X
تبلیغات
رایتل

یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ


اتفاق قابل به عرضی نیفتاده. برامون یه کارمند جدید اومده که اونم دو روز دو هفته فقط کار می کنه و دانشجوی دکترای دانشگاه همین شهره.

--

اون روز ارائه مو دادم. همه چی خوب بود، فقط اینکه فهمیدیم اون چیزی که راجع بهش ارائه دادم اصلا به دردمون نمی خورد .

--

وای خدای من! از دست این ارورهای عجیب و غریب! حیف که خیلی تخصصی میشه توضیح دادنش. ولی ساده بگم، این طوریه که هر چیزی رو تو کد تغییر میدم، کد اجرا نمیشه. باید یه بار کل تنظیمات رو عوض کنم. بعد تست کنم. اگه درست نشده بود، دوباره همین کارو انقدر تکرار کنم تا درست بشه! معمولا بعد از سه چهار بار درست میشه. از اون مشکلاست که آدم واقعا نمی تونه ریشه شو پیدا کنه ها! خب من از کجا بدونم از نظر ویندوز الان فرق دفعه ی اول با دفعه ی دوم چیه؟!!

--

اون روز برای توی راه پسرمون دو تا کوکو گذاشتم. ولی نصف یکیشو فقط تو راه خورد. آخه قبلش تو خونه با من یه چیزی خورده بود (از همونا که تو شیر می ریزن و من هنونز اسمشو بلد نیستم!! خب یکی برسونه بهم دیگه .). وقتی رفتم آوردمش دیدم مثل اینکه اون ظرفو هم برداشتن و حرف اول اسم پسرمونو روش با ماژیک نوشتن. ظرفش هم خالی بود. فکر کنم کوکوها رو هم بهش داده بودن خورده بود! من خوشحال میشم که خورده باشه کوکوهاشون. ولی خب خودشون گفته بودن چیز پختنی نیارین. من همیشه چیزایی که اونا باید بدن به پسرمونو میذارم توی نایلون. یه ظرف هم جدا می برم که تو راه بهش بدم. اینا این دفعه ظرف بیرونی رو هم قاطی کردن با بقیه .

--

یه روز دیگه برای توی راهش تیکه های نون و پنیر و گوجه ریخته بودم توی یه ظرف. بازم زیاد نخورد، چون تو خونه چیز دیگه ای خورده بود. وقتی بردم، به خانومه گفتم اینم من تو راه بهش دادم. اگه دوست داشتین، از اینم بهش بدین. گفت باشه.

حالا امروز که رفتم بگیرمش خانومه میگه لطفا بازم از اون نونا براش بیارین، دوست داره چیزی بجوه. مخلوط میوه و اینا رو دیگه زیاد دوست نداره.

--

هر روز که میرم می گیرمش می بینم فقط یه کمی غذا خورده. حداقل نصف غذاشو هر روز داره برمی گردونه. ولی تو خونه همونا رو بهش میدم انقدر با اشتیاق می خوره. هیچ بهونه گیری ای هم نداره. نمی دونم چه جوریه که اونا نمی تونن بهش بدن! آخه میوه هیچی، ولی پسر ما واقعا عاشق ماسته!! من نمی دونم ماستا رو دیگه چرا برمی گردونن!

--

امروز ظهری فقط من بودم تو اتاق و مارتین. مارتین همین پسر جدیده است که امروز برای اولین بار اومد. رن که داشت می رفت بیرون گفت که برای ناهار میان. ولی من دیدم 12:40 اینا شد و کسی نیومد، به مارتین گفتم من میرم ناهار. میای؟ گفت آره. ولی رن هم گفته میان که. می خوای یه پنج دقیقه دیگه صبر کنیم، اگه نیومدن، بریم. گفتم باشه. یه ربع به یک ما رفتیم ناهار. البته مارتین با خودش چیزی آورده بود. کلا هم گفت من با بچه ها میرم ناهار معمولا، ولی ناهارمو با خودم میارم. ناهارشم خریده بود از مغازه. خودش نپخته بود. ازش که پرسیدم گفت اگه برسم یه چیزی خودم آماده می کنم، وگرنه می خرم.

--

مارتین فکر کنم شونه اش هم از کله ی من بالاتره!! خییییلی بلنده. یعنی من که اگه بخوام چند دقیقه مداوم نگاهش کنم، قطعا خسته میشه گردنم! رن هم که تو جیب کوچیکه ی مارتین جا میشه. باز فیلیکس در مقابلش لااقل دیده میشه .


برچسب‌ها: روزمره
[ پنج‌شنبه 2 شهریور 1396 ] [ 23:10 ] [ دختر معمولی ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

وبلاگ قبلی من اینجاست: mamooli.persianblog.ir به خاطر خرابی های مکرر پرشین بلاگ تصمیم گرفتم کوچ کنم :) و اما من: من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه!---- 22 اکتبر 2016 یکی از بهترین و قشنگ ترین اتفاقای زندگیمون رخ داد و پسرمون متولد شد. ---- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ---- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید"، بپرسید. در غیر این صورت، من نمی تونم جوابگوتون باشم. با کمال شرمندگی البته.---- وبلاگ قبلی یه سری پست های روزمره اش رمزداره. اگه رمز می خواین بگین. ---- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 29711