X
تبلیغات
رایتل

یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

امروز صبح قرار دکتر داشتم.

حالا درست همین دیروز رن گفت فردا صبح زود می تونیم صحبت کنیم راجع به پروژه؟ که منم گفتم از قضا من همین فردا رو صبح زود نوبت دکتر دارم! رن هم گفت ما باز ساعت 10 قرار داریم، پس بعد از ظهر حالا باز هماهنگ می کنیم و صحبت می کنیم.

خلاصه، صبح منم بچه رو بردم گذاشتم مهد و اومدم برم دکتر. قرارم ساعت 8 بود. دیشب می خواستم دوباره چک کنم آدرسو، ولی یادم رفت. صبح که تو ایستگاه چک کردم دیدم مثل اینکه من اشتباه کردم و یه عالمه راهه تا اونجا!! اونجایی که فکر می کردم نیست. آخه یه جایی بود که اسم میدونش بود، این دکتره تو یه خیابونی بود به اسم اون میدونه، منم فکر کرده بودم خیابونه نزدیک همون جاست. وقتی تو ایستگاه بودم یهویی با خودم فکر کردم خب اونجا که اصلا خیابونی به این اسم دور و برش نیست. نکنه این کلا یه جای دیگه است. سریع چک کردم و دیدم بععععله، کلی راهه تا اونجا! زنگ زدم به همسر گفتم بی زحمت اگه لپ تاپ جلوته یه چک بکن ببین این آدرس من کجاست و من چطوری برم. همسر چک کرد برام و گفت یه جوری میشه که احتمالا سه چهار دقیقه دیر می رسم.

حالا آدرسه رو نوشته پلاک 50-52. نکته ی جالب اینکه بین این دو تا پلاک یه سوپرمارکت هم هست :|! منم رفتم سراغ پلاک 50، هرچی نگاه می کنم، اسم دکتره نیست. معمولا اونایی که دو تا پلاک می نویسن، در واقع یه ساختمونه که طولانیه و دو تا در داره. یعنی شما از هر کدوم وارد بشین، فرقی نداره. منم انتظار داشتم قاعدتا اسم دکتره باشه رو در دیگه! ولی نبود! دوباره زنگ زدم به همسر گفتم بی زحمت چک کن ببین من آدرس دکتره رو از پایه و اساس اشتباهی نوشتم یعنی؟!! همسر چک کرد، گفت نه، درسته. باید باشه همون جا. ببین پلاک 52 ش کجاست. گفتم خب بعد از اینجا که یه سوپرمارکته! همون لحظه دیدم بعد از سوپرمارکت یه ساختمونیه که یه خانومی جلوش وایستاده، منتظره درو براش باز کنن. سریع بالاشو نگاه کردم، دیدم شماره اش 52 ه. دیگه رفتم تو.

با خودم گفتم خب میرم تو عذرخواهی می کنم که دیر اومدم چند دقیقه دیگه. چیکار کنم. در کل هم همون 3 4 دقیقه دیر کرده بودم. دیدم اوووووه چه خبره! انگاری اینا از ساعت شیش شروع کردن (ولی ساعت کاریش همون هشت بود!)، یه ده نفری اونجا بودن و منشی ها هم داشتن مشتری ها رو رفع و رجوع می کردن. یعنی دکتر داشت ویزیت می کرد یکی رو. یکیو صدا می زدن بیا تست بده. یکیو صدا می زدن تو اینجا منتظر باش و خلاصه برو و بیایی بود!

منم رفتم نشستم و یه نیم ساعتی فکر کنم نشسته بودم که صدام زدن گفتن بیا جلوتر منتظر باش . از تو اتاق انتظار اومدم بیرون، رفتم جلوی قسمت منشی ها (چهار تا منشی یا دستیار یا نمی دونم هرچی اسمشون بود اونجا بودن که یکیشون فامیلیش با دکتر یکی بود البته، احتمالا خانومش بود) روی یکی از دو تا صندلی ای که بود نشستم.

