یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ


دوستایی که در مورد کار و زندگی تو آلمان سوال دارید، لطفا سوالتونو به صورت کامنت عمومی تو همین پست و یا به صورت ایمیل (mamooli_persianblog@yahoo.com) بپرسید.

دقت کنید که:

1- کامنت های خصوصی امکان جواب دهی ندارن.

2- استفاده از گزینه ی "تماس با من" هم امکان جواب دهی نداره.

3- سوالاتونو ترجیحا شماره بزنین.

4- دقیق بپرسید (نپرسین آلمان خوبه یا نه، من بیام یا نه و ... .)

5- سوالات شخصی راجع به من هم نپرسید.


--

به لطف یکی از دوستان، یه فایلی از سوال و جواب هایی که شده تو وبلاگ قبلی به صورت فایل ورد موجوده که من همین جا براتون میذارمش. البته اگه سوال ها خیلی قدیمی بود، دوباره بپرسین. ممکنه اون زمان اطلاعات من ناقص بوده باشه.

برچسب‌ها: از من بپرسید
[ شنبه 3 تیر 1396 ] [ 00:21 ] [ دختر معمولی ]


بعد از مدت ها فرصتی شد که بیام بنویسم.

این روزا خیلی درگیر بودم. علاوه بر کارهای خونه و دردسرهای سفارش دادن و این چیزا، آنی هم دو هفته مرخصی بود و من باید به جای اون هم کار می کردم چون آنی مدیر پروژه است دیگه. کارا واقعا حجمش خیییلی زیاد شده بود. اصلا نمی رسیدم روی همه اش کار کنم.

یه مشتری جدید پیدا کردیم که یه بانکه. قبلا هم چند تا مشتری بانک داشتیم و من و آنی روی یکی از بانکا کار می کردیم، مونی و یکی دیگه از بچه ها روی یکی دیگه از بانک ها. حالا ما تا الان یه شعبه از این بانکمونو داشتیم. الان یه شعبه ی دیگه اش هم درخواست داده که براشون کار کنیم. حالا یه سری کارا رو طبیعتا اونا باید انجام بدن دیگه. مثلا بهشون یه سایت دادیم که مخصوص وارد کردن جواباس. بهشون گفتیم ما یه سری جواب پیش فرض داریم که خب با توجه به بانک قبلی و اینا بهتون داده میشه. اما شما هر جا که می خواین سیستم جواب دیگه ای برگردونه خودتون باید اضافه کنین که چی باید باشه جواب. یکی از وظایف من این بود که دو بار در هفته باید جواب هایی که اونا برامون می نویسنو تو سیستم وارد کنم، تست کنم، آپلود کنم رو سرور که اونا هم بتونن سیستمو با جواب های جدید تست کنن.

خب خود این پروسه به اندازه ی کافی طاقت فرسا هست. چون هر تست بین حدود ۲.۵ تا ۵ ساعت زمان می بره. یعنی برای اینکه دوشنبه و ۵ شنبه بتونم چیزی بذارم رو سرور هر دفعه کلی استرس داشتم. چون از طرفی اونا حق دارن تا ساعت ۱۶ جواب ها رو آپلود کنن. من همیشه مثلا صبح دوشنبه و پنج شنبه یه نسخه رو آپلود می کردم. حالا اگر این وسط از شانس من اونا میومدن ساعت ۱۵ یه جواب جدید میذاشتن، من مجبور بودم دوباره کل پروسه رو دوباره انجام بدم. اما خب اگر هم چیزی نمیذاشتن خوش به حالم شده بود و همون ورژن صبحو آپلود می کردم. خلاصه که مثلا همین امروز تا خود ساعت ۱۶ جواب جدید آپلود کردن و من الان در حال تست کردنشونم! امیدوارم که از اون زمانای ۲.۵ ساعته باشه تستم و بتونم قبل از خوابم آپلود کنم.

بعد این طوری هم نیست که بگین خب دیگه فقط جوابا تغییر کرده. پس فقط بحث انتظارشه. آخه من این وسط باید روی بهبود سیستم هم کار کنم دیگه. با کوچک ترین تغییری تو سیستم جواب ها کلی جا به جا میشن. مثلا  من الان دقیقا فقط یه شرط if تو کد اضافه کردم. تازه اونم چی؟ شرطش این بود که اگر کلمه فلان کلمه بود. باورتون نمیشه حدود ۱۵ تا به جواب های غلط سیستم اضافه شد، اونم تو جواب دادن به سوال هایی که اصلا اون کلمه ای که من توی if گذاشتم توشون نیست!!! حالا الان دوباره اون if محترمو پاک کردم تا همون جوابای قبلی رو لااقل بتونم بگیرم!

خلاصه که این از نبودن آنی! فردا که من نمی رم سر کار. از دوشنبه هم آنی برمی گرده و امیدوارم یه کمی کارم سبک تر بشه.

اما در کل انی بودنو دوست داشتم . تجربه ی جالبی بود.

