X
تبلیغات
رایتل

یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ


امروز و فردا رو مرخصی گرفتم و خونه موندم. چون مهد پسرمون تعطیل بود!

امروز که از دیروز وقت گرفته بودم برای یه دکتر عمومی. کلا بالاخره باید یه دکتر عمومی پیدا می کردم که بشه دکتر خانوادگیم و همیشه برم پیشش. اینجا هر دکتری که می خواین برین، اگه اولین باری باشه که می خواین برین، سخت بهتون وقت میدن. من شانس آوردم که این دکتره اینقدر زود بهم وقت داد.

خدا رو شکر دکتره انگلیسی هم بلده. البته من همه شو آلمانی حرف زدم. ولی خب همون اول پرسیدم ازش. گفتم اگه جایی رو نتونستم خوب توضیح بدم، انگلیسی حرف می زنم. گفت مشکلی نیست. کلا این آلمانی ها خیلی خوشحال میشن که بهشون بگین "ولی اول با آلمانی سعی خودمو می کنم" یا همچین چیزی! اگه بهشون بگین "بالاخره من تو آلمان زندگی می کنم، باید آلمانی رو یاد بگیرم" که دیگه پرواز می کنن .

از دکتره خیلی خوشم اومد و حاضرم بازم برم پیشش ولی کلا سیستمش خیلی عجیب بود. منشیش و روند کاریشونو دوست نداشتم. وقتی رفتم پسرمون دیگه کم کم وقت خوابش شده بود و چشماشو می مالید. ولی من عمدا تو خونه نخوابوندمش که اونجا بخوابه. وقتی رسیدم اونجا خب یه عده قبل از من بودن که قبل از من رفتن (حالا بماند که اگه من نمی تونم 9 برم تو، خب چرا به من 9 وقت داده؟!! ولی خب حالا گفتم حتما کارشون بیشتر از معمول طول کشیده دیگه). یکی دیگه هم با من تو آسانسور بود. جلوتر از من رفت تو. اونم حتی قبل از من فرستاد، با اینکه اون اصلا وقت نگرفته بود! گفت یه اتفاقی براش افتاده (من دیگه گوش ندادم مشکلش چی بود)، نمی دونه کارش اورژانسیه و باید سریع پیگیری کنه یا نه، می تونه صبر کنه. اون قبل از من رفت، گفتم خب بازم باشه. تو این حین دیگه پسر ما خوابید تو کالسکه. حالا من هی نگاه می کنم، می بینم هیچ کس تو مطب نیست، بازم نمیاد منو صدا بزنه!! رفتم گفتم ببخشید ... گفت الان فرممونو میارم برات. یه فرم آورد که پر کنم راجع به حساسیت ها و سابقه ی پزشکی و اینا. اونو پر کردم، بردم بهش دادم. گفت یه کم منتظر باش. گفتم باشه. یه یه ربعی باز نشستم، دیدم خبری نشد. رفتم میگم خب من کی برم تو؟ میگه چقدر وقت داری؟ میگم بله؟!! من الان بچه ام خوابیده، می خوام برم سریع پیش دکتر و بعدم برم دنبال زندگیم خب!!! این اولین بار بود تو عمرم همچین جمله ی عجیبی می شنیدم!! یعنی چی آخه؟!! هنوزم هضمش نکردم! خلاصه، همین که گفتم من الان بچه ام خوابیده، گفت آها، ممکنه بیدار بشه. باشه الان به دکتر میگم. رفت به دکتر گفت. دکتره رو شنیدم که گفت بله، البته. اومد گفت میتونی الان بیای. دیگه رفتم تو اتاق دکتره.

دکتر خیلی خوب و مهربونی بود و به دقت به حرفام گوش داد و باهام صحبت کرد. معلوم بود از این بابا مهربوناس. یه آقای میانسال بود.

خیلی برای دکتر گشتم، تا اینو پیدا کردم. آخه خیلی فاکتورا برام مهم بود؛ اینکه رتبه ی خوبی داشته باشه؛ نزدیک خونه مون باشه؛ ساعت کارش تا دیروقت باشه که من مجبور نشم مرخصی بگیرم.

اول یه دکتر دیگه رو پیدا کردم که از اینم نزدیک تر بود (این تقریبا 4 دقیقه راهه تا خونه مون )، بهش زنگ زدم، خودش گوشی رو برداشت! البته بعد از یه عالمه زنگ خوردن، فکر کنم دایورت کرده بود. بهش گفتم یه وقت میخوام. گفت مشکلت چیه؟ مشکلامو گفتم. گفت من دیگه زیاد قرار نیست کار کنم. شما پزشک خانواده دارین تو این شهر؟ گفتم نه، این اولین باره می خوام برم دکتر عمومی. گفت خب پس یه نفر دیگه رو انتخاب کنین. شما هنوز جوونین و من به زودی دیگه کار نمی کنم. کجا زندگی می کنین؟ گفتم خیابون فلان. گفت خب من فلان دکتر رو پیشنهاد می کنم. بعدا رفتم اون دکتر رو سرچ کردم، جاش بد نبود (البته بازم دورتر بود نسبت به اینی که خودم انتخاب کردم)، ولی اون چیزی که من می خواستم نبود. اینجا پزشکا می تونن بعد از گرفتن مدرک خودشون برن مدارک دوره های مختلف رو هم بگیرن. خب طبیعیه که تو ایران هم می تونن. منتها تفاوتش اینجاست که اینجا تو سایت می نویسن چه دوره هایی رو گذروندن. یعنی می نویسن پزشک عمومی، بعد تو قسمت توضیحاتشون می نویسن دوره ی مثلا طب سنتی، پزشک خانواده و آب درمانی. حالا اگه کسی علاقه داشته باشه، می تونه بر حسب این موارد هم انتخاب کنه پزشکشو. من تا همون روز که سرچ کردم نمی دونستم "پزشک خانواده" هم خودش یه دوره داره که همه نگذروندن! البته همه ی پزشک های عمومی می تونن پزشک خانواده بشن، اما خب به هر حال دوره اش هم هست که برن بگذرونن.