باز یه یه ربعی اونجا بودم تا صدام زدن و رفتم تو اتاقی که دکتر قرار بود بیاد نشستم. از همون جا می دیدم که دکتر تو اتاق بغلیه (اتاقا در داشت به هم) و داره یکی دیگه رو ویزیت می کنه. بعد از اون، اومد پیش من. گفت مشکلت چیه؟ گفتم خوب نمی شنوه گوش چپم و اینا. یه معاینه ی سریع کرد گوشمو و گفت بیرون منتظر باش تا ازت تست گوش بگیرن.

باز اومدم بیرون، بهم گفتن تو اتاق منتظر باش. یه پنج دقیقه بعدش یه خانوم یاومد گفت بیا با من تو این اتاق. رفتم تو یه اتاق کوچیک که درش هم عایق نبود و صدای گریه ی بچه ی خانومی که منتظر بود میومد تا ازم تست شنوایی بگیرن!! فکر کنم واسه گوش راستم همه اش به خاطر اون بچه غلط غلوط شد!! آخه شما فکر کنین داره با پایین ترین صداها برات یه چیزی رو پخش می کنه و میگه هر وقت شنیدی چیزی دکمه رو فشار بده، اون وقت یه بچه داره با ولوم 30 گریه می کنه!!

نتیجه اش این شد که عملا گوش چپ و راستم تو شکل یکسان بودن تقریبا!! با اینکه خودم میدونم گوشام واقعا با هم فرق دارن. البته بازم گوش راستم شاید یه کمی بهتر بود.

نتیجه ی تستو که اون لحظه خانومه به من نداد. گفت بشین تا باز دکتر صدات کنه و نتیجه تو بخونه. یه چند دقیقه بعد دوباره صدام کردن و رفتم پیش دکتر. حالا دکتره یه برگه آورده و برا من داره به آلمانی نحوه ی کار گوش و گوش میانی و داخلی و پرده ی گوش و ال و بلو توضیح میده و میگه مثلا تو اینجاش مشکل داری!! منم که هیچی نمی فهمیدم از کلمه ها، فقط مجبور بودم تایید کنم . البته از رو شکلا تقریبا می فهمیدم چی میگه. ولی خب تقریبا تو هر جمله اش حداقل ده تا کلمه ی تخصصی داشت که من هیچ ایده ای راجع بهش نداشتم!

تو صفحه ی تست سه تا خط بود، یه قرمز که خیلی پایین بود، یه سبز که بالا بود و یه آبی که وسط بود. ظاهرا سبزه شنوایی ایده آل بود، آبیه شنوایی من بود و قرمزه هم که ناشنوایی بود. آقاهه فاصله ی بین سبز و آبی رو هاشور زد با خودکارش و گفت ببین تو این فاصله رو نمی شنوی. یه ناشنوایی خیلی خیلی کمی داره گوشت. اما در حدی نیست که بخوای نگرانش باشی و سمعکی استفاده کنی یا عمل کنی. اما خوبه که هر شیش ماه یه چک آپ داشته باشی که اگه خواست بدتر بشه ازش خبر داشته باشی.

به دستیارش نگاه کرد، گفت یه وقت بهش برای نوامبر بدین.

اومدم بیرون، خانومه هم اومد بیرون و به همکارش گفت یه وقت برای نوامبر بهش بده. خانومه هم یه برگه به من داد و یه تاریخی رو که ازم پرسید و برام اکی بود، روش نوشت و داد.

به نظر همسر بهتره یه دکتر دیگه هم برم. خودمم همین طور فکر می کنم. احساس می کنم تست گوشمو اصلا خوب ندادم با اون صدای گریه نویزی که وجود داشت.