یه بار هم باید به جای انی تلکو انجام می دادم. با توماس دوتایی انجام دادیم. توماس بهم گفت دختر معمولی ساعت ۱۱ قراره با فلانی صحبت کنیم. تو هم بیا که با هم صحبت کنیم. گفتم باشه. بعد که رفتیم تو اتاق که زنگ بزنیم بهش میگم منم قراره چیزی بگم یا قراره فقط در جریان باشم؟ میگه نه دیگه! تو قراره قسمت خودتو کلا توضیح بدی که چیکار کردی توی این دو هفته و این حرفا!! هیچی دیگه. خدا رو شکر به خیر گذشت. اینم در نوع خودش تجربه ی خیلی خوبی بود. تو همون حدود یه ساعت خیلی چیزا یاد گرفتم. مثلا یکیش این که یه کاری رو خانومه انتظار داشت که ما هرچه سریع تر انجام بدیم. منم دستپاچه شدم. گفتم سعی می کنم واسه امروز انجام بدیم. ولی توماس درست بعد از من خیلی با طمانینه در مورد کار و پیشرفت کار برای خانومه توضیح داد و گفت پس ما برای چهارشنبه یه نسخه ی جدید آپلود می کنیم. خانومه هم قبول کرد! فهمیدم اصلا ادم نباید جلوی مشتری خودشو ببازه یا کم ببینه یا فکر کنه باید حتما همین الان کاری که طرف میگه رو انجام بده. بعد هم که قطع کردیم توماس میگه ببین برات دو روز وقت گرفتم. سر فرصت کاراتو انجام بده. واقعا کار هول هولکی همیشه یه جاش می لنگه. آدم باید یه زمان واقع بینانه ای از مشتری بخواد. نباید به خودش فشار بیاره. وگرنه کیفیت کار حتما کم میشه. و واقعا هم ما اون دو روزو لازم داشتیم. تازه همون چهارشنبه هم تازه ظهرش تونستیم کارو تحویل بدیم. از بس که این وسط هی اتفاقات غیرمترقبه میفته و یه بار بخش فنی کارش لنگه، یه بار کد مشکل داره. خلاصه هر دفعه یه مشکلی بود دیگه.

--

به هر حال بدم نمیاد آنی بمونم . الان می فهمم چرا انی همیشه سرش شلوغ بود و من فکر می کردم چرا تقریبا همه ی کدو میده من بنویسم. چرا خودش هر وقت نگاش می کنم داره کار جانبی می کنه. الان می بینم واقعا اون کار جانبی متاسفانه همیشه از بخش اصلی که بهبود سیستمه بیشتره!!!

--

از کار تیمی شرکتمون شدیدا راضیم. واقعا تا الان هیچ وقت این قدر کار تیمی قشنگ ندیده بودم. تمام اعضای شرکت جوونن و باحوصله. خیلی جو خوبی داره شرکتمون. گاهی فکر می کنم یه سال که کار کردم از این شرکت برم یه جایی که حقوق بالاتری داشته باشم. اخه شرکت های بزرگ به نسبت شرکت های استارت آپ خییییلی بیشتر میدن. یعنی من اگه الان توی یه شرکت بزرگ کار می کردم حداقل باید ۱۰ ۱۵ هزار یورو در سال بیشتر می گرفتم! تفاوتش واقعا فاحشه. ولی باز گاهی با خودم فکر می کنم چی واسم ارزشه؟ فقط پول؟

سر تاگس موتر پسرمون فهمیدم آدم وقتی یه چیزایی رو تجربه می کنه تازه می فهمه چقدر بعضی چیزا ارزش دارن. اون تاگس موتر اولی نزدیک تر بود به محل کارم و من راحت می تونستم ۴۰ ساعت تو هفته کار کنم. اما الان راهش خیلی دوره پسرم و من به توماس گفتم که من هفته ای ۳۸ ساعت کار می کنم و حقوقمو هم به اندازه ی ۲ ساعت کمتر کردم. اما اصلا ناراحت نیستم. واقعا یه قطره اشک پسرمون خیلی بیشتر از این حرفا می ارزید. الان که می بینم تاگس موتر به این خوبی داره که این قدر مهربونه، که این قدر پسرمون دوسش داره و هر روز با خنده میره و با خنده میاد. وقتی مقایسه اش می کنم با تاگس موتر قبلی که حتی یه بار تو عکس هایی که فرستاد من نتونستم خنده رو رو لبای پسرمون ببینم، وقتی یاد چهره ی پسرمون میفتم وقتی می بردمش که بهم می چسبید و وقتی می گرفتمش که قیافه اش همیشه دمق و ناراحت بود، واقعا می فهمم چقدر خوب بودن آدما خودش ارزش داره.

آدمای این شرکتمون هم خیلی خوبن. واقعا خیلی. تمام بچه ها مهربون و صمیمین. حس خیلی خوبی نسبت به شرکتمون دارم. امیدوارم زودتر بزرگ بشه. و داره هم میشه البته . تو همین جولای که یه نفر اومد. الان هم دنبال استخدام چند نفر دیگه ان. ولی متاسفانه متقاضی خوب ندارن مثل اینکه. یعنی توی اون فیلد تخصصی ای که اونا می خوان الان براش استخدام کنن اون شخصی که می خوانو هنوز پیدا نکرده ان.

البته یه مصاحبه همین چند روز پیش داشتن. دیگه نمی دونم نتیجه اش چی میشه.

