X
تبلیغات
رایتل

یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ


دوستایی که در مورد کار و زندگی تو آلمان سوال دارید، لطفا سوالتونو به صورت کامنت عمومی تو همین پست و یا به صورت ایمیل (mamooli_persianblog@yahoo.com) بپرسید.

دقت کنید که:

1- کامنت های خصوصی امکان جواب دهی ندارن.

2- استفاده از گزینه ی "تماس با من" هم امکان جواب دهی نداره.

3- سوالاتونو ترجیحا شماره بزنین.

4- دقیق بپرسید (نپرسین آلمان خوبه یا نه، من بیام یا نه و ... .)

5- سوالات شخصی راجع به من هم نپرسید.


--

به لطف یکی از دوستان، یه فایلی از سوال و جواب هایی که شده تو وبلاگ قبلی به صورت فایل ورد موجوده که من همین جا براتون میذارمش. البته اگه سوال ها خیلی قدیمی بود، دوباره بپرسین. ممکنه اون زمان اطلاعات من ناقص بوده باشه.

برچسب‌ها: از من بپرسید
[ شنبه 3 تیر 1396 ] [ 00:21 ] [ دختر معمولی ]


دیروز که پسرمونو بردم مهد، وقتی آوردمش جوراب نداشت. منم تو کیفشو نگاه کردم، دیدم یه جفت دیگه هست. اونا رو پاش کردم. با خودم گفتم یادم باشه فردا بهشون بگم  که جورابای بچه مونو پس بدن. فکر کنم یکی دو جفت دیگه هم جوراب داشته باشه اینجا!

امروز که رفتم بگیرمش، دیدم خانومه چهار جفت جوراب برای پسرمون گذاشته . مثل اینکه ما هر روز هفته که می بریمش یه جفت جورابو اونجا میذاریم، آخرش یهو همه رو جمع می کنیم .

--

سینک توی اتاقمون خیلی کثیفه همیشه. اینا قهوه زیاد می خورن، بعد قهوه رو همین جوری مثلا اضافه شو میریزن داخل سینک. آب نمی ریزن. همیشه اون کف قهوه ایه. اون روز من پشت سیستمم بودم، دیدم سباستین انگاری داره چیزی میشوره. یکی دو دقیقه اونجا بود و رفت. بعد که من رفتم چایی بریزم برای خودم، دیدم اون کف، رو آب و ریکا درست کرده، اون کفی سینکو هم گذاشته که آب رد نشه.

دفعه ی بعد که رفتم چایی بریزم همچین تمیز شده بود که نگو. نمی دونستم به این راحتی تمیز میشه سینک . به هر حال، دستش درد نکنه. خیلی خوب شده بود .

--

امروز داشتم آهنگ "فدا شم" سامی بیگی رو گوش میدادم. یادمه اون آخرایی که پسرمون نزدیک به دنیا اومدنش بود من تازه این آهنگو کشف کرده بودم. چقدر گوش می دادم. و چقدر اون قسمت "مثل نبضی تو وجودم/که می زنی و بی صدایی" ش برام مصداق داشت .

--

اون روز که با ریحانه خانوم اینا رفته بودیم بیرون، می گفت پسرم خیلی کم رو و خجالتی بود. نمی تونست راحت ارتباط برقرار کنه با دیگران. مربی مهدش می گفت این طوریه. با اینکه بیرون خیلی هم خوب و معمولی به نظر می رسه و ارتباط برقرار می کنه ولی مثل اینکه توی جمعیتی مثل مهد دیگه اون طوری نبوده. گفت مربیش گفته یه کلاس اضافه داریم، برای بچه های اینجوری. یعنی قبل از ساعت عادی مهد، یه ساعت باید زودتر برن. گفت اون کلاسو فرستادمش. الان خیلی خوب شده. خود مربیش هم گفته الان دیگه یاد گرفته باید از حقش دفاع کنه. مثلا قبلش مربیش می گفته بیان چیزی رو ازش بگیرن، هیچی نمیگه. هیچ اعتراضی نمیکنه. بچه نباید این طوری باشه. باید از خودش دفاع کنه.

