X
تبلیغات
رایتل

یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ


دیروز پسرمونو بردم پارک یه کمی تاب بخوره! قبلا یه کمی از تاب می ترسید. ولی الان دیگه نمی ترسه. خوشش هم میاد. یه آقایی هم داشت بچه شو تاب می داد. پسر اون یازده ماهش بود. یه کمی شروع کرد به صحبت. فهمیدم پناهنده است و درخواستش رد شده. باید تا آخر این ماه یا نهایتا یه ماه دیگه آلمانو ترک کنه. زندگی جالبی داشت واقعا! بیست ساله داره همین طوری روزگار می گذرونه! یعنی میرن یه کشوری پناهنده میشن، درخواستشون رد میشه، میرن یه کشور دیگه! البته فکر کنم یه سری جاهاشو هم غیرقانونی زندگی کردن و اصلا درخواست پناهندگی هم نکردن. آلبانیایی بودن. دو تا پسر 13 ساله داشت و یه دونه هم که همین کوچیکه اش بود. برام خیلی جالب بود که آدمای مختلف چه ایده آل هایی دارن برای خودشون. همین که تو یه کشور اروپایی خوب زندگی کنه براش کافی بود. براش مهم نبود که پناهنده است یا پناهندگیش رد شده! البته تازه غر هم می زد که آلمانی ها خیلی آدمای سردی هستن و اصلا با آدم گرم نمی گیرن و تو آکسفورد که بودم مردم بهتر بودن و منچستر این طوری بود و از این حرفا! همون موقع داشتم با خودم فکر می کردم خب از بس که تو زیادی گرم می گیری با مردم دیگه! والا! من اصلا از هم صحبتی باهاش لذت نمی بردم. یعنی شاید دوست داشته باشم در حد چند جمله با کسی که دور و برم هست حرف بزنم، ولی نه دیگه بیشتر. ولی چون تاب دیگه ای که مخصوص بچه های کوچیک باشه اون دور و بر نبود، مجبور بودم همون جا بمونم و به حرفاش گوش بدم دیگه.

خانومش مسلمون بود و معتقد، ولی خودش نه. می گفت پسرام بیشتر شبیه مامانشون شدن. می گفت من همیشه دیر می رفتم خونه و از زندگیم لذت می بردم و کلاب می رفتم و اینا. از وقتی بچه ی کوچیکم اومده، شبا زود میرم خونه. خانومم تعجب می کنه. میگم به خاطر تو نیست، به خاطر این بچه میام! می گفت البته اینکه من خوش می گذرونم و اینا معنیش این نیست که خانوممو دوست ندارم، ولی خب دلم می خواد زندگی شخصیم این طوری باشه دیگه!

می گفت توی یه کمپ زندگی می کنه. آدرسی که گفت خیلی از اونجایی که بودیم دور بود. می گم خب پس چرا بچه تو میاری اینجا؟ میگه چون خانومم بیمارستانه. یه مریضی داره و باید چند روز بستری باشه. گفتم آخی! طفلکی! میگه نه چیز مهمی نیست، همیشه این طوریه!!

 کلا با یه مدل جدید از جهان بینی آشنا شدم . خداییش تا الان با همچین شخصیتی رو به رو نشده بودم. اصلا یه دیدگاه دیگه داشت انگاری به دنیا.

--

دیروز وقتی برگشتیم خونه ساعت 9:15 بود. دیگه پسرمون وقتی خوابید، رفت تا صبح. البته بازم صبح ساعت 7!! منم دیشب داشتم تزمو درست می کردم تا 1 شب بیدار بودم. خیلی کم خوابیدم. امروز هم خیلی خسته بود. ولی خب باید کارمم می کردم. تازه همین الانشم هنوز یه ربعش مونده. هر وقت بچه خوابید، منم کارامو انجام دادم. عصری تازه هنوز پسرمون بیدار شده بود، دیدم من دیگه خیلی خوابم گرفتم، گفتم بذار یه کمی بخوابم. با پسرمون رفتیم تو اتاق. اتاقو پاکسازی کردم که چیز خطرناکی اونجا نباشه. خودمم جلوی قفسه ی زونکنا رو زمین خوابیدم که نتونه به قفسه دست بزنه. دیگه اون با خودش و اسباب بازی هاش بازی کرد، منم خوابیدم. البته خواب که نه دقیقا! هر دو دقیقه یکی از رو سر و کله ام رد میشد. ولی خب انقدری بود که خستگیم در بره. فقط آخرش که بلند شدم می بینم یکی از زونکنا بیرون رو زمینه . ولی خب کلا خوب بود دیگه. هر دو مون از هم راضی بودیم! هم اون آزادانه داشت بازی می کرد و محدودیتی نداشت واسه دست زدن و بالا رفتن از چیزایی که بود، هم من نمی تونستم یه کمی استراحت کنم .


برچسب‌ها: روزمره
[ یکشنبه 8 مرداد 1396 ] [ 19:38 ] [ دختر معمولی ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

وبلاگ قبلی من اینجاست: mamooli.persianblog.ir به خاطر خرابی های مکرر پرشین بلاگ تصمیم گرفتم کوچ کنم :) و اما من: من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه!---- 22 اکتبر 2016 یکی از بهترین و قشنگ ترین اتفاقای زندگیمون رخ داد و پسرمون متولد شد. ---- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ---- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید"، بپرسید. در غیر این صورت، من نمی تونم جوابگوتون باشم. با کمال شرمندگی البته.---- وبلاگ قبلی یه سری پست های روزمره اش رمزداره. اگه رمز می خواین بگین. ---- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 29711