X
تبلیغات
رایتل

یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ


دوستایی که در مورد کار و زندگی تو آلمان سوال دارید، لطفا سوالتونو به صورت کامنت عمومی تو همین پست و یا به صورت ایمیل (mamooli_persianblog@yahoo.com) بپرسید.

دقت کنید که:

1- کامنت های خصوصی امکان جواب دهی ندارن.

2- استفاده از گزینه ی "تماس با من" هم امکان جواب دهی نداره.

3- سوالاتونو ترجیحا شماره بزنین.

4- دقیق بپرسید (نپرسین آلمان خوبه یا نه، من بیام یا نه و ... .)

5- سوالات شخصی راجع به من هم نپرسید.


--

به لطف یکی از دوستان، یه فایلی از سوال و جواب هایی که شده تو وبلاگ قبلی به صورت فایل ورد موجوده که من همین جا براتون میذارمش. البته اگه سوال ها خیلی قدیمی بود، دوباره بپرسین. ممکنه اون زمان اطلاعات من ناقص بوده باشه.

برچسب‌ها: از من بپرسید
[ شنبه 3 تیر 1396 ] [ 00:21 ] [ دختر معمولی ]


می خواستم چیز دیگه ای بنویسم، ولی بعد دیدم اصلا نوشتنی نیست، یه چیزایی فقط حس کردنیه.

--

اون روز ساشا ساعت 12:30 اینا گفت بریم سلف؟ من و یکی دیگه از بچه ها گفتیم بریم. همون موقع رن به ساشا و همون یکی که گفته بود بریم سلف گفت کارتون تا ساعت سه تموم میشه؟ مثل اینکه یه کاری رو قرار بود تحویل بدن تا ساعت سه. کارشون هم به همدیگه ربط داشت. یعنی ساشا باید یه کاری می کرد، بعد بقیه شو اون یکی دوستمون انجام میداد. هیچی دیگه، طفلکی ها یه ساعتی دوباره نشستن پای لپ تاپشون. کارو تموم کردن، بعد ساعت 1.5 رفتیم ناهار .

--

مسواک رن دقیقا شکل مسواک منه! بنفشه .

--

برای سر کارم یه ماگ با خودم بردم مدت ها پیش. گذاشتمش همون جا. اینو دوستمون یه بار آورده بود برامون، روش هم نوشته Merry Christmas با قرمز. هر روز می شستمش، میذاشتمش روی میز خودم. یه بار که شستمش، گذاشتمش کنار همون دستگاه قهوه ساز. از اون روز دیگه قسمتم نشده لیوانمو پس بگیرم! یکی دو روز که ناپدید بود. بعد فهمیدم سباستین برای خودش قهوه میریزه، می بره بالا. الانم یکی دو روزه یا چایی داره توش، روی میزی فیلیکسه یا قهوه! حتی یه بار نشده خالی گیرش بیارم، دوباره بشورمش برای خودم!! البته لیوان هست ها. ولی خب من دوست داشتم لیوان خودم بود.

--

حسین آقا به دنیا اومد . همون که اسمشو همسر لو داده بود آخر هفته. دو هفته زودتر از موعد به دنیا اومد. من هنوز با دوستمون صحبت نکردم که بدونم طبیعی بود یا سزارین بود یا چی شد که اصلا دو هفته زودتر به دنیا اومد. فقط تو تلگرام بهش تبریک گفتم. گفتم بعدا زنگ می زنم. حالا یکی دو هفته یا شایدم یه ماهی حتی باشه که بنده خدا سرش خلوت بشه و یه کمی به زندگی برگرده، بعدا بهش زنگ می زنم. همه اش 2050 گرمه. یعنی تقریبا نصف بچه ی ما موقع تولد . قدشو بهمون نگفتن. ولی با این وزن به نظر میاد خیلی ریزه میزه باشه.

--

برای یلدا یکی از بچه ها توی گروه فیس بوکی شهرمون دعوت کرده خونه اش. قصد داشتم برم اونجا. البته خیلی هم جدی نبود قصدم. آخه دعوتش رو دقیقا گذاشته شب یلدا که پنج شنبه است. گفته 9 شب. خب 9 شب بچه معمولا خوابه. گفتم حالا اگه بیدار بود اون شب تا 8 اینا، خب ما باید 8 راه بیفتیم، پس میشه یه جوری بیدار نگهش داشت. ولی الان یه طوری شده که کلا نمیشه برم اونجا. برنامه عوض شده.