حالا خود ریحانه خانوم می گفت (دقیق یادم نیست که اینو خودش دیده بود یا بچه اش تعریف کرده بود براش) یه روز تو مهد یه چیزی رو از بچه اش می گیرن. یکی دیگه از بچه ها که آلمانیه اومده براش از دست اون یکی بچه گرفته، داده دست بچه ی ریحانه خانوم. گفته ببین، وقتی ازت می گیرن باید ازشون پس بگیری، نباید بذاری ازت بگیره. این جوری!

--

داشتم یه ویدیو گوش میدادم از دکتر هلاکویی. داشت به یه نفر مشاوره میداد. طرف بچه اش یه ساله بود. یه جمله ی خیلی مختصر و مفید گفت: "نمیشه باهاش لجبازی کنین. برنده اونه.". راست میگه واقعا! بچه ها توی اصرار به چیزی که می خوان واقعا روی آدمو کم می کنن ( البته شخصا با استفاده از کلمه ی "لجبازی" برای رفتار بچه ها تو این سن موافق نیستم. )

یه چیز دیگه هم گفت که برای من جالب بود. می گفت تا 14 ماهگی، بچه هرچی خواست باید بلافاصله براش آماده بشه، نه با تاخیر. یعنی همین که شیر خواست باید بهش شیر بدین، همین که بغل خواست، باید بغلش کنین. این طوری بهش یاد میدین که تو توانایی اینو داری که اون طور که می خواهی زندگی کنی. دنیا جای خوبیه. یاد میگیره که من نیازهامو می تونم برآورده کنم. همه در مسیر من حرکت می کنن. این طوری دید خوبی نسبت به دنیا داره .

امروز خیلی سعی کردم اینا رو رعایت کنم. خیلی خوب بود. حالا یا بچه امروز کلا خوش اخلاق تر بود، یا به حرفش گوش دادن باعث میشد رفتار بهتری داشته باشه، در کل خیلی خوب بود .

خدا کنه هر روز این طوری باشه! البته فکر کنم پسرمون هم که خوابید، قبل از خواب با خودش فکر کرده کاش مامان هر روز این طوری باشه .


برچسب‌ها: روزمره
[ سه‌شنبه 25 مهر 1396 ] [ 20:57 ] [ دختر معمولی ]


تا دیروز حس اینو داشتم که یه بچه داریم، ولی از دیروز حس می کنم پسر داریم دقیقا . آخه دیروز برای اولین بار پسرمونو بردم آرایشگاه، موهاشو کوتاه کردن، قشنگ مردونه زدن! دیگه الان اون بغل گوشاشو که نگاه می کنم که اون طوری خانومه براش خط گرفته، خیلی بهم تلقین میشه که بچه مون پسره! تا الان فقط بچه بود بچه مون، خیلی جنسیتشو حس نمی کردم تو ظاهرش .

--

بچه رو بردم آرایشگاه، کلاه هم داشت. از دم در به خانومه میگم ببخشید کله ی بچه ی این قدری هم کوتاه می کنین؟ گفت فقط می تونم با قیچی کوتاه کنم. گفتم آره، منم دقیقا منظورم همون بود. اصلا نمی خوام ماشین کنین هیچ جاشو (آخه اینجا مردا رو کلا همیشه بغلاشو مثل اینکه ماشین می کنن). گفت ممکنه گریه کنه دیگه. گفتم اشکال نداره. دیگه بچه رو بردیم سوار صندلی کردیم که موهاشو کوتاه کنن. از همون اولش گریه کرد. البته خیلی نه، ولی خب ناراحت بود چون دستاشو بسته بودن . آخه خانومه یه پیش بند گنده رو دور گردنش چرخوند و گیره زد محکم. پیش بند هم اون قدر بلند بود (فکر کنم پیش بند آدمای عادی بود) که بچه کلا دستاش اون زیر بود. هرچی هم تقلا می کرد نمی تونست دستاشو خارج کنه از اون زیر. اعصابش خورد شده بود طفلک .

یه مقداریشو هم یه دختری - که احتمالا دختر همین خانوم آرایشگر بود - براش کارتون گذاشت و سرگرم شد. ولی باز تا یادش میفتاد دستاش اون زیره و دارن روی سرش یه کارایی انجام میدن، گریه می کرد!

ولی خب کلا خوب بود. بچه رو تر و تمیز و خوشگل تحویل گرفتیم .