--

چند روز پیش سر ناهار بحث در مورد دستشویی بود!! اینجا ظاهرا کسی حالش بد نمیشه که راجع به این موضوعا صحبت کنن سر ناهار . چریل می گفت ما تو یه خوابگاهی زندگی می کردیم که دو تا سرویس داشت. بعد یه بار بچه ها گفتن بیاین جلسه بذاریم ببینیم چطوری اینا رو استفاده کنیم، اتاقی جدا کنیم یا دختر-پسری. کلا ده نفر بودیم که از اون سرویسا استفاده می کردیم. می شد بگیم مثلا ۵ تا اتاق این ور از این یکی استفاده کنن و ۵ تا اتاق اون ور از اون یکی یا اینکه بگیم دختر از این یکی استفاده کنن و پسرا از اون یکی. موقع بحث بچه ها پیشنهاد دادن که دختر-پسری جدا کنیم. یکی از پسرا گفت من موافق نیستم چون من آدم تمیزیم .

--

امروز داشتم با برادر کوچیک تر صحبت می کردم. می گفت با خواهرخانومش اینا که صحبت می کرده (اونام آلمانن) گفتن بهشون گفتن اجازه ندارین چمنای خونه تونو آب بدین. اونا یه خونه ی حیاط دار بزرگ دارن خارج از شهر. دلیلش هم اینکه امسال تو آلمان کم آبیه. من تا وقتی نگفته بود که نمی دونستم و دقت نکرده بودم. ولی وقتی ازم پرسید تو شهر شما چطوریه؟ بارون میاد یا نه، تازه دقت کردم که اتفاقا همین چند روز پیش یه چیز عجیبی دیدم اینجا. از این دستگاه هایی که دورمی زنه و چمنا رو آب میده (اسمشو بذاریم دستگاه چمن آب ده مثلا؟ ) گذاشتن و دارن یه جایی رو آب میدن. چمنا مال یه محوطه ایه که مربوط به یه گروه ورزشیه فکر می کنم. این اولین بار بود که من تو آلمان می دیدم دارن با همچین چیزی چمنا رو آب میدن. اینجا اصلا چیزیو آب نمیدن از بس که بارون میاد. ولی خب من اصلا به ذهنم نرسید که می تونه اینجا هم کم آبی باشه. حالا دیگه کاملا می تونم تصور کنم الان ایران چه خبره!! اگه قرار باشه اینجا کم آبی باشه، احتمالا مردم ایران دیگه باید از ایران کوچ کنن!

--

تقریبا تمام چیزایی که خرید کرده بودیم اومد. فقط دو تاش مونده که ما خونه نبودیم و بردن دادن به یه جای دیگه که باید بریم بگیریم. البته بقیه رو هم ما خونه نبودیم و داده بودن به کیوسک جلوی خونه! ولی خب اونا رو از کیوسکیه گرفتم.

--

باید حتما یه پلوپز بخریم. این طوری نمیشه. قابلمه هایی که خریدیم خیلی کوچیکن واسه مهمونی. علاقه ای هم نداریم باز بریم قابلمه بخریم. دیگه الان ۴ ۵ تا قابلمه داریم که به خاطر induktion نبودن به درد نمی خورن و باید بازنشسته بشن. دلمون نمیاد باز دوباره پول بدیم واسه قابلمه.

--

نمی دونم گفتم بهتون یا نه این مورد بالایی رود. گاز این خونه ی جدید با induktion (تو فارسی میگیم گاز القایی یعنی؟ احتمالا چیز خاصی نمی گیم چون نداریمش اصلا!) کار می کنن. واسه همین باید قابلمه هایی هم که براش می خریم induktionی باشن که شانس ما هیچ کدوم از قابلمه های قبلیمون به جز یکی این طوری نبودن. دلیلش هم اینه که ما خیلی دنبال قابلمه ی نچسبیم اینجا. ولی اینجا قابلمه هاشون اکثرا نچسب نیست. قابلمه هایی هم که induktion داشته باشن اکثرا از همون بچسبان!! ما چون توی قابلمه می خواین برنج و اینا درست کنیم و ممکنه ته بگیره برامون مهمه که قابلمه نچسب باشه. اما خب اینا قابلمه رو برای سوپ و چیزای آبدار استفاده می کنن. واسه همین مشکلی ندارن که نچسب نباشه. واسه همین ما عملا فقط یه دونه قابلمه ی مناسب واسه ی این یکی خونه داشتیم.

حالا خدا رو شکر که قابلمه ها هم اومدن و از خوردن تخم مرغ و حاضری و اینا راحت شدیم!!

--

دیروز از سر کار اومدم، خیلی گرسنه ام بود. دو تا تخم مرغ نیمرو کردم واسه خودم. پسرمون اومد گفت منم می خوام. نشوندمش روی صندلیش. گفتم بذار اول به پسرمون غذا بدم. بعد خودم می خورم. کل دو تا تخم مرغو خورد!! فقط اون تهش که یه کمی ته گرفته بودو خوشش نیومد. این در حالی بود که قبل از رسیدن از مغازه ی نزدیک خونه واسش نون خریده بودم و نصفشو خورده بود. تو راه هم یکی دو تا بیسکوییت خورده بود! طفلکی تو راه هرچی کافه و رستوران و اینا می دید با دست نشون میداد می گفت غذاااا، غذاااا! فکر کنم خیلی گشنه اش بود .

