X
تبلیغات
رایتل

یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ


جمعه، اون برنامه ای که فیلیکس می خواستو تموم کردم قسمت اصلیشو. حالا باید روی گرافیکش کار کنم . سعی کردم اونم واسه همون جمعه آماده کنم، ولی متاسفانه هر چی زور زدم نرسید. حیف شد .

--

اون روز صدای گریه ی یه بچه از بیرون میومد. فیلیکس با خنده به رن میگه فلانیه؟ (پسر ما رو میگه.) دیگه چون با من حرف نزده بود، روم نشد برگردم بگم این صدای بچه ی ده روزه است نهایتا! بچه ی ما الان جیغای بنفش میکشه .

--

پسرمون سرما خورده. البته در واقع من به سرما دادم پسرمونو!! همسر هی گفت شب روش پتو بندازیم. من گفتم نمیخواد، هر شب همین طوری می خوابه. گفت پنجره ها رو ببندیم پس. گفتم بابا هر شب داره همین طوری می خوابه. گفت امشب سرده. گفتم نه، نگران نباشه. هیچی دیگه. صبح بیدار شد دیدم آبریزش بینی داره .

--

دیروز رفتیم الکس. ولی مثل همیشه سفارش ندادیم. همسر مثل همیشه سفارش داد. ولی من این دفعه یه وافل سفارش دادم با بستنی. یعنی بستنی خودش با وافل بودها. از سفارشم راضی بودم. فکر کنم تو کل طول تابستون بخوام همین سفارشو بدم از این به بعد .

--

یکی از مشکلاتی که اینجا داریم اینه که همه ی چیزایی که می خوایم خرید کنیم یه جا پیدا نمیشه. دوست داشتم یه مرکز خرید بزرگی بود که هرچی می خواستیم همون جا بود. الان هرچی هم تلاش می کنیم، باز نهایتش دو تا از چیزایی که می خوایم کنار هم میفته! چیزایی مثل میوه و گوشت چرخ کرده و اینا رو از ترکا می خریم. بعد برای یه سری چیزا مثل تخم مرغ و نونای فانتزی و این چیزا باید بریم یه سوپرمارکت آلمانی. برای گوشت مرغ هم ترجیح میدیم از یه سری سوپرمارکت های خاص آلمانی که گوشت مرغ حلال میارن خرید کنیم. خرید پوشک و لوازم بچه هم که همیشه از فروشگاهای لوازم آرایشی بهداشتیه. حالا همیشه باید انتخاب کنیم یا باید گوشت حلال و سوپرمارکت آلمانی معمولی رو با هم داشته باشیم، یا لوازم آرایشی بهداشتی و سوپرمارکت آلمانی معمولی رو! نمی تونیم هر سه تا رو یه جا پیدا کنیم. بعد بین اینا هم یه عالمه راهه. یعنی باید با این همه بند و بساط بچه بکوبیم بریم ترکا. کالسکه رو از صندوق عقب دربیاریم. بازش کنیم (برا اینکه تو صندوق بذاری باید جمعش کنیم دیگه). کمربندای بچه رو باز کنیم، ورش داریم بذاریم تو کالسه. بریم خرید کنیم. باز بیاریم کالسکه رو ببندیم، بذاریم تو صندوق عقب، بریم یه جای دیگه، دوباره همین بساط!!


برچسب‌ها: روزمره
[ یکشنبه 25 تیر 1396 ] [ 12:44 ] [ دختر معمولی ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

وبلاگ قبلی من اینجاست: mamooli.persianblog.ir به خاطر خرابی های مکرر پرشین بلاگ تصمیم گرفتم کوچ کنم :) و اما من: من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه!---- 22 اکتبر 2016 یکی از بهترین و قشنگ ترین اتفاقای زندگیمون رخ داد و پسرمون متولد شد. ---- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ---- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید"، بپرسید. در غیر این صورت، من نمی تونم جوابگوتون باشم. با کمال شرمندگی البته.---- وبلاگ قبلی یه سری پست های روزمره اش رمزداره. اگه رمز می خواین بگین. ---- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 29711