قراره بریم یه شهر دیگه. از اونجا با دوست همسر میریم اشتراسبورگ یه روز. البته اشتراسبورگ رو شنبه میریم، ولی خب به هر حال برنامه ی یلدا کنسل شد دیگه.

--

برای ماشین خریدن، قرار شد همسر به دوستمون بگه که اون یه آشنا داره، اون برامون ماشین جور کنه. یعنی اون بنده خدا تعمیرگاه داره، تو کار خرید و فروش هم هست. یعنی اگه کسی رو بشناسه که ماشین داره برای فروش، معرفی می کنه به کسی که بخواد ماشین بخره. همسر مشخصات ماشین هایی که می خوایم رو با قیمت حداکثری که حاضریم بدیم رو یه پی دی اف کرد و برای دوستمون فرستاد. اونم فرستاده بود برای اون بنده خدا. شاید دو سه هفته پیش همسر این کارو کرد. منم اون روز به همسر گفتم میری مهمونی، این دوستمون هست، یه خبری بگیر بگو چی شد این ماشین؟ گفتی به اون تعمیرکاره؟ چه جوریه؟ آخه همسر نوشته بود برای دوستمون که عجله نداره. گفتم نکنه طرف فکر کرده وقتی میگیم عجله نداریم یعنی مثلا برای شیش ماه یه سال دیگه می خواد برامون جور کنه. ما منظورمون در حد یکی دو ماه بود دیگه، ولی الان که کلا ازش خبری نشد.

خلاصه، همسر تو مهمونی با دوستمون صحبت کرده بود. گفته بود آره، منم باهاش تماس گرفتم خودم، گفتم خبری نشد. گفته اون ایمیلم دیگه فعال نیست، به این یکی ایمیلم بزن!! دو قرنه ما به ایمیل غیرفعال طرف ایمیل زدیم، منتظر هم هستیم برامون ماشین پیدا بشه . حالا الان هنوز پنج شیش روزه که طرف در واقع فایل ما رو داره. امیدوارم زودتر یه ماشین برامون جور کنه. این جوری سخت شده زندگیمون!

--

فردا رن و فیلیکس از 11 تا 2 قرار دارن با شرکت مشتریمون و معلوم میشه بالاخره پروژه رو به ما میدن یا نه. امیدوارم همه چی به خوبی و خوشی براشون پیش بره.

شهری که قراره برن، حدود دو ساعت تا شهر ما راهه. بلافاصله بعد از قرارشون برمی گردن و قراره بعدش جشن بگیریم دیگه، یعنی حدود ساعت 17. ولی متاسفانه من نمی تونم شرکت کنم. چون یه سری مشکلاتی تو خونه پیش اومده که به صاحبخونه گفتم. اونم گفت من پونزدهم، ساعت 18 میتونم بیام. منم اون موقع حواسم نبود و قبول کردم. حالا نمی تونم تو جشنمون شرکت کنم. از اینکه تو جشن شرکت نمی کنم اصلا ناراحت نیستم، ولی دوست داشتم موقعی که برمی گشتن بودم و بهم می گفتن نتیجه چی شد. واقعا نگرانم. خدا کنه همه چی خوب باشه. همه تمام تلاششونو کردن دیگه. ببینیم چی پیش میاد .


برچسب‌ها: روزمره
[ پنج‌شنبه 23 آذر 1396 ] [ 23:20 ] [ دختر معمولی ]


اون روز با پسر محترممون رفتیم کافه ی بچه ها! تو هوای برفی و سرد! یه کافه ی بچه ها هست خیلی نزدیک به خونه مونه. البته خوش شانسی ماست ها، وگرنه کلا دو تا کافه ی بچه ها هست تو شهرمون که تازه اون یکیش هم تو گوگل ریویوهای خوبی نداره.