--

دیشب خیلی بد خوابید پسرمون. هی بیدار میشد. قشنگ هر یه ساعت حداقل یه بار بیدار می شد تا ساعت ۱۲ اینا. تا اینکه اون موقع بالاخره خوابید. صبح هم البته ساعتیا ۴ ۵ بیدار شد. یه علتش اینه که الان میذاریمش تو اتاق خودش. هنوز خوب عادت نکرده به نبودن هیچ کس پیشش. صبح بعد از ساعت ۴.۵ اینا که برای نماز بیدار شده بودم، مثل همیشه دوباره خوابیدم. با صدای گریه ی پسرمون بیدار شدم. یه نگاه به ساعت انداختم. ۷:۰۴ بود!!! ما باید قطار ۷:۱۳ رو می گرفتیم!! اول با خودم گفتم خب حالا ده دقیقه امروز دیرتر می رسم دیگه. تفاوتش فقط ده دقیقه است. مهم نیست. خیلی عجله نکنم. شیشه ی پسرمونو پر از شیر کردم که بخوره. وقتی شیر می خوره راحت میشه لباساشو عوض کنم و کفش بپوشونمش. تندتند پوشوندمش. دیدم همین طوری بگذره، اگه بدوم میرسیم به قطار. بغلش کردم و دویدم. وقتی رسیدیم شاید ۲۰ ثانیه بعدش قطار اومد . همچین آدم آلمانیزه شده ی سروقتیم من .


برچسب‌ها: روزمره
[ جمعه 22 تیر 1397 ] [ 01:16 ] [ دختر معمولی ]

اینو چند روز پیش نوشتم. دیگه قسمت نشد کاملش کنم:


باز انقد دیر مینویسم که باید همه چیو خلاصه بگم!

امروز تازه یه چیزی از فرهنگ آلمانی یاد گرفتم که تا حالا نمی دونستم. یه دختر جدید اومده شرکتمون. امروز پیام داده بود برا همه که من سه شنبه ناهار فلان چیزو میارم واسه اینکه تازه اومدم. بوریس و چریل هم اون اول این کارو کردن. یه روز مهمونمون کردن. البته نه با چیز زیادی ها. یعنی واسه تک تک بچه ها یه پرس نمیگیرن. ولی خب دو تا پیتزای بزرگ گرفته بودن واسه همه. خب این طوری که باشه معقول به نظر میرسه که آخر رفتن هم متقابلا شرکت طرفو دعوت کنه .

هنوز تخت و کمدمون نیومده. همه ی وسایل هنوز تو چمدون و کارتنن! فقط اتاق پسرمونو چیدیم. که خب اونم خودش علاقه ای نداره وسایلش مرتب باشن : D.

البته مبلا اومدن. حداقل جا واسه نشستن داریم.

دیزوز با بچه ها رفتیم پیک نیک. قرارمون ساعت ۶.۵ بود. من رفتم پسرمونو ورداشتم و برگشتم. یه چیزی رو هم باید میذاشتم رو سرور که طول می کشید. حتما هم باید بعد از ۴ این کارو میکردم. خدا رو شکر وقتی با پسرمون برگشتم سر کار خوب همکاری کرد و منم کارمو انجام دادم وگرنه باید لپ تاپو میبردم خونه.

واسه پیک نیک رفتیم یه پارک نزدیک محل کارمون. البته بچه ها گفتن نزدیک وگرنه یه ربع راه بود. قبلش هم سر راه یه سری خوردنی خریدیم از یه سوپری. کلا بد نبود ولی من کلا بیست دقیقه اینا بیشتر اونجا نبودم چون پسرمون باید زود میخوابید. همون جوری هم تازه ما هشت و نیم خونه بودیم و تا خوابید نه شد.

بردمش سر کار پسرمونو برخورد همه باهاش خوب بود :). حتی توماس هم از اتاقش سرک کشید ببینه چه خبره اون ور :D.

یه عالمه خرت و پرت ریختم تو سبد خرید آمازون که باید چک کنیم و خوباشو بخریم. این وسط فهمیدم بیشتر از ۵۰ تا کالا نمیشه انداخت تو سبد. بقیه رو جزو ذخیره شده ها واسه بعدا واست سیو میکنه!

چند شبه هر شب که پسرمون میخوابه من کارم همین گشتن تو اینترنت و خرید کردنه!! هنوز یه عالمه جیز دیگه هم هست که لازم داریم!هووف!

باز من با تبلت مینویسم. همه چی تلگرافی شده.

[ جمعه 15 تیر 1397 ] [ 23:05 ] [ دختر معمولی ]

فقط میتونم بگم خاک بر سر بلاگ اسکای که هر چی متن بلندبالاتو که تو گوشی نوشتی کپی میکنی فقط همون چند خط اولو می نویسه برات!! نمیدونم واقعا باید چیکارش کنم.

