X
تبلیغات
رایتل

یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ


دوست دارم -بعضی وقتا حداقل- مثل قدیما روزمره نویسی کنم، اونم با جزئیات دقیق. ولی نمی دونم چون الان سنم بیشتر شده این طوری به نظرم میاد یا واقعا دیگه وقایع انقدری تکراری شده که گفتن نداره.

دیروز تمام روز پسرمون حال نداشت. یه کمی تب داشت. نمی دونم چرا. ولی اصلا حال و حوصله ی هیچ کاری رو نداشت. گریه هم نمی کرد، ولی همه اش دلش می خواست بخوابه. سر صبح که یه کمی صبحانه خورد خوب بود، ولی بعدش دیگه کم کم شروع کرد به بیحالی. ظهر که مثل همیشه ساعتای 11 12 خوابید، خوشحال شدم. گفتم خب الان می تونم به کارام برسم دیگه. سریع غذا رو با زودپز آماده کردم؛ چون فکر کردم مثل همیشه نیم ساعت می خوابه دیگه. ظرفا رو آماده کردم، یه قاشق کوچیک هم برای پسرمون گذاشتم که تا موقع غذا خوردن بیدار میشه. ولی موقعی که سفره رو پهن کردم، هنوز خواب بود. گفتم خب اشکالی نداره، یه بار تو سکوت غذا می خوریم و آرامش ، دیشب دیر خوابیده. حتما واسه اونه که این قدر زیاد داره می خوابه.

ولی تا 2.5 اینا بیدار نشد. اون موقع هم که بیدار شد، گرسنه اش بود، ولی با یه کمی شیر خوردن دوباره گرفت خوابید. ساعت 4.5 5 دیدم اگه بخواد همین طوری بخوابه، دیگه شب نمی خوابه. وقتی 4.5 5 بیدار شد، یه کمی آوردمش تو هال، ولی همون طوری که گذاشته بودمش رو زمین، نشسته بود. نه شلوغ می کرد، نه کنجکاوی می کرد، نه چهار دست و پا به چیزی حمله می کرد. هیچ کاری نمی کرد. فقط نشسته بود. لباس تنش کردم، گفتم شاید اگه بریم بیرون یه کمی حالش بهتر بشه. هوا هم ابری بود و نم نم گاهی بارون میومد. ولی گفتم یه سر به این سوپری جلوی خونه بزنیم، بد نیست. ولی تو کالسکه هم فقط ساکت نشسته بود و نگاه می کرد. حتی مثل همیشه اش هم ننشسته بود، لم داده بود به صندلی. هیچ وقت لم نمی ده، حتی وقتی خوابش میاد! فقط وقتی دیگه واقعا بیهوش میشه خود به خود انقدر شل میشه که به صندلیش تکیه می ده.

برگشتیم یه کمی شاید حالش بهتر بود، حداقل برای روحیه اش از هوای توی خونه - که من پنجره ها رو بسته بودم به خاطر تب بچه- بهتر بود. لباسشو درنیاوردم. گذاشتم روی تیشرتی که از قبل تنش بود، یه لباس آستین بلند هم تنش باشه. گفتم شاید این طوری بهتر باشه؛ مخصوصا که شبا پتو نگه نمیداره.

یه کمی بیدار بود، آوردم بهش غذا بدم، ولی اصلا نخورد؛ هیچی. عصر هم وقتی بیدار شده بود سعی کردم بهش غذا بدم، ولی بازم هیچی نخورد. فقط بعد از اینکه از خرید اومدیم، یه کمی از همون موسلی ها ریختم تو شیر، شاید دو سه لقمه خورد. ولی از شیرش که بهش می دادم می خورد. منم با قاشق از همون شیرهای گاو در حد یکی دو قاشق بزرگ بهش دادم و خورد. دیگه هیچی نخورد. دیدم بیحال تر از این حرفاست که بخواد بازی کنه یا حتی بیدار باشه. دوباره بردم خوابوندمش، خوابید، ولی کلا خواباش هم بد بود. هر نیم ساعت یه بار گریه می کرد، می رفتم می دیدم تو تختش نشسته!

امروز صبح که بیدار شدم، احساس کردم خیلی زیاد خوابیدم. خوابم کامل شده!! خیلی وقت بود عاد نداشتم این طوری بیدار شم. اونم خودم، بدون اینکه کسی رو دست و پام رژه بره! پرده های اتاق کاملا تیره است و نمیشه فهمید تقریبا چه موقعی از روزه، اتاق کاملا تاریک میشه وقتی پرده ها رو می کشیم، ولی حدس زدم باید 8 8.5 باشه، چون نور دیگه انقدر زیاد شده بود که از گوشه و کنار پرده هم معلوم بود. گوشیمو نگاه کردم، هنوز 7.5 بود. یه نگاه به پسرمون کردم؛ هنوز خواب بود. بهش دست زدم، سرد بود، سرد سرد. معلوم بود تبش تموم شده. ولی اگه تبش تموم شده بود، باید الان بیدار میشد. یه چند دقیقه ای صبر کردم، داشت تکون می خورد، کم کم بیدار شد و راه افتاد رو تخت. معلوم شد خوب شده.

آوردمش تو هال، مثل هر روزش دوباره راه افتاد به شلوغ کردن و به هر گوشه سرک کشیدن . دیگه گذاشتم به جای دیروز هم به هم بریزه خونه رو!

الان دوباره گرفته خوابیده بعد از سه ساعت بیداری و فعالیت بدنی شدید .


برچسب‌ها: روزمره
[ یکشنبه 11 تیر 1396 ] [ 13:20 ] [ دختر معمولی ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

وبلاگ قبلی من اینجاست: mamooli.persianblog.ir به خاطر خرابی های مکرر پرشین بلاگ تصمیم گرفتم کوچ کنم :) و اما من: من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه!---- 22 اکتبر 2016 یکی از بهترین و قشنگ ترین اتفاقای زندگیمون رخ داد و پسرمون متولد شد. ---- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ---- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید"، بپرسید. در غیر این صورت، من نمی تونم جوابگوتون باشم. با کمال شرمندگی البته.---- وبلاگ قبلی یه سری پست های روزمره اش رمزداره. اگه رمز می خواین بگین. ---- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 29711