من که رفتم، فقط یکی دو تا بچه ی دیگه بودن. پرسیدم میشه کالسکه رو بیارم تو، گفتن نه. منم پشت در گذاشتم کالسکه رو. روشو یه جوری کشیدم که برف که میاد، توش نریزه. زیپ wintersack (واقعا فارسیشو نمی دونم، لطفا راهنمایی کنین!) بچه رو هم کشیدم که احیانا برف توش نره. کالسکه رو یه جوری گذاشتم که دسته شو ببینم از توی کافه و رفتم داخل. لباسامونو درآوردیم، آویزون کردیم، کفشامونم گذاشتیم تو جاکفشی و از پله ها رفتیم پایین.

یه آقایی بود که قیافه اش خیلی ایرانی بود و پسرش یه کمی از پسر ما بزرگتر بود. صداش که زد، دیدم اسمش نیکانه. ولی خب چون با پسرش آلمانی حرف می زد و رو نکرد که ایرانیه، منم دیگه رو نکردم. البته بعدا که پسر ما رفت سراغشون که اسباب بازی هاشونو به هم بریزه، آقاهه گفت مشکلی نیست، بذارین باشه و دیگه منم به فارسی تشکر کردم. ولی دیگه با هم هم صحبت نشدیم. علاقه ای نداشت، منم مشتاق نبودم.

وقتی من رفتم یه آقای آلمانی روی یه میز داشت کاراشو می کرد با لپ تاپ و یه چیزی مثل مقاله یا همچین چیزی هم جلوش بود که می خوند و با ماژیک رنگی می کرد بعضی جاهاشو. پسرش هم اون طرف بازی می کرد. خود آقاهه بسیار متشخص و مهربون بود قیافه اش، پسرش هم ماشاءالله چه فرهنگ خوبی داشت. چقدر بعضی ها بچه هاشونو خوب بزرگ می کنن. من بیشتر به آقاهه نگاه می کردم چه رفتاری با بچه اش داره که یاد بگیرم.

مثلا بچه اش با یه چیزی بازی کرد، خونه بازی و اینا بود. بعد ول کرد، رفت سوار ماشین شد. پسر ما هم رفت اون خونه بازی ها رو خراب کرد. بچه هه اومد به باباش شکایت کرد که این بچه تمام اسباب بازی منو خراب کرد. باباش هم خیلی مهربون گفت تو هر لحظه باید با یه چیزی بازی کنی. تو الان داری با ماشین بازی می کنی، پس دیگه با خونه سازی ها بازی نمی کنی. همه ی بچه ها باید با هم بازی کنن. باز بچه هه تکرار می کرد، باباهه باز دلیلشو به نحو دیگه ای تکرار می کرد. خیلی متعاملانه با هم صحبت می کردن. بچه اش البته فکر می کنم پنج سالش اینا بود. اتفاقا اسمش هم ماکسی بود! همه ی ماکسی ها خوبن یعنی؟ .

از خوبی این پسر هرچی بگم کم گفتم. می دید پسرمون داره میاد طرفش، تکون نمی خورد. نه خودش می رفت عقب، نه پسر ما رو هل میداد یا می گفت نیا. منتظر میشد تا مثلا من برم پسرمونو وردارم. آلمانی ها کلا خیلی صبورن. نمی دونم آدم چه جوری باید از اینا یاد بگیره این صبر کردنو.

یه کمی که اونجا بودیم یه خانواده اومدن که خانومه موهاشو زرد کرده بود، ولی وقتی حرف زدن معلوم شد که ترکن اصالتا. از بدی بچه ی اینا هم هرچی بگم کم گفتم. ولی واقعا هرچی به اون بچه نگاه می کردم بیشتر وحشت برم میداشت. بالاخره ما فرهنگمون به این ترک ها شباهت بیشتری داره تا به آلمانی ها. خدا کنه ما بچه مونو این طوری بزرگ نکنیم. اولش من اصلا نفهمیده بودم ترکن. اولین کاری که توجهمو جلب کرد این بود که مثلا دختر این خانومه شاید پنج شیش سالش بود، داشت بازی می کرد، یهو خانومه اومد پشت بچه اش وایستاد، دستشو آورود جلو، یه چیزی کرد تو دهن بچه اش! با خودم فکر کردم خب این چه کاریه؟! بچه ی به این بزرگی، لقمه آوردن و اونم به این وضع دهنش کردن چیه؟!! خب بچه رو صدا بزنه آدم بیاد بشینه سر میز وافلشو بخوره. خیلی رفتارش برام عجیب بود. آخه آلمانی ها برای بچه ای تو این سن خیلی بعیده همچین کاری بکنن.

