همون فارسی هم که می خوام بنویسم هی یه سری کلمه هاشو انگلیسی می نویسم.
خلاصه که من معضلی دارم با نوشتن چیزایی که می شنوم. واسه همین واقعا ترجیح میدم چیزی ننویسم. نهایتا در حد یکی دو کلمه از پنج دقیقه حرف طرف.
حالا من چون نمی نویسم، فکر می کنم توماس فکر کرده گوش هم نمیدم و اصل نمی فهمم چی میگه.
منم واسه اینکه بدونه فهمیدم چی میگه، تو مدتی که اون هنوز نشسته بود و با اون سه نفر دیگه جلسه اش ادامه داشت، خیلی خلاصه از فلوریان (که اونم تو جلسه بود) پرسیدم، گفتم ببین من اون مدتی که من نبودم چی گفت؟ من الان از کجا باید شروع کنم به نوشتن؟
فلوریان هم عملا یه دور همه رو برام توضیح داد :D. البته کلا مثلا در حد ده تا جمله ها. آخه کار ساده ای هم بود. چیز خیلی پیچیده ای نبود.
خلاصه، منم نشستم تو ده دقیقه نمودارشو کشیدم و تو سایت پابلیش کردم که توماس بدونه من از اون درس گوش نکنای تنبل نیستم ;-).
--
از وقتی تاگس موتر پسرمون عوض شده من به ندرت اولین نفریم که میرم شرکت. توماس همیشه وقتی میرم اونجاست. فلوریان هم گاهی هست. امروز که رفتم اولین نفر بودم. هنوز کیفمو تازه گذاشته بودم، شاید ده ثانیه شده بود، که زنگ زدن. درو باز کردم، دیدم توماسه. میگم کلید نداری؟ گفت نه، فکر می کنم فلان جا جا گذاشتم. خوب شد بودی.
هوا هم خیلی بد بارونی بود. واقعا بعضی ها چقدر خوش شانسن. حالا اگه من بودم، فکر کنم اولین نفر ساعت ده میومد :D.
--
خوش شانسی رو گفتم یه نمونه ی دیگه شو هم تعریف کنم! اوایس یه پسر پاکستانیه که تازه کارشو تو شرکتمون شروع کرده. اون روز راجع به کارش ازش پرسیدم. یه تیکه ی حرفش یادم نیست. فکر کنم این طوری شده بود که محل زندگیشو عوض کرده بود و طبیعتا اداره اقامتش هم عوض شده بود. اداره اقامت قبلی ازش نخواسته بوده که تمکن مالیشو به صورت بلوکه و اینا نشون بده (یعنی 8600 یورو رو بلوکه کنه و هر ماه اجازه داشته باشه فقط یک دوازدهمش رو برداره).
این محل جدید ازش همچین چیزی خواسته. بعد می گفت خب منم دیدم من که همچین چیزی ندارم. اومدم دنبال کار گشتم. اینجا رو پیدا کردم!! گفتم خب مگه چقدر طول کشید که تو رسیدی قراردادتو ببری برای اداره اقامت؟ گفت دو هفته!!
حالا بعضی ها مدت ها دنبال کار می گردن اصل هیچی به هیچی!
--
اون دو هفته ای که پسرمون با همسر می رفت پیش تاگس موترش، برگشتنی همسر می بردش یه زمین فوتبالی که اون پشت هست. حدود ده متر بیست متر از خونه ی تاگس موتر به سمت خونه مون، یه تو رفتگی هست که یه ذره بری یه زمین فوتباله که خیلی وقتا هم خالیه، مخصوصا وقتی زمانی هست که ما پسرمونو از تاگس موتر تحویل می گیریم.
همسر پسرمونو هر روز می برده اونجا. به منم توصیه کرد عصرا که ورش میدارم بذارم بره یه دوری بزنه. زمین خالیه. من وامیستم همون کنار. اون هر چی دلش خواست بره تو چمنا بچرخه. بعد بیاد بریم.
اون روز خودم حسشو نداشتم ببرمش. گفتم من یه کمی جلوتر میرم، بهش اشاره میکنم بیا. خودش میدوه میاد. چون دوست نداره زیاد عقب بمونه ازم. وقتی ببینه دارم دور میشم میدوه میاد سمتم. یه کمی رد شدم از زمین فوتبال، گفتم حتما میاد دیگه. برگشتم دیدم اشاره میکنه به اون سمت، میگه من می خوام برم اینجا :D. دیگه بردمش تو چمنا یه دوری زد.
امروزم که بردمش آقایی که یه کافه/رستوران داره اونجا بهش دو تا بیسکوییت داد. از همینا که بغل قهوه ات میذارن. هر روز که می ریم، آقاهه اگه اونجا باشه ما رو نگاه می کنه و دست تکون میده برامون.
--
تو راه داشتم به این فکر می کردم این دست تکون دادنای همیشگی چقدر خوبه. احتمالا من 20 30 سال دیگه انقدر خونه عوض کرده ام (اگه زنده باشم البته!) که دیگه یادم نیست مسیر این خونه چه شکلی بود و چی داشت. اما مطمئنا یادم نمیره اون آقایی که همیشه برامون دست تکون میداد. مطمئنا بیست سال دیگه برای پسرمون تعریف می کنم یه آقایی بود که همیشه بهت سلام می کرد و باهات خداحافظی می کرد. من از این همیشه ها خیلی خوشم میاد.
--
رفته بودیم سفر، علی تو راه می گفت کدوم آهنگو حفظین؟ همونو بذارین. میگم من همه ی این اهنگا رو حفظم. عاقل اندرسفیه نگام می کنه، میگه پس چرا نمی خونین؟ نمی خونین ریا نشه؟ :))
--
حالا اتفاقا چند وقت قبل همسر یه فیلم کوتاهی از خودشون نشون داد که تو راه بودن. علی داشت با آهنگ می خوند. منم داشتم به همسر می گفتم انقدر بدم میاد کسی با آهنگ بخونه! آدم داره صدای خواننده رو گوش میده به اون قشنگی. بعد خودش بیاد بخونه با یه صدای کج و کوله. خب حیفه دیگه. بذار بشنویم صدای خواننده رو.
تو راهم علی هر چی گفت بخونین با آهنگ من نخوندم. همسر یه تیکه ی خیلی کوتاهی رو خوند ولی من بازم نخوندم. البته اخراش به این نتیجه رسیدم که همچین بد هم نیست آدم بخونه با آهنگ ها! اما خب دیگه آهنگ مناسبی پیش نیومد که باهاش بخونم.
--
تو راه مسافرت، هر وقت علی عقب نشسته بود، پسرمون هیچ مشکلی نداشت و باهاش خوب بود. هر وقت من عقب بودم، همسر جلو و علی رانندگی می کرد، ما دوتایی از پس این بچه برنمیومدیم!! علی هی می خندید، می گفت شما دوتایی نمی تونین ساکتش کنین. تازه من محدودیت داشتم، می خواستم دیفالت بچه به هم نخوره! آخه ما می گفتیم نکنه گرمشه، مثلا کفشش و جورابشو درمیاوردیم ولی خب علی طفلک اصلا از این کارا نمی کرد. جالب اینکه بازم ساکت نمی شد!!
کلا من از اون قسمتایی از مسافرت که علی بچه مونو نگه میداشت خیلی لذت بردم. واقعا خیلی خوب بود. البته بیشترش تو ماشین بود اون موقع ها. ولی خب گاهی هم که میدید دیگه ما دو تا انرژیمون تموم شده، یه پنج دقیقه ای، ده دقیقه ای مثلا تو پارک مسئولیتشو به عهده می گرفت، می گفت شما برین، من صبر می کنم بازیشو بکنه، میارمش. خیلی همون چند دقیقه ها خوب بود. ولی خب حیف که همسر تمام اون مدت ها رو داشت حرص می خورد که چرا پسرمون به حرفمون گوش نمیده و نمیاد و میخواد بیشتر بازی کنه ;-). ولی حتی با این وجود هم خوب بود :).
--
جمعه شب که همسر و علی اومدن، سر شام داشتیم صحبت می کردیم راجع به مسافرت رفتن و ایران رفتن و اینا. ما گفتیم دوست داریم بارسلونا رو یه بار دیگه بریم.
