X
تبلیغات
رایتل

یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ


تقریبا یه هفته پیش مربی مهد پسرمون یه برگه بهمون داده بود که توش نوشته بود جدیدا یه بیماری توی مهد شایع شده که بچه ها نقطه های قرمزی روی دست، پا یا دهنشون دیده میشه. اگه این علائم رو داشت بچه تون، هر چه سریع تر ببرینش دکتر و نیارینش مهد. از اون روز یکی دو بار که بردمش خانومه با دقت دستاشو نگاه کرد و گفت چیزیش نیست.

دیروز که پسرمونو شب بردم حموم که راحت بخوابه بعد از اون تب های روز قبلش، همین که لباسشو درآوردم، دیدم بدنش پر از نقطه نقطه های قرمز ریزه. اما دست و پاهاش هیچی نداشت. حمومش کردم (البته زیاد هم نموند تو آب و زود دوست داشت بیاد بیرون) و آوردمش بیرون.

امروز که بردمش مهد چیزی نگفتم بهشون. آخه روی دست و پاش هیچی نداشت. فقط بدنش بود. تازه اونم صبح که پوشکشو عوض کردم دوباره نگاهش کردم. دیدم از بین رفتن و تقریبا سفید شدن اون نقطه ها.

بردمش مهد و خودم رفتم سر کار. یه ساعت بعدش از مهدش زنگ زدن که بیاین بچه تونو ببرین دکتر. این از این بیماری ها ممکنه داشته باشه. منم رفتم، خانومه گفت وقتی می خواستم پوشکشو عوض کنم، دیدم از این نقطه های قرمز روی بدنشه. مدیر مهد میگه باید ببرینش دکتر. وگرنه طور خاصیش نیست. تازه بچه هم خواب بود وقتی رفتم. منم بچه رو برداشتم و رفتم دکتر. یه نامه هم مهد داده بود که این بچه باید معاینه بشه و ممکنه این مشکل رو داشته باشه. اون نامه رو دادم به منشی. خانومه یه نگاهی کرد و به نشانه ی تاسف سرشو تکون داد؛ به همکارش گفت باز یکی رو فرستادن میگن این بیماری رو داره. اینا نمی دونن هر نقطه ی قرمزی این بیماری نیست. همکارش هم گرفت نامه رو نگاه کرد. گفتم چیز خطرناکیه؟ گفت نه، اگه بیماری رو داشته باشه، فقط نباید مهد بره. وگرنه برای خود بچه چیز خطرناکی نیست. گفت تب داره؟ گفتم الان نه. پریروز تب داشته. گفت غذا می خوره؟ گفتم الان آره، هیچ مشکلی نداره. گفت کجاش از این نقطه های ریز داره؟ (حالا بچه بغلم بود و میشد دید ها. خب اون بنده خدا هم چیزی نمی دید!). گفتم والا من نمی دونم. خانومه گفت پوشکشو که عوض کردیم دیدیم. گفت دکتر فلانی (دکتر پسرمون) مسافرته. دکتر فلانی هست (ساختمون پزشکانه جایی که می ریم) که اونم به دلیل مسافرت بودن اون یکی دکتر یه عالمه کار داره واسه انجام دادن. یه سری بچه ی دیگه رو هم به همین دلیل فرستادن واسه معاینه و دکتر خیلی سرش شلوغه. ولی منتظر باش.

رفتم نشستم تو قسمت انتظار. یه خانوم دیگه از کارمندای اونجا اومد و راجع به همین مشکل پسرمون باهام صحبت کرد. گفت کجاش از اون نقطه ها داره. بهش گفتم. گفت خب اونجا نه دسته، نه پا! برای این بیماری باید دقیقا دست و پاهاش داشته باشه. گفتم دست و پاهاشو که می بینین چطوریه. یه نقاط خیلی ریز خیلی کمرنگ صورتی ای روی دستاش بود. گفت نه، اون بیماری اصلا این شکلی نیست. مشکل دیگه ای داره پسرتون؟ گفتم نه. گفت خب پس من یه قرار میذارم برای فردا صبح که بچه تونو بیارین. گفتم خب من کار می کنم، اون جوری دو روز نباید کار کنم. گفت اشکالی نداره، یه نامه بهت میدم که مرخصی بگیری. اینجا والدین می تونن تا 10 روز تو سال به خاطر بیماری بچه شون مرخصی بگیرن که از مرخصی سالانه ی خودشون حساب نمیشه. البته برای بچه ی زیر 12 سال این نامه داده میشه و قانونا (این طوری که من تو اینترنت خوندم) برای کسی که کس دیگه ای نیست بچه شو نگه داری کنه، یعنی خانواده اش و اینا هیچ کس اینجا نیست. خلاصه، خانومه بدون بحث و سوال و اینا گفت باشه از این نامه ها بهت میدم. به طور معمول هم ما بچه ها رو برای این بیماری معاینه نمی کنیم. وقتی جدا می خوای معاینه بشه، باید ده یورو بدی. که البته چون خودت نخواستی و مهد بچه گفته، ده یورو رو رسید ببر و پولشو باید از اونا بگیری. گفتم باشه دیگه. یه وقت بهم دادن برای فردا ساعت 8:45.