--

شاید باورتون نشه، ولی هنوز حموم نبردمش!! دیروز یه سری کار دیگه هم بود که باید انجام میدادیم، درگیر اونا بودم. شب هم دیگه خسته شده بودم، حسش نبود.

امروز هم با دوستامون رفتیم بیرون، این قدر بچه خسته شد که توی ماشین خوابش برد. به همسر گفتم به نظرت بیدار شد ببرمش؟ گفت نه. نمی خواد دیگه. بذار تا صبح بخوابه. حالا صبح بیدار ابشه حداقل باید صورت و دستاشو اساسی بشورم! اینکه چقدر روی چمن ها چهار دست و پا کرد و دستاشو سبز و شلوارشو خاکی کرد مهم نیست، مهم اون آخرش بود که قندون قندو برعکس کرد و چند تا قندو هی کرد تو دهنش، هی با دستش درآورد. تمام دست و بالش نوچ کرد!! کل صورتش هم شکری شده بود اصلا! یه مقداریشو من با دستمال مرطوب پاک کردم، ولی خب فاجعه عمقش بیشتر از اینا بود. باید اساسی شست و شو بشه .

--

همون اول که رفته بودیم بیرون، من بچه رو گذاشتم تو چمنا. هوا امروز و دیروز خیلی خوب بود. آفتابی هم بود. ولی دو دقیقه بعد دیدم کلا شلوار بچه خیس شده. معلوم بود یه سری جاها چمنش خیس بوده و رفته. آخه من که دنبالش نمیرفتم، فقط از دور نگاهش می کردم. رفتم آوردمش، با یه سری چیز میز دیگه مشغولش کردم که روی روفرشی بمونه. نمی دونستم شلوارشو عوض کنم یا نه. چون یه دونه شلوار اضافه بیشتر نیاورده بودم. اگه دوباره خیس می کرد، دیگه نداشتم. ممکن بود سرما بخوره. تصمیم گرفتیم در نهایت که شلوارشو عوض کنیم، اون یکی رو بندازیم خشک بشه. فکر کنم یه ربع بعد اینا بود که دست زدم، شلوار تقریبا کاملا خشک شده بود. یعنی طوری بود که اگه لازم بود، میشد همون جا پاش کنم حتی! در این حد آفتابش داغ بود.

دیگه پسرمون نرفت سراغ چمن بازی تا همون اواخر که میخواستیم بیایم. این قدر چیزمیز رو سفره و روفرشی بود که لزومی نمی دید بره سفر راه دور . ولی دیگه آخرا که خسته شده بود و دنبال ماجراجویی بود، هی می رفت نزدیک روفرشی مردم که باید میرفتیم میاوردیمش!


برچسب‌ها: روزمره
[ یکشنبه 23 مهر 1396 ] [ 23:46 ] [ دختر معمولی ]


@ موفرفری عزیز، ببخشید که خیلی دیر شد. فکر کنم شما یه بار دیگه هم این پستو خواسته بودین. ولی من یادم رفته بود. اتفاقا الان چند وقتی بود یادم اومده بود که واااای من یه پستی قرار بود با این محتوا بذارم. نمی دونم طرف کی بود که سوال پرسید؟ اصلا هنوز می خونه اینجا رو؟ بی خیال شد، رفت؟ بذارم؟ یا ضایع است بعد از ماه ها، تازه اونم وقتی طرف رفته؟! خلاصه، ببخشید، هنوز تو این درگیری ها بودم و وقت نشده بود بیام بنویسم پستو که دوباره نوشتی. به هر حال، ببخشید که این قدر دیر شد.

--

من قبلا راجع به اینکه آدم چطوری میتونه زبون (حالا انگلیسی یا آلمانی) یاد بگیره نوشته بودم یه بار. ولی الان چون دوباره خواستین، دوباره می نویسم.

--

هر کسی یه روشی داره، نمیشه گفت این روش درسته، اون غلطه. هر کس باید ببینه خودش چطوری خوب یاد می گیره. بعضی آدما دیدارین، بعضی ها شنیدارین. بعضی ها باید با عکس و اینا یاد بگیرن، بعضی ها با شنیدن یاد می گیرن. مهم ترین نکته هاش اینه که روشی رو پیدا کنین که خودتون باهاش یاد می گیرین.