از اون طرف من هفته ی آخر جولای و هفته ی اول اگوستو اجبارا مرخصی دارم. چون تاگس موتر پسرمون مرخصی داره! همسر داشت می گفت اون مدتو تنهایی برو ایران. خودش نمیتونه بیاد، منم گفتم تنهایی نمی رم. باشه بعدا هر وقت تونستیم با هم میریم. گفتم من حاضرم اون دو هفته رو برم بارسلونا تنهایی ولی ایران نرم. تا اخر مسافرت علی هی اینو می گفت به من می خندید! می گه خب کی 2 هفته بارسلونا رو میذاره، میره ایران؟ می خوای مقایسه کنی خب یه چیز بدترو باید مقایسه کنی. نه اینکه بگی من دو هفته رو حاضرم برم بارسلونا. خب اونو که همه حاضرن :D. خلاصه، حالا نمی دونم بالاخره اون دو هفته رو برم بارسلونا یا برم ایران یا اصلا اینجا بمونم.
اتفاقا به ذهنم رسید تو همین آلمان برم یه جا مسافرت واسه خودم. حالا نزدیک تر که شد باید با همسر صحبت کنم، ببینیم چی کار کنیم بهتره.
--
یه روز از روزایی که رفته بودم سر کار، وقتی رفتم دیدم فلوریان داره با یه نفر حرف می زنه. سلام کردم و رفتم نشستم. فکر کردم طرف مال شرکت بغلیه. آخه من دیگه یکی دو هفته ای بود تو شرکت بودم و تقریبا همه رو دیده بودم. ولی بعدا پسره حرفش که تموم شد، اومد سلام و احوال پرسی کرد و خودشو معرفی کرد.
لحظه ی اولی که دیدمش قیافه اش خیلی منو یاد پسرعموم انداخت، خیییلی. خلاصه، اون قضیه تموم شد و بعد از اون هر از گاهی من آدریانو می دیدم. چون ساعت کاریش کمه تو شرکتمون.
چند روز پیش من و آدریان بودیم و فلوریان. فلوریان از من راجع به موسیقی ایرانی پرسید. گفت موسیقی فولکلورتونو بلدی یا آواز و اینا رو. گفتم من بلد نیستم ولی خب داریم چیزای سنتی و اینا. آدریان گفت بلک کتزو میشناسی؟ گفتم ما یه بند بلک کتز ایرانی داریم، من بلک کتز دیگه ای نمیشناسم. گفت همونو میگم. گفتم مگه تو آهنگ ایرانی گوش میدی؟ گفت من مامانم ایرانیه.
بابابزرگم زیاد من و تو گوش میده و نگاه می کنه، منم آهنگای ایرانی رو گوش میدم. جالب بود که غذا رو هم ایرانی می خورد. معمولا اونایی که نیمه ایرانین و باباشون ایرانیه، خیلی غذاهاشون ایرانی نیست ولی خب این چون مامانش ایرانی بود، اساسی غذاهای ایرانی رو میشناخت. بقیه شون یه گورمه سبزی کج و کوله ای میگن از غذاهای ایرانی! ولی آدریان که توضیح میداد می گفت بابابزرگ من باید با همه چی ماست بخوره، مهم نیست غذاش چیه، مثلا سلطانی باشه یا هر چیز دیگه... . اینو که گفت خیلی واقعا تعجب کردم. اصلا فکر نمی کردم در این حد غذاخور حرفه ای ایرانی باشه که بدونه سلطانی چیه. جالب تر اینکه کلا این فرهنگ ایرانی خوردن رو هم یاد گرفته. بهش گفتم خودتم که تنهایی غذای ایرانی درست می کنی؟
گفت نه. من وقت تنهام زیاد غذا نمی خورم. برای ما غذا خوردن بیشتر یه social event ه که با خانواده و فامیل و اینا با هم بشینیم دور هم یه چیزی بخوریم. وقتی تنهام اصل حال نمیده غذا خوردن.
من فارسی رو ازش امتحان نگرفتم :D، ولی خودش گفت یه کمی می فهمم، اما نه زیاد. خلاصه که الان 1.5 نفر ایرانی ایم تو شرکت ;-).

برچسب‌ها: روزمره
[ جمعه 4 خرداد 1397 ] [ 00:09 ] [ دختر معمولی ]

ما از مسافرت برگشتیم و بالاخره خستگیم در رفت که بیام بنویسم.
شنبه صبح راه افتادیم. قرار بود یکشنبه عصر برگردیم که من دوشنبه استراحت کنم و سه شنبه برم سر کار. آخه دوشنبه تعطیل رسمی بود. ولی بعد برنامه مون عوض شد و در حین مسافرت تصمیم گرفتیم فرداشو که دوشنبه بود هم بمونیم و بعد برگردیم.
این شد که حسابی خسته و کوفته برگشتیم!
کلا مسافرت اون قدری که دلمون می خواست بهمون خوش نگذشت اما مسافرت خوبی بود. به هر حال با یه بچه ی کوچیک نمیشه خیلی انتظار داشت.
البته یه دلیل دیگه ی زیاد خوش نگذشتنش این بود که ما به هوای هوای خوب رفته بودیم و قرار بود بریم بغل ساحل بشینیم و پسرمونم بره بازی کنه! پیش بینی وضع هوا هم همینو گفته بود. ولی وقتی رفتیم قشنگ تمام مدتی که ما تو هلند بودیم بارون میومد!! یعنی واقعا اصلا نتونستیم حتی لباس های راحت و نازک بپوشیم. چه برسه به اینکه بخوایم بریم بغل ساحل و کنار دریا بشینیم. تمام مدت لباس گرم تنمون بود. منم پالتو حتی نبرده بودم. قرار بود دما 20 به بالا باشه. ولی وقتی اونجا بودیم دما 10 اینا بود!! خیلی سرد و ناجور بود.
ابرا هم که کلا با ما میومدن!! رفته بودیم آمستردام اونجا هوا سرد و بارونی بود. اومدیم بریم دن هاگ، موقع رفتن هوای آمستردام خوب شد، ولی دن هاگ که رسیدیم باز هوا خوب نبود. رفتیم روتردام، هوا بازم خوب نبود! برگشتنی رفتیم بروکسل روز دوشنبه رو.
فکر کنم بهترین قسمت مسافرتمون همون بود!
تو دن هاگ رفتیم یه قسمت مینیاتوری داشت دیدیم. خیلی قشنگ بود. اگه رفتین هلند اون قسمتو برین. ارزششو داره. داشتیم اون تو قدم می زدیم با علی (نوبتی بود!! من پسرمونو نگه میداشتم، همسر میرفت با علی کل محوطه رو می گشت و عکس می گرفت. بعد اون میومد پسرمونو نگه میداشت من با عکاس می رفتم :D)، داشتم می گفتم خب الان ببین همین چقدر قشنگه. زیاد هم فضا و اینا نمی خواد. ولی ما تو ایران اصلا همچین چیزایی نداریم. می شد یه دونه بسازیم. ما که بنا و اینا زیاد داریم، نمونه های مینیاتوریشو میشه همه شو تو یه شهر ساخت. کلی هم بازدیدکننده میاد و یه عالمه پول درمیاد.
ولی وقتی دورمون داشت تموم می شد بهش گفتم علی به نظرم اصلا ما نمی تونیم همچین چیزی درست کنیم :D. خیلی دقیق تر از این حرفاست!
آخه صرفا بناها و اینا نبودن. خیلی خیلی دقیق همه چی طراحی شده بود. مثلا فرودگاهی که هواپیماهاش روی باند حرکت می کردن. قطارایی که روی ریلاشون می رفتن. ماشینایی که در حال حرکت بودن. خیلی تمیز طراحی کرده بود. کار ما ایرانی ها نیست ;-).
یه جایی هم تو همون محوطه اش مینیاتوری خودتو درست می کردن اگه می خواستی. همسر رفت قیمتشو پرسید. برای یه مینیاتوری از دو نفرمون 60 یورو میشد تقریبا. ما هم پشیمون شدیم :D.
کلا بهترین جایی که رفتیم تو هلند همین جا بود. دیگه بقیه ی جاهاش تعریف کردنی نبود!
البته مطمئنا اگه زمانی می رفتیم که هواش خوب بود، ساحلش خیلی خوش می گذشت. اما خب نشد دیگه.
