X
تبلیغات
رایتل

یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ


پسرمون دیگه خیلی بازیگوش شده. من در حالت کلی هیچی نمیذارم کف اتاق باشه، جز چیزایی که بازی کردن بچه باهاش مجازه یا حداقل اشکالی نداره. مثلا کیف لپ تاپم همیشه گوشه ی هاله. ولی خب چون میدونم چیز خطرناکی هم نیست اگه باهاش ور بره، میذارم همون جا باشه. البته کمتر میره اون سمت که بخواد بهش بربخوره، ولی خب اگر هم رفت، اشکالی نداره.

یه سری سه راهی و اینا بود که همه رو به طبقه ی دوم زندگیمون (!) منتقل کردم. آخه الان کلا زندگیمون دو طبقه شده. همه چی رو باید حداقل تو ارتفاع یه متری بذاریم. خلاصه، اون روز آورده بودم کیک بخوریم، یه کمی هم دادم به پسرمون. بعد نمی دونم چی شد که یهویی رفتم تو اتاق. وقتی اومدم دیدم یه قطعه ی بزرگ کیکو از توی ظرفش برداشته (همه ی قطعه های کیک توی یه ظرف پلاستیکی بودن که بذارم تو یخچال)، عینهو این صابون سفیدا بود ما بچه بودیم یه سری ها داشتن و تو دست ما جا نمیشد، عینهو اونا دستش گرفته، دقیقا به حالت کیسه کشیدن داره میکشه رو فرش . کیکه هم کاکائویی! قشنگ پودر شده بود رو فرش . تازه می خواستم ازش بگیرم هم نمی داد . فکر کنم بچه مون بزرگ بشه به شغل شریف دلاکی علاقه داشته باشه .

امروزم از سر کار اومدم، گذاشتمش تو هال که بازی کنه. آشپزخونه مون در نداره، یعنی اصلا مدلش بی در و پیکره (!)، یه ور دیوار آشپزخونه فقط اندازه ی عرض یه لباسشوییه، یعنی بعدش دیگه همون جاییه که باید در باشه در حالت عادی ولی مال ما در و چهارچوب و اینا نداره. پسرمون خیلی وقتا پشت همین دیوار، تو هال بازی می کنه. آخه سطل کاغذها هم اونجاست. میره قشنگ هم میزنه کاغذا رو. کاغذ دلخواهشو انتخاب می کنه، میاره بیرون، مچاله می کنه! همیشه وقتی تو آشپزخونه ام و پسرمون اونجاست، هر از گاهی می تونم یه سرک بکشم و ببینم چیکار داره می کنه. واسه همین خیلی کاری به کارش ندارم، وقتی اونجاست. جلوی همین محل توصیف شده، در تراسه.  قبلا دیده بودم پسرمون چه تلاشی می کنه که خودشو از ارتفاع لبه ی در تراس بکشه بالا ولی نمی تونه. امروز یه لحظه رفتم تو آشپزخونه. واقعا یه لحظه بود و اصلا برای کار خاصی هم نرفته بودم که بگم غذا درست می کردم یا ظرف می شستم. رفته بودم یه کار کوچیکی انجام بدم (یادم نیست، شاید یه چیزی رو بندازم تو سطل آشغال)، برگشتم دیدم پسرمون نیست! نگاه کردم دیدم جلوی نرده های تراسه . رفتم سریع ورداشتم، آوردمش. حالا قرار شد امروز فردا همسر بگرده تو اینترنت، ببینه چی می تونیم برای تراسمون بخریم. البته به نظر میاد از لای نرده ها رد نمیشه بچه. اما خب کار از محکم کاری عیب نمی کنه.

همین دیگه. فعلا که "دربازممنوع" شدیم تا وقتی یه حصار مناسب برای تراس بخریم .


برچسب‌ها: خاطرات پسرمون
[ سه‌شنبه 27 تیر 1396 ] [ 00:40 ] [ دختر معمولی ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

وبلاگ قبلی من اینجاست: mamooli.persianblog.ir به خاطر خرابی های مکرر پرشین بلاگ تصمیم گرفتم کوچ کنم :) و اما من: من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه!---- 22 اکتبر 2016 یکی از بهترین و قشنگ ترین اتفاقای زندگیمون رخ داد و پسرمون متولد شد. ---- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ---- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید"، بپرسید. در غیر این صورت، من نمی تونم جوابگوتون باشم. با کمال شرمندگی البته.---- وبلاگ قبلی یه سری پست های روزمره اش رمزداره. اگه رمز می خواین بگین. ---- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 29711