خلاصه که بعد از بیشتر از یه سال، بالاخره منم دکتردار شدم اینجا .

--

به دکتره مشکلاتمو گفتم. میگه خب تو از قیافه ات معلمومه که کمبود آهن و ویتامین دی داری! گفتم ولی من هر روز دارم شربت آهنمو می خورم. ولی اسم شربتمو که گفتم گفت به نظرم اینی که می خوری "بد نیست" ولی من یکی دیگه بهت میدم که "خوبه". حالا این بد نیست رو گفتم این توضیحو بدم که آقاهه از کلمه ی آلمانی naja (نایا) استفاده کرد. ja (یا) به تنهایی یعنی بله. همین چند وقت پیش بود اتفاقا یه جا دیدم یه کافه - یا شایدم رستوران بود- تو ریویوهاش یه نفر نوشته بود برای ناهار "یا"، برای شام "نایا". یادمه اونجا به همسر گفتم ئه، من تا حالا نمی دونستم "نایا" بار معناییش این قدر منفیه. فکر می کردم بار معناییش مثبت تر باشه. حالا این آقاهه که به کار برد، بار معنایی کلمه اش خیلی برام واضح تر شد. سرچ هم کردم، این طوری توصیفش کرده بودن که یعنی وقتی انتخابش کن که انتخاب دیگه ای وجود نداره.

اون چیزی هم که گفت رو برام نوشت روی برگه و گفت از فلان فروشگاه بگیر. ولی من رفتم تو اون فروشگاه نتونستم پیداش کنم. حالا باید سر فرصت برم دوباره پیداش کنم.

قرص ویتامین دی هم که برام نوشت و رفتم از داروخونه گرفتم.

--

از دکتر خودم رفتم پیش دکتر پسرمون که براش قرص بگیرم. دفعه ی پیش یادم رفته بود بگم قرص های ویتامیون دی پسرمون داره تموم میشه. رفتم براش قرص گرفتم و برگشتیم.

--

دکتره بهم میگه بیشتر از خونه برو بیرون، بیشتر تو فضای بیرون باش. آستیناتو بزن بالا، بیشتر از نور خورشید استفاده کن. برو بیرون تو فضای باز باش و از نور خورشید لذت ببر. منم در جهت اقدام عملی در راستای حرفای دکتر، اومدم برم یه کم گردش. از مطب که اومدم بیرون خنده ام گرفت. هوا کاملا گرفته و ابری. آسمون نزدیک بود گریه اش بگیره . هیچی دیگه. نشد بریم بیرون از نور خورشید استفاده کنیم .

--

از دکتر پسرمون که برگشتیم، رفتم یه سری خرید ماست و نون هم کردم. آخه دیگه ماستمون زود به زود تموم میشه. پسرک رقیب من شده تو ماست خوردن! همسر تقریبا ماست نمی خوره. با غذاهای خاصی ماست می خوره، ولی من همه چیو باید با ماست بخورم، از قیمه و قورمه سبزی گرفته تاااا کوکوی ماست! الان روزی دو تا ظرف کوچیک (که کلا میشه اندازه ی حدود دو سوم لیوان) برای پسرمون ماست می برم مهد کودک. آخه خانومه بهم گفت غذاهای پختنی نباید ببرم. خب نمیشه که هر روز برای پسرمون میوه ببرم که. گناه داره خب. چقدر میوه بخوره؟ اینه که براش الان ماست هم می برم. یه ظرف ماست که توش تیکه های نون هم داره. یه ظرف با چند تا دونه کشمش تیکه تیکه شده. تو خونه هم تنها چیزی که با علاقه ی تمام می خوره ماسته. یعنی کلا اگه قاشق و لقمه هاشو ماستی نکنم، بعد از دو سه تا لقمه دیگه راحت دهنشو باز نمی کنه. بازیگوشی می کنه. هی باید صداش کنم. ولی اگه ماست باشه، قاشق هنوز نیم متر باهاش فاصله داره، دهنشو باز می کنه که قطار بیاد بره تو تونل ! منم زرنگی می کنم هرچی می خوام بهش بدم، میریزم تو قاشق. آخر سر قاشقو می زنم تو ظرف ماست که قیافه اش سفید و ماستی بشه . البته که می فهمه ولی خب بازم با رغبت بیشتری می خوره.