جالب اینکه هم من و هم همسر رفته بودیم لباس خریده بودیم مخصوص ساحل!! من رفتم بالاخره بعد از سال ها از این شلوارای گشاد و راحتی خریدم که آلمانی ها خودشون تو هوای گرم می پوشن.
البته هدفم بیشتر ساحل نبود، کلا خود این شلواره بود! اخه ما تو چله ی تابستونم با شلوار جین میریم بیرون!!
خلاصه، اونو خریدم بعد دیدم خب حالا باید لباسم براش بخرم دیگه! با اون که نمیشه با این لباسای معمولی رفت. لباسشم باید مثل خودش گل و گشاد و آزاد باشه. رفتم یه لباسم براش خریدم!!
بعد هم منجر شد به خرید صندل و حتی کلاه آفتابی!!! اون وقت دریغ از اینکه حتی یکی از اینا رو ده دقیقه پوشیده باشم بیرون!!
فقط شب شلواره رو تو خونه پوشیدم که راحت باشم :D. آها، راستی صندله رو هم برای اینکه حیف نشه تو بروکسل یه کم پوشیدم!
هوای بروکسلم اصلا معلوم نبود چشه. یه لحظه می گفتم آخیش. خوب شد لباسای راحت تری رو اینجا پوشیدم! باز یه لحظه بعد هوا ابری می شد. می گفتم کاش لباس گرم تره رو پوشیده بودم!
این قدر تمام مدت حواسمون به بچه بود و هوا و جای پارک و این حرفا که واقعا یادم نیست کی کجا رفتیم که بخوام دونه دونه تعریف کنم. واسه همین مجبورم کلی گویی کنم.
اول از همه اما قشنگ یادمه رفتیم منطقه ی اسمشو نبر تو آمستردام!!
علی یه اپلیکیشن داره روی گوشیش که نقشه ی راها رو داره و نویگیشن و این حرفا. علاوه بر اون جاهای دیدنی شهرا رو هم داره و قشنگ روش کلیک می کنی، می بردت اونجا دیگه.
نگاه کرد از روی گوشیش و گفت بریم فلان جا. رفتیم دیدیم یه منطقه است پر از خونه هایی که تو آلمان بهشون می گن red room. خب تو آلمان هم از این مدل ساختمون ها هست که معمولا هم نور قرمز دارن.
ولی اینجا دیگه خیلی عجیب و غریب بود. خانوما کلا تو ویترین نشسته بودن!! البته نه به تعداد زیاد ها. ولی خب بعضی جاها مثلا یکی دو نفر تو ویترین بودن.
من که خیلی حس بدی بهم دست داد. نمی دونم چطوری اون خانوما قبول می کنن همچین کاری رو. حالا اینکه این کار شغلشونه بماند. دیگه اونی که قبول می کنه بشینه تو ویترین، نمی دونم چی بگم والا!
حالا جالب اینکه به قول علی می گفت خب الان اینایی که نشستن تو ویترین که بیشتر دافعه ی شهرن تا جاذبه!
خلاصه که این قسمت شهر پر بود از این مدل ساختمونا و فروشگاهای مرتبطش!!
حالا جالبش اینه که من درست قبل از اینکه بریم دیدم که تو اینترنت نوشته بود همچین محله ای وجود داره و جزو جاذبه های دیدنی آمستردامه. با خودم گفتم چه جای بیخودی! ما که علاقه ای نداریم بریم اینجا.
ولی بعد دقیقا اول از همه رفته بودیم همون جا! آخه همسر اینا با اسم هلندیش پیدا کرده بودن اسم منطقه رو.
سر صبح هم رفته بودیم و گرسنه بودیم. تو راه جایی پیدا نکردیم که صبحانه بخوریم و یه بند همه ی راهو رفتیم. از اون طرف هم صبح صبحانه نخوردیم و گفتیم تو راه یه چیزی می گیریم!
وقتی هم که رسیدیم هوا سرد بود. گفتیم بریم لااقل یه چایی ای چیزی بخوریم تو یه کافه ای. ماشینو یه جا پارک کردیم و رفتیم تو یکی از کافه های اونجا یه چیزی خوردیم که گرم بشیم. اون موقع ما نمی دونستیم کجاییم. ولی همچین حس خوبی نداشتیم از جایی که رفتیم.
آخه مثلا همون اول همسر رفت سرویس تو کافه هه. بعد خانومه اومد پرسید چی میل دارین. گفتیم صبر می کنیم دوستمون بیاد. بعد همه با هم سفارش می دیم. هنوز صدای فلاش تانک دستشویی اومد، خانومه اومد دوباره پرسید چی می خورین!! همسر هنوز تو راه بود.
انگاری می خواست ما رو زود دک کنه بریم! فکر کنم تیپمون به مشتری هاش نمی خورد :D.
از دوچرخه سوارهای آمستردام هم که نگم. ظاهرا تو آمستردام دوچرخه سواری خیلی رایجه و اینا رو عینهو یه نکته ی توریستی و مهم تو سایتا نوشتن. ولی وقتی میرین می بینین چه شهر بدیه!! کلا طبق یه قانون نانوشته حق تقدم همیشه با دوچرخه هاست. ما کلا یه روز اونجا بودیم ولی سه بار به شکل جدی نزدیک بود تصادف کنیم.
که هر دفعه هم دوچرخه سوار طلبکار بود! واقعا دوچرخه هاشون با سرعت می روندن و اصلا هم براشون مهم نبود که مثلا یه بچه داره میاد تو لاین دوچرخه. اصلا ایستادن و رعایت کردن براشون معنی نداشت. البته جالبه که یه نفر اینو به همسر تذکر داده بود که میری هلند حواست به دوچرخه ای ها باشه!
البته شاید از جاذبه های دیدنیش بشه گفت مثلا پارکینگ طبقاتی دوچرخه ای بود که دیدیم!!
دیگه از نکات هلند عرض کنم خدمتتون که بهتره ماشینتونو بذارین و پیاده برین همه جا رو!! از بس که پول پارکینگ گرونه. پارک بغل خیابون هر ساعت 4 یورو. یه بار هم ما یه جا پارک کردیم و هر چی نگاه کردیم دستگاه خرید رسیدشو پیدا نکردیم. گفتیم خب لابد اینجا مجانیه دیگه. وقتی اومدیم دیدیم نوشته 49 یورو به علاوه ی پول مدتی که پارک کردین جریمه شدین. یعن برای ما که یه ساعت فقط اونجا بودیم شد 53 یوروی ناقابل!
برای غذا خوردن تمام جاهایی که می خواستیم ناهار بخوریم، رفتیم رستوران ایرانی. بنابراین، هیچ ایده ای راجع به غذاهای هلند و این حرفا ندارم :D ولی می تونم بگم رستوران ایرانی هاشون خیلی خوب بود :)
تو بروکسل هم پسرمون خیلی گرسنه اش بود. ما هم صبحانه خوب نخورده بودیم (حالا میگم چرا) گفتم برم برای پسرمون لااقل یه چیزی بگیرم. رفتم یکی از مغازه های همون جا که یه نون برای پسرمون بگیرم. از پسرمون پرسیدم کدومو می خوای، به یکی از نونا اشاره کرد. منم گفتم از همین یه دونه بدین. آخه از خانومه همه پرسیدم گفتم کدوم شیرینه؟ گفت همین یکی. بقیه شیرین نیستن. گفتم خب همونو بده. بقیه ی نونایی که کنارش بودو زده بود 4 یورو. گفتم خب اینم تو همون مایه هاست دیگه.
وقتی خریدم گفتم چقدر میشه؟ گفت 7 یورو! از تعجب شاخ درآوردم. یه نون کوچیک اندازه ی مثلا یه دست آدم 7 یورو آخه؟ اومدم بیرون، پسرمون لب نزد به اون نون. منم یه کمی خوردم دیدم اص معلوم نیست چی هست. توش انجیر داشت و یه سری سبزی. اصلا یه مزه ی قر و قاطی ای. دادم همسر و علی خوردن :D.
