X
تبلیغات
رایتل

یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ


استادم قرار اسکایپی رو ده دقیقه یه ربعی دیر اومد. البته ساعت 8.5 بهم ایمیل زده بود که به دلیل مشکلات قطار من دیرتر می رسم. منم بچه رو خوابونده بودم. اگه می دونستم دیرتر میاد، بچه رو دیرتر می خوابوندم. من بچه رو رو نیم ساعت تنظیم کرده بود از یه ربع به نه تا نه و ربع . کارمم که می دونستم یه ربع اینا بیشتر طول نمی کشه. استاد تقریبا دوازده سیزده دقیقه دیر اومد و در نتیجه حدود  نصفشو من و پسرمون با هم با استاد صحبت می کردیم .

ولی خب چون کلا زیاد طولانی نبود، مشکلی نبود. مخصوصا که من سوالامو پرسیده بودم و بیشترشو استاد داشت توضیح میداد.

حالا باید ببینم کی می خونه بالاخره این فصل های آخرو.

--

امروز سر کار رن و فیلیکس با یه نفر مصاحبه داشتن. فکر می کنم برای کارآموزی یا برای کار دانشجویی. چیزی که برام جالبه (اگه قبلا بهتون گفتم، ببخشید که تکراریه) اینه که بعد از من، رن و فیلیکس هرگز اون قدر رسمی لباس نپوشیدن تو مصاحبه هاشون که با من!! نمی دونم چرا. من قشنگ یادمه چه کت و شلوارایی پوشیده بودن. رن حتی برای سبیت هم اون قدر رسمی لباس نپوشیده بود! نمی دونم چرا مصاحبه با من براشون انقدر مهم بوده که اونقدر رسمی پوشیدن.

امروز با یه نفر دیگه هم صحبت کردن که نمی دونم اونم مصاحبه بود یا نه. چون همین که طرف از در اومد تو، رفتن با هم بیرون که فکر کنم برن مثلا یه قهوه بخورن و صحبت کنن، یا شایدم برن اتاق جلسه مون (علاوه بر اینجایی که داریم، یه اتاق دیگه هم داریم تو یه طبقه بالاتر که برای جلسه هامونه اگه احیانا داشته باشیم).

--

به نظرم یه سری چیزا رو آدما باید رعایت کنن برای مصاحبه و امثالهم. مثلا همین پسری که الان راجع بهش گفتم، از در پشتی شرکت اومد تو. در پشتی رو از داخل می شه باز کرد. ولی از بیرون نه. در واقع به سمت پشت ساختمون باز میشه. برای اینکه هوا رد و بدل بشه، ما یه صندلی میذاریم تا در کامل بسته نشه. خب اونم دیده بود در که بازه، از همون جا در زد و اومد. ولی اگه من بودم می رفتم از در اصلی میومدم. فکر می کنم یه جوری محترمانه تره این طوری.

--

امروز از صبح درگیر یه باگ بودم تو کد، حل هم نشد! 8 ساعت زحمت بکشی، آخرش هم بمونه برای روز بعد خیلی بده. این جور باگا اعصاب آدمو خورد می کنن. باگ باید این طوری باشه که کشفش کردی، ده دقیقه دیگه حل شده باشه، به خودت یه باریک الله بگی که کشفش کردی و رفعش کردی و رد شی .

--

امروز مربی مهد پسرمون گفت خیلی خوب بوده تو مهد. چند وقتی بود خیلی گریه می کرد. این دو سه روز آخری که رفته بود، مربیش خیلی ازش راضی بود. در کل، از وقتی که راه افتاده و چهار دست و پا راه می ره خودش، خوب شده تو مهد. فکر کنم مشکلش این بوده که می خواسته بره همه جا رو سرک بکشه، کسی نمی بردتش. الان که خودش میتونه بره، دیگه مشکلی نداره، گریه نمی کنه .

--

دکتر گفت نذارینش تو روروئک. من نمی ذارمش. ولی از بس جا نداریم، روروئک گوشه ی اتاقه. میره خودش دستشو می گیره بهش که بلند بشه، روروئک یه کمی سر می خوره رو چرخاش، پسرمونم کنارش میاد. خودش عملا داره از روروئک استفاده می کنه .

--

برای اینکه صبح ها شیر بخورم، خیلی وقته دیگه الان تو خونه همیشه موسلی داریم (نمی دونم فارسیش چی میشه، تو ایران هیچ وقت از اینا نخورده بودم!) (البته الان که سرچ کردم دیدم موسلی یه کمی با این چیزی که من می خرم متفاوته، ولی خب فهمیدین منظورم چیاست دیگه). هر دفعه یه مزه ایشو می خوریم. پاکت هاش بزرگه، دیر تموم میشه. چند ماه طول می کشه تا تموم بشه. من هر دفعه می گم اون قبلیه رو مزه شو بیشتر دوست داشتم. بعد تا موقعی که این تموم بشه، چون چند ماه طول کشیده، به مزه اش عادت کردم. باز دفعه ی بعدی که یکی دیگه میگیرم، میگم نه، همون قبلی بهتر بود!! این موسلی که این دفعه خریده بودیمو اوایل اصلا رغبتی نداشتم بخورمش. حالا که این دفعه رفتم موسلی محبوب قبلیمو گرفتم، میگم این دیگه چیه؟ چه مزه ی مزخرفی داره! همون قبلی بهتر بود .

--

فردا دوباره قراره تکنیسین نیاد! آخه این بار هشتمه فکر کنم که قرار میذاریم و هر دفعه نیومده. احتمالا این دفعه هم نمیاد دیگه. از 23 می ما اینترنت نداریم تو خونه! این آخرین باره که قراره بیان. گفتیم اگه نیان کنسل می کنیم. البته یه بار دیگه هم گفتیم. ولی بعد فهمیدیم تو متن نامه باید یه عبارت خاصی رو به کار می بردیم که نبردیم. این شد که تصمیم گرفتیم برای اطمینان بیشتر، این دفعه دقیقا یه نامه بزنیم با همون عبارت. حالا ببینیم چی میشه دیگه.


برچسب‌ها: روزمره
[ شنبه 10 تیر 1396 ] [ 00:42 ] [ دختر معمولی ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

وبلاگ قبلی من اینجاست: mamooli.persianblog.ir به خاطر خرابی های مکرر پرشین بلاگ تصمیم گرفتم کوچ کنم :) و اما من: من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه!---- 22 اکتبر 2016 یکی از بهترین و قشنگ ترین اتفاقای زندگیمون رخ داد و پسرمون متولد شد. ---- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ---- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید"، بپرسید. در غیر این صورت، من نمی تونم جوابگوتون باشم. با کمال شرمندگی البته.---- وبلاگ قبلی یه سری پست های روزمره اش رمزداره. اگه رمز می خواین بگین. ---- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 29711