یه دکتر خیلی خوبی بود که اول می خواستم برم اونجا، ولی نزدیک ترین وقتش آگوست بود و من نگرفتم. این دکتری هم که رفتم خیلی رتبه اش خوب بود تو نظرسنجی ها. اما خب وقتی یکی هست که نمره اش 20 ه تو رتبه ها، چرا آدم نره؟ حیفه واقعا . خداییش چقدر خوبن این دکتراها. دکترایی که فقط پول براشون مهم نیست، به همه چی توجه می کنن. آخه تو نظرسنجی ها مردم راجع به همه چی نظر میدن، مثلا اخلاق دکتر، راحت بودن بردن کالسکه و ویلچر، وقت شناسی دکتر، اینکه آیا به اندازه ی کافی برات وقت گذاشته و حرفاتو شنیده یا نه و خیلی چیزای دیگه. و اینکه دکتر تشخیص درست داده یا نه فقط یکی از مواردی هست که تو نظرسنجی ها مردم راجع بهش نظر میدن. حالا اینکه دکتری بتونه مردم رو از تمام این لحاظها راضی نگه داره، واقعا پزشک نمونه ایه به نظر من.

خلاصه، حالا باید یه نوبت دیگه برای اون یکی دکتره بگیرم.

از دکتر مستقیم اومدم شرکت. ساعت تقریبا ده دقیقه به ده بود. ساعت ده یه سه چهار نفری اومدن و شروع کردن با فیلیکس و رن صحبت کردن. یکیشون یه دانشجوی دکترا بود که قرار بود با شرکت کار کنه. ولی نمی دونم چرا رفت و دیگه پیداش نشد! حالا نمی دونم دقیقا راجع به چی می خواستن صحبت کنن. یه مقداری با هم صحبت کردن و پروژه ی فعلی شرکتو رن و فیلیکس براشون توضیح دادن و بعد با هم رفتن بیرون، باز اومدن تو، باز رفتن بیرون!! خلاصه، ما که نفهمیدیم چی به چی شد. فقط هی دو دقیقه ساکت بود اتاق، باز یهو شیش هفت نفر می ریختن تو و سرو صدا می کردن .

منم دیگه ظهر رفتم ناهار تنهایی. ناهار همون ناهار دیروز بود. ده سنت ارزون تر می دادن! فکر کنم چون مونده بود ناهارشون. منم که آپشنی نداشتم مجبور بودم وردارم و نخورم!! آخه دیروزم نتونستم ازش چیزی بخورم. دو تیکه خمیر بود، تو یه سس آلبالوی خیلی شیرین! منم از روی مجبوری ورداشتم. ولی بازم نتونستم زیاد ازش بخورم. هر کار کردم نشد!!

وقتی برگشتم، فیلیکس و رن یه چند دقیقه ای رفتن بیرون و وقتی اومدن فیلیکس گفت دختر معمولی بریم سراغ قرارمون؟ گفتم باشه.

با هم رفتیم اتاق جلسه مون که طبقه ی بالا بود. سه تایی نشستیم و راجع به پروژه صحبت کردیم. یه مشکل کارمون همیشه اینه که چون رشته هامون فرق داره، حرف همو نمی فهمیم. من نمی تونم از اونا فیدبک خوبی بگیرم. میگم این کارو بکنیم؟ رن میگه من از هر ایده ای استقبال می کنم!! خب استقبال تو به چه درد من می خوره؟!! بگو به نظرت این روش به درد می خوره یا نه؟ جواب میده یا نه به نظرت؟ ولی خب چون رشته مون یکی نیست، نمیتونه نظر بده. منم جرئت ندارم یه ایده ی گنده رو پیاده کنم واسه پروژه ای که باید تا نوامبر تحویل داده بشه. چون ممکنه جواب نده و پروژه رو از دست بدیم. اینه که فعلا یه کمی باید کجدار و مریز جلو بریم با همین شیوه ی فعلی. بعدا سر فرصت درستش کنیم.

جلسه مون خیلی طول کشید. اولش رن راجع به ددلاین هایی که درنظر گرفته بود صحبت کرد (همون بحث مدیریت پروژه و نرم افزارای مربوط به خودش)، بعد فیلیکس گفت که آخرین باری که صحبت کرده با مشتری، ازش چی خواسته طرف. یعنی 20 دقیقه با طرف صحبت کرده بود، گفت طرف گفته مثلا ما اینا رو می خوایم و این قسمت باید این طوری باشه و اینا.