تا شب اینا می گفتن ما هنوز سیریم!! این شد که عصرش خوشحال شدیم دیگه. دیدیم با 7 یورو 4 نفر آدم از ناهار بی نیاز شدن اصلا!! :D
حالا چرا صبحانه خوب نخورده بودیم؟
واسه اینکه وقتی رفتیم بروکسل تازه فهمیدیم که اونجا هم دوشنبه تعطیل رسمیه. حالا ما کی فهمیدیم؟ یکشنبه ساعت 8.5. از چند نفر پرسیدم الان مغازه ای باز هست ما برای صبحانه مون خرید کنیم؟ همه گفتن نه! فقط یه سری مغازه هستن که بهشون می گیم night shop که اونا هم چیزایی مثل کره و مربا ندارن. اما خب یه چیزایی دارن. رفتیم از اونجا یه پاکت شیر خریدیم برای پسرمون، یه کمی تن ماهی و یه سری خرت و پرت دیگه، شد 20 یورو. ولی ما انقدر گرسنه بودیم که تقریبا تمام نونو شب خوردیم و واسه صبحانه مون نونی نمونده بود! دوشنبه هم که تعطیل رسمی بود و باز هیچ مغازه ای باز نبود.
ما هم وقت نداشتیم بریم تو شهر بگردیم و خرید کنیم و برگردیم بیایم صبحانه بخوریم. این شد که همون چیزی که داشتیمو خوردیم.
برای خونه هم از airbnb یه خونه ی کامل گرفته بودیم. خانومه یه سری خوردنی مثل کره و اینا داشت. ما هم از اونا خوردیم. یه کمی پول براش گذاشتیم و یادداشت گذاشتیم که ما یه کمی از این چیزات خوردیم.
البته معمولش اینه که چیزایی که میذارن تو یخچال رو شما حق دارین استفاده کنین. اما خب گفتیم شاید طرف دوست نداشته باشه.
این خونه ای که الان گفتم رو همون شب قبلش رزرو کردیم. چون یهویی شد موندمون برای دوشنبه. خونه خیلی خیلی عالی بود. یه خونه ی دوبلکس سه طبقه بود که هم کفش آشپزخونه و هال و پذیرایی بود. دو طبقه ی بالاترش هم اتاق داشت برای خوابیدن که ما فقط یه طبقه شو استفاده کردیم دیگه. یه اتاقش که طبقه ی سوم بود بلااستفاده موند.
از تمیزی و عالی بودن خونه هرچی بگم کم گفتم.
ما تجربه ی خوبی تو airbnb نداشتیم قبلا. یه بار واسه پاریس از اونجا خونه رزرو کردیم که خیلی کثیف بود واقعا. یه بار هم برای همین هلند که اونم خونه اش اصلا خوب نبود. کثیف هم نبود به اون شکل ها. ولی خونه از اساس قدیمی بود و بهش نرسیده بودن واسه همین خونه ی خوبی نبود. اما مثلا ملحفه های طرف و حوله اش و اینا سر جاش بود و تمیز بود. اما با این وجود ما خیلی دلمون نمیومد به وسایلش دست بزنیم.
همسر که خیلی ناراحت شده بود. می گفت من دیگه ایر بی ان بی نمی گیرم. ولی وقتی خونه ی آخری رو رفتیم دیدیم زندگی شیرین هم می شود! حالا شاید برای دفعه های بعد هم حاضر بشیم این طوری خونه رزرو کنیم. البته من زیاد هم مطمئن نیستم. خونه از airbnb گرفتن مزایا و معایبی داره دیگه. از معایبش اینه که خب ما که حاضر نیستیم اتاق بگیریم و اصل ابا بچه نمی تونیم فقط یه اتاق بگیریم. باید کل خونه رو بگیریم و کل خونه هم گرون در میاد.
یعنی حتی شاید گرون تر از هتل برای دو بزرگسال و یه بچه. اما از اون طرف وقتی حساب می کنی که برای مثلا شام می تونی آخر وقت یه پیتزا از بیرون بگیری بیاری بخوری یا مثلا صبحانه رو از بیرون بخری و خودت آماده کنی و هر روز مجبور نباشی پول شام و صبحانه بدی، خب میشه گفت خیلی قیمتش با هتل متفاوت درنمیاد. اخه آدم اگه هتل بگیره مجبوره هر وعده رو بیرون بخوره دیگه.
حالا دیگه آدم باید ببینه حاضره ریسک کنه و یه خونه ای بره که نمی دونه چقدر تمیزه یا نه یا حاضر نیست. از طرفی ایر بی ان بی این عیب بزرگو هم داره که طرف می تونه مثلا یه هفته قبل از رفتن شما کنسل کنه خونه اجاره دادنشو بدون اینکه جریمه ای پرداخت کنه. اون موقع هم اگه شما تازه بخواین هتل بگیرین مطمئنا خیلی گرون درمیاد دیگه.
خلاصه، حداقل تجربه ای که ما داشتیم از ایر بی ان بی اینه که باید خونه ای بگیریم که ریویوهاش همه عالی باشه. ریویوی خوب یا متوسط کافی نیست (حداقل برای ما).
اون خونه ی اولی که رفته بودیم هم که گفتم زیاد تمیز نبود. شب قبلش رفته بودیم برای پسرمون شیر بخریم فقط که علی گفت بیا گوجه و تخم مرغ هم بخریم و یه املت بزنیم. چون همسر نبود (تو ماشین مونده بود که ما خرید کنیم و سریع برگردیم. جای خوبی پارک نکرده بود.) منم چیزی نگفتم. می خواستم بهش بگم ما الان انقدر خسته ایم که بریم خونه افتادیم رو تخت. کی می خواد ساعت 12 شب تازه املت درست کنه. ولی خب باز گفتم شاید خودش گشنشه. واسه همین چیزی نگفتم.
ولی وقتی خریدیم و آوردیم گفتیم بی خیال بابا! ما که گرسنه مون نیست. بریم بخوابیم! طفلکی علی گفت اگه گرسنه تونه من درست می کنما. گفتیم نه. برو بخواب. رفتیم خوابیدیم. صبح باز علی گفت من املت درست می کنم! ما هم از خدا خواسته قبول کردیم.
آخه من و همسر که اصلا دلمون نمیومد به وسایل طرف دست بزنیم. دیگه تا ما یه کمی پسرمونو مرتب کردیم و غذا و شیر و اینا دادیم و چمدونمونو جمع کردیم، علی املت درست کرد.
چون نمی دونستیم طرف روغن داره یا نه، یه کره هم خریده بودیم. من با خودم فکر کرده بودم که خب حالا ما که می خریم، ولی می مونه تو یخچال طرف (شاید طرف دوست نداشته باشه باقی مونده ی غذامونو بذاریم تو یخچالش)، زیاد جالب نیست. کاش می شد یه کره ی کوچیک تر بگیریم. اما خب ما کوچک ترین کره رو گرفته بودیم و بازم بزرگ بود. فکر کنم 100 گرم اینا بود. خلاصه، رومو برگردوندم دیدم علی تقریبا تمام کره رو ریخته تو ماهیتابه!! برگشته میگه کره اش بسه معمولی خانوم؟!!!
خلاصه، یه املت چرب و چیلی خوشمزه به ما داد علی دیگه :D.
جالب تر از اون اینکه همسر زیاد املت نخورد. گفت بوی کره میده، من دوست ندارم.
جالب تر تر اینکه تو خونه همسر میگه نیمرو رو با کره درست کنم؟ میگم نه، بوی کره می گیره، من دوست ندارم!!
خلاصه، تو خونه ی ما معلوم نیست کی کِی چی دوست داره؟ :D

دیگه فکر کنم کل مسافرتو گفتم! ممکنه بگین خب تو که کلا جایی نرفتی. ولی خب واقعا کلا مسافرت همین بود. جای زیادی نرفتیم. وقتی رسیدیم تقریبا ظهر بود. رفتیم یه دور تو همون منطقه ای که گفتم زدیم. از اونجا رفتیم مرکز شهر یه راهی رفتیم و بعد رفتیم ناهار. بعد رفتیم دن هاگ که بریم ساحل. ساحلشو رفتیم. اما خب هوا خوب نبود دیگه. شب هم رفتیم خونه مون. فرداش قرار بود بریم روتردام که اصلش همون قسمت مینیاتوریش بود. ولی بعد فهمیدیم خود دن هاگ یه قسمت این طوری داره که از مال روتردام بزرگتره. واسه همین فرداش تو همون دن هاگ رفتیم این موزه رو دیدیم و بعدش در واقع همین جوری رفتیم روتردام دیگه! کار خاصی نداشتیم اونجا. از اونجا هم که رفتیم Antwerp تو بروکسل. اونجا رو هم یه دور سرسری زدیم تو شهر و بغل رودی که داشت و باز شب رفتیم خونه مون.
