X
تبلیغات
رایتل

یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ


شنبه شب ریحانه خانوم برای من یه پیام صوتی گذاشته بود تو تلگرام که اگه دوست دارین یکشنبه بیاین فلان رستوران فلان ساعت. بقیه ی بچه ها هم میان. من که اون موقع تو خواب ناز بودم! وایرلس گوشیمم قطع می کنم وقتی می خوام بخوابم. واسه همین، صبح پیغامشو دیدم و به همسر گفتم و شورای نگهبان تایید کرد و قرار شد ما هم بریم .

ما اولین خانواده ای بودیم که رفتیم و بقیه هم کم کم اومدن. سه تا بچه مال بقیه بودن و یکی هم بچه ی ما. این قدر سر و صدا کردن که مخمون سوت می کشید آخراش دیگه ولی خب خوب بود دیگه. بچه بودن، شاد بودن .

همون اول که رفتیم (و هنوز کسی نیومده بود) دیدیم که اون جلو، جلوی ایستگاه آتشنشانی یه عده جمعن و حالت جشن داره. معلوم شد که روز بازدید عمومیه. این کلمه رو خیلی ها ترجمه ی تحت اللفظی می کنن و میگن روز "درهای باز"ه. ولی خب من ترجیح میدم همون معادل فارسی خودمونو بگم. خیلی از جاها هستن که یه روز در سال بازدیدشون برای عموم آزاده. مثلا همین آتش نشانی. اون روز میذارن مردم برن تو و با خدمات اونجا یا وسایل اونجا آشنا بشن. خیلی خوب بود. نه تنها برای بچه ها، بلکه برای ما بزرگترها هم واقعا جالب بود. شخصا خیلی لذت بردم ازش.

مثلا به بچه ها شیلنگ آتش نشانی رو میدادن که آب بپاشن روی یه هدفی که از قبل مشخص کرده بودن. جالب این بود که دو تا بچه ی شاید 13 14 ساله هم لباس آتش نشانی تنشون کرده بود و به بچه ها کمک می کردن که چطوری باید شیلنگ رو بگیرن و آبش رو تنظیم کنن که بریزه روی هدف. یعنی حتی راهنمای بچه ها هم خودش بچه بود.

یه جاهایی وسایل آتش نشانی بود که مسئولا هم دور و برش بودن که اگه کسی سوالی داشت جواب بدن. یه عالمه هم ماشین آتش نشانی مختلف بود که هی بچه ها می رفتن سوار میشدن و امتحان می کردن ببینن چطوری و مامان و باباها هم ازشون عکس می گرفتن.

یه قسمتش هم یه سن درست کرده بودن مثل این فشن شو ها. با موسیقی های تند و هیجان برانگیز، یه آتش نشان با یه لباس مخصوص میومد، درست مثل یه فشن شو رو به سمت های مختلف می ایستاد تا همه ی طرف های لباسش دیده بشه. بعد هم زمان یه نفر تو بلندگو توضیح میداد که این لباس چیه. مثلا یکی لباس غواصی بود و خب طرف که برمی گشت، می دیدی کپسول داره پشتش و اینا، یکی لباس ضدحریق بود. خلاصه، انواع و اقسام لباس های آتش نشانی رو هم به این ترتیب به بچه ها و بزرگا معرفی کردن.

واقعا واقعا خیلی چیز مفیدی بود. یعنی اگه بچه ها همه ی این مدل بازدیدهای عمومی رو برن، مطمئنا بعدا برای انتخاب شغل و آینده شون خیلی با دید بازتری می تونن تصمیم گیری کنن. خیلی خوبه که این قدر به این جور چیزا اهمیت میدن. به این میگن تفریح سالم .

--

ما ساعت 1.5 قرارمون بود تو رستوران. این مراسم آتش نشانیمون که تموم شد (البته مراسم بود هنوز، ما دیگه رفتیم)، ساعت 5 اینا بود. با دوستامون خداحافظی کردیم و راه افتادیم. تو راه من گفتم بریم یه جای دیگه و با همسر و پسرمون رفتیم پارک. اونجا هم یکی دو ساعتی بودیم تا حسابی بهمون خوش بگذره و روزمون کامل بشه. بعد دیگه رفتیم خونه .

--

اعتراف می کنم، هر روز سر کارمون سه چهار ساعت بیشتر مفید کار نمی کنم! هر روز یه 4 5 ساعتی حداقل صرف راه اندازی سیستم میشه . آخه گفتم بهتون که الان کارمون یه کمی تو فشار داره انجام میشه. مدام بچه ها دارن ورژن جدیدی از پروژه رو میذارن رو سرور. هی هر روز آدم باید ورژن جدیدو برداره و اجرا کنه. بعد خیلی وقتا چون این ورژنا تندتند گذاشته شدن، کم و کسری دارن. یا مثلا طرف یه چیزی رو اشتباهی تغییر داده. خلاصه، هر روز بساطی داریم با این ورژنای جدید پروژه!! مثلا همین امروز عملا من از ساعت 1 تازه شروع کردم به انجام کار خودم! تا اون موقع داشتیم رفع اشکال می کردیم ورژن جدیدو، ببینیم چرا اجرا نمیشه؟

--

امروز از مهد پسرمون زنگ زده خانومه. گوشیو که برداشتم میگه پسرتون حالش خوبه، الان خوابیده. یکی از بچه های مهد امروز نیومده (بچه ی همون خانم افغانستانی)، اگه غذاشو امروز استفاده نکنیم، باید بریزیم دور. می خواستم بگم اگه شما اجازه میدین، ما غذای اونو بدیم به پسر شما. گفتم باشه، بهش بدین!

عصر که کیف بچه رو نگاه کردیم، دیدیم کلا هیچی از غذای خودشو نخورده. اون وقت ما مجبور شدیم غذاشو بریزیم دور! آخه مثلا نون بود که تو ماست ریخته بودم که دیگه له شده بود و تو خونه هم که بهش دادم دلش نمی خواست بخوره. یه غذای دیگه اش هم همین طور. ولی میوه اش رو می تونه فردا دوباره ببره .


[ سه‌شنبه 7 شهریور 1396 ] [ 00:17 ] [ دختر معمولی ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

وبلاگ قبلی من اینجاست: mamooli.persianblog.ir به خاطر خرابی های مکرر پرشین بلاگ تصمیم گرفتم کوچ کنم :) و اما من: من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه!---- 22 اکتبر 2016 یکی از بهترین و قشنگ ترین اتفاقای زندگیمون رخ داد و پسرمون متولد شد. ---- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ---- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید"، بپرسید. در غیر این صورت، من نمی تونم جوابگوتون باشم. با کمال شرمندگی البته.---- وبلاگ قبلی یه سری پست های روزمره اش رمزداره. اگه رمز می خواین بگین. ---- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 29711