--

گفته بودم که اینترنت نداریم و از یه استیک اینترنت زغالی استفاده میکنیم دیگه. همسر که اینجا بود اون سیم کارته رو هم انداخته بود روی گوشیش که دو تا سیم کارت میخوره چون اینترنت گوشیش تموم شده بود. اگر یه وقتی لازم داشتیم میتونستیم بندارگزیم توی استیک و استفاده کنیم. ولی خب همسر یادش رفته بود قبل از رفتنش سیم کارتو بذاره و الان همون اینترنت زغالی رو هم ندارم!
--
اسباب کشی خیلی راحت و در عرض چهار ساعت توسط همسر و علی انجام شد! آخه چیزی نداشتیم دیگه. فقط یه سری کارتن بود و خرت و پرت هایی مثل کالسکه و اینا.
--
دوشنبه اسباب کشی شرکت بود. البته وسایلو شنبه یه شرکت اسباب کشی واسمون آورده بود اما خب باید بازشون میکردیم و اینا.
دوشنبه من اولین نفر بودم بعد از توماس. دیگه کم کم شروع کردیم به پهن کردن فرشا و جا به جا کردن میزا. منم شروع کردم به کار کردن بعد از اینکه یه میزو گذاشتیم رو یه فرش تا بقیه بیان و ببینیم میزا رو چطور بچینیم.

چند تا میز سفارش داده بودن که همون دوشنبه اومدن و بچه ها سریع بستنشون و جا به جاشون کردیم.

خدا رو شکر از فلوریان دور شدم .
البته هنوز به اون شکل بچه ها جای ثابت ندارن. چون هنوز یه میز دیگه قراره بیاد و احتمالا دوباره جا به جا میشیم.
--
کارمون تو شرکت سبک تر شده. منم الان دارم یه سری چیزا رو از آنی یاد میگیرم. چون آنی قراره دو هفته بره مرخصی و من باید به جاش همه ی کارا رو بکنم. یه سری تلکو هم بود که من نگرانشون بودم ولی امروز آنی گفت که اونا رو توماس خودش انجام میده یا با هم انجام میدین. چون من به تنهایی اطلاعاتم واسش کافی نیست. یعنی مثلا می پرسن پروژه جچطور پیش میره و آدم باید گزارش کاملی بده از شرایط کار.
--
امرو ز تو شرکت صبحانه رو با هم خوردیم. توماس دیروز ایمیل زد به همه که فردا میریم خرید و صبحانه رو با هم میخوریم. اونایی هم که نمیان خرید اسباب کشیو تموم کنن.
صبح خودش با چریل رفت خرید. فکر کنم وقتی من نبودم دیگه هماهنگ کرده بودن که کی یا کیا برن خرید.
خلاصه، اونا رفتن و ما هم ظرفای آشپزخونه رو گذاشتیم تو کابینتا و الان تقریبا شرکت سرپا شده.
صبحونه ی من هم که مثل همیشه بود! کره و مربا!
یه تیکه پنیر برداشتم خیلی بدمزه بود. احساس میکردم مزه ی نفت میده!!
بقیه شو کره و مربا خوردم.
بچه ها سر نیز گفتن نمی دونم کی کی پنیر و مارمالاد میخوره یا پنیر و نوتلا. همه شون یه جوری تعجب کردن که انگاری خیلی ترکیبش بدمزه میشه. آوایس گفت پنیر و مارمالاد؟ گفتن آره. گفت خیلی مسخره است خوردنش؟ گفتن آره. گفت ولی من میخورم. خیلی هم با علاقه میخورم .
بعدم گفت که یه پنیر خودشون دادن که پنیر زنجفیلیه. نمیدونم چه جوری نیشه ولی به نظرم بد نباشه. دوست دارم یه بار امتحان کنم.
--
سر میز فلوریان به من گفت میشه دون برتسلو بدی به من؟ منم کل ظرف نونو گرفتم جلوش که خودش برداره. یه بارم بوریس گفت میشه به من یه موز بدی؟ من باز کل ظرفو گرفتم جلوش. احساس کردم تعجب کردن. فکر کنم تو فرهنگ آلمانی میشه دست زد به چیزی که میدی به طرف ولی خب تو فرهنگ ما خیلی پسندیده نیست دیگه. اون جوری من موزو وردارم دستمالی کنم بدم که خوب نیست که خب .
--
چند روز پیش قرار یود یه سری سرمایه گذار احتمالی بیان شرکت. ساعت چند دقیقه مونده بود به هشت که ر زدن. منم وگدرو باز کردم. نگاه کردم دیدم یکی داره با ماشین میاد. گفتم حتما از بچه هاس دیگه. نمیدونستم کی قراره بیاد. توماس اومد مرسید کی بود؟ گفتم نمیدونم ولی با ماشین بود. رفت نشست سر جاش تو قسمتی که منتظر مهمونا بود. آدریان گفت ناراحت نشو. ساعت هشت قراره سرمایه گذار بیاد. یه کم استرس داره توماس. خودش ادامه داد آخه تو فرهنگ آلمانی خوب نیست آدم زودتر از قراری که گذاشه بیاد. باید سر ساعت بیاد. حالا اون موقع ۵ دقیقه به هشت بود!!
الان میفهمم چرا همیشه تو قرارای دانشگاهمون یا حتی قبل از شروع جلسه ی هفتگی تا ۵ دقیقه با وقتش هیشکی نبود. یهویی همه سر و کله شون پیدا میشد!!
--
یه کارمند جدید قراره واسمون بیاد از اول جولای. یکی دیگه هم بود که خودش رد کرده بود. گفته بود نمیاد. طرف اتریشی بود. گفته بود با توجه به شرایط خانوادگیم و اینکه دو تا بچه دارم نمیتونم الان بیام اونجا کار کنم. از جمله دلایل دیگه اش هم این بود که تو این شرکت خیلی خانوم کار میکنن. واسم جالب بود این حرفش. از طرفی باید به طرف حق داد. همون طور که خیلی از خانوما حس خوبی ندارن جایی کار کنن که اکثریت آقان برعکسش هم هست. ولی از طرفی البته نمیدونم چرا وقتی یه خانومی جایی کار کنه که اکثریت آقان یه جوری تحسین هم میشه اما برعکسش فکر میکنم برعکس باشه!! البته شایدم حس من غلطه ها. ولی خب کلا جواب طرف بزام خیلی سوالا ایجاد کرد.
--
یه سری متقاضی دیگه هم داره شرکتمون که دارن بررسیشون میکنن واسه استخدام. به نظر میاد شرکتمون تو سن رشده .