یه خونه اونجا بود که بچه ها برن توش و خوششون بیاد. در و پنجره و اینا داشت. این دختره از خونه اومده بود بیرون، داشت سوار ماشین می شد، پسر ما می خواست بره تو خونه داد می زد نه، نه! می رفت جلوشو می گرفت که نره. حتی یکی دو بار هم پسرمونو زد رو دستش! مامانش هم بنده خدا خیلی حواسش بود، هی میومد به بچه اش تذکر می داد، اما خب فایده ای نداشت. نمی دونم چرا.

واقعا بچه هه متاسفانه خیلی تربیت نامناسبی داشت. مثلا فکر کنین پسر ما رفته بود تو استخر توپی که شاید صد تا توپ توش بود یا حتی بیشتر. دو تا توپ دستش گرفته بود، به محض اینکه اون توپو مینداخت، این دختره دقیقا همون توپو ور می داشت، می گفت مال منه، مال منه! دوباره همین اتفاق تکرار می شد. یعنی اصلا کاری به بقیه ی توپ ها نداشت، دقیقا همون دو دونه توپی رو می خواست که دست پسر ما بود. خیلی حسود بود متاسفانه. نمی دونم چرا. اینا رو نمی گم که از اون دختر بیچاره شکایت کنم ها. اون که طفلکی خودش از خودش اختیاری نداشته که بگیم انتخاب کرده این طوری باشه. شرایط این طوریش کرده. دارم میگم که خودم حواسمو جمع کنم که کارایی که اون پدر و مادر کردن رو نکنم تا پسرم این طوری نشه. اما واقعیتش من هرچی نگاه کردم تو رفتار اون پدر و مادر چیز بدی ندیدم. واقعا اصلا بدرفتاری خاصی نداشتن با بچه که بگم می خواست لج کنه. نمی دونم تو خونه چطور باهاش رفتار می کنن. البته فقط یه جمله بهش گفتن که توجه منو جلب کرد. یه جا مامانه (یا شایدم باباهه، درست یادم نیست) بهش گفت اینجا خونه نیست. شاید معنیش این باشه که تو خونه یه طور دیگه باهاش رفتار می کنن. شاید درستش اینه که تو خونه با بچه هامون همون طور رفتار کنیم که بیرون رفتار می کنیم. یعنی این طوری نباشه که بچه عقده ی یه سری چیزا رو توی خونه/بیرون داشته باشه. نمی دونم واقعا.

و اما اون بابای آلمانی خوش اخلاق. مثلا یه جا دیگه خیلی بچه ها توپا رو ریخته بودن بیرون از تو استخر توپ، به پسرش که داشت با کامیون بازی می کرد گفت بیا این توپا رو بار بزن، ببر اونجا خالی کن. بچه اش توپا رو بار می زد، می برد. البته بعضی وقتا یه جای دیگه خالی می کرد. اما کلا ایده ی باباهه و اینکه یه جوری با بازی بچه شو به انجام یه کاری تشویق می کرد، خیلی قشنگ بود.

واقعیتش من دیگه چند روزیه به این نتیجه رسیدم باید بی خیال این روش های تربیت فرزند شم. دارم روی تربیت بزرگسال (خودم!) فکر می کنم! بهتر هم جواب میده. حداقل این چند روز که خوب بوده و در صلح و آرامش بودیم با پسرمون .

ما تقریبا ساعت 4.5 اینا از کافه اومدیم بیرون. کافه تا ساعت 5 باز بود. وقتی اومدم روی کالسکه شاید به ارتفاع پنج شیش سانت برف نشسته بود. اما خدا رو شکر هیچی برف توی wintersack و روی صندلی بچه نرفته بود. برگشتنی دیگه برف نمی اومد. اومدیم خونه، پسرمون دیگه خیلی خسته شده بود. خیلی زود خوابش برد .


