X
تبلیغات
رایتل

یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ


خب بالاخره بعد از مدت هااااا، یعنی از 23 می تا الان، ما اینترنت دار شدیم. البته اینترنت حسابی دار شدیم در واقع!

این مدتی که ننوشتم خیلی اتفاقا افتاد که به اختصار بیان می کنم دیگه:

به استادم ایمیل زدم که من قراره یه هفته مرخصی باشم، لطفا تا آخر این هفته برام کامنتا رو بفرست. برام نوشت، نمی تونم تا آخر هفته. الان آخر ترمه خیلی کار دارم! ولی هر چیشو برسم انجام میدم!! کلا هر وقت بهش ایمیل می زنم یا میگه اول ترمه خیلی کار دارم، یا میگه آخر ترمه خیلی کار دارم!! بعد یکی دو روز بعدش 10 صفحه رو براما فرستاد با 66 تا کامنت. تا آخر هفته هم 6 صفحه ی آخرو فرستاد با 38 تا کامنت!

دیگه از صبح ساعت هشت می نشستم پاش تا 12 1 شب که بلکه تو این مدت یکی دو هفته ای تموم بشه که خدا رو شکر تموم هم شد و دیروز ساعت دوازده ظهر براش یه نسخه فرستادم که بخونه. کامنتاش بعضی هاش خیلی خیلی وقت می برد، مثلا یه روز و نصفی یا شایدم بیشتر روی یه کامنت بودم فقط. البته هنوز هم یه سری ایرادای کوچیک وجود داره که خودم می دونم. حالا نمی دونم استادم هم اونا رو می بینه و گیر میده یا نه. مثلا یه عکس رو رنگی کشیده بودم، یادم رفت آخرش سیاه و سفیدش کنم. برای سیاه و سفید کردنش خب طبیعتا باید یه جوری تغییر بدم که معلوم بشه این خطا با هم فرق داره دیگه. مثلا یکیش باید نقطه چین بشه، اون یکی خط عادی باشه. یه معادله رو یادم رفته شماره بزنم. خلاصه، هنوز ایراد داره دیگه. البته مطمئنم که کماکان استادم یه سری ایرادای تحلیلی بهم میگیره مثل دفعه ی قبل. اما خب احتمالا کمتر (ان شاءالله).

--

برادر کوچیک تر تزشو دفاع کرد. تو گروه خانواده مون نوشت من دفاع کردم. بعد خواهر بزرگتر اومده نوشته "مبارک باشه، ولی از قدیم گفتن ملا شدن چه آسان، آدم شدن چه مشکل :)". همین دیگه. به همسر میگم الان اگر این تو یه خانواده ی دیگه بود، احتمالا همه میومدن به به و چه چه می کردن، می گفتن "واااااااای کاش ما هم تو دفاعت بودیم، آخی، کی میاین ایران برات جشن فارغ التحصیلی بگیریم؟ آخی دکتر شدی بالاخره. ما بهت افتخار می کنیم " و خلاصه کلی از اینا دیگه . ولی خب برخورد خانواده ما با دکترا گرفتنامون این جوریه . یعنی در این حد دچار تحویل گرفتگی می شیم .

--

دیروز قرار گریل داشتیم با بچه های شرکت. از خیلی وقت قبل برنامه شه ریخته بودن و دودل (doodle) گذاشته بودن برای رای گیری. که رای گیری شده بود برای دیروز. ولی من انقدر کار داشتم که نه بهش فکر کرده بودم، و نه وقتی یادش میفتادم می دونستم می خوام برم یا نه. چون اصرار داشتم که تزمو تموم کنم. پریروز دیدم اشتفان  عصر بهم ایمیل زده که من یادم رفته بهت بگم فردا طبق نظرسنجی ای که شده بود، قرار گریل پابرجاست و اگه دوست داری بیا. چیزی هم که می خوای کباب کنی با خودت بیار. البته عذرخواهی هم کرده بود. منم فرداش جواب دادم که دقیقا کجاست محلش؟ محلشو بگو، من خودم میام. ولی فقط برای چند دقیقه میام. برای گریل کردن نمیام. گفت همون پارک رو به روی محل کارمون. قرار ساعت 2 بود.

منم گفتم یه جوری برم که یه کمی دیرتر اونجا باشم. 2.5 اونجا بودم. هرچی نگاه کردم تو پارک، هیچ آشنایی ندیدم. به رن زنگن زدم گفتم کجایین؟ من درست اومدم پارکو؟ میگه تو اتاق هنوز :| ما جلسه داریم الان. ولی ساشا و اشتفان کارشون تموم شده و میان کم کم. ما یه کمی دیرتر میایم. دیگه یه ربعی وایستاده بودم که اشتفان و نیلز و نیکولاس اومدن. ساشا و رن و فیلیکس بعدا (شاید نیم ساعت دیرتر) اومدن. دیگه پسرمون حسابی خسته شده بود وقتی رن و فیلیکس اومدن. منم مردد بودم که برم یا نه. ولی خب آخرش گفتم صبر می کنم بیان اونام دیگه. بعد میرم. رن و فیلیکس که اومدن شاید من 10 دقیقه بعدش رفتم دیگه. ولی در کل یه ساعتی اونجا بودم تقریبا.

قرار بود بعد از گریل بازی کنن. وسایل بازیشونو هم که یه سری چوب بود تو زمین فرو کردن همون اول و زمین بازیشونو درست کردن. بازیشو بعدا باید سرچ کنم که اصلا چی بود!

این وسط یه خانومی که توریست بود اومد از نیلز راجع به بازیه پرسید. نیلز هم توضیح داد. زمین بازی این طوری بود که نیکولاس یه چوب فرو کرد تو زمین، پنج قدم رفت، بعد یه توپ پارچه ای (از اینا که توش شن داره) گذاشت اونجا، دوباره پنج دقم رفت. یه چوب فرو کرد تو زمین. خانومه که می خواست بره، یه کمی رفت جلو، اون توپه رو دید. ورداشته آورده میده به نیلز میگه ئه، این فکر کنم مال شما بوده، افتاده بود رو زمین . بعد که نیلز بهش نشون داد، فهمید زمین بازیو خراب کرده! یه عالمه از این توپا رو زمین گذاشتن تو جاهای مختلف. دیگه معذرت خواهی کرد و با دوستش رفت .


برچسب‌ها: روزمره
[ پنج‌شنبه 19 مرداد 1396 ] [ 16:19 ] [ دختر معمولی ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

وبلاگ قبلی من اینجاست: mamooli.persianblog.ir به خاطر خرابی های مکرر پرشین بلاگ تصمیم گرفتم کوچ کنم :) و اما من: من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه!---- 22 اکتبر 2016 یکی از بهترین و قشنگ ترین اتفاقای زندگیمون رخ داد و پسرمون متولد شد. ---- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ---- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید"، بپرسید. در غیر این صورت، من نمی تونم جوابگوتون باشم. با کمال شرمندگی البته.---- وبلاگ قبلی یه سری پست های روزمره اش رمزداره. اگه رمز می خواین بگین. ---- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 29711