--

اون روز که مسابقه ی ایران بود (البته مسابقه ی اخر نه) من لایو چک میکردم با بی بی سی نتیجه رو. گاهی هم از همسر می مرسیدم که رفته بود مسابقه رو ببینه. اون روز که با علی بودیم داشتم توماشین میگفتم که خب اینترنت  که نداریم. تلویزیون هم که نداریم. من فقط مسابقه ها رو آنلاین چک میکنم. همسر گفت تلویزیون که داریم!! یعنی من این قدر از تلویزیون خونه استفاده نکرده بودم که اصلا توجه نکرده بودم میتونم با تلویزیون نگاه کنم!! حتی همون موقع ها که لایو از همسر می پرسیدم جی شد به ذهن همسر هم نرسیده بود که بهم بگه رو مبل نشستی رو به روتو نگاه کن!!! یه تلویزیون اونجا هس!!
خلاصه، مسابقه ی آخرو آدم واری دیدم.
امروزم مسابقه ی آلمانو دیدم. فکر کن قهرمان دوره قبل حذف شد!  چیزی که برام جالب بود واکنش بازیکناش بود. به نظرم اگه تونستین بعدا تو اینترنت چند دقیقه ی بعد از سوت پایانو برای بازی ایران و آلمان نگاه کنین. واکنش متفاوت بازیکناش واسه من خیلی جالب بود. نمیگم کدوم بهتر یا بدتره ها. ولی واسم جالب بود که قهرمانای دوره ی قبل با ناراحتی و بغض تو دور اول زمینو ترک میکردن. ایرانی هایی که هیچ وقت تا حالا نرفته ان دوره ی بعد با کلی گریه و زاری. واقعا نمیدونم علتش چیه. ما متفاوت بزرگ میشیم یا چی؟ اگه اتفاقی که واسه آلمان افتاد واسه ما افتاد چه واکنشی داشتیم؟
--
صادقانه بگیم بازیمونو که نگاه کنیم اصلا حرفه ای بازی نمیکنیم. اما خب روش بازیمون طوریه که نتیجه ی نسبتا خوبی میگیریم و این اصلا بد نیست. اما من بیشتر از همه واسه این ناراحت شدم که این بازیکنایی که این همه تلاش کردن و تا یه قدمی صعود رفتن خیلی حسرت بزرگی واسشون میمونه. آخه فرصت جبران ندارن. یعنی نمیتونن بگن خب دفعه ی بعد بیشتر تلاش میکنیم. عمر ورزشی ورزشکارا خیلی کوتاهه متاسفانه و مثلا کسی که الان ۲۵ سالشه واسه بازی بعد دیگه احتمالا زیادی پیر شده و دیگه تو تیم نیست. حالا یه سری ها مطمئنا هستن اما خب خیلی ها هم دیگه نیستن و این حسرت واسه همیشه باهاشون میمونن.
اما خب مایی که بیرون گود نشستیم خیلی راحت میتونیم بگیم ان شاالله سری بعد .
--
امروز از چریل پرسیدم مسابقه ساعت چنده؟ گفت شیش. قراره با بچه ها تو شرکت ببینم مسابقه رو.
اومدم نشستم تو خونه منتظرم بازی شروع بشه. رو گوشیم گوگل زده آلمان کره صفر صفر دقیقه ی ۵۷ :|. هیچی دیگه صلواتی به روح چریل فرستادمو تلویزیونو روشن کردم!!
--
راستی تا حالا نون و موز خوردین؟ امروز سر صبحانه دیدم بوریس خورد! گفتم امتحان کنین. شاید خوشمزه بشه! البته با نونی مثل  kürbiskernbrötchen نه با نون ماشینی . هرچند من بزم خوشبین نیستم که خوشمزه بشه .
[ چهارشنبه 6 تیر 1397 ] [ 23:11 ] [ دختر معمولی ]


امروز فهمیدم نگاه آدما با هم چقدر متفاوته. نمی دونم بهتون گفتم یا نه، یکی از دوستامون تازه بچه دار شده. بچه شون الان باید دو ماهش اینا باشه. می گفتن خیلی بچه مون کولیکیه و گریه می کنه و دل درد داره همه ش و خانومه همه اش بیداره و اذیت میشه و فلان.