فیلیکس زد منو له کرد! میگه ببین برام خیلی خیلی مهمه که این قسمتا رو خوب بفهمی. هر جا رو نفهمیدی حتما سوال کن. خب؟!  گفتم باشه. دیگه روم نشد بگم من تو موضوعات تخصصی خودم هیچ مشکلی واسه فهمیدن حرفای شما ندارم.

من چون کم حرف می زنم، گاهی فیلیکس فکر می کنه من نمی فهمم چی میگه. ولی خب من کلا ساختار ذهنیم یه جور دیگه است دیگه. به هر حال، فیلیکس رئیسه و بازاریابی می کنه و مدلش اینه که خیلی حرف بزنه . ولی من مدلم اینه که اول تو ذهنم حلاجی کنم مسئله رو، بعد اگه سوالی بود بپرسم.

خلاصه، مهم ترین قسمت کارمون الان ساختن یه مدل برای شرکت مشتریمون هست. اون آخرش اینا اومدن گفتن خب مدل هم که این طوری می سازیم. گفتم ها؟!! چی چیو مدلو این طوری می سازیم؟ بعد این مدل به چه دردی می خوره؟! ما می خوایم ازش اطلاعات استخراج کنیم. بعد چطوری شما می خواین از این مدل اطلاعات بگیرین؟ اون چیزی که اونا می گفتن، عملا ورودیش و خروجیش یه چیزه!! یعنی در نهایت اطلاعات ما در همون حدیه که خودمون بهش دادیم :|

بعد که دیدن نه مثل اینکه قضیه به اون سادگی ها هم که اونا فکر می کردن نیست، گفتن خب پس بذار یه روز دیگه راجع بهش صحبت کنیم. قرار شد من پس فردا اون چیزی که تو ذهنمه رو به صورت پاورپوینت ارائه کنم. بعد راجع بهش بحث کنیم. حالا اینکه چطور تو یه روز هم مدل رو بهش فکر کنم، هم ایده بدم، هم پاورپوینت درست کنم، هم آماده کنم برای ارائه رو خدا می دونه!!

--

دیروز با ساشا رفتیم ناهار. بقیه یا نبودن یا نیومدن. سر ناهار با ساشا صحبت می کردیم. ازم راجع به غذا پرسید. گفتم تو خونه تو هم غذا درست می کنی یا همه اش مامانت درست می کنه؟ گفت من با دوست دخترم زندگی می کنم. با هم غذا درست می کنیم. یا گاهی من، گاهی اون. وقتی خونه ی بابامم، گاهی بابام درست می کنه یا خانومش. مامان و بابام جدا شدن. من گاهی میرم پیش مامانم، گاهی میرم پیش بابام.

خواستم بگم این همه تو ایران میگن بچه های طلاق این طوری میشن و اون طوری میشن، اینجا ظاهرا اون طوری نیست. اتفاقا چند بار پیش اومده که من با آدمای خیلی موفقی هم صحبت کردم و پدر و مادرشون جدا شده بودن.

--

تونستم یه سری از عکسا رو برگردونم، ولی بازم اندازه ی یکی دو هفته اش مونده. کاش میشد اونا رو هم برگردونم .

برچسب‌ها: روزمره
[ سه‌شنبه 20 تیر 1396 ] [ 23:48 ] [ دختر معمولی ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

وبلاگ قبلی من اینجاست: mamooli.persianblog.ir به خاطر خرابی های مکرر پرشین بلاگ تصمیم گرفتم کوچ کنم :) و اما من: من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه!---- 22 اکتبر 2016 یکی از بهترین و قشنگ ترین اتفاقای زندگیمون رخ داد و پسرمون متولد شد. ---- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ---- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید"، بپرسید. در غیر این صورت، من نمی تونم جوابگوتون باشم. با کمال شرمندگی البته.---- وبلاگ قبلی یه سری پست های روزمره اش رمزداره. اگه رمز می خواین بگین. ---- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 29711