صبح دوشنبه هم که رفتیم بروکسل و عصرشم برگشتیم.
وقتی سه روز میری مسافرت، چهار پنج تا شهرو می ری همین میشه دیگه!! حالا خوب شد اون بروکسلو رفتیم. وگرنه که فکر کنم کل مسافرتمون حیف شده بود از بس که خوش نگذشته بود!
تو راه وقت تصمیم گرفته بودیم یه شب دیگه هم بمونیم، علی میگه انقدر میریم که بهمون خیلی خوش بگذره! فکر کردن ما از رو می ریم :D.
حالا خیلی که خوش نگذشت به من و همسر، اما خب بد هم نبود.
--
شب من دیگه اعصاب معصاب نداشتم. همسر اعصابش از دست پسرمون خورد میشد، دعواش می کرد. من از دست همسر اعصابم خورد میشد که بچه رو دعوا می کنه :D. اون به بچه هی می گفت نکن، من هی باید به همسر می گفتم نکن :D. دیگه آخر شب من اصلا اعصاب معصاب نداشتم. پسورد وای فایو به علی گفتم. میگه معمولی خانوم اگه ناراحت نمیشین، میشه دوباره بگین؟ انقدر خنده ام گرفته بود که نگو. اخه همسر هم دقیقا همین جمله رو می گه!! مثل اینکه اعصاب نداشتن من خیلی ترسناکه!! غریبه ها هم می ترسن، چه برسه به همسر. باید تجدید نظر کنم رو اعصابم :D.

برچسب‌ها: سفر
[ چهارشنبه 2 خرداد 1397 ] [ 23:46 ] [ دختر معمولی ]

اینو دیروز نوشته بودم ولی پسرمون بیدار شد، نشد ارسالش کنم:

از امروز پسرمون تمام وقت میره پیش تاگس موترش. بازم صبح ها که میرم گریه می کنه. اما عصر که امروز گرفتمش خیلی خیلی خوشحال بود. خانومه هم میذاره بیاد جلوی در، کفشاشو بپوشه، روی یه صندلی بشینه تا من وقتی میام یهویی بدوه سمتم . پسرمونم خوشحاله دیگه.
برگشتنی گذاشتم تو زمین بازی ای که همون جاست بره بازی کنه. ولی نرفت بازی کنه! جلوی پله ها یه ظرف مخصوص گذاشتن که توش با یه عمق خیلی کمی آب داره. اونایی که از ورزش میان اول پاشونو با کفش میذارن روی اونجا. بعد میذارن روی یه صفحه ی برس مانندی که روی پله ی بعدیه تا کفشاشون تمیز بشه، بعد برن. پسرمون فقط می خواست با همون آب بازی کنه!
هی هم آدما میومدن می رفتن بهش آموزش می دادن ببین پاتو اول باید بذاری اینجا، بعد بذاری اینجا!! این بود که با هر کسی که میومد پسر ما یه دور تمرینی می رفت :D. این بود که دیگه ترجیح دادم وردارم ببرمش.
اومدیم تو خونه هم کلی با هم بازی کردیم و با هم چیز میز خوردیم! بستنی خوردیم، نون خامه ای خوردیم. لوبیا سبز هم پسرمون خورد که من علاقه ای نداشتم :D.
چند وقت پیش که رفته بودم خرید، گفتم یه بسته از این سبزیجات/صیفی جات مخلوط که توی فریزرها هست بخرم. تا حالا نخریده بودم. اون جور که تو عکسش معلوم بود به نظرم اومد برای روی پیتزا مناسب باشه. زیتون داشت توش، یه کمی سبزی خرد شده (مثل نعنای خورد شده منظورمه، نه واقعا سبزی مثل سبزی قرمه سبزی)، قارچ و از این حرفا. ولی وقتی آوردم دیدم باید توش بگردی که زیتون پیدا کنی! قارچ هم کم و بیش داره. ولی تا دلتون بخواد کدو داره و لوبیا سبز.
همسر هم که از این چیزا خوشش نمیاد. گفتم حالا که نیست بیام برای خودم درست کنم ببرم فردا سر کار. اصلش اینه که اینا رو سرخ کنی و به عنوان غذا بخوری! ولی من گفتم با یه کمی گوشت قاطی می کنم، می زنم تو برنج، می برم سر کار.
اومدم یه کمیشو پختم، پسرمون هم روی کابینت نشسته بود و نظاره می کرد. اعلام آمادگی کرد برای خوردن لوبیا سبزا و کدوها! کدو دو سه تا بیشتر نخورد. ولی لوبیا سبز شاید یه ده دوازده تایی خورد. فکر کنم سیر شد دیگه. چون قبلش هم چیزای دیگه خورده بود! تا اینجا که کلا بیشتر سلیقه ی غذاییش آلمانی بوده (البته به جز ته دیگه که ازش نمی گذره!!). امیدوارم کم کم غذاهای ما رو هم بخوره!!
--
اون روز که من بردمش پیش تاگس موترش، یه ظرفی رو پرت کرد. تو خونه هم گاهی این کارو می کنه. ولی تو خونه وقتی این کارو می کنه که هی محدودش کنی و بگی این کارو نکن، اون کارو نکن. چون همسر بیشتر حساسه و بیشتر بهش میگه این کارو نکن، اونجا نرو، موقعی که همسر هست بیشتر این کارو می کنه. من خیلی سعی می کنم این رفتارشو درست کنم ولی نمی تونم. جالبه که خانومه میگه وقتی شما میرین اصلا این کارو نمی کنه! فقط وقتی مامان یا باباش هستن این کارو می کنه. اگه کسی تجربه ای داره یا در این زمینه با مطالعه به نتیجه و راهکار خاصی داره، ممنون میشم ما رو هم در جریان بذاره!
--
چند وقت پیش یه بار اومدم یه پست بنویسم. با آی پد نوشتم. در نهایت نتونستم منتشرش کنم! دلایل متعددی هم داشت. همسر برام یه آی پد خریده. آخه گفته بودم بهتون که لپ تاپم یه بار مشکل پیدا کرد و انداختیمش دیگه. حالا من با آی پد اصلا راحت نیستم. من عادت دارم به تایپ ده انگشتی. اصلا نمی تونم با آی پد وبلاگ بنویسم. آی پد برام در حد پیامک زدن و تلگرام نوشتن به درد می خوره. کسی با تبلت یا آی پد اگه تایپ ده انگشتی می کنه به منم یاد بده لطفا! آخه آدم رو لپ تاپ دستشو یه جایی میذاره. با تبلت آدم باید چیکار کنه دستشو! نمی تونم دستامو تو هوا نگه دارم و ده انگشتی تایپ کنم که! اگر هم به حالت گوشی تبلتو دستم بگیرم که خب سخت میشه تایپ طولانی برای وبلاگ.
خلاصه، فعلا دارم با دو تا لپ تاپ زغالی که سال 86 اینا خریده شدن می نویسم!! یکیش ورد نداره، یکیش وایرلسش وصل نمی شه. با ورد این یکی می نویسم، با فلش می برم رو اون یکی، اینترنت هم که نداریم. اینترنت گوشیمو میندازم رو وایرلس. با اون وبلاگمو می نویسم!!
--
انقدر ننوشتم که دیگه نمیشه جزئیات همه چیزو بگم.
یه روز یه جلسه ای بود توی یه شهر دیگه که حدود 60 کیلومتر با اینجا فاصله داشت. توماس بهم گفت تو هم بیا. یاد بگیری آدم چطوری باید بره پیش مشتری و راجع به چیا صحبت میشه و اینا. بنابراین، من و توماس و آنی قرار شد بریم. آنی مدیر پروژه ایه که من روش کار می کنم. همون دختر بسیار بسیار مهربون و صبوری که بهتون گفته ام (گفته ام دیگه؟! اگه نگفتم بگین که بعدا باید بیام بگم). آنی دوست پسرش یه شهر دیگه است که به اینجا نزدیکه. واسه همین آخر هفته ها همیشه میره اونجا. جمعه به من گفت که من فردا میرم پیش دوست پسرم. دوشنبه از خونه کار می کنم و سه شنبه خودم مستقیم میام جلسه. تو با توماس بیا. ولی برگشتنی رو با هم برمی گردیم. گفتم باشه.