امروز دوستمون اومده بود تو تلگرام با من چت می کرد. از من می پرسید پسر تو که اندازه ی پسر ما بود، چقدر می خوابید. گفتم تقریبا هر دو ساعت یه نیم ساعتی می خوابید. گفت نه، بچه باید یه ساعتی بخوابه. گفتم نمی دونم. بچه ی ما هم گاهی یه ساعتی می خوابید. اما این طوری نبود که هر وقت بخوابه یه ساعت حداقل خوابش باشه. اما خب بچه ی ما شبا خوب می خوابید. مشکلی نداشت. گفت بچه ی ما هم شبا میخوابه کامل. در کل، وقتی توضیح داد دیدم بچه ی اینا هم اندازه ی بچه ی ما می خوابه. فقط تعریف آدما متفاوته و این باعث میشه یه نفر خیلی نالون باشه و فکر کنه بچه اش همه اش بیداره و خوش به حال بقیه که بچه هاشون خوبن!!

--

همین دوستمون یادمه قبل از زایمانش یه بار باهاش صحبت می کردم، می گفت دوست داشتم سزارینمو میذاشتم روز تولد شوهرم، ولی دکتره گفته از فلان تاریخ به بعد بیاد و اینا. با خودم فکر کردم واقعا چقدر همه چی فرق کرده. آدما الان تاریخ تولد بچه شونو هم خودشون تعیین می کنن. من که اصلا حس خوبی پیدا نکردم. یعنی اصلا یه جوریم شد وقتی به این فکر کردم که آدما به خاطر اینکه تولد بچه شون بیفته توی فلان روز حاضرن بچه رو زودتر از روزی که باید بیاد وردارن. حالا جدا از اینکه اصلا خود اونایی که بی دلیل سزارین می کننو درک نمی کنم، این دیگه به نظرم خیلی یه جوریه. مثلا یکی بگه من می خوام تاریخ تولد بچه ام رند باشه، پس 2.2 میام برای سزارین. نمی دونم، فکر کنم چند سال دیگه مردم میرن یه بچه سفارش میدن برای فلان روز و اون روز میرن تحویل می گیرن!

--

امروز سر کار روز خوبی بود. کلا روز مفیدی بود. توماس اومد به من و بوریس و چریل گفت بیاین با هم یه گفت و گویی داشته باشیم برای حل مشکلاتی که دارین. منظورش مشکلات برنامه هامون بود. رفتیم صحبت کردیم. من نفر آخر بودم. مشکلم هم از همه بیشتر طول کشید. اما خب خدا رو شکر که سوالم الکی نبود و خود توماس هم کلی درگیرش شد .

توماس میگه این مشکل روش حل اصلیش اینه که فلان بشه، اما من الان یه راه حل سریع می خوام نه یه راهی که دو روز پیاده سازیش طول بکشه. پس بیا فلان کارو بکنیم. بعد توی اون کلاسی که می خواست تغییر بده یه تابع بهم نشون داد، بالاش نوشته بود این یه راه حل سریعه برای حل فلان مشکل (یه مشکل دیگه بود). بعدا این تابع باید حذف بشه. همه چی درست پیاده سازی بشه. ولی نشون به اون نشون که تابع روز به روز گنده تر شده بود و هیچ وقت حذف نشده بود .

--

همون نشستی که با توماس داشتیم خیلی خوب بود. کلا توماس شخصیت جالبی داره. گاهی عین یه همکار میاد سر لپ تاپت خیلی دوستانه میگه خب چه خبر؟ الان داری چیکار می کنی؟ فقط در حد اینکه بدونه چیکار می کنی، نه اینکه بخواد مواخذه ات کنه نتیجه چی شد؟ کی حل میشه مشکل و این حرفا. گاهی عین باباها سر ناهار یه گپ کوتاهی می زنه قبل از اینکه بره بیرون (همیشه میره بیرون ناهار می خوره) یا بعد از اینکه اومد. گاهی هم عین رئیسا میاد تو جلسه میگه فلانی، تو فلان کارو باید بکنی.

--

امروز رفتم خونه ی جدیدو یه کمی تمیز کنم برای اسباب کشی. اخه اون روز که خونه رو رنگ زدیم خیلی کف زمین رنگی شد. اون روز سعی کردیم زمینو تمیز کنیم. ولی خب بازم یه سری هاش موند دیگه. لکه های کوچیکش موند. البته با آب پاک میشه. کافیه یه دستمال خیس بکشی.

خلاصه، امروز رفتم، یه جارو زدم... . هنوز وسط جارو زدن راهرو بودم که دیدیم پسرمون نیازمند پوشک عوض کردنه و منم اینجا اصلا پوشک ندارم. لباس پوشیدم رفتیم بیرون از سوپری پشت خونه که صد متر اینا بیشتر فاصله نداشت یه بسته پوشک خریدم و برگشتیم. اتاقا رو جارو زدم. بعد دیگه راهرو و آشپزخونه و پذیرایی و اتاق خواب خودمونو دستمال خیس کشیدم، دیگه خسته شدم. اتاق پسرمون موند واسه بعدا.

حالا نمی دونم فردا حس و حالش هست که دوباره برم یا نه. با بچه ی کوچیک خیلی خسته کننده میشه. مثلا وسط همون تمیز کردنا که من نشسته بودم رو زمین، پسرمونم سوارم شده بود، من اسبش بودم!! مثل یه اسب داشتم کار می کردم و دستمال می کشیدم رو زمینو . خب سختم بود دیگه هم پسرمون سوارم باشه، هم من بخوام همون جوری پشت خم پشت خم بدون اینکه پسرمون بیفته راه برم و تمیز کنم. ولی خب بازم خوب بود. موفقیت آمیز بود. راضیم. بالاخره سه تا اتاقو تمیز کردم دیگه .

