X
تبلیغات
رایتل

یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ


دوشنبه دوباره قرار بود مهمون داشته باشیم. دوستامون می خواستن برن یه شهر دیگه. گفتن وسط راه میخواستیم اول یه شهر دیگه بمونیم که یه کمی با شما فاصله داشت، گفتیم خب پس بیایم پیش شما که شما رو هم ببینیم. ما هم گفتیم باشه. از اون جایی که این مهمونا از اون خانواده قرتی ها بودن ()، باید براشون هتل می گرفتیم. البته اونا از اول گفتن که میریم هتل و منظورشون این نبود که ما براشون هزینه کنیم و این حرفا و می دونستن هم که خونه مون کوچیکه. ولی خب طبیعتا ما قبول نکردیم دیگه.

رفتم هتلمونو پرسیدم، 150 یورو کمترین قیمتی بود که بهمون می داد! اگه یادتون باشه اون دفعه برای اون یکی دوستامون 80 یورو داده بودیم. ولی خب گرون شده بود دیگه. تازه 20 یورو هم تخفیف داده بود، وگرنه 170 یورو بود؛ اونم برای یه اتاق معمولی، نه سوئیت و از این حرفا. خلاصه، ما هم که نمی تونستیم به دوستامون بگیم برین یه هتل دیگه یا تو یه هتل ارزون تر براتون اتاق می گیریم که . دیگه گرفتیم همینو.

این دفعه، برعکس دفعه ی قبل، صبحانه روش بود و نمی شد بدون صبحانه گرفت. ما هم گفتیم خب حالا اشکالی نداره، ولی خب زشته که به مهمون بگیم صبحانه تو بخور، بعد بیا پیش ما که! صبحانه رو میگیم بیان پیش خودمون.

خلاصه، ما برنامه رو راست و ریس کردیم که مهمونا یه شام پیش ما باشن و قبلش هم با هم بریم یه دوری تو شهر بزنیم. برای همین، همسر گفت شامو جوجه کباب کنیم روی تراس که وقت گیر نباشه و مجبور نباشیم کل عصرو خونه بمونیم برای غذا درست کردن.

دوستامون که قبلا یه جوری گفته بودن میان که ما احساس کردیم 2 3 اینا دیگه اینجان، نهایتا 4.5 رسیدن. ما هم که کلی برنامه تنظیم کرده بودیم که تا 2 3 کارا رو انجام بدیم، کلی وقت اضافه آوردیم و برامون خوب شد.

ساعت 4.5 اومدن و بعد از یه استراحت کوتاه، با هم رفتیم بیرون. هنوز تو ماشین بودیم و نرسیده بودیم به مقصد که من راجع به بقیه ی بچه های شهر قبلیمون پرسیدم و گفتم فلانی1 و فلانی 2 ازشون چه خبر. که گفت راستی تو به فلانی 2 گفته بودی من باردارم؟ گفتم یادم نمیاد گفته باشم. ولی خب اگه گفتم از بابت اطلاع رسانی بهش نبوده. همین طوری لا به لای صحبتام شاید گفته باشم. آخه این دوستمون الان 5 ماهش هست تقریبا و می دونستم که بقیه ی بچه ها می دونن. نمی دونستم راستش که بعضی ها به صورت selective می دونن! گفت لطفا دیگه چیزی راجع به ما بهش نگو. بهش هم نگو ما اومدیم اینجا!! از اونجا به بعد دیگه کل تم قدم زنیمون فکر کنم همون بنده خدا بود!

مشکل بزرگ من اینه که بین این دو تا گیر کردم! این میاد از اون میناله، اون میاد از این میناله!! هر دوشون هم در خیلی از موارد حق دارن، ولی خب اینکه یه نفر یه ویژگی رو داره، دلیل نمیشه که ما بیایم پیش یکی دیگه بگیم. خب غیبت همینه دیگه. اگه طرف اون ویژگی رو نداشته باشه که تهمته! خلاصه که کلی هی چیز میز می گفت که اون اینو گفته و من اینو گفتم و این حرفا که اصلا برای من حرفای جذابی نبود!

