X
تبلیغات
رایتل

یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ


آخر هفته مهمون داشتیم. البته به یه صورت جدید! به این صورت که دوستامون می خواستن بیان یه جایی برای گشت و گذار تو جنگل و اینا که این محل نزدیک شهر ما بود. البته بازم یه ساعت راه بود تا شهر ما. گفتن میخواین شمام بیان اونجا یه روزشو تا همدیگه رو ببینیم. بعد اگه خواستیم ما میایم خونه ی شما. ما هم قبول کردیم. اما بهشون گفتیم که ما شب نمی مونیم. یعنی نمی خوایم بیایم یه شب هم هتل بگیریم و با شما جنگل گردی کنیم یه عالمه. فقط برای اینکه یه مدتی رو با هم باشیم، ما یه صبح میایم و عصر برمی گردیم. شما هم با ما بیاین شهر ما. قرار شد راجع به اینکه اونا بیان شهر ما یا نه حالا بحث کنیم. چون اونا می گفتن نمیان. البته من می دونستم که میان .

اونا از پنج شنبه مرخصی گرفته بودن و جمعه راه افتاده بودن، چون پنج شنبه هوا خوب نبود. ما هم شنبه صبح قرار شد یازده اینا جلوی هتل اونا باشیم و اونا چک اوت کنن و با هم بریم بگردیم. ما یه کمی دیر راه افتادیم و در نتیجه یه کمی هم دیر رسیدیم. تقریبا 11:20 اینا اونجا بودیم. اما خب مشکلی نبود. چون نه اونا عجله داشتن، نه برنامه ی خاصی داشتیم که بهش بخوایم حتما برسیم.

هتلشون تو ارتفاعات بود. ما هم که با کالسکه بودیم و بند و بساط. یه تله کابین بود که از بالا آدمو می برد پایین و برمی گردوند. ما هم ماشینو همون بالا پارک کردیم و رفتیم با تله کابین با هم بریم پایین. البته هر تله کابین دو نفر توش جا میشدن و جداجدا سوار تله کابین شدیم. برای کالسکه هم مطمئن نبودیم میشه برد با تله کابین یا نه. تصمیم بر این شد که نبریم کالسکه رو. ولی وقتی رسیدیم جلوی تله کابین، دیدیم برای دوچرخه ها قیمت زده. یعنی میشد دوچرخه رو هم باهاشون جا به جا کرد. کالسکه ی ما هم اگه جمعش می کردیم، حتما جا میشد توی یه کابین. اما خب دیگه ما نبرده بودیم و همسر هم گفت لازم نیست برگردیم، برداریم کالسکه رو.

به این ترتیب یه بلیت رفت و برگشت خریدیم برای تله کابین که بریم، یه دوری بزنیم نزدیک همون دریاچه ی کوچیکی که اونجا بود و هر وقت خواستیم برگردیم.

اول که یه کمی همین طوری دور زدیم و روی نیمکت های همون دور و بر نشستیم و یه نون کشمشی ای که بچه ها داشتن و یه کم چیپسی که ما داشتیمو خوردیم و بعد دوباره راه افتادیم. یه سری عکس از خودمون گرفتیم و در نهایت تصمیم گرفتیم سوار قایق بشیم.

دو سه مدل قایق بود. اون مدلی که ما گرفتیم برای همون 4 نفر و نصفی ای که ما بودیم مناسب بود! من و همسر و پسرمون عقب نشستیم؛ دوستامون هم جلو. چون ما با بچه نمی تونستیم ناخدا () باشیم!

انقدر هم سرعت قایق کم بود که نگو! ولی خب بازم خوش گذشت. نیم ساعتی بود کرایه ی قایق ها. البته یه ساعتی هم داشت. ولی ما احساس کردیم یه ساعت دیگه خیلی زیاده. تو قایق پسرمون خوابید. وقتی پیاده شدیم، آقاهه که داشت کمکمون می کرد و جلیقه ها رو تحویل می گرفت میگه بچه ها و سگا می خوابن تو قایق . اینا انقدر سگ جزو فرهنگشونه که سگ ها و بچه ها رو با هم می گن. اگه تو ایران به کسی اینو بگن، فکر کنم کلی به آدما بربخوره.

