X
تبلیغات
رایتل

یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ


خب، بعد از مدت ها دوباره برگشتم.

آخر هفته رفته بودیم خونه ی دوستامون، شهر قبلی. یعنی پنج شنبه یا جمع بود یکی از دوستامون زنگ زد. من نمی تونستم جواب بدم. فرداش زنگ زدم، همین طوری وسط حرفاش گفت نمیاین این ورا؟ گفتم نه بابا! فعلا که هستیم. بعد فرداش با همسر رفته بودیم یه فروشگاهی که لوازم خونه داره. نوشته بود تا 70 درصد تخفیف. گفتیم شاید به درد ما هم بخوره. آخه یه کمی کاسه بشقاب لازم داریم. هر دفعه می گیم ما که مهمون نداریم فعلا!! خلاصه، رفتیم و دیدیم تخفیفاش به درد خودش می خوره. اصولا وقتی این جور تخفیفا رو می زنن، وقتی می ری تو می بینی جنسی که قیمتش مثلا 300 یوروئه، شده 280 یورو. بعد اون 70 درصد تخفیف مال یه جنسیه که کلا قیمتش 2 یوروئه :|

خلاصه، از اونجا اومده بودیم بیرون که یهویی همین طوری گفتیم کاشکی می رفتیم این آخر هفته رو شهر قبلی. همسر گفت خب الان زنگ بزن بگو میایم! زنگ زدم به دوستمون گفتم دعوتتون هنوز پابرجائه؟ دیگه خیلی خوشحال شد و ما رفتیم شهر قبلی.

ساعت شیش رسیدیم خونه شون. کم کم رفتن تو کار شام و با هم شام خوردیم. برادر صاحبخونه و دوست برادر صاحبخونه هم اونجا بودن. خیلی خوش گذشت. بعد هم با هم تا ساعت 1.5 اینا فکر کنم فیلم دیدیم! و بالاخره نصف شبی، یا شایدم دیگه سر صبحی رضایت دادیم که بخوابیم.

صبح 9.5 بیدار شدن صاحبخونه اینا و زندگی به جریان افتاد. بعد از صبحونه، من و همسر با خودمون گفتیم بریم یه سر هم به بقیه ی بچه ها بزنیم. دو تا خانواده ی دیگه از دوستامون هم هنوز هستن تو این شهر آخه. یکیشون هم قبلا با همسر صحبت کرده بود و گفته بود نمیاین؟ همسر گفته بود نه فعلا. گفته بود اگه اومدین کتاب سطح فلان آلمانی تونو هم برای من بیارین. همسر هم گفته بود باشه. حالا اون کتابه همراهمون بود. به همسر گفتم بریم بدون خبر خونه ی بچه ها که مجبور نشیم بریم تو. فقط از دم در بریم کتابو بدیم و یه احوال پرسی ای بکنیم و بریم خونه مون. اون یکی رو هم همین طوری بریم دم در. حالا یا هستن خونه یا نیستن دیگه. همسر گفت این جوری خیلی ضایع است. زنگ می زنم میگم مثلا ما 45 دقیقه دیگه میایم. ولی همین جوری سر راهی می ریم که مزاحمشون نباشیم. یعنی نمی ریم تو.

خلاصه، همسر رفت به یکیشون زنگ زد، فهمید هر دو تا خانواده با هم تو راهن که برن شهر بغلی پیش اون یکی خانواده (همونا که بچه شون 2.5 ماه از پسر ما بزرگتره). همسر هم گفته بود پس ما هم احتمالا میایم اونجا!! حالا تا اونجا هم یکی دو ساعت راه بودا.

دیگه همسر اومد به من گفت بیا بریم اونجا. گفتم خب دوره، خسته می شیم. بعدم ما که دعوت نیستیم. گفت این خانواده که تعارفی نیستن. خودشون مگه اون دفعه به ما زنگ نزدن و اومدن خونه مون؟ خب ما هم زنگ می زنیم. راست میگه. اصلا به هیچ وجه تعارفی نیستن. خیلی خیلی هم آسون گیرن. حالا بقیه شو تعریف می کنم می فهمین.