جالب تر اینکه من اخلاقم به هیچ کدوم از اینا نمی خوره و اگه به من باشه، هیچ علاقه ای ندارم که با هیچ کدومشون در ارتباط باشم. اتفاقا بعدا با همسر صحبت می کردیم، می گفتم چرا ما با هرکی مشکل داریم با خانومش مشکل داریم؟!! چرا با آقاهای این خانواده ها مشکل نداریم؟ نمی دونم چه جورین این خانوما که انقدر حساسن.

مثلا همون فلانی 2، یه بار از من ناراحت شده بود که چرا من به فلانی 1 و این دوستمون گفتم که بابام فوت کرده، به این نگفتم! گفتم خب ما رسم نداریم به تک تک آدما زنگ بزنیم بگیم من بابام فوت کرده. به یه نفر که میگی، به بقیه میگه. ولی من اصلا از اونایی هم که بهت نگفتن ناراحت نیستم. البته در نهایت بهش گفته بود فلانی 1، اما خب نه اون طوری که همون روزی که من به اون گفتم، اونم به این گفته باشه. خلاصه، کلی حرف زد و من ازت دلخور شدم و این حرفا!!! واقعا آخه این دلخوری داره؟!! خوش به حالت که یه خبر بدو دیرتر شنیدی! والا!

یا یه بار دیگه ناراحت شده بود که چرا عکس بچه تو برای فلانی 1 فرستادی، واسه من نفرستادی!! من قبلا بهشون گفتم من اصلا برای کسی عکس نمی فرستم. برای خانواده ی خودمم نمی فرستم حتی، بهشون گفتم هر وقت میخواین، بیاین اسکایپ، ببینینش. اگر هم احیانا گاهی برای کسایی که مثلا ایمو و اسکایپ و از اینا ندارن یا نمیان هیچ وقت می فرستم، با کلی سفارش و ال و بله که ما نمی خوایم عکس بچه مون دست همه باشه، لطفا فوروارد نکنین، برای کسی نفرستین، فقط خودتون ببینین و نگه ندارین و این حرفا! از اون طرف هم اون زمانی که این بنده خدا گفت عکسشو بفرست، درست زمانی شد که لپ تاپ من همه چیش پرید و من می خواستم عکسای روی گوشی رو ریکاور کنم (چون عکسا رو بعد از ریختن رو هارد، پاک کرده بودم از روی گوشی) و بهتر بود که هیچ عکس جدیدی نگیرم تا احیانا اختلالی تو ریکاوری ایجاد نشه. واسه همین نه عکسی برای فرستادن داشتم، نه می تونستم عکس جدید بگیرم. بعدترش هم که دیگه اصلا یادم رفت و خلاصه نشد دیگه. حالا فکر کن تو اینو تو ذهنت نگه داری، بعد از دو سه ماه بیای به طرف بگی!! اووووه! انقدر این فلانی 2 از این دلخوری ها داره که کلا همیشه دلخوره از دست من فکر کنم .

ولی خب من دلخوریهاشو به دل نمی گیرم یا به عبارتی تحویل نمی گیرم . چون میدونم آدم برون گراییه، حرف زیاد می زنه، اما چیزی تو دلش نیست و نمی مونه. البته خودش هم میدونه که من برام هیچی مهم نیست ها! بارها هم وقتی حرفی زده گفتم بهش ببین من اصلا به این چیزا توجه نمی کنم. انقدر همیشه کار دارم برای انجام دادن و یه سر دارم و هزار سودا که وقتی واسه فکر کردن به این چیزا ندارم!

ولی خب مثلا همین دوستمون که اومده بودن اینجا، خیلی مدلش این طوریه که همه چی رو سعی کنه ازش یه برداشتی بکنه. حرفای آدما رو ساده نمی بینه که ساده ازشون بگذره. اینه که اخلاق متفاوتشون باعث میشه خیلی با هم مشکل داشته باشن.

خلاصه که ظاهرا الان همه با هم مشکل دارن تو شهر قبلیمون و خوشحالم یه جورایی که از اونجا اومدیم بیرون واقعا! این دوستایی هم که آخر هفته اینجا بودن و ما باهاشون خیلی راحت تریم الان یه شهر دیگه زندگی می کنن. بنابراین، ما عملا الان علاقه ی خاصی از نظر داشتن