خلاصه، رفتیم ماست هم خریدیم و اومدیم خونه. درست دم در خونه بودیم که مردد بودم بازم بیرون بمونم و از این یه روز تعطیلی استفاده کنم و یه گشتی بزنم یا نه دیگه، برم خونه. خیلی دلم می خواست بازم بگردم، ولی خب دیدم کجا برم؟ تا مرکز شهر که خیلی راهه. این دور و برا هم که خبری نیست. گفتم ولش کن دیگه. بسه. سه ساعته الان بیرون از خونه ایم. رفتم تو. همین که رسیدیم توی خونه، چنان رگباری شروع شد که خدا رو هزار بار شکر کردم که اومدیم خونه .

--

امروز خیلی خوب بود. هر از گاهی باید از این مرخصی ها بگیرم. لباس ها رو انداختم تو لباسشویی. خونه رو جارو زدم. روی گازو مایع تمیز کننده ی گاز ریختم و قشنگ تمیز کردم. با پسرمون کلی بازی کردم. یه عالمه کتاب خوندم. غذا درست کردم. عصری یه کم خوابیدم. خلاصه، یه روز سعی کردم زندگی کنم و از زندگیم لذت ببرم .

--

صبح طبق معمول با دست و پای یکی که داشت رو سرو کله ام راه می رفت بیدار شدم! هرچی این ور اون ورش کردم نیومد دیگه بخوابه. منم گذاشتم برا خودش بازی کنه، گفتم حالا یه کم دیگه بگذره، بلند میشم. بعد از کلی، دیدم نه بابا، این طوری نمیشه خوابید. گفتم پا شم دیگه. گوشیمم دیگه کوک نکرده بودم. چون تعطیل بودم. گفتم خب حتما ساعت 7.5 اینا شده دیگه. بلند شدم، گوشیمو نگاه کردم، می بینم 6:30 ه تازه!! حالا جالبش برام این نبود که شیش و نیم بود؛ جالبش این بود که من اصلا احساس خستگی نمی کردم. با اینکه حتی به نسبت زمانی که خوابیده بودم، از هر روز کمتر هم خوابیده بودم، اما همین که استرس و بدوبدوی آماده کردن بچه رو نداشتم برای سر کار رفتن، باعث شده بود خیلی حس بهتری داشته باشم وقتی از خواب بیدار شدم. کاش می شد هر روز همین طوری باشه .

--

فردا هم تعطیلم. فردا ساعت 9 با استادم قرار اسکایپی دارم. چند روز پیش بهش ایمیل زدم که من بعضی از کامنت هایی که گذاشتی رو درست متوجه نمیشم منظورت چی بوده، میشه یه قرار اسکایپی بذاریم؟ در واقع اینو گفتم که مجبورش کنم تزمو بخونه و یعنی بهش گفتم من هستما! خلاصه، جواب نداد. منم بقیه ی کامنتا رو اعمال کردم و گفتم براش می فرستم دیگه. میگم اون دو سه تای باقی مونده رو تو ورژن بعدی درست می کنم. اومدم براش بفرستم که دیدم ایمیل زده پنج شنبه برات خوبه؟ به نظرم رسید که یه جوری داره وقت کشی می کنه. یعنی می خواد من تازه تا پنج شنبه صبر کنم که اون به من بگه منظورش چی بوده و من تازه برم اعمال کنم و دوباره مثلا یه هفته بعدش بیام بگم من فرستادم. منم جواب دادم آره، خوبه. ولی من فعلا یه نسخه برات فرستادم. همینو بخون. بعدا اونا رو اعمال می کنم . به عبارتی، خودمو خلاص کردم و کلا توپ رو انداختم تو زمین استاد . حالا نوبت اونه که دو فصل آخرو بخونه و ببینیم چی میشه بالاخره.

--

چند روز پیش داشتم یه چیزی رو سرچ می کردم، یه مقاله ی خیلی خفن دیدم از یکی. از اون مقاله ها که 3000 تا ارجاع خوردن. خود استاده رو سرچ کردم، بیش از 41000 ارجاع داشت مقاله هاش. واقعا لذت بردم که متوجه شدم تو دنیایی زندگی می کنم که همچین آدمایی توش هستن .


برچسب‌ها: روزمره
[ پنج‌شنبه 8 تیر 1396 ] [ 00:56 ] [ دختر معمولی ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

وبلاگ قبلی من اینجاست: mamooli.persianblog.ir به خاطر خرابی های مکرر پرشین بلاگ تصمیم گرفتم کوچ کنم :) و اما من: من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه!---- 22 اکتبر 2016 یکی از بهترین و قشنگ ترین اتفاقای زندگیمون رخ داد و پسرمون متولد شد. ---- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ---- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید"، بپرسید. در غیر این صورت، من نمی تونم جوابگوتون باشم. با کمال شرمندگی البته.---- وبلاگ قبلی یه سری پست های روزمره اش رمزداره. اگه رمز می خواین بگین. ---- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 29711