X
تبلیغات
رایتل

یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ


از اونجایی که یه عالمه چیز میز مونده که بنویسم و پرشین بلاگ هم فعلا تو کماست، دیگه من نوشتنمو اینجا شروع می کنم. بیشتر از این نمی تونم هی برا خودم یادداشت بذارم که بعدا بیام بنویسم .

--

چند وقت پیش تو اتاق نشسته بودیم سر کارمون. یه صدایی اومد. من که راستش خیلی بی تفاوت بودم. ولی دیدم اشتفان و ساشا یه نگاه به همدیگه کردن، یه نگاه از پنجره به بیرون (صدا دور بود تقریبا). بعد گفتن آلارم آتیشه؟ مال ما که نیست؟

هیچی دیگه. فهمیدم ما که کلا ایران زندگی کردیم کلا هیچ حسی نداریم که این آژیری که بلند میشه آمبولانس و پلیس و امثالهم نیست. آلارم آتیشه و باید از ساختمون بریم بیرون . البته فکر کنم فالس آلارم بود. هیچ اتفاقی نیفتاده بود. یا شاید هم داشتن تست می کردن. چون یکی دو بار دیگه هم تو روزهای بعدش اتفاق افتاد.

--

اون روز همسر یه اتفاقی واسه دستش افتاد (انقدر از اتفاق گذشته که اصلا یادم نیست چی شد!)، باید دستشو چسب زخم می زد. چسب زخمو براش در آوردم. خودش گرفت که بزنه. یه جاش کج شد، اومد با دندونش باز کنه، راستش کنه. چسبه چسبید به زبونش، پوست زبونش هم زخمی شد . نتیجه اینکه هیچ وقت از دندونتون برای درست کردن جای چسب زخم استفاده نکنین!

--

یکی از دوستامون که اینجاست، یه گروه زد تو تلگرام تا بچه های ایرانی این شهرو که می شناسیم ادد کنیم. الان یه هشت نه نفری هستیم. همه رو هم خودش ادد کرد. یعنی در واقع همه ی کسایی که تو گروه عضو شدن دوستای همین دوستامون هستن. یه روز قرار شد با هم قرار بذاریم بیرون که با همدیگه بیشتر آشنا بشیم. خلاصه، قرار رو گذاشتیم یه یکشنبه ای و رفتیم بچه ها رو دیدیم. به نظر من که یه جمع کاملا ناهمگون بودیم! یه خانواده یه خانومی که یه دختر کلاس اولی داره. داره تخصص قلب می خونه. همسرش تو ایران کار آزاد داره در رابطه با معدن و سنگ و این چیزا. یه خانواده ی دیگه پناهنده که آقاهه یه دوره ی دندون سازی دیده و خانومه کارگردانی می خونه. یه خانواده ی دیگه هر دو دانشجوی ارشد (که این یکی معقول تر بود شرایطش برای اینکه بخوایم با هم گروه تشکیل بدیم به نظر من) که خانومه بارداره.

جمع انقدر به نظر من ناهمگون بود که من دوست داشتم زودتر تموم بشه و بریم. اون آقاهه که همسرش دکتر بود (و خودش هم ظاهرا تحصیلاتی نداشت)، به قدری (به نظر من البته) از رفتارش و حتی نگاهاش غرور می بارید و دیگران رو آدم حساب نکردن که من حتی رغبتی نداشتم باهاش صحبت کنم. بعد که دیگه صحبت ها شروع شد و یه کمی بچه ها هی جا به جا شدن تا با همدیگه بیشتر صحبت کنن، این آقاهه اومد نشست کنار همسر، فکر کنم کمتر از دو سه جمله صحبت کرد که من با خودم فکر کردم عمرا ما با این آدما رابطه داشته باشیم بعدا.

نمی دونم چرا بعضی ها این طورین. چرا فکر می کنن چون پول دارن، دیگه لازم نیست برای داشتن یه شخصیت بهتر تلاش کنن! و پول کار همه چیو می کنه.