--

انباری خونه مون خیلی مزخرفه. از این قدیمی ها که آدم علاقه ای نداره بره توشون!! پسرمون که می ترسه، تا ما نریم تو، نمیاد . اون روز که اون آقای ایرانی اومد کلیدا رو بهم داد، انباری رو هم بهم نشون داد. گفت مال شما اینه. مال ما نزدیک سطل آشغالاست متاسفانه!! اینجا یه اتاق هست تو زیرزمین هر خونه ای که سطل های آشغال بزرگ اونجاست و همه آشغالاشونو میندازن اونجا. تو بعضی شهرها این اتاقه توی ساختمون نیست. بلکه سطل های آشغال توی یه جای مشخصی مثلا پشت ساختمون یا کنار ساختمون هستن. ولی خب تو این شهر همه آشغالاشون تو ساختمونه. خلاصه، جاش خوب نبود دیگه. البته خدا رو شکر اینجا چون رعایت می کنن جدسازی و تمیز بودن و این چیزا رو، همه چی نسبتا تمیزه. یعنی اون مدلی نیست که آدم بگه رفتیم وسط مگس و پشه ها و کثیفی ها. اما خب بالاخره هیچ کس دوست نداره انباریش بغل آشغالا باشه . حالا اینم مهم نبود، خود انباریه هم خیلی داغون بود. کلا یه جای نمور و مزخرفیه!!

خلاصه، اون روز آقاهه گفت اگر می خواین براتون صحبت می کنم، ببینم اگه میشه یکی دیگه از انباری ها رو بگیرم. دو تای دیگه اش هنوز خالی بود آخه. گفتم آره، اگه بشه که خوبه. گفت بهم خبر بدین که کدومو می خواین. بعدا بهش زنگ زدم و گفتم من با همسرم مشورت کردم و فلان انباری رو اگه بشه بدین خیلی بهتره. گفت تا فردا بهت خبرشو میدم. بعد خبر داد که من پرسیدم، انباری اول متاسفانه مال کیوسک بغل خونه است. اگه میشه خودتون باهاشون صحبت کنین، شاید قبول کنن که جا به جا کنن انباری ها رو. به همسر گفتم. گفت خب حالا می خوای صحبت کن. ولی خب چه دلیلی داره طرف انباری خوبشو با بد عوض کنه؟! خب راست هم می گفت.

امروز که برمی گشتم از خونه، گفتم حالا تیری تو تاریکی می پرسم از کیوسکیه دیگه. رفتم تو. از آقای جوونی که اونجا بود پرسیدم، گفتم مثل اینکه انباری اول مال شماست. گفت من اصلا نمی دونم کدوم مال ماست. ما هیچ وقت استفاده نکردیم از انباریمون. گفتم خب منم همینو می خواستم بگم. اگه شما اصلا استفاده نمی کنین، میشه با مال ما عوض کنین؟ ما می خوایم اینجا زندگی کنیم، واقعا می خوایم انباریمونو پر کنیم از کارتن و این جور چیزا. بهتره که جاش خوب باشه (آخه اون انباری اخری یه لوله ی آبی هم انگاری ازش رد میشه که باز نمورترش می کنه). گفت من باید با رئیسم صحبت کنم. ولی چرا که نه. حالا باید یه بار رئیسم بیاد، بریم ببینیم، بعد بگیم. حالا باید دوباره ازش بپرسم که قبول می کنن یا نه. خدا کنه قبول کنن.

--

همسر از این هفته تا مدتی طولانیییی (دو سه ماه یعنی!) شنبه ها رو نمیتونه بیاد. حالا نمی دونم دیگه به جاش میتونه روز دیگه ای بیاد. یا کلا ما قراره تا مدت ها همدیگه رو کمتر از 24 ساعت ببینیم تو هفته؟!


برچسب‌ها: روزمره
[ جمعه 1 تیر 1397 ] [ 01:02 ] [ دختر معمولی ]

   1    2    3    4    5      ...    32    >>

.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

پروفایلمو هر از گاهی آپدیت می کنم. شمام هر از گاهی یه نگاه بهش بکنین. شاید چیزی تغییر کرده باشه :) -- وبلاگ قبلی من اینجاست: mamooli.persianblog.ir به خاطر خرابی های مکرر پرشین بلاگ تصمیم گرفتم کوچ کنم :) -- و اما من: من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی خیلی معمولی داریم. اولش دانشجویی اومدیم، الان یه زندگی همچین بگی نگی دانشجویی-کاری داریم! اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه!---- 22 اکتبر 2016 یکی از بهترین و قشنگ ترین اتفاقای زندگیمون رخ داد و پسرمون متولد شد. ---- 13 فوریه ی 2018 بالاخره تزمو سابمیت کردم.---- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ---- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید"، بپرسید. در غیر این صورت، من نمی تونم جوابگوتون باشم. با کمال شرمندگی البته.---- وبلاگ قبلی یه سری پست های روزمره اش رمزداره. اگه رمز می خواین بگین. ---- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 82347