قبلش از توماس پرسیدم چطوری باید لباس بپوشم؟ رسمیه کاملا جلسه؟ گفت نه. فقط یه کمی از این چیزی که الان تنته رسمی تر بپوش. گفتم باشه. حالا من اصلا کفش نیمه رسمی ندارم!! یا کفشام اسپرته یا تق تقی!! رفتیم یه جفت کفش ارزون 16 یورویی پیدا کردیم و خریدیم. من سه شنبه با اونا رفتم.
صبح هم قرار شد مثل همیشه برم و 8 اینا راه بیفتیم که 10 جلسه است و مطمئن باشیم که 10 اونجاییم. از در که اومدیم بیرون، توماس بهم گفت دختر معمولی! گفتم بله! با خودم گفتم الان می خواد بهم بگه تیپت مشکل داره! می خواسته رسمی تر بپوشی!! خدا رو شکر موضوع چیز دیگه ای بود! گفت برگه داری که روش بنویسی؟ گفتم نه :D. البته خودکار داشتم ها. برگه هم شاید یکی دو تا تیکه تو کیفم پیدا میشد. اما اون طوری که بخوام یه دفتر ورداشته باشم مخصوص این کار نداشتم. گفت ببین اینو یادت باشه واسه این مدل جلسات همیشه هم لپ تاپتو باید ورداری، هم چند تا برگه یا یه دفتر. شاید اصلا به کارت نیادها. اما همیشه وقتی میری اینا رو همراهت داشته باش. برگه هاتم همون اول دربیار بذار روی میز با خودکارت.
برگشتم برگه بهم داد و راه افتادیم. یه پورشه ی دو نفره داشت. تازه اونجا فهمیدم چرا برگشتنی نمی شد با آنی سه تایی برگردیم! مدل پورشه شو به همسر نشون دادم، میگه صد هزار یورویی هست قیمتش. مبارکش باشه. بالاخره رئیسه دیگه :D.
هنوز تو جاده نیفتاده بودیم که نویگیشن نوشت 10:10 تقریبا می رسیم!! رادیوی ترافیک هم هی اعلام می کرد که مسیر فلان جا به فلان جا تصادف شده. یه ساعت و فلان قدر کیلومتر  ترافیک داره. جالبه که اینجا ترافیکو هم بر اساس ساعت اعلام می کنه، هم میگه چند کیلومتر الان ترافیکه. نمی دونم چرا!
خلاصه، توماس گفت برمی گردیم، از یه مسیر دیگه می ریم. اون موقع که این تصمیمو گرفت ما هنوز تو خروجی شهر بودیم. ولی حدود 20 تا 30 دقیقه طول کشید تا موفق شدیم برگردیم!! ولی خب بعدش خوب بود دیگه. با سرعت رفتیم و قبل از ده رسیدیم. این وسط منم به آنی ایمیل زدم که ما دیرتر می رسیم. البته وقتی رسیدیم فهمیدم اصلا نخونده ایمیلمو!! :D.
تو جلسه چهار تا خانوم بودن. یکیشون که میرپروژه ای بود که الان باهاش کار می کردیم یه لباسی پوشیده بود که اصلا شباهتی به لباس مناسب جلسه ی رسمی نداشت! اون یکی هم که یه تی شرت آستین کوتاه پوشیده بود! کلا جلسه خودمونی بود!
نمی دونم اینا رو باید توضیح بدم یا حوصله سربره براتون! امیدوارم نباشه. شرکت ما chatbot تولید می کنه. مشتری هامون هم فعلا یه سری بانکن و یه سری شرکت بیمه و اینا. دیدین تو بعضی سایت ها نوشته آنلاین الان می تونین چت کنین با ما؟ خب به طور معمول یه کارمند اونجا نشسته و به سوالا جواب میده. کاری که شرکت ما می کنه اینه که اون سوالا رو یه ربات جواب بده.
حالا این جلسه ای که رفتیم با یکی از بانک ها بود که مشتریمون بود و یه شرکت دیگه که مشتری احتمالی بودن. یعنی بانکه چون خودش با اونا کار می کنه، به اونا پیشنهاد داده بود که اونام بیان با ما کار کنن تا کارشون راحت بشه و اونا می خواستن بدونن قضیه از چه قراره و اینا.
اون یکی شرکته که مشتری احتمالی بود، یه call center بود. البته قصد نداشت تلفناشو اتوماتیک کنه و اینا ها. می خواست تو سایتشون که میری و سوالی داری و به صورت چت می پرسی رو با استفاده از شرکت ما انجام بده. حالا اون چیزی که برای من جالب بود و می خواستم بگم اصلا اینا نبود! اینا رو گفتم که یه چیز دیگه بگم. خانومه می گفت ما سوال های نامه ای هم خیلی زیاد داریم. بالاخره ما کارمون در کل service center ای هست و خدمات زیادی داریم (که حالا مهم ترینش همون کال سنتر بودن بود). اونا رو ما دادیم به یه شرکت دیگه که نامه ها رو بخونن و سوالا رو مرتب کنن و با همکاری ما جواب بدن.
واقعا برام جالب بود که چقدررر برای مشتری هاشون وقت میذارن و هزینه می کنن، چه از نظر زمان، چه از نظر نیروی انسانی. اون وقت تو ایران نه حضوری به آدم جواب میدن، نه ایمیلی، نه نامه ای. اصلا هیچی به هیچی!! البته شاید الان این طوری نباشه. اما تا وقتی ما ایران بودیم که این طور بود!
--
خانوم مدیرپروژه ی بانک داشت همین طوری صحبت می کرد. یهویی گفت مثلا بانک من که فلانه این جوریه. بعد خودش می خونده میگه خجالت آوره. تو بانک ایکس کار می کنم، تو باکن وای حساب دارم :)). جالب اینه که به طور عام، بانکی که توش کار می کنه حداقل اسما اعتبار بیشتری داره تا بانکی که توش حساب داره.
--
برگشتنی هم با آنی یه عالمه تو راه بودیم. چون باید خط عوض می کردیم. آنی هم می خواست با سمسترتیکت بیاد، مجبور بودیم همه ی قطارها رو محلی سوار بشیم. من تقریبا ساعت 5.5 رسیدم خونه.
--
این آخر هفته اگه خدا بخواد می ریم هلند با علی.. همسر و علی جمعه شب میان. شنبه صبح میریم و یکشنبه هم برمی گردیم. البته دوشنبه هم تعطیله اگه بخوایم بمونیم. اما فعلا که جایی رو برای دوشنبه در نظر نگرفتیم.
--
علی قدش بلنده. اون دفعه که اومده بود اینجا یه تیکه کالسکه رو گرفته بود دستش گفت من میارم. همسر بهش میگه بده من علی. تو اذیت میشی کالسکه رو هل بدی. علی میگه قدم بلنده، دستامم بلنده :)). واقعیتش منم همیشه مثل همسر فکر می کردم. علی تلنگر خوبی زد بهم!! همیشه فکر می کردم اینایی که قدشون بلنده مثلا اگه بخوان کالسکه رو هل بدن باید خم بشن، اذیت میشن. ولی خب مثل اینکه دستاشونم به همون نسبت بلنده، لازم نیست بیشتر از ما خم بشن!! گفتم به شمام بگم اگه مثل من فکر می کنین :D.
--
داشتیم اون دفعه با علی تو خیابون می رفتیم. یادم نیست من به پسرمون گفتم یا همسر. گفتیم پسرم صدای خواب میدی که. علی با تعجب میگه صدای خواب میده؟!!
فکر کنم اونایی که بچه دارن الان دقیقا می دونن صدای خواب چیه ;-).

برچسب‌ها: روزمره
[ چهارشنبه 26 اردیبهشت 1397 ] [ 21:36 ] [ دختر معمولی ]

این متنو چند روز پیش نوشتم ولی وقت نشد منتشرش کنم:
خب عرضم به خدمتتون که دروغ های خاله وزی هنوز تموم نشده بود دیگه! تو یکی از کامنت ها گفتم.
