X
تبلیغات
رایتل

یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ


این آخر هفته خیلی خوب بود. خیلی به من خوش گذشت . شنبه رفتیم برای پسرمون یه کمی لباس مباس خریدیم. تا الان پسرمون موفق شده یه شلوار پاره کنه فقط . البته شلوار دومش هم سر زانوها در شرف پاره شدنه دیگه . رفتیم یکی دو تا براش شلوار و شلوارک و بلوز آستین کوتاه و کفش خریدیم. برای پسر دوستمون هم که قراره در آینده ی نزدیک به دنیا بیاد یه بلوز خریدیم. البته قبل تر هم براش یه دست لباس خریده بودیم. همسر گفت اون کمه. بهتره یه دونه دیگه هم بخریم، بذاریم روش. ما هم رفتیم یه دونه دیگه براش خریدیم.

عصر شنبه هم رفتیم یه کافه ی دیگه رو امتحان کردیم که اصلا خوشمون نیومد! انگار کافه ی پیرا بود . هم کارمنداش مسن بودن (به نسبت بقیه ی کافه ها منظوره، وگرنه پیر نبودن طفلکی ها)، هم مشتری هاش! کیکاشون هم که تموم شده بود. فقط یه هات چاکلت و لاته ماکیاتو خوردیم و اومدیم بیرون. تو راه هم پسرمون خوابید، ما هم از فرصت استفاده کردیم و یه کمی تو سکوت (منظورم از لحاظ سر و صدای بچه است!) قدم زدیم تو پارک های دور و بر. دیگه داشتیم برمی گشتیم که یهویی بارون گرفت. شانس آوردیم به ماشین نزدیک شده بودیم تقریبا. وگرنه یهویی خیلی رگبار شدیدی شد.

یکشنبه رو هم تماما خونه بودیم. هی همسر می گفت هوا خوب شد، بریم بیرون. تا من میومدم دور و بر خونه رو جمع کنم و لباس بپوشم، هوا دوباره بد میشد. باز همسر می گفت هوا بد شد، نمی خواد بریم . فکر کنم دو سه باری این جوری شد دیروز!! به این ترتیب کل یکشنبه رو تو خونه موندیم.

--

امروز مربی مهد پسرمون ساعت 12 اینا زنگ زد. با خودم گفتم باز نمیدونم چی شده. امیدوارم اتفاقی نیفتاده باشه. خانومه میگه ما میخوایم بچه ها رو ببریم garten (حالا نمی دونم منظورش حیاط مهد بود (آخه مهدشون حیاط پشتی داره) یا منظورش بیرون بردن از مهد بود (آخه بچه ها رو تو یه ساعت خاصی از روز معمولا می برن بیرون از مهد و می چرخونن و بازی میدن و برمی گردونن)). اشکالی نداره خودمون کفش پای بچه تون کنیم؟ گفتم نه. اتفاقا من همین امروز کفشاشو از تو کیفش بیرون گذاشتم. گفتم بچه ی ما که هنوز راه نمی ره. راه هم بخواد بره، تو مهد با کفش راه نمیره. گفت نه، چون می خوایم بریم garten ممکنه کاملا کثیف بشه کفشاش. واسه همین باید کفش کهنه بپوشه. اگه کفش کهنه یا ارزونی داره، از این به بعد براش بیارین. وگرنه ما فعلا همین کفش های کهنه ی خودمونو پاش کنیم اگه اجازه میدین. گفتم اشکالی نداره. پاش کنین. عصری همسر رفت امروز تحویلش گرفت، من هنوز با مربیش صحبت نکردم ببینم بچه رو دقیقا کجا بردن! حالا هر حا می برن، مهم اینه که بهش خوش بگذره .

--

همسر می گفت مربیش امروز خیلی ازش راضی بود و گفت اصلا گریه نکرده هیچی .

--

یه آهنگ هست تو سی دی توی ماشینمون که من خیلی دوسش دارم. اون روز همسر ماشینو پارک کرده تو پارکینگ. منتظر شده اون تیکه ای که خواننده می خونه تموم بشه، بعد ماشینو خاموش کرده. البته که این نکات کوچیک هم از چشم من پنهون نمی مونه .

--

کدمون هم چنان درست و حسابی اجرا نمیشه! فردا هم قرار دارن رن اینا با مشتری! البته این طور که رن چندان استرسی نداشت، معلوم بود که اصراری نبوده حتما کد رو نشون بدن این دفعه. اما خب دوست داشت که بتونن خودی نشون بدن و این کارو بکنن. ولی خب حالا نشد دیگه. البته خب طبیعی هم بود به نظر من. آخه ما تقریبا 7 نفریم که داریم (تقریبا) روی قسمت بک اند کار می کنیم. اون وقت فقط دو نفرن که روی فرانت اند کار می کنن. خب طبیعیه که اون بیچاره ها نمی رسن تمام تغییرات رو اعمال کنن! تازه همون دو نفر هم تمام وقت نیستن. در حالی که این طرف سه تا از ما تمام وقت کار می کنیم.

--

این مشتری ای که جدیدا باهاش کار می کنیم تو شرکت، یه شرکت بزرگه. وقتی می خواست داده هاشو در اختیار ما بذاره، باید همه مون یه فرم پر می کردیم که مثلا امانت داریم و این حرفا. امروز فیلیکس بهم گفت که بهشون گفتن من باید یه گواهی عدم سوء پیشینه هم بهشون بدم. به عبارتی، به دلیل ملیت و مذهبمون، به ما به چشم یه تروریست بالقوه نگاه میشه! اینه که باید اول نشون بدیم که تروریست نیستیم، بعد بتونیم باهاشون ادامه بدیم کارمونو. حالا یه قرار گذاشتم برای اداره ای که برگه ی عدم سوء پیشینه رو میده برای روز چهار شنبه. 13 یورو اینا هم باید پول بدم (البته شرکت باید بده، من که نمیدم!). دو سه هفته هم نوشته بود طول می کشه تا صادر بشه این برگه. با پست هم می فرستن. اسیر شدیم به خدا .

--

امروز با بچه ها نرفتم ناهار. آخه کیف پولمو تو کیف بچه فراموش کرده بودم. خوب بود یه عالمه کشمش با خودم داشتم! تونستم زنده بمونم تا عصر .


برچسب‌ها: روزمره
[ دوشنبه 30 مرداد 1396 ] [ 23:51 ] [ دختر معمولی ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

وبلاگ قبلی من اینجاست: mamooli.persianblog.ir به خاطر خرابی های مکرر پرشین بلاگ تصمیم گرفتم کوچ کنم :) و اما من: من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه!---- 22 اکتبر 2016 یکی از بهترین و قشنگ ترین اتفاقای زندگیمون رخ داد و پسرمون متولد شد. ---- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ---- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید"، بپرسید. در غیر این صورت، من نمی تونم جوابگوتون باشم. با کمال شرمندگی البته.---- وبلاگ قبلی یه سری پست های روزمره اش رمزداره. اگه رمز می خواین بگین. ---- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 29711