برچسب‌ها: روزمره
[ دوشنبه 20 آذر 1396 ] [ 20:42 ] [ دختر معمولی ]


حرف جدیدی برای گفتن ندارم. اتفاق خاصی نیفتاده.

کارت اقامت همسر و پسرمون خیلی وقته اومده. مال من نه. با اینکه مال من Pin اش (یه نامه که توش پین رو نوشتن) زودتر از اونا اومد. اون روز زنگ زدم، گفتم همه چی اکیه؟ خانومه گفت آره، فقط اینکه هم زمان اپلای کردین، معنیش این نیست که هم زمان هم می گیرین. چون من بهش گفتم آخه مال بقیه ی خانواده مون اومده.

جمعه دوباره زنگ زدم، ببینم وضع چطوریه. یه آقایی ورداشت. مشخصاتمو گفتم. چک کرد، گفت یه بار کارتت اومده، مشکلی داشته، الان دوباره سفارش داده شده. گفتم خب به ما چیزی نگفتن. الان مشکلش چطوری رفع شده؟ اگه مدرکی چیزی کم بوده، خب باید به ما می گفتن. گفت نه، مشکل اون طوری نبوده. احتمالا تاریخ تولدت یا اسمت، یه چیزیش روی کارت اشتباه بوده که در واقع اشتباه همکارمون بوده، حالا دوباره سفارش دادن که بیاد.

امیدوارم بیاد بالاخره هر چه زودتر!

--

اون روز که رفته بودم پسرمونو وردارم، اون خانوم افغانستانی رو دیدم که یه پسر سندرم داون داره و میاردش مهد. بچه اش هنوز راه نمی رفت طفلکی. از پسر ما حدود هفت هشت ماه بزرگتره. یعنی الان حدود دو سالشه. قبلا گفته بودم دیگه، خود خانومه هم اون موقع که تازه بچه شو آورده بود مهد، گفت هیفده سالمه. الان شاید هیجده سالش باشه. احوال پرسی کردیم، گفت من هر وقت میام پسرمو وردارم، دلم می سوزه، میگم بچه ی شما تنهاست. راست میگه، پسر ما همیشه آخرین نفره! حتی اون روز که من زودتر رفتم، چون ساعت 4:10 نوبت دکتر داشت، بازم آخری بود. شاید ساعت بیست دقیقه به چهار بودها! ولی بازم طفلکی تنها بود اونجا. خانومه داشت صحبت می کرد، گفت من تازه امروز دیر اومدم پسرمو وردارم، ترمیم داشتم. من اول یه لحظه شنیدم تَرمین. آلمانی ها به قرار ملاقات میگن Termin. ما ایرانی ها هم دیگه این کلمه وارد زبونمون شده اینجا. میگیم تِرمین دارم. یه لحظه از ذهنم گذشت این چرا به تِرمین میگه تَرمین. همون لحظه ادامه داد، می خواستم برای ابروهام برم ترمیم!

مردم چه کارایی می کنن ها. والا ما هم هیجده ساله بودیم، ولی اصلا تو این فازا نبودیم. الانم که سی سالمونه توت این فازا نیستیم. ما عادی نیستیم؟ اینا عادی نیستن؟ نمی دونم والا! یعنی الان همه ی هیجده ساله ها تو ایران مثلا تو این فازن؟ فکر کنم از وقتی ما از ایران اومدیم خیلی چیزا تغییر کرده. کلا فرهنگ مردم عوض شده انگاری!

--

اون شب خواب بودیم، نصف شبی پسرمون گریه کرد، منم برگشتم سمتش. پسرمون هم -نیست خیلی به من محبت داره!-می خواست منو بغل کنه. من نمی دونم تو اون تاریکی که من چشمام بسته بود، اونم چشماش بسته بود، چطور توی اون کسری از ثانیه که من چشممو باز کردم که ببینم پسرمون کجاست، چطوری انگشتشو تونست تو چشم من فرو کنه! تا چند دقیقه که نمی تونستم چشممو وا کنم. بالاخره وقتی موفق شدم، گفتم بذار ببینم چیزی رو می بینیم! تو همون تاریکی دیدم مثل اینکه چشمم سالمه! ولی تمام فرداش چشمم درد می کرد. با خودم گفتم برم تو آینه نگاه کنم، نکنه کبود هم شده باشه. الان مردم فکر می کنن من قربانی خشونت خانگیم . ولی خدا رو شکر کبود نشده بود چشمم!