همسر زنگ زد به این خانواده و گفت ما هم میایم! نزدیکای 12 راه افتادیم از خونه ی دوستامون و رفتیم اونجا. درو که صاحبخونه باز کرد دیدم اوووه چه خبره! صدای پونصد نفر میومد و یه عالمه کفش هم اونجا بود. دیدیم خانواده ی خانومه که نیمه آلمانیه اونجان. البته کل خانواده اش نبودن، اما 4 5 تا از خواهر برادراش و همسراشون و بچه هاشون و پدر و مادرش بودن و حتی مادر یکی از عروساشون!! خلاصه، خیلی شلوغ پلوغ بود. دیگه این چهار نفری هم که ما می دونستیم تو راهن هم که رسیده بودن. خونه شون هم انقدر گرم بود که پسر ما کل زمان اونجا رو در حال نق زدن بود طفلکی!

اونجا که نشسته بودیم، یکی از همین دوستامون به من گفت هفته ی پیش تولد دخترشون بوده. گفتم ئه. من اصلا یادم نبود. بعد دیگه این تموم شد و من رفتم تو اتاق که پسرمون با دختر صاحبخونه بازی کنه. که اصلا هم بازی نکرد البته. فقط با اسباب بازی های دختر صاحبخونه بازی می کرد .

یه ربعی شاید اونجا نشسته بودیم با یه سری دیگه از مهمونا که دیدم صاحبخونه اومد گفت کیک شما رو بیارم اینجا؟! گفتم بله؟! بعد دیدم تولد گرفتن برای بچه شون. البته خیلی ساده بود و فقط یه کیک آوردن و فوت کردن و بریدن و خوردیم. خبری از بادکنک و حتی شعر تولدت مبارک و کادو و اینا نبود. کیکه رو هم آقای خونه درست کرده بود و خامه ها رو همین جوری فکر کنم با چاقو پخش کرده بود رو کیک. اگه اون کیکو تو ایران به عنوان کیک تولد تو ایران یه آقایی برای بچه اش می گرفت، فکر کنم خانومه دم در می کوبید تو صورت آقاهه! ولی اینا انقدر ساده، با یه کیک خونگی خیلی راحت یه مجلس شادی گرفته بودن برای خودشون. اصلا هم براشون مهم نبود که مثلا خامه های روی کیکشون مرتب نیست و قیافه اش ضایعه. که خیلی هم خوب بود البته این رفتار. حداقل من که خیلی خوشم اومد .

کیکه رو خوردیم و کم کم خداحافظی کردیم. اون موقع ساعت 3 بود دیگه.

از قبل قرار گذاشته بودیم با همسر که سر راه خونه ی اون یکی دوستامون هم بریم! چون اونا  دیگه واقعا خونه شون سر راه بود. اما این یکی شهری که الان رفته بودیم، عملا هیچی از راهو نه برامون کم کرده بود، نه به راهمون اضافه کرده بود. یعنی مثل این بود که هنوز شهر قبلی بودیم! فاصله اش هنوز همون قدر بود تا شهرمون.

از اول قرار گذاشته بودیم که بریم سر راه خونه ی دوستامون و یه چند ساعتی بمونیم. اما خب با توجه به این اتراق اضافه، دیگه وقت زیادی عملا نمی موند واسه این یکی خانواده. ولی خب گفتیم اشکالی نداره. بازم در حد نیم ساعت می ریم می بینیمشون.

اینو به دوستامون هم گفتم وقتی نشسته بودیم. یکیشون گفت اتفاقا من دیدم تو اسکایپ زدن امشب بیایم دوباره حافظ خوانی. حالا یه عمری بود حافظ خوانی تعطیل شده بود هر دفعه به یه  دلیل ها! صاف همین امشب ساعت 6.5 حافظ خوانی بود. واسه همین بهتر بود زودتر می رفتیم که قبل از حافظ خوانی یه نیم ساعتی ببینیمشون حداقل.