--

از مهم ترین چیزا ولی ایناست:

1- دنبال ترجمه نباشین. فقط از فرهنگ لغت تک زبونه استفاده کنین، حتی اگه سطحتون elementry باشه. برای این موضوع هم دیکشنری های مخصوص هست. یعنی طبیعیه که اگه کسی که سطحش elementry هست، بخواد با oxford advanced کار کنه، براش سخته. بنابراین، باید یه oxford elementry بخره.

2- خیلی تکرار کنین. من اون زمانی که سی دی گوش می دادم برای درس های کتاب المنتریمون، این قدر گوش میدادم که هنوز که هنوزه خیلی از دیالوگاشو حفظم.

3- چیزایی که یاد میگیرین رو به کار ببرین یا بهتر بگم چیزای کاربردی یاد بگیرین. ورق زدن کتاب ضرب المثل های انگلیسی و تکرار و حفظ کردنشون، هیچ کمکی به انگلیسی حرف زدنتون نخواهد کرد و شما هرگز بعدا تو زندگیتون نخواهید تونست اون ضرب المثل ها رو تو جایگاه درستشون به کار ببرین.

اما اگه تو انگلیس زندگی کردین و روز اول یه نفر بهتون یه ضرب المثل گفت، از فرداش می تونین همونو استفاده کنین، چون تو بافت یاد گرفتین.

4- کلمه هم مثل همون مورد 3. کلمه رو تو کاربرد و بافت یاد بگیرین. دقت کنین که "بافت" منظورم جمله نیست. کلمه باید توی کل فضای فکری/متنی/رویدادی به کار بره. یعنی شما یه متن می خونین مثلا راجع به دزدی که از یه جایی دزدی کرده. هر کلمه ای رو تو اون متن یاد بگیرین، بعدا میتونین استفاده کنین. اما اگه کتاب 504 رو ورداشتین و کلمه هاشو حفظ کردین، به احتمال خیلی زیاد، می تونین امتحان تافل و آیلتستونو بدین و نمره ی خوبی بگیرین، اما بعدا که رفتین آمریکا، تو استفاده کردن تک تک همون کلمه ها بمونین!

5- زیاد گوش بدین. زیاد بخونین. زیاد حرف بزنین. زیاد بنویسین. برای بهتر کردن هر مهارتی باید همون مهارت رو تقویت کنین. من خودمو مثال می زنم. من به عنوان مترجم کار کرده بودم تو ایران. تو آیلتس ریدینگم 8.5 شد. ولی لیسنینگم کمترین نمره ام بود، 6.5 شد. چون من نهایت چیزایی که شنیده بودم "با تلفظ و لهجه ی درست"، همون سی دی ها بود و نوارها. تو کلاس که ماشاءالله هیچ کس لهجه ی درستی نداره، حتی معلم ها! اینه که برای لیسنینگ باید آدم یه تلاش مضاعفی هم بکنه!! حتی یادمه من یکی دو بار سر تلفظ درست کلمه با معلمام بحث کردم، این قدر که معلم گفت برین از کتابخونه آکسفورد بگیرین. بعد هم دیدن من درست می گم . به تلفظای هیچ کس جز آکسفورد اطمینان نکنین، هیچ معلمی عالی نیست (حتی اگه درس دادنش عالی باشه، مثل همین معلم های من که خودم عاشقشون بودم)، همون طور که خود ما هم اشتباه تلفظی داریم، همه دارن. لهجه که دیگه هیچی. اصلا نمیشه انتظار داشت کسی لهجه اش عالی باشه. اینه که مثلا من که برای کنفرانس رفته بودم آمریکا، وقتی رسیدم هتل، اشک تو چشام حلقه زده بود از بس احساس میکردم هیچی انگلیسی بلد نیستم! هر جمله ی ساده رو برام حداقل سه بار می گفتن تا بفهمم!! جمله های ساده ها، مثل اینکه چرا اومدی آمریکا؟ از اینجا کجا می خوای بری؟ کنفرانستون راجع به چیه و از این حرفا!! یعنی در این حد من نمی فهمیدم حرفاشونو.

البته گفتم که من لیسنینگم ضعیف هم بود از اول. تازه گوشمم که تازگی متوجه شدم ایراد داره (در جریانین دیگه!). خلاصه که خیلی روی این موضوع دقت کنین.

پس تکرار می کنم، برای هر مهارتی، همونو تمرین کنین. فکر نکنین اگه ریدینگا رو خوب می خونین و می فهمین و کلمه زیاد بلدین، پس می تونین خوب حرف بزنین. تا وقتی حرف نزنین، نمی فهمین چقدر بلد نیستین اون کلماتی که بلدینو استفاده کنین!! اگه جمله رو نفهمیدین، دوباره بخونین .

اگه کلمه زیاد بلدین و ریدینگ ها رو خوب می فهمین، دلیل نمیشه رایتینگتون هم خوب باشه و بتونین خوب بنویسین. باید بنویسین، بعد بخونین دوباره تا بفهمین اصلا چقدر غلط غلوط گرامری داشتین! چقدر تطابق فعل و فاعلتون - حالا به دلیل اشتباه یاد گیری یا غلط املایی- غلطه. تا بفهمین چقدر کلمات هست که اصلا نمی دونستین اینا غیرقابل شمارشن! خلاصه، برای همه چی باید تمرین کنین.

6-  یادگیری زبون، یه موضوع زمان بره. انتظار نداشته باشین تو شیش ماه و یه سال یاد بگیرین. اگر سالی دو ماه برین کلاس، فقط تو تابستون، و ده سال برین، خیلی خیلی بهتر از اینه که دو سال فشرده برین؛ حتی با فرض اینکه غیر از اون دو ماه در سال، هیچ وقت دیگه ای زبان نخونین.

7- به هر زبونی حرف می زنین، به همون زبون فکر کنین، به همون زبون فکر کنین، به همون زبون فکر کنین. جمله هاتونو از فارسی به انگلیسی ترجمه نکنین. تا وقتی این طوری حرف بزنین، وقتی جلوتون یه انگلیسی زبون حرف بزنه،  نمی تونین خوب باهاش تعامل برقرار کنین! چون تا شما بخواین به جمله ی اون فکر کنین، تو ذهتون فارسی کنین، جوابو  به فارسی بدین، بعد انگلیسیش کنین، بعد گرامرشو درست کنین و بگین، طرف شصت تا جمله رد شده از اون جمله ای که شما می خواستین جواب بدین!!

--

دیگه نکته ی خاصی به ذهنم نمیرسه. اینجا یه سری تجربه های خودمو از یادگیری زبون آلمانی میگم. چون آلمانی زبون سوم منه و مدل یادگرفتنش اصلا برام کلا فرق داشته، شاید این تجربه ها خیلی خیلی خاص باشن و لزوما به درد شما نخورن:


من آلمانی رو با اینکه کلاس رفتم، اما بیشتر میتونم بگم تو محیط یاد گرفتم. یکی از نکته های جالبش برام این بود که اوایل که سر کار میرفتم، خیلی برام سخت بود حرف زدن، با اینکه تازه کلاس آلمانیمو ول کرده بودم و اومده بودم، یعنی هنوز تو حال و هوای کلاس بودم. الان با اینکه بیشتر از یه ساله دیگه کلاس نرفته ام (یعنی از همون موقع که اومدم سر کار)، اما آلمانیم خیلی بهتر شده. خب اینکه علتش اینه که سر کار به آلمانی صحبت می کنیم، کاملا طبیعیه. اما نکته ای که برای من تجربه ی جالبی بود این بود که انگاری یادگیریم یه جهش داشت. چند روز پیش، شاید یکی دو هفته پیش، یهو وسط صحبتام متوجه شده ام من چقدر آلمانیم خوب شده. الان دیگه تو بیان چیزی که تو ذهنمه مشکلی ندارم. شاید دست و پا شکسته بگم، غلط بگم اما کلمه کم نمیارم. درگیری ذهنی ندارم. در لحظه صحبت می کنم، بدون اینکه فکر کنم.

و این اتفاق  واقعا یه جهش بود. یعنی درسته که آدم "کم کم" یاد می گیره. اما درست مثل بچه ها که بعد از حدود یک سالگی، به محض اینکه به حرف زدن میفتن، پیشرفت عجیبی می کنن و تو مدت کوتاهی یه عالمه کلمه رو میگن، برای منم همون طوری بود. و جالب اینکه همین الان که دقت کردم، دیده ام الان درست کمی بیشتر از یه سال از اومدن ما به این شهر میگذره. به عبارتی، من از وقتی که شروع به کار کردم، انگاری به عنوان یه آلمانی زبون متولد شده ام و الان در واقع یادگیری آلمانیم شده مثل یه بچه ی یه سال و چند ماهه ی آلمانی.

--

یه تجربه ی دیگه ام این بود که سن خیلی عامل مهمیه تو یادگیری زبون. شیوه های یادگیری آدما، صرفا بر اساس شخصیتشون نیست که مشخص میشن، بر اساس میزان کارشون، شلوغ بودن سرشون، شرایط اجتماعی و شخصی و ایناشون هم هست. مثلا من دیگه موقع یادگیری آلمانی، حس اینکه تمام کلماتی که یاد میگیرمو تو دفتر یادداشت کنم، اونم با آوانگاری استاندارد تلفظ درست رو نداشتم. هر کسی باید ببینه اقتضای شرایطش هم چیه. نمیشه آدم خودشو مجبور" کنه که با روشی که "فکر می کنه درسته" یاد بگیره. باید روش درست رو برای شرایط خودش "پیدا" کنه.


برچسب‌ها: زبون یاد گرفتن
[ یکشنبه 23 مهر 1396 ] [ 21:57 ] [ دختر معمولی ]


دوست داشتم دیروز می تونستم بخش خودمو تموم کنم که خیالم راحت باشه. اما متاسفانه نشد. ان شاءالله دوشنبه دیگه تمومش کنم که نگرانی ای نداشته باشم .

--

این روزا هیچ اتفاق خاصی نمیفته، چون هیشکی سر کار نیست! نه رن هست، نه فیلیکس. اشتفان و ساشا هم که هر کدوم یه روز هفته رو نمیان. کلا محل کارمون خیلی خلوت شده.

--

من همیشه به نسبت بقیه زود از سر کار میرم. اون روز به توماس میگم تو تا ساعت چند اینجایی معمولا؟ فکر می کنین گفت چند؟ میگه 9 10 اینا .

--

پریشب دیدم پسرمون بیدار شده، رو تخت نشسته، داره میخنده برای خودش. گفتم خب حتما صبح شده دیگه. گوشیمو چک کردم، دیدم هنو ساعت سه ئه! کله شو گرفتم کردم زیر پتو بگیره بخوابه .

--

به پسرمون میگم بگو مامان، میگه بابا! میگم بگو بابا، میگه مامان :|

--

اون روز همسر یه چیزی رو داده بود به پسرمون. علاقه ی شدیدی داره در هر چیزی رو باز کنه و ببنده. درشو باز کرده بود، رفته بود باهاش بازی کنه، نمی دونیم کجا گذاشته بود. بعد از یه ده دقیقه ای که اومدیم، دیدم درش نیست. همسر به پسرمون میگه کو درش؟ برو درشو بیار. برو. برو درشو بیار. بچه هم بازی کنان رفت. ده ثانیه دیگه دیدیم با درش برگشه ! واقعا نمی دونستم بچه ها تا این حد می تونن جمله ها رو درک کنن! فتبارک الله احسن الخالقین!

--

چقدر خوبه توپ تو زمین یکی دیگه باشه. از وقتی تزمو دادم به استادم، آخر هفته هام معنی پیدا کرده. از صبح نشسته بودم داشتم با پسرمون بازی می کردم . حتی موفق شدم کتاب هم بخونم! هنوز تو خسرو و شیرینم. به پسرمونم یه دمبل دادم. برای خودش داشت دمبل می زد . البته تحت نظارت خودما

برچسب‌ها: روزمره
[ شنبه 22 مهر 1396 ] [ 10:48 ] [ دختر معمولی ]

   1    2    3    4    5      ...    15    >>

.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

وبلاگ قبلی من اینجاست: mamooli.persianblog.ir به خاطر خرابی های مکرر پرشین بلاگ تصمیم گرفتم کوچ کنم :) و اما من: من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه!---- 22 اکتبر 2016 یکی از بهترین و قشنگ ترین اتفاقای زندگیمون رخ داد و پسرمون متولد شد. ---- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ---- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید"، بپرسید. در غیر این صورت، من نمی تونم جوابگوتون باشم. با کمال شرمندگی البته.---- وبلاگ قبلی یه سری پست های روزمره اش رمزداره. اگه رمز می خواین بگین. ---- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 23413