خب از اون طرف هم که یادتونه که مربی مهد پسرمون قبلا گفته بود اگه دیرتر از ده و نیم بچه رو ببریم، مهد اصلا قبولش نمی کنه. حالا از قضا، دقیقا همین فردا ما یه جلسه داریم که حتما باید برم. به قولی کلاس ضمن خدمت داریم . اون کلاس هم ساعت 2 ه و از اونجایی که احتمالا تا بچه رو معاینه کنن و من بخوام برم دیگه از 10.5 گذشته، باید در به در دنبال یکی می گشتم که بچه رو نگه داره! ریحانه خانوم اینا هم که ایرانن.

زنگ زدم به یکی دیگه از دوستامون که آقا محض رضای خدا یه چند ساعتی این پسر ما رو به فرزندخواندگی قبول کنین! اون بنده خدا هم با روی باز قبول کرد و گفت بیارش پیش ما. خونه ی این دوستمون هم دور و بد مسیره. واسه همین هرچی من گفتم خودم میارمش، گفت نه، خودم میام می برمش با ماشین. گفتم خب اون طوری تو نمی تونی رانندگی کنی. بچه عقب ماشین تنها ممکنه گریه کنه. گفت بهت خبر میدم. اگه همسرم خونه باشه، باهاش صحبت می کنم که با هم بیایم. اون رانندگی کنه که من عقب پیش پسرت بشینم. دیگه بنده خدا پیام گذاشته بود برام تو تلگرام که ما فردا ساعت یک میایم پسرتو می بریم. منم دو تا 4 جلسه دارم. بعد از 4 باید هلک و هلک برم خونه شون و پسرمونو بگیرم.

امیدوارم زیاد اذیتشون نکنه و خودش هم زیاد اذیت نشه .

--

وقتی رسیدم خونه، به رن تو اسکایپ زدم که من مجبور شدم برم پسرمو بردارم و ببرم دکتر (آخه وقتی من اتاقو ترک کردم، هنوز هیچ کس نیومده بود!) و این طوری شده. اونم برام زد که مشکلی نیست. فقط ببین از خونه می تونی کار کنی یا مرخصی می گیری (منظورش این بود که خودت حواست باشه دیگه که فرم مرخصی رو پر کنی اگه مرخصی می خوای). جالبه که وقتی سرچ می کردم، نوشته بودن فقط اونایی که بیمه ی دولتی دارن می تونن از این قابلیت ده روز مرخصی برای بیماری بچه استفاده کنن. با بیمه ی خصوصی نمیشه. فکر می کنم تو این جور مواقع معنیش این باشه که پول این مدل مرخصی ها رو باید شرکت بیمه بده، نه کارفرما. اما مطمئن نیستم.

--

مرغ تنها گوشتیه که پسرمون دوست داره. ظهر مرغ درست کردم، تقریبا یک سوم یه رونو خورد! بیشتر هم بهش می دادم می خورد، ولی دیگه ترسیدم بیشتر بدم براش خوب نباشه. ریحانه خانوم یادم داد، گفت یه استخون بده دست بچه، بذار گوشتاش هم دورش باشه. اون غذاشو می خوره، تو هم غذاتو بخور. از وقتی این روشو یاد گرفتیم، هر وقت مرغ داریم راحت غذا می خوریم . استخونه رو که تمیز می کنه هیچی، میگم آخرش دستاشو می شورم دیگه. آخرش می بینم دستاشو هم انقدر کرده تو دهنش و لیسیده که اصلا شستن نمی خواد!! وقتی می برم زیر شیر آب، اصلا چرب نیست!!

--

چقدر خوبه که بچه ی آدم حالش خوب باشه، اصلا انگاری آدم خودش حالش خوبه. الان ساعت هشته و پسرمون یه ساعته خوابیده، مثل هر شب، مثل هر شب ... .

برچسب‌ها: روزمره
[ دوشنبه 12 تیر 1396 ] [ 22:28 ] [ دختر معمولی ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

وبلاگ قبلی من اینجاست: mamooli.persianblog.ir به خاطر خرابی های مکرر پرشین بلاگ تصمیم گرفتم کوچ کنم :) و اما من: من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه!---- 22 اکتبر 2016 یکی از بهترین و قشنگ ترین اتفاقای زندگیمون رخ داد و پسرمون متولد شد. ---- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ---- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید"، بپرسید. در غیر این صورت، من نمی تونم جوابگوتون باشم. با کمال شرمندگی البته.---- وبلاگ قبلی یه سری پست های روزمره اش رمزداره. اگه رمز می خواین بگین. ---- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 29711