X
تبلیغات
رایتل

یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ


خب بالاخره به ددلاین محترم رسیدیم و امروز چیزی که فیلیکس می خواستو بهش تحویل دادم. البته من خیلی خوشگل و شسته رفته بهش نشون دادم. راجع بهش هم صحبت کردیم. ولی اخرش گفت میشه به همون فرمت اکسل درش بیاری؟

یعنی شما فکر کنین من یه چیزی شبیه فهرست براش باید آماده می کردم. بعد من نشستم کد نوشتم، قشنگ می شد روی سرفصل ها کلیک کنی، بری تو سرفصل زیری، باز دوباره کلیک کنین و هی بری تو. تا چهار سطح هم زیرشاخه داشتیم. ولی خب فیلیکس آخرش گفت من تو اکسل میخوام. منم براش همه رو دیمی ریختم تو یه اکسل. یعنی هر سطر یه دونه از این سرفصل ها، بدون هیچ گونه تو رفتگی و کلیک کردن و اینا. سرفصل های اصلی 13 تا بود. ولی اینو که هر زیرشاخه رو ریختم تو یه سطر، شد 250 خط اینا! ولی خب دوست داشت همین جوری به هم ریخته باشه دیگه . همین دیگه. منو بگو که داشتم به این فکر می کردم که یه کم دیگه روی کد کار کنم، روی عنوان که کلیک می کنه، بره تو فایل پی دی اف، دقیقا روی همون عنوان!! اون وقت فیلیکس کلا تو یه وادی دیگه بود!

--

امروز رن یه نفر دیگه رو بهمون معرفی کرد که قراره به عنوان کار دانشجویی برامون کار کنه به مدت سه ماه فعلا. کلا اینا جز برای استخدام من، ظاهرا برای هیچ کس دیگه ای پول نداشتن!! همه رو کار دانشجویی می گیرن که دانشگاه پولشو بده. فقط منم که دارم از شرکت پول می گیرم!

--

دیروز بچه رو گذاشتم مهد، رفتم محل کارم. یه ساعت بعدش مربی مهدش زنگ زد، گفت پسرتون افتاده. الان خوابیده. اگه بیدار شد، گریه کرد و آروم نبود، زنگ میزنم بیاین ببرینش. گفتم باشه دیگه. ولی حدس زدم چون خوابیده، وقتی بیدار بشه حالش خوبه. اصلا یادش نیست که افتاده. اصلا بچه ها روزی بیست بار میفتن!

زنگ نزد و منم مثل همیشه رفتم از همکارش تحویل گرفتم بچه رو. امروز صبح که رفتم میگم دقیقا بچه چش شده بود؟ من که هر چی نگاش کردم هیچ طوریش نبود! یه گوشه ی صورت بچه رو نشون داده، میگه اینجا رو می بینی؟ یه خط ریز افتاده. حالا من هرچی نگاه می کنم، هیچی نمی بینم .

--

دیروز دوستمون زنگ زده، یک ساعت و 22 دقیقه صحبت کرده!! بابا! محض رضای خدا فکر کنین یه کم خب! پنج دقیقه، ده دقیقه، اصلا بیست دقیقه! واقعا بیشتر از بیست دقیقه برای من اصلا قابل تحمل نیست. ولی خب مجبور بودم دیگه.

همینه که من به نصف دوستامون خیییلی دیر به دیر زنگ می زنم. آخه میدونم اصلا نمیشه روی تو راه زنگ زدن و اینا حساب کرد. اینا میخوان بیشتر از یه ساعت حرف بزنن. باید یه روزی باشه که وقت پیدا کنم، قشنگ دو ساعت براشون وقت کنار بذارم! همه اش هم چرت و پرت میگنا.


برچسب‌ها: روزمره
[ چهارشنبه 28 تیر 1396 ] [ 21:53 ] [ دختر معمولی ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

وبلاگ قبلی من اینجاست: mamooli.persianblog.ir به خاطر خرابی های مکرر پرشین بلاگ تصمیم گرفتم کوچ کنم :) و اما من: من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه!---- 22 اکتبر 2016 یکی از بهترین و قشنگ ترین اتفاقای زندگیمون رخ داد و پسرمون متولد شد. ---- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ---- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید"، بپرسید. در غیر این صورت، من نمی تونم جوابگوتون باشم. با کمال شرمندگی البته.---- وبلاگ قبلی یه سری پست های روزمره اش رمزداره. اگه رمز می خواین بگین. ---- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 29711