از جمع خانوماشون هم من اصلا خوشم نیومد. من کلا از خانومایی که خودشونو خیلی ضعیف می دونن و فکر می کنن بدون کمک دیگران (حالا اون دیگران هر کس که هست) از پس کاراشون برنمیان اصلا خوشم نمیاد. چون یکی از خانوما هم باردار بود، خیلی بحث این بود که حتما باید بگی یکی بیاد پیشت باشه، تنهایی نمی تونی و از این حرفا. از من پرسیدن واسه زایمانت کی اومد؟ گفتم هیچ کس. خودم و همسرم می تونستیم کارامونو انجام بدیم. حالا هی اصرار داشتن نه تو بگو مرد چیکار می تونه بکنه؟ آخه یه مرد چیکار می تونه بکنه؟ هیچ وقت یه مرد نمی تونه کار یه زنو بکنه. یعنی دیگه ترجیح دادم هیچی نگم! اگه می گفتم همسر من تونست، بعید نبود که بگن اوووه چقدر از شوهرت تعریف می کنی. اگه می گفتم نتونست خب دروغ گفته بودم! به نظرم این آدما با این دیدگاهشون هی این وضعیتو تو خونه شون تشدید می کنن. یعنی هی به همسرشون می گن تو نمی تونی، تو نمی تونی، کارو از دست همسرشون می گیرن و خب طبیعیه که وقتی کسی یه کاری رو انجام نده، یادش نمی گیره. بعد هی همسرشون بیشتر و بیشتر نمی تونه! بعد میفتن تو یه حلقه ی بی نهایت و این حلقه ی باطل هی تکرار میشه! آخرش هم وقتی همسر آدمای دیگه رو می بینن که می تونه، هی غر می زنن که چرا همسر من نمی تونه؟!

خلاصه که علی رغم اینکه رفتیم و دو ساعتی رو با این جمع گذروندیم، فکر نمی کنم حتی اگه دوباره بخوان قرار بذارن، ما علاقه ای داشته باشیم بریم، چه برسه به اینکه بخوایم دوست هم پیدا کنیم از این جمع و رابطه مونو بیشتر کنیم.

--

قبل از اینکه بخوایم از خونه بریم بیرون واسه دیدن همین جمع فوق، می خواستم شله زرد درست کنم که برای ریحانه خانوم اینا هم ببریم. قبل ترش (!) بچه رو برده بودیم حموم. زیاد هم وقت نداشتیم واسه پختن شله زرد. در حد یه ساعت وقت داشتیم! برنجو تقریبا 24 ساعت آب گذاشته بودم و می دونستم سریع می پزه. گذاشتم بپزه، ولی ظاهرا از یه ساعت دیگه بیشتر وقت لازم داشت. همسر گفت چرا نمی ریزی تو مخلوط کن؟ گفتم حالا بذار یه کم دیگه باشه. بعد دیدم نه این طوری نمیشه. گفتم پس بیا بریز تو مخلوط کن. به این ترتیب یه شله زرد فوری درست کردیم که اتفاقا خیلی خیلی هم عالی و خوشمزه شد (دلتون نخواد) .

--

بقیه شو بعدا می نویسم.



برچسب‌ها: روزمره
[ سه‌شنبه 30 خرداد 1396 ] [ 22:57 ] [ دختر معمولی ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

وبلاگ قبلی من اینجاست: mamooli.persianblog.ir به خاطر خرابی های مکرر پرشین بلاگ تصمیم گرفتم کوچ کنم :) و اما من: من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه!---- 22 اکتبر 2016 یکی از بهترین و قشنگ ترین اتفاقای زندگیمون رخ داد و پسرمون متولد شد. ---- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ---- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید"، بپرسید. در غیر این صورت، من نمی تونم جوابگوتون باشم. با کمال شرمندگی البته.---- وبلاگ قبلی یه سری پست های روزمره اش رمزداره. اگه رمز می خواین بگین. ---- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 29711