--

اون لیوانه بود که عکسمون روش بود؟ الان دیگه نیست :| پسرمون به دیار باقی شتافتوندش!

--

دو قرنه می خوام عکسای یونانمونو بیارم بذارم. قول میدم در آینده ی نزدیک بیارم! مشکل اینه که عکسا رو هارد اکسترناله. من وقتی می نویسم که پسرمون خوابه. پسرمونم تو همون اتاقی خوابه (حالا انگاری چند تا اتاق داریم؟!!) که هارد اون جاست. اینه که هی نمیشه عکسا رو بیارم!! ببخشید!

--

گفتم که یه مهمونی بود که من نمی تونستم برم  همسر قرار بود بره. هیچی دیگه. همسر دیروز رفت. از اخبار جدید هم اینکه یکی دیگه از دوستامون هم بارداره. الان چهار ماهشه. با این حساب، دیگه همه ی خانواده ها یه دونه بچه رو دارن. فقط حیف بچه ی این یکی دوستمون -میزبان همین مهمونی- که فوت کرد. مطمئنا الان خیلی بیشتر اذیت میشه که همه دور و برش یا بچه ی کوچیک دارن یا دارن بچه دار میشن. خدا بهش صبر بده.

از بین جمعمون، اولین کسی که بچه دار شد، همون عروس خانوم آلمانی بود که آخر از همه ازدواج کرد. اون موقعی که اون اعلام کرد توی یه مهمونی که بارداره، منم باردار بودم، ولی خب قصد نداشتم اعلام کنم هنوز. بچه ی اونا حدود 2.5 ماه از پسر ما بزرگتره. همسر میگه، دیروز همین عروس خانوم میگه ما شروع کردیم بچه آوردنو، الان همه نفری یکی دارن. ما الان اگه دومی رو بیاریم، همه باز بعدش دومی رو میارن .

اون یکی دوستمون - که اومدن پیشمون و براشون هتل گرفتیم- هم اسم پسرشونو که بیست روز دیگه به دنیا میاد، اعلام نکردن هیچ وقت. نمی دونم بهتون گفتم یا نه، یه بار ما خونه ی اونا بودیم، از ما پرسیدن اسم بچه تون چیه. منم خیلی صادقانه گفتم نمی دونم، ولی لیستمون اینه. هرچی اسم داشتیم گفتم. خانوم دوستمون و برادرش که اونجا بود شروع کردن راجع به اسما نظر دادن. در حالی که من اصلا از باب نظر دادن اعلام نکرده بودم، من فقط لیستمونو گفته بودم که بدونن. ولی خب اونا هم نامردی نکردن و درست و حسابی عیب و ایراد گذاشتن رو بعضی هاش. خلاصه که من اون روز خیلی ناراحت شدم و اصلا پشیمون شدم از اینکه اسمای احتمالیمونو گفتم. یعنی یه جوری شد که دیگه از هیچ کدوم از اسمای اون لیست خوشم نمیومد. و البته خوشحالم که در نهایت یه اسم دیگه انتخاب کردیم. البته اینم بماند که هنوز فیلم اتاق زایمانو داریم که چند ساعت به به دنیا اومدن بچه مونده بود و من و همسر سر این بحث می کردیم که حالا بالاخره اسمشو چی بذاریم؟!!

حالا بگذریم. گفتم که همین دوستامون اسم بچه شونو نگفته بودن به هیچ کس. اون وقت همسر میگه دیروز که نشسته بودم کنار فلانی (آقاهه یعنی)، گفتم حسین آقا چطوره؟! گفت مگه اسمشو قبلا بهت گفتم؟ ما به کسی نگفتیم. همسر هم گفته بود نه نگفتین. ولی خب می دونستم چی میخواین بذارین. آخه این دوستامون خیلی ارادت دارن به ائمه. به این ترتیب، همسر اسم پسرشونو لو داده بود .

