X
تبلیغات
رایتل

یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ


دیروز پسرمون خیلی کم خوابیده بود تو مهد. از ساعت 14 به بعد دیگه اصلا نخوابیده بود. قبلا گفتم که به طور معمول هر دو ساعت یه نیم ساعتی می خوابه. معمولا وقتی میرم می گیرمش، تازه بیدار شده. این دفعه یه پرس از خوابش مونده بود! واسه همین وقتی اومدیم خونه خیلی خسته بود. منم زود بردمش حموم و ساعت شیش دیگه رفت که بخوابه تا صبح.

تازه صبح هم دوست نداشت بیدار بشه! آخرش بغلش کردم، آوردمش گذاشتمش توی هال، خودش کم کم بیدار شد. واسه همین، وقتی راه افتادیم، هنوز همچین خیلی سرحال نشده بود. یه مقداری غذا تو راه خورد. بعد دیگه کم کم راه افتاده بود که از در و دیوار بره بالا! آروم کردنش این جور وقتا اصلا راحت نیست. میذارمش رو صندلی ها که بره بگرده. ولی دیگه از صندلی ها خسته شده! می خواد هواپیمایی کنه! فکر می کنه می تونه تو هوا هم چهار دست و پا بره . هی مجبور میشم بگیرمش. خلاصه، امروز هنوز تازه تو کالسکه اش داشت فعالیت میکرد که ببینه چطوری میتونه از اون تو درآد که یه خانومی بهش خندید! پسر ما هم که عاشق خنده است! هر کی بخنده، اینم باهاش میخنده؛ حتی وقتی طرف پای تلفن داره با کسی حرف می زنه و می خنده ، حتی اگه کسی اصلا نگاهش نکنه و روش یه سمت دیگه باشه و بخنده! خلاصه، این خانومه هم که یه دختر جوون احتمالا هندی -یا شایدم هندی الاصل- داشت با پسرمون می خندید و سرگرمش می کرد. خدا خیرش بده، خیلی کمک بزرگی کرد . اتفاقا خیلی هم خانوم خوش سیما و قشنگی بود. از همون هندی های تو فیلما . فقط تفاوتش این بود که این خانومه بدون آرایش اونقدر خوشگل بود. موهای مشکی و بلندی هم داشت، مثل تو فیلما! خلاصه، خانومه یه چند دقیقه ای رو با پسرمون بازی کرد. بعد که می خواست پیاده بشه، یهویی پرید لپ پسرمونو یه بوس محکم کرد و خداحافظی کرد، رفت . این اولین باری بود که اینجا می دیدم کسی بدون اجازه به بچه دست می زنه یا حتی بوسش می کنه! اما خب به عنوان مزدش که بچه مونو سرگرم و آروم کرد، اشکالی نداشت ، ناراحت نشدم. خانومه انقدر قیافه اش مهربون و آروم بود که واقعا دوست داشتم یه پست در وصف چهره اش بنویسم! نمی دونم چرا انقدر چهره اش دلنشین بود برام. خلاصه که اینم از این دیگه!

--

یادتونه یه بار بهتون گفتم غذای روز قبل سلفو بهمون دادن و ده سنت ارزون تر؟ اون روز، غذا به شکل دو تیکه خمیر بود که یه سس آلبالویی رنگ کنارش ریخته بودن که شیرین بود. دو تا خمیرش هم گنده بود و هر کدوم تقریبا اندازه ی یه پرتقال گنده. فرداش، دوباره همون غذا بود. یه روز دیگه که رفتم دیدم باز همون خمیرا رو گذاشتن و سس کنارشو عوض کردن. البته اون روز آپشن دیگه ای هم وجود داشت که دیگه من اونو ورنداشتم. یه روز دیگه هم فکر کنم رفتم، دیدم دوباره همون خمیرا اونجا تشریف دارن (که بازم من یه غذای دیگه برداشتم). این خمیرا فکر کنم رکورد مزخرف ترین غذا رو شکستن. هیچ کی نخوردتشون .

--

اصولا قسمت غذای گیاهی که من میرم، مشتریش خیلی زیاد نیست. البته کم هم نیست ها، ولی خب مثل برگر و اینا شلوغ نیست صفش. ولی بعضی روزا که ماکارونی میدن، صفش از همه ی غذاهای دیگه طولانی تر میشه! مثل اینکه ماکارونی خیلی طرفدارش زیاده اینجا!

--

فردا آخرین روز مهد رفتن پسرمونه. به مدت سه هفته تعطیله. یه هفته شو قراره من از خونه کار کنم و دو هفته شو مرخصی گرفتم.

حالا تو این یه هفته ای که قراره از خونه کار کنم، باید یه بار هم برم شرکت برای قراری که با فیلیکس و رن دارم. به دوستمون گفتم میشه فلان روز بچه رو نگه داری دوباره؟ متاسفانه نمی تونه، چون باید برن پایتخت واسه کاری. حالا قرار شد اون اول از همسرش بپرسه و مطمئن بشه که چه روزی میرن. منم به فیلیکس گفتم که اگه ممکنه زمان قرارو جا به جا کنیم. بعد باید با هم هماهنگ کنیم، ببینیم پسرمونو چیکارش کنیم! بعله! یه پسر نه ماهه، برنامه ی چهار نفرو داره تعیین می کنه. چی فکر کردین؟


برچسب‌ها: روزمره
[ پنج‌شنبه 29 تیر 1396 ] [ 21:04 ] [ دختر معمولی ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

وبلاگ قبلی من اینجاست: mamooli.persianblog.ir به خاطر خرابی های مکرر پرشین بلاگ تصمیم گرفتم کوچ کنم :) و اما من: من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه!---- 22 اکتبر 2016 یکی از بهترین و قشنگ ترین اتفاقای زندگیمون رخ داد و پسرمون متولد شد. ---- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ---- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید"، بپرسید. در غیر این صورت، من نمی تونم جوابگوتون باشم. با کمال شرمندگی البته.---- وبلاگ قبلی یه سری پست های روزمره اش رمزداره. اگه رمز می خواین بگین. ---- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 29711