اون روز دیدم شنگول بهم پیام داده که دختر معمولی من خیلی فکر کردم که این پیامو برات بنویسم یا نه. ولی آخرش تصمیم گرفتم بنویسم برات. این درست نیست که تو به خاله وزی در مورد من دروغ گفتی. من خیلی سعی کردم بهت کمک کنم. اما تو به جای تشکر رفتی به خاله وزی در مورد من دروغ گفتی! تو بهش گفتی که من شماره ی Verband رو بهت دادم. در حالی که من فقط شماره ی چند تا تاگس موترو دادم. یا مثلا در مورد پمپرز من اصلا چیزی بهت نگفتم ولی تو به خاله وزی گفتی من بهت چیزی گفتم!!!
اصلا وقتی خوندم شوکه شدم!! من حتی یه بار هم اسم شنگولو جلوی خاله وزی نیاوردم. فقط اون روزی که به شنگول پیام دادم که برام تو گروه بزن تا تاگس موتر پیدا بشه، گفتم بهتون که فرداش خاله وزی با حالت تشرگونه و طلبکارانه ای گفت تو به شنگول پیام دادی؟ برا چی به شنگول گفتی و اینا و منم بهش گفتم بله. من به شنگول پیام دادم!!! من اصلا هیییچ کلمه ی دیگه ای در مورد شنگول صحبت نکرده ام و اصلا درک نمی کنم در مورد این چیزا خاله وزی چرا منو خواسته جلوی شنگول خراب کنه؟!! اصلا من کی باشم که ارزش خراب کردن داشته باشم؟ من که به عمرم حتی شنگولو ندیده ام!! منم جواب شنگولو دادم و بهش گفتم که من هرگز در مورد اون با خاله وزی صحبت نکردم و این حرفا اصلا صحت نداره. نمی دونم دیگه حرف منو باور کرد یا نه. می خواستم فرداش بهش زنگ بزنم و همه ی دروغ هایی که خاله وزی به ما گفته بودو بهش بگم تا بدونه با کی دوست شده ولی باز بی خیال شدم. یعنی هر روز که از سر کار میام انقدر خسته ام و سر و کله زدن با بچه هم انرژیمو می گیره که دیگه حس و حال درگیری و دعواهای خاله زنکی این زنیکه، خاله وزی، رو ندارم. اینه که بی خیالش شدم. اما خب دیگه مصمم تر شدم که زنگ بزنم به خانومه و اسم یارو رو بدم. البته زنگ زدم، یه خانم دیگه ورداشت. گفتم می خوام با خانم فلانی حرف بزنم. گفت تا سه شنبه نیست. اگر دوست داری کارتو به من بگو. گفتم نه، می خوام با خودش صحبت کنم. همون سه شنبه زنگ می زنم. حالا باید سه شنبه زنگ بزنم ببینم چی میشه. یعنی واقعا هرچی هی اومدم بگم بی خیال شو، نمی خواد بگی، دیگه می بینم این یارو پستی رو به نهایتش رسونده دیگه! حیفه واقعا بچه های مردم زیر دست این بزرگ بشن!
--
اما از سر کارم بگم. کم کم دارم جا میفتم. اما یه چیزی که من نمی فهمم اینه که چرا من همیشه هر جا که میرم انقدر زود باید برم تو سیستم؟!! فلوریان از اول ژانویه شروع کرده. من یه بار ازش پرسیدم چقدر طول می کشه کد رو بفهمم؟ گفت احتمالا مثلا تا آخر می اینا رو لازم داری که یه کمی سیستم دستت بیاد. بعد یه هفته پیش یا شایدم بیشتر توماس بهم میگه تو دیگه کم کم باید بری تو پروژه ی مستقل خودت!! آقا من هنوز یه ماهه تازه دارم اینجا کار می کنم. امیدوارم واقعا نخواد این قدر زود منو بفرسته تو یه پروژه ی دیگه. بهتره واقعا یه سه چهار ماهی اینجا باشم که بفهمم چی به چیه.
البته از اون ورم یه نیم نگاهی به شرکت های دیگه دارم. البته هنوز نمیدونم اینجا چطوری میشه. یه کمی یه جورایی سرم کلاه رفته و از این بابت ناراحتم. قراردادم دو قسمت داشت. یه مقداریش نقد بود، یه مقداریشو هم قرار شد به صورت سهام شرکت بگیرم. معمولا شرکت های استارت آپ این کارو می کنن. چون خیلی پول ندارن که بخوان کل حقوق درخواستی طرفو نقد بدن. اون یکی قرارداد مربوط به سهامو توماس گفت اول باید بیای این شهر بعد امضا کنیم. یه کمی کارای اداری و اینا داره. حالا میگه اون قراردادو بعد از زمان کار آزمایش (که چهار ماهه) امضا می کنیم. البته من اصلا روی اون حساب نکرده بودم. یعنی با این حساب اومدم که همین قدر نقدو بگیرم. حالا یه چیزی اضافه تر هم بود چه بهتر. اما خب این حس که طرف سرتونو کلاه گذاشته اصلا حس خوبی نیست! برای همین گاهی دودلم تو این شرکت بمونم یا نه. از طرفی فلوریان روی یه پروژه ای کار میکنه که من بدم نمیاد روش کار کنم. هرچند فلوریان اصلا توصیه نمی کنه برم تو اون پروژه! از اون طرف تر، الان فقط و فقط به یه کار دیگه تو همین شهر فکر می کنم. دیگه واقعا با بچه نمیشه شهرو عوض کرد و اینم فهمیده ام که اگر احیانا آدم قصد کنه که بره یه شهر دیگه، باید حتما حتما حداقل دو سه ماه بین دو تا کارش فاصله بذاره، خونه شو زودتر ببره اون شهر، دنبال مهد بگرده برای بچه و بذاره زمان عادت کردن بچه تو مهد تموم بشه. بعد با خیال راحت بره سر کار. متاسفانه بعضی تجربه ها برای آدم خیلی گرون تموم میشن. اما خب دیگه. تجربه خاصیتش همینه!
--
در مقایسه با شرکت قبلی بخوام بگم همه چی خیلی خیلی عالی و خوبه. یه جورایی باید بگم اصلا قابل قیاس نیستن. اون آدمای شرکت قبلی بیشتر BWL خونده بودن که میشه یه چیزی تو مایه های مهندسی صنایع ایران. از هر آشی ماشی خونده بودن، هیچی هم بلد نبودن. در واقع بیشتر ادای شرکت داشتن بود تا یه شرکت واقعی. به جز من و توماس (با توماس فعلی اشتباه نشه!) هم که بقیه همه در واقع از دانشگاه پول می گرفتن و به عنوان کار دانشجویی داشتن کار می کردن. آخه بهتون گفته بودم که رن و فیلیکس استاد دانشگاه بودن و از دانشگاه هم پروژه می گرفتن. در واقع باید بگم از دانشگاه پروژه می گرفتن، انجام می دادن، با پولش به من و توماس پول می دادن که شرکتشونو مثلا راه بندازن و اینا. اما واقعیتشو بگم تقریبا همه اش ادا در آوردن بود.
مثلا یادمه یه بار فیلیکس داشت می گفت که تو هد فلان بخشی فلانی، فلانی تو هد فلان بخشی. بعد اینا رو که می گفت من خنده ام می گرفت. آخه مثلا ساشا طبق تقسیم بندی فیلیکس باید کارش زیرشاخه ی کار من می بود و یه جوری زیردست من. اما ما کوچک ترین ارتباطی با هم نداشتیم و کاملا مستقل از هم کار می کردیم!! مخصوصا فیلیکس تو این قضیه ی ادا درآوردن خیلی بیشتر از رن این جوری بود! مثلا زنگ می زد به کسایی که می خواست بهشون پروژه رو بفروشه و اینا، بعد یه سری کلمات تخصصی رشته ی کامپیوترو به کار می برد که طرف فکر می کرد الان این یارو الگوریتمو براش در لحظه می تونه کد بزنه. در حالی که من مطمئن بودم اگر بهش می گفت فقط یه جمله بیشتر توضیح بده، نمی تونست. همون دو سه تا کلمه رو هم از من یاد گرفته بود!! یا مثلا به طرف می گفت ما از الگوریتم های یادگیری ماشینی استفاده می کنیم، در حالی که اون ورژنی که اون به مشتری نشون میداد هیچ الگوریتم یادگیری ماشینی ای توش پیاده سازی نشده بود!! جالب تر اینکه خودش معتقد بود اون نتایج بهتر از نتایج روشیه که یادگیری ماشینی توش استفاده شده و اصلا به همین دلیل اون ورژنو به طرف نشون میداد!! اما اصرار داشت این کلمه ی یادگیری ماشینی رو مثلا به کار ببره.
