X
تبلیغات
رایتل

یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ


امروز از صبح هرچی فکر کردم دیدم سوژه ای واسه نوشتن ندارم. هیچ اتفاق خاصی نیفتاده بود و همه چی عادی پیش رفت. سه ساعت کار روزمو انجام دادم. بعد هم با پسرمون بازی کردم و خونه رو جمع و جور کردم.

خوشحال بودم که امروز زودتر کارمو انجام دادم و بقیه ی روزو می تونم روی تزم کار کنم. عصری هم پسرمونو بردم پارک که خوب خسته بشه و بیاد بخوابه که من به تزم برسم. قبل از اینکه بریم هم چشماشو می مالید. خوابش میومد. گفتم ببرمش پارک و بیارم، ببرمش حموم. بعد دیگه بخوابه. تو پارک بردم سوار تابش هم کردم که خوب خسته بشه. انقدر خوابش میومد که خیلی واکنش نشون نمی داد. ولی خب بعضی وقتا هم می خندید.

تو راه که از پارک برمی گشتم دیدم خودم انقدر خسته ام که ممکنه همین طوری ایستاده خوابم ببره، چه برسه به اینکه بخوام برم خونه و بچه رو ببرم حموم. همون جا تصمیم حموم بردن بچه کنسل شد و تبدیل شد به خواب! با خودم قرار گذاشتم خودمم که رفتم خونه یه کمی بخوابم همزمان با پسرمون. بعد دیگه پا شم کارای تزمو بکنم.

همین کارم کردم، ولی وقتی بیدار شدم نرسیدم خیلی برای تزم کاری بکنم. یه سری چیزا رو باید چک می کردم و بررسی می کردم که بتونم یه دونه (تازه اولین) کامنت استادمو اعمال کنم. خلاصه، هنوز این بررسی ها تموم نشده بود که پسرمون بیدار شد. تقریبا از 9.5 ، 9:45 اینا بیدار بوده تااااا همین الان!! الانم داره کشوهای میز کنار تختو به هم میریزه!

هر کاری کردم نخوابید دیگه. تا ساعت 11:10 پیشش موندم، ولی هر کاری کردم نخوابید. دیگه از اون موقع آوردمش تو هال. اول که تو هال هم که آوردمش برقو روشن نکردم که خواب از سرش نپره. ولی دیدم همین طوری نشسته! هیییچ کاری هم نمی کردها! ولی علاقه ای هم نداشت بخوابه. فقط دلش می خواست بشینه. انگار نشستن خونش افتاده بود .

دیگه دیدم این طوری که نمیشه. لااقل خودمون بتونیم شام بخوریم که!! برقو روشن کردم و پسرمونم انگاری ماشین کوکی ای باشه که تازه کوکش کردی، دیگه راه افتاد تو خونه .

دیشب هم بساط مشابهی داشتیم. فقط ساعتش فرق داشت!! دیشب از 11.5 تا 12.5 اینا درگیر خوابوندنش بودم. این دفعه یه کمی زودتر شروع شده بود بیخوابیش. مثل اینکه این دو روز نتونستم خوب خسته اش کنم.

البته خب باز خوبیش اینه که مثلا دیشب که خوب نخوابید، خب به جاش صبح حسابی خوابید و من تونستم کارای شرکتمو زودتر انجام بدم. اما خب در نهایت فرقی نداره دیگه. نمیذاره کارای تزمو بکنم. حالا چه ساعت 3 عصر من اون 3 ساعت شرکتم تموم بشه، چه ساعت 11 صبح!

--

دیشب که بیدار شده بود و نمی تونستم بخوابونمش، هی تو دلم به همه چی فحش می دادم . ولی خب باز خودم به خودم دلداری می دادم، می گفتم اشکال نداره. حالا با بچه خوش اخلاق باش. دیگه فحش ها همون جا تو دلم می موند و در ظاهر به پسرمون لبخند می زدم. آخرش هم که دیدم اصلا نمی خوابه، چراغ خوابو هم خاموش کردم. اتاق شده بود تاریکی مطلق. یعنی حتی من نمی دونستم سر بچه مون کجاست، پاش کجاست! در این حد. آخه پرده ها هم مشکیه. اونا رو هم کشیده بودم. کلا هیچی دیده نمیشد. اصلا نمی تونستم بفهمم چشماش بازه یا بسته!

امشب هم وضع مشابهی بود، با این تفاوت که گذاشتم در یه کمی باز بمونه و از نوری که از بیرون افتاده بود تو هال، یه کمیش هم بیفته تو اتاق. ولی خب امروز دیگه اصلا فحش نمی دادم! اول که بیدار شد و ساعت 9.5 اینا بود، رفتم تو اتاق. چشمام به تاریکی عادت نداشت، اصلا نمی دیدم کجای تختش هست. بعد که یه کم چشمام عادت کرد، دیدم نشسته، خیره شده به من که دارم نزدیکش میشم! برش داشتم، سعی کردم بخوابونمش، ولی خب نخوابید دیگه. آخرش تصمیم گرفتم دوباره بذارمش تو تختش. درازش کردم، ولی علاقه ای نداشت. پا شد نشست. همین طوری به من خیره شده بود. دیگه تصمیم گرفتم به هم لبخند بزنیم! هیچی رو هم نمی دیدیم ها. فقط می فهمیدیم که داریم به همدیگه لبخند می زنیم. منم دیدم این طوریه به خودم یادآوری کردم که این دوره دیگه هرگز تکرار نمیشه. پس بهتره ازش لذت ببرم . با اینکه تا همین الان بیدار بوده، اما اعصاب من اصلا مثل دیشب به هم نریخت. بالاخره، زندگی همینه دیگه .


[ شنبه 7 مرداد 1396 ] [ 02:55 ] [ دختر معمولی ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

وبلاگ قبلی من اینجاست: mamooli.persianblog.ir به خاطر خرابی های مکرر پرشین بلاگ تصمیم گرفتم کوچ کنم :) و اما من: من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه!---- 22 اکتبر 2016 یکی از بهترین و قشنگ ترین اتفاقای زندگیمون رخ داد و پسرمون متولد شد. ---- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ---- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید"، بپرسید. در غیر این صورت، من نمی تونم جوابگوتون باشم. با کمال شرمندگی البته.---- وبلاگ قبلی یه سری پست های روزمره اش رمزداره. اگه رمز می خواین بگین. ---- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 29711