ساعت 3 راه افتادیم و باز دو ساعتی تو راه بودیم تا رسیدیم پیش دوستامون. تو راه یکی دو بار بهشون زنگ زدم که بگم ما میایم، ولی ورنداشتن. گفتم نهایتش میریم دم در خونه شون، یا هستن یا نیستن دیگه. راهمون که دور نمیشه اون قدری. ولی خب بعد از یه چند دقیقه ای دیدم دوستمون خودش زنگ زد. خواب بودن طفلکی ها! ولی چون من به هر دوشون زنگ زده بودم، احتمال فکر کرده بودن کار مهمی دارم. اونا هم استقبال کردن از اومدنمون و گفتیم ما نزدیک یه ساعت 45 دقیقه دیگه می رسیم.

تقریبا هم همون موقع ها رسیدیم و تقریبا یه ساعتی هم پیش اونا موندیم.

دیگه با توجه به اون همه آدمی که بچه مون تو این مدت دیده بود کاملا اجتماعی شده بود با این دوستامون خیلی خوب کنار اومد. هم بغلشون رفت. هم تو خونه شون به نسبت بیشتر ورجه وورجه کرد. برا امروزش که اولین روز مهدش بود بعد از مدت ها خیلی خوب شد .

گفتم که قرار بود جلسه ی حافظ خوانی برگزار بشه. اونجا که بودیم 6.5 شد و دوستمون گفت بذار یه زنگ بزنم تو گروه اسکایپ ببینم کسی هست. گفتیم خدا کنه نباشه . اتفاقا کسی نبود. یه چند دقیقه صبر کردیم. باز دوباره دوستمون گفت بذار دوباره امتحان کنیم. گفتیم چیکار داری خب؟ الان یکی پیدا میشه . بنده خدا دوباره هم زنگ زد و کسی نبود. گفتیم خب خدا رو شکر!

یه چند دقیقه بعدش دیدیم یکی زنگ زد. گفتیم ای بابا! مثل اینکه یکی پیدا شد. دوستمون رفت تو اتاق و یه چند دقیقه بعد اومد گفت مامانم بود. مامانش هم توجلسات شرکت می کنه هر وقت بتونه. هیچی دیگه. به مامانش گفته بود برو خونه تون، جلسه تعطیله .

به این ترتیب یه چند دقیقه ی دیگه هم فرصت پیش اومد و با هم بودیم و بعد راه افتادیم اومدیم خونه مون.

دیروقت رسیدیم خونه مون، اما کماکان پسرمون علاقه ای نداشت بخوابه. ساعت یک که ما رفتیم بخوابیم که دیگه اونم افتخار داد با ما خوابید!

صبح هنوز خوابش میومد ولی خودش بیدار شد به خاطر نور و سر و صدای ما. بردیمش مهد. همسر که رفته بود بگیردش، گفته بود امروز 4 ساعت خوابیده . خسته بوده خب! البته خیلی خوب شد براش. وگرنه احتمالا زیاد بهانه گیری می کرد.

از امروز دیگه پسرمون بزرگ شده و با کالسکه نمیره تو. کالسکه شو جلوی در میذاره و خودش می ره تو. دیگه باید تو تخت بخوابه، نه تو کالسکه. کلا خیلی تغییرات به وجود اومده تو این سه هفته. از این به بعد باید با یه مسئول دیگه باشه. خانوم نواز رفته. مربیش می گفت خیلی هم بزرگ شده تو این سه هفته. ما که خودمون متوجه نمی شیم. امیدوارم فردا هم که دیگه خوابش نمیاد، تو مهدش سر حال باشه .

[ سه‌شنبه 24 مرداد 1396 ] [ 00:30 ] [ دختر معمولی ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

وبلاگ قبلی من اینجاست: mamooli.persianblog.ir به خاطر خرابی های مکرر پرشین بلاگ تصمیم گرفتم کوچ کنم :) و اما من: من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه!---- 22 اکتبر 2016 یکی از بهترین و قشنگ ترین اتفاقای زندگیمون رخ داد و پسرمون متولد شد. ---- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ---- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید"، بپرسید. در غیر این صورت، من نمی تونم جوابگوتون باشم. با کمال شرمندگی البته.---- وبلاگ قبلی یه سری پست های روزمره اش رمزداره. اگه رمز می خواین بگین. ---- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 29711