بعد تو شرکت، بقیه هم رشته شون همین بود. اصل قضیه رو ول کرده بودن، فقط چسبیده بودن به ظاهر پروژه. هرچی من می گفتم آقا اصل پروژه رو باید درست کنیم. هیچ کس گوش نمیداد. کل بحث ها سر این بود که طرف روی دکمه ی ویرایش کلیک کنه مثلا، بعد بتونه ویرایش کنه یا از اول قابلیت ویرایش داشته باشه؟!! این دکمه رو که می زنه، زیرشاخه هاش الان توی مستطیل نشون داده میشن خوبن یا مستطیل نباشه، نوشته باشه فقط بدون مستطیل!! یعنی بحث ها در این حد.
دیگه اینکه گفته بودم یه سری میتینگ هایی هم داشتیم که توش یه جور کارهای مدیریتی رو با کارت و حالت بازی گونه انجام میدادیم دیگه؟ خب این میتینگ ها تو هر شرکتی هستن. مدلش این طوری که شما هر دو هفته یه بار دوشنبه ها میتینگ میذارین و تسک های اون دو هفته رو مشخص می کنین و هر تسکی به یه نفر داده میشه. البته هر شخص ممکنه چندین تسک داشته باشه، نه یکی.
خب الان تو شرکت فعلی این اتفاق میفته، ولی بدون اون بازی ها و اینا. هر قسمت از کار یه نفر داره که مسئول این کاره و تسک های هر کسی رو براش می فرسته. یعنی اونا که باسابقه ترن، مشخص می کنن که کی کدوم کارو انجام بده. تسک ها هم این طوریه که میگه مثلا به ازای فلان ورودی، انتظار میره خروجی این باشه، خروجی دیده شده اینه. این باید اصلاح بشه.
حالا تو شرکت قبلی چطوری بود؟ تسک من همیشه این بود: بهبود سیستم!! بعد هر دفعه هم یه ایرادی می گرفتن و می گفتن نتیجه بهتر نشده! هر دفعه هم من این بحثو باهاشون داشتم که منظور از بهبود سیستم چیه؟!! میگفتن بهبود سیستم!! چیزی که مشتری خوشش بیاد!! بعد خودشون از چیزهای مختلفی خوششون میومد. مثلا یه بار می گفتن خروجی بده، تغییر میدادم در جهت اون چیزی که گفتن. باز می گفتن نه، قبلی بهتر بود!! بسته به اینکه شما با چه فایلی امتحان می کردین، اینا نظرشون عوض میشد که الان مثلا دوست داریم متن طولانی تری نمایش داده بشه، الان می خوایم متن کوتاه تر باشه!! دیگه این آخراش تقریبا ما هر هفته این مشکلو داشتیم که من بهشون می گفتم مادامی که شما خودتون به نتیجه ی واحدی دست پیدا نکنین و نتونین دو تا فایل رو همه تون به صورت یکسان نتایجشو بگین (یعنی همه شون فایل ایکس رو بخونن جدا از هم، بگن خروجی مورد انتظار اینه و من مقایسه کنم و ببینم نظر رن و توماس و فیلیکس یکیه و همه شون خروجی یکسانی از سیستم انتظار دارن)، من نمی تونم برای این سیستم الگوریتم طراحی کنم! شما هر روز هر کدومتون یه چیز میگین. من یه فایلو تو دو روز مختلف به شما میدم، شما دو جور مختلف خروجی می خواین ازش!! من چطوری آخه یه سیستمی تولید کنم که نتایج دلخواه شما رو تولید کنه؟! و از اون جالب تر اینکه بعدا مشتری هم دقیقا همون نظر شما رو داشته باشه و با خروجی دلخواه شما موافق باشه! این بود که در نهایت من اصلا از اون شرکت اومدم بیرون و گفتم من نمی تونم خروجی ای که شما می خواین رو تولید کنم.
15 دسامبر هم اگه یادتون باشه، اونا یه ددلاین داشتن دیگه. حدود 1 دسامبر (فکر می کنم این قسمتو قبلا براتون تعریف کرده ام ولی خب محض یادآوری دوباره میگم) یه بار رن و فیلیکس به من گفتن بریم اتاق میتینگ بالا. با هم رفتیم. بهم گفتن از نتایج راضی نیستن و من باید یه کاری بکنم براش. منم بهشون گفتم الان کار اساسی ای نمیشه کرد تو دو هفته. من بیشتر از یه ماهه که این الگوریتم فعلی رو پیاده سازی کردم و آپلود کرده ام. وظیفه ی خودتون بوده که تست کنین. که رن هم گفت نه، تو باید به من هی یادآوری می کردی که من تست کنم. باید انقدر می گفتی که تست کنم.
خلاصه اون دفعه تموم شد و ما هم یه سری چیزا رو سر هم بندی کردیم برای قرار 15 دسامبر. روز 16 دسامبر رن دوباره بهم گفت که می خوایم باهات صحبت کنیم. دوباره رفتیم بالا و همون غرها رو زدن. منم همون جوابا رو بهشون دادم! گفتم هر وقت سه تاتون (رن و فیلیکس و توماس) تونستین خروجی یکسانی از یه فایل انتظار داشته باشین می تونین انتظار داشته باشین که من همچین چیزی رو براتون طراحی کنم! یه تیکه اش هم یادم نیست رن چی گفت. منم در جوابش گفتم ولی... هنوز فقط ولی رو گفته بودم که رن سرشو تکون داد و تقریبا داد زد "ولی نداریم". منم دیگه چیزی نگفتم. ولی از همون روز مطمئن شدم که دیگه من بیشتر از این نمی تونم تو این شرکت کار کنم. به شکل جدی اپلای کردم و خب تقریبا 22 23 دسامبر هم مصاحبه مو انجام دادم و از دو تا شرکت دیگه پذیرش گرفتم. اما خب مجبور بودم چند ماه دیگه هنوز باهاشون کار کنم. چون واقعا پیدا کردن تاگس موتر و خونه و اینا چیزی نبود که بشه راحت انجامش داد.
روزای آخر کار تو شرکت واقعا برام سخت بود. خدا رو شکر که از اونجا اومدم بیرون. دیگه واقعا روزشماری می کردم برای بیرون اومدن از اونجا. البته شرکت فعلی هم همچین خیلی به دلم ننشسته. نمی دونم آخرش حاضرم اینجا بمونم یا نه. مشکل اصلی این شرکت اینه که بعدش نمی تونم راحت جای دیگه کار پیدا کنم.


[ سه‌شنبه 18 اردیبهشت 1397 ] [ 23:11 ] [ دختر معمولی ]

   1    2    3    4    5      ...    29    >>

.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

پروفایلمو هر از گاهی آپدیت می کنم. شمام هر از گاهی یه نگاه بهش بکنین. شاید چیزی تغییر کرده باشه :) -- وبلاگ قبلی من اینجاست: mamooli.persianblog.ir به خاطر خرابی های مکرر پرشین بلاگ تصمیم گرفتم کوچ کنم :) -- و اما من: من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی خیلی معمولی داریم. اولش دانشجویی اومدیم، الان یه زندگی همچین بگی نگی دانشجویی-کاری داریم! اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه!---- 22 اکتبر 2016 یکی از بهترین و قشنگ ترین اتفاقای زندگیمون رخ داد و پسرمون متولد شد. ---- 13 فوریه ی 2018 بالاخره تزمو سابمیت کردم.---- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ---- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید"، بپرسید. در غیر این صورت، من نمی تونم جوابگوتون باشم. با کمال شرمندگی البته.---- وبلاگ قبلی یه سری پست های روزمره اش رمزداره. اگه رمز می خواین بگین. ---- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 71493