X
تبلیغات
رایتل

یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ
اینو پنج شنبه نوشته بودم:


قبلا گفته بودم که دو هفته مرخصی گرفتم، یه هفته هم قرار شد از خونه کار کنم. حالا فردا 2 ساعت کار کنم، تازه اون یه هفته ی کار از خونه ام تموم میشه!

یعنی عملا یه هفته مرخصی دارم. که البته اونم به درست کردن تزم باید بگذره. فقط دلم می خواد تو این یه هفته تعطیلات تزم واقعا تموم بشه دیگه. هرچند واقعا انقدر کامنت گذاشته استادم، اونم کامنت های اساسی، که بعید می دونم. اما خب سعیمو می کنم دیگه. ان شاءالله که بشه .

--

امروز کلی گشتم که یه کیک جدید درست کنم و این حرفا. بعد عصری همسر بستنی خرید، یه شیرموز بستنی درست کردیم و علی الحساب سیر شدیم. دیگه کیک درست کردن از سرم افتاد .

--

اینا رو الان می نویسم :

از اونجایی که اینترنت نداریم باز تو خونه، مجبورم همه چی رو خیلی تلگرافی بگم!!

--

دیروز با دو ساعت کار، بالاخره کار من تموم شد و الان مثلا مرخصیم واقعا!

--

دیروز عصر رفتیم بیرون. قرار نبود بریم جای خاصی، ولی خب من پیشنهاد دادمد که به مناسبت تولد من همون دیروز بریم کافه دیگه. البته توی یه فرصتی که همسر نبود، من گشتم تو اینترنت و یه سری کافه ی جدید به همسر پیشنهاد دادم. قرار شد بریم تست کنیم. یه خیابون بود ظاهرا که توش کافه زیاد بود. منم به همسر گفتم بریم همون خیابونه. بعد یکی از کافه ها رو میریم دیگه. یه کافه رفتیم که خدا رو شکر برای همسر مقبول افتاد . حالا همسر میگه سوئیچ کنیم به اینجا یا بازم پاتوق همون الکس باشه؟

این کافه خیلی خوب بود، اولا که کارمندای بسیار بسیار مودب و مهربونی داشت. دوم اینکه خیلی سریع میومدن سراغت، چون خلوت بود. یعنی هنوز ما ننشسته بودیم، آقاهه اومد گفت صندلی بچه بیارم؟ گفتیم بله لطفا. دیگه آقاهه رفت برامون صندلی آورد. دو دقیقه بعد اومد گفت میخواین نگاه کنین یا سفارش بدین؟ گفتیم می خوایم نگاه کنیم منو رو هنوز! خب اصلا نمی دونستیم چی دارن چی ندارن. نمی تونستیم هم که بگیم همون همیشگی . باید نگاه می کردیم دیگه. نگاه کردیم و همسر لاته ماکیاتو سفارش داد، منم مثل همیشه هات چاکلت. بعدش یه کمی نشستیم و من پسرمونو بردم اتاق تعویض که پوشکشو عوض کنم. تو این فاصله آقاهه اومده بود و همسر هم غذا رو سفارش داده بود. اول اولش نمی خواستیم غذا بخوریم. ولی خب بعد دیگه تصمیم گرفتیم غذا هم بخوریم دیگه. یه پیتزا سفارش دادیم و یه اسپاگتی. پیتزاش که خیلی خوب بود. اون یکی غذا هم بد نبود به نظر من. ولی همسر دوسش داشت. واسه همین همه چی با هم جور بود دیگه. هر دومون از انتخابمون -هم از نظر غذا و نوشیدنی و هم از نظر خود مکانش- راضی بودیم .

البته چون خیلی زود رفته بودیم و ساعت شیش اینا اونجا بودیم، همسر غذا رو گفته بود هفت بیارین برامون که اونو هم با خوشرویی کارمنداش برامون آوردن.

البته تو اون خیابون خیلی رستوران ها و کافه های دیگه هم بود که قرار شده به نوبت اونایی که از ظاهرشون راضی بودیمو امتحان کنیم .

--

از شصت و شیش تا کامنتی که استاد روی ده صفحه ی تزم گذاشته بود، شیش تاش مونده. امیدوارم فردا بتونم شیش تا کامنت این بخشو هم تموم کنم و بریم راند بعدی برای ده صفحه ی آخر که اونم فکر کنم یه شصت هفتادتایی کامنت داره!!

--

ولی پدرم دراومد. از صبح علی الطلوع - ساعت نه - نشستم پاش تا همین الان! هووووووف.

--

از اون جایی که پسرمون داره سیم شارژر لپ تاپمو میکشه، بهتره زودتر تعطیل کنم برم. بقیه شو باز بعدا هر وقت وقت شد میام می نویسم .

برچسب‌ها: روزمره
[ پنج‌شنبه 12 مرداد 1396 ] [ 23:34 ] [ دختر معمولی ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

وبلاگ قبلی من اینجاست: mamooli.persianblog.ir به خاطر خرابی های مکرر پرشین بلاگ تصمیم گرفتم کوچ کنم :) و اما من: من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه!---- 22 اکتبر 2016 یکی از بهترین و قشنگ ترین اتفاقای زندگیمون رخ داد و پسرمون متولد شد. ---- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ---- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید"، بپرسید. در غیر این صورت، من نمی تونم جوابگوتون باشم. با کمال شرمندگی البته.---- وبلاگ قبلی یه سری پست های روزمره اش رمزداره. اگه رمز می خواین بگین. ---- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 29711