خلاصه، تا ما همه ی این کارا رو انجام دادیم، ساعت 2.5 اینا شده بود. چون اون دور و بر رستوران خوب نبود، قرار شد بیایم شهر ما رستوران. البته از یه مسیری که قشنگ تر بود ظاهرا. برای همین یه کمی راهمون طولانی تر شد، اما خب مسیر قشنگی بود دیگه.

وقتی رسیدیم رستوران ساعت 4 اینا بود. ولی رستورانه خیلی شلوغ بود!! رستورانه ترکی بود. یکی از گارسون ها که داشت می رفت، یه خانومی بود که چند تا منوی گنده تو دستش بود و یه سری بشقاب و اینا روش. بهش میگیم ببخشید. میگه بله، بفرمایید. میگیم میخوایم سفارش بدیم. میگه بفرمایید، بفرمایید. یعنی همون جوری که همه ی اونا دستش بود، می گفت سفارش بدین! اینجا هم تو منوهای غذای ترکی، همیشه این آپشن وجود داره که با سیب زمینی یا برنج بخواین غذا رو. یعنی میگین مثلا کباب فلان با برنج یا کباب فلان با سیب زمینی. خلاصه، ما هم چهار تا غذا سفارش دادیم، هی هم اشتباه گفتیم این با برنج، نه نه، با سیب زمینی، این یکی که گفتیم با سیب زمینی، با برنج می خوایم! این یکی رو هم اشتباه گفتیم! خلاصه، چند بار هی اشتباهمونو تصحیح کردیم و خانومه شنید و رفت!! گفتیم حتما یه چیزی رو غلط غلوط میاره. آخه مگه آدم یادش می مونه؟ اونم این خانومه که نه یادداشت کرد، نه چیزی. یه عالمه هم ظرف و منو دستش بود که ببره تحویل بده!

خلاصه، غذاها رو آوردن، همه هم درست بود خدا رو شکر .

این دفعه، من از غذام خیلی راضی بودم. البته فکر کنم بقیه هم راضی بودن. هم اندازه اش خوب بود (البته من ترکیدم از بس خوردم!)، هم مزه اش. دفعه ی قبلی یادمه غذای من خیلی کم بود، اصلا سیر هم نشدم حتی!!

از رستوران اومدیم خونه ی ما. بچه ها می خواستن برن شب، ولی ما گفتیم شب بمونین. یه کمی استراحت کردن و بعد گفتیم اگه دوست دارین، بریم تو شهر یه دوری بزنیم. با هم رفتیم تو شهر و یه کمی گشتیم و جاذبه های دیدنی شهرمونو دیدیم! بعدش هم رفتیم کافه الکس با هم یه چیزی خوردیم. البته شام نبودا، وافل و قهوه و بستنی و از این جور چیزا. وقتی اومدیم خونه انقدر سیر بودیم که دیگه شام نخوردیم. یه کمی صحبت کردیم و چایی و اینا خوردیم و گرفتیم خوابیدیم!! بله! این جوری مهمون داری می کنیم ما .

صبح هم که با هم صبحانه خوردیم و بعدش دیگه بچه ها رفتن. اون روز یکشنبه بود. ولی ما باید خونه رو مرتب و آماده می کردیم برای مهمونای بعدیمون که قرار بود دوشنبه بیان!

حالا اونو تو یه پست دیگه میگم.

آخر هفته مون خیلی خوش گذشت، فقط حیف که مهمونای بعدی باعث شدن مزه اش زود از زیر زبونمون بره.

برچسب‌ها: روزمره
[ سه‌شنبه 14 شهریور 1396 ] [ 22:25 ] [ دختر معمولی ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

وبلاگ قبلی من اینجاست: mamooli.persianblog.ir به خاطر خرابی های مکرر پرشین بلاگ تصمیم گرفتم کوچ کنم :) و اما من: من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه!---- 22 اکتبر 2016 یکی از بهترین و قشنگ ترین اتفاقای زندگیمون رخ داد و پسرمون متولد شد. ---- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ---- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید"، بپرسید. در غیر این صورت، من نمی تونم جوابگوتون باشم. با کمال شرمندگی البته.---- وبلاگ قبلی یه سری پست های روزمره اش رمزداره. اگه رمز می خواین بگین. ---- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 29711