X
تبلیغات
رایتل

یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ


امروز دوباره پسرمونو سپردم به دوستمون که برم محل کارم. دوباره قرار داشتیم. من ساعت نه اونجا بودم، ولی فیلیکس هنوز نبود. دیگه صبر کردیم تا اومد.

سیستم کامپیوترا رو هم کاملا عوض کرده بودن. الان من وردست فیلیکس باید بشینم!! یعنی دقیقا بغل هم ها. عملا کله اش تو مونیتور من میشه! حالا خوبه فیلیکس از همه کمتر پشت میزشه. من خیلی معذبم وقتی کسی بتونه مونیتورمو ببینه. اصلا هم مهم نیست دارم چیکار می کنم. حتی وقتی دارم برنامه می نویسم، همه اش انگاری این حسو دارم که طرف سر در میاره از کدنویسی، الان میاد ایراد میگیره به کدم .

رو به روم هم نیکلاسه. دوست داشتم ساشا بود. ولی خب نمیشه دیگه. از ساشا دور شدم.

--

قرار شد تا جمعه که هستم قانونا سر کار، یه تیکه از کارو تموم کنم. خودم امیدوارم که فردا تموم بشه.

--

اوستا دیروز برام یه قسمت دیگه از تزو فرستاد و اساسی ایراد گرفت. حالا باز باید بشینم تحلیل اضافه کنم! هووف! خدا به خیر کنه! دیشب که تا یک اینا بیدار بودم براش. حالا ان شاءالله که درست میشه .

--

صبح گوشیم 7:12 زنگ زد. بیدار شدم، کوکش کردم واسه 7:30. یهو احساس کردم دیر شده و گوشیم زنگ نخورده. نگاه کردم، دیدم 7:48 ه! قرار بود دوستامون 8:15 بیان دنبال پسرمون که ببرنش. تندتند بلند شدم، پرده ها رو زدم کنار. دو دقیقه بعدش پسرمون هم بیدار شد. سریع آماده اش کردم و کم و بیش سیرش کردم و رفتم پارکینگ. صندلی ماشین بچه تو ماشین بود. صندلی رو از تو ماشین برداشتم و از در پارکینگ اومدم بیرون. هر چی واستادم، دیدم کسی نیومد. اگه تا پنج شیش دقیقه دیگه نمیومدن، احتمالا قطارو از دست میدادم و بیست دقیقه دیر می رسیدم. تو همین فکرا بودم که دیدم دوستمون از سمت خونه ی ما اومد بیرون، گفت ئه! تو اینجایی؟ من رفتم جلوی در وایستادم. گفتم من از در پارکینگ اومدم، اتفاقا جلوی درو یه نگاه انداختم، نبودی. گفت من همونجا بودم. زنگ زدم؛ بهت میگفت در دسترس نیست. رفتم بالا جلوی خونه تون، دیدم کالسکه جلوی دره (من دیگه این دفعه کالسکه رو ورنداشتم، گفتم فقط زحمت اضافیه براشون، بچه رو که جلوی خونه میذارن تو ماشین و جلوی خونه هم برش میدارن.). گفتم چی شده یعنی؟ در می زنم باز نمی کنه. زنگ می زنم در دسترس نیست. گفتم شاید رفته بیرون، الان اصلا تو ماشینه. دیگه اومدم بیرون.

خلاصه، همدیگه رو پیدا کردیم و بچه رو دادم بردن. خودمم رفتم ایستگاه قطار.

وقتی کارم تموم شد، اومدم دوباره تو ایستگاه قطار نزدیک محل کارم، زنگ زدم به دوستمون، گفتم من تازه دارم راه میفتم. گفت بچه خوابیده. بیدار شد، میاریمش. دیگه ساعت 11 اینا بود که پسرمون نزول اجلال فرمودن .

--

عصری رفتم یه کمی خرید دم دستی برای خونه، مثل شیر و اینا. می خواستم پسرمون هم یه کمی کالسکه سواری کنه و خسته بشه که بخوابه. برگشتنی، گفتم برم یه سر به این شیرینی فروشی محله مون بزنم. یه جوریه که ویترینش بیرون نیست تقریبا هیچی، واسه همین نمیشه ببینی چی داره، چی نداره. گفتم بالاخره خوبه آدم بدونه چی تو محله اش هست، چی نیست دیگه. برم ببینم چه جور جاییه. رفتم مثلا چند تا سوال بپرسم. گفتم اگه آدم کیک تولد بخواد سفارش بده، چطوریه؟ کی باید سفارش بده؟ چقدر تقریبا هزینه اش میشه و اینا. گفت یه هفته باید زودتر سفارش بدی. بعد قیمتاش هم اگه کیک عادی خامه ای باشه، بدون هیچ سفارش خاصی (یعنی فقط بری بگی من برای فلان روز یه کیک خامه ای می خوام، همین)، قیمتش 20 30 یورو اینائه. بعد یه کیکی رو بهم نشون داد که همون جلو بود و هیچی نداشت. یعنی حداقل به نسبت کیک های ایران، اصلا هیچ چیز خاصی نداشت که بگم سخت بوده یا خیلی طرف ابتکار به خرج داده. گفت این 80 یورو شده!! یکی دیگه رو که یه کیک دوطبقه بود که اونم هیچی نداشت بهم نشون داد، گفت اون شده 200 یورو!! مطمئنم این دو تا کیک با هم کل مواد داخلشون 20 یورو هم نشده! هیچی دیگه، تشکر کردم از اطلاعاتش و اومدم بیرون .

با این حساب، اون کیکی که دوستمون واسه ی تولد پسرش درست کرده بود و آورد تو رستورانی که ما رو دعوت کرده بودن بهمون داد، احتمالا قیمتش هزار یورو به بالا باشه!! والا!


برچسب‌ها: روزمره
[ چهارشنبه 4 مرداد 1396 ] [ 22:16 ] [ دختر معمولی ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

وبلاگ قبلی من اینجاست: mamooli.persianblog.ir به خاطر خرابی های مکرر پرشین بلاگ تصمیم گرفتم کوچ کنم :) و اما من: من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه!---- 22 اکتبر 2016 یکی از بهترین و قشنگ ترین اتفاقای زندگیمون رخ داد و پسرمون متولد شد. ---- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ---- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید"، بپرسید. در غیر این صورت، من نمی تونم جوابگوتون باشم. با کمال شرمندگی البته.---- وبلاگ قبلی یه سری پست های روزمره اش رمزداره. اگه رمز می خواین بگین. ---- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 29711