--

چند وقت پیش هم همسر داشت با پسرمون صحبت می کرد. جمله اش دقیق یادم نیست. ولی مثلا یه همچین چیزی گفت: بابا! حسین چند وقت دیگه میاد. بهش میگم حسین کیه دیگه؟ میگه بچه ی فلانی اینا دیگه!! میگم تو از کجا میدونی حسینه؟ میگه معلومه دیگه. اونا خیلی مذهبین، اسم بچه شون یا حسینه یا علیه یا یه چیزی تو همین مایه ها دیگه. احتمالا همون حسینه!


برچسب‌ها: روزمره
[ یکشنبه 19 آذر 1396 ] [ 14:55 ] [ دختر معمولی ]


این مهد دیگه پدر ما رو درآورده. امروز که رفتم پسرمونو وردارم، خانومه خیلی راحت میگه فردا مهد تعطیله! میگم چرا؟  میگه دو تا از بچه های مهد دوباره مریض شدن، همون مریضی گلاب به روتونی! هیچی دیگه. فردا باز ما در خدمت ریحانه خانومیم. خدا این ریحانه خانومو از ما نگیره. واقعا چقدر مدیون و ممنونشیم بنده خدا رو. اتفاقا داشتم با خودم فکر می کردم چقدر خوب که ریحانه خانوم ماشاءالله روحیه ی خوبی هم داره. آدم ترسویی نیست که بگه وای بچه ی مردمو بذارن پیش من، من چیکار کنم اگه بچه شون گریه کنه. آدم با خیال راحت میتونه بچه شو پیشش بذاره.

امروز عصر هم پسرمون قرار دکتر داشت، واکسن داشت که بزنه. حتی یادم رفت به ریحانه خانوم که زنگ زدم بگم پسرمون واکسن داشته و ممکنه تب کنه. ولی خب چون ریحانه خانومه اصلا نگرانی ای ندارم. مطمئنم پیش هر کس دیگه ای از دوستای اینجامون میذاشتمش، خیلی باید نگران اون بنده خدایی می بودم که باید بچه مونو نگه داره. ولی خدا رو شکر ریحانه خانوم آدم باتجربه و باجرئتیه.

اوضاع شرکت اصلا خوب نیست. 15 دسامبر قرار داریم با مشتری. جدا از اینکه خیلی چیزا از اساس آماده نیست (یعنی مثلا روی یه چیزی کلیک می کنی، اصلا کار نمی کنه)، مهم ترین بخش هم که قسمت اصلیه کاره (یعنی قسمت من) خوب کار نمی کنه. البته تقصیر من نیست. قبلا یه بار بحث کردیم با رن و فیلیکس، منم بهشون گفتم که شما داده ها رو اشتباه برچسب زدین، مدلمون هم همون چیزی رو یاد می گیره که شما بهش دادین. قرار شد دوباره این کارو بکنن. حالا دوباره برچسب زدن، این دفعه یه جور دیگه ایراد می گیرن. بازم براشون توضیح دادم که شما باید داده ها رو دقیقا همون طوری برچسب بزنین که انتظار دارین. شما خودتون موقع برچسب زدن گفتین اگر مثلا فلان چیز نبود، به جاش فلان چیز قابل قبوله و اونو علامت زدین. حالا مدل هم همونو یاد گرفته و همونا رو داره تحویل میده، اما باز نگاه می کنین، میگین ایده آل ما اینه. خب قرار نیست مدل علم غیب داشته باشه و ایده آل شما رو تشخیص بده دیگه. بعد به من میگن بیا یه سری مشخصه تعریف کن (همون feature برای اونایی که کامپیوترین) که اینایی که ما نمی خوایم رو حذف کنه!! میگم ببین فیلیکس، ما مشخصه ها رو تعریف می کنیم تا به مدل بفهمونیم اون چیزی که من برچسب زدم رو اگه بخوایم به زبون کامپیوتر تعریف کنیم، میشه داشتن این مشخصه ها! حالا تو یه چیز دیگه رو برچسب زدی، بعد می خوای یه سری مشخصه ای که توی اون برچسبت نیست رو تعریف کنی و مدل بفهمه!! خب از کجا بفهمه؟!! مشخصه ای که تعریف می کنی، باید برچسبی که زدی رو پشتیبانی کنه، نه برعکس!

خلاصه، توجیه شد که اصلا تعریف مشخصه ی جدید یه مبنای دیگه ای پشتشه!! حالا امیدوارم تا دفعه ی بعدی باز یادش نره که منظور از مشخصه اصلا چیه!

خلاصه، گفت خب پس بیایم quick fix بزنیم براش و یه سری قانون بذاریم که بعد از اینکه این جوابا رو استخراج کردیم، بهترش کنیم. توماس که راحتشون کرد گفت به نظر من مدل در عمل همین طوری عمل خواهد کرد در نهایت خیلی بهبود زیادی نمی تونین تا پونزدهم ازش انتظار داشته باشین. کلا توماس خیلی طرف منه همیشه تو بحث ها. تا الان حتی یه مورد هم نشده بین من و توماس اختلاف نظری پیش بیاد. مشکل اینه که رئیسا دوست ندارن کار درست رو انجام بدن، دوست دارن تو کاری که اونا میخوان رو انجام بدین. و خب طبیعیه که اون وقت نتیجه ای که می خوان رو نمی گیرن، چون رویکردشون اصلا غلطه.

به هر حال، خوبی حرف زدن توماس این بود که رن و فیلیکس تا حدی قبول کردن که نتیجه ها تقریبا در همین حد باقی خواهد موند و نباید انتظار معجزه داشته باشن. البته بد هم نیست نتایج به نظر من. مشکل اینه که این نظر فیلیکسه که هی عوض میشه! امروز میگه می خوام جوابا این جوری باشه، فردا که جوابای اون جوری بهش تحویل میدی، میگه نه، یه جور دیگه میخوام!!

حالا قرار شد من امشب سعی کنم یه کمی از این quick fix هایی که فیلیکس میگه (و البته بر اساس استدلال خودم، نه اون چیزی که فیلیکس گفته!) رو پیاده سازی کنم و فردا صبح دوباره بحث کنیم با بچه ها که چیکار میشه کرد. الان دارم همونا رو انجام میدم. منتظرم اجرا بشه کدم.

از اون طرف من دیدم بچه رو دارم می برم واکسن بزنه، گفتم بذار به رن یه آمادگی بدم. وقتی می خواستم برم، گفتم من یه کمی زودتر میرم، پسرمون امروز واکسن داره. اگه احیانا فردا تب کرد، باید ببرمش پیش دوستمون، دیرتر میام. رن هم گفت امیدوارم که این طوری نشه. دیگه خداحافظی کردم و اومدم. اونم که مهدش این طوری شد! حالا خدا رو شکر من به دلیل دیگه ای اولتیماتوم داده بودم که فردا دیر میام. آخه ریحانه خانوم هم صبح بچه هاشو می بره مدرسه. من باید یه جوری برم که نزدیک نه خونه شون باشم. بعدش هم تا برسم شرکت، میشه 9.5 اینا. حالا ببینیم چی میشه دیگه.

هوووف! زودتر این پونزدهم بیاد رد شه بره دیگه. کشت ما رو .


برچسب‌ها: روزمره
[ پنج‌شنبه 16 آذر 1396 ] [ 23:06 ] [ دختر معمولی ]

   1    2    3    4    5      ...    19    >>

.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

وبلاگ قبلی من اینجاست: mamooli.persianblog.ir به خاطر خرابی های مکرر پرشین بلاگ تصمیم گرفتم کوچ کنم :) و اما من: من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه!---- 22 اکتبر 2016 یکی از بهترین و قشنگ ترین اتفاقای زندگیمون رخ داد و پسرمون متولد شد. ---- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ---- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید"، بپرسید. در غیر این صورت، من نمی تونم جوابگوتون باشم. با کمال شرمندگی البته.---- وبلاگ قبلی یه سری پست های روزمره اش رمزداره. اگه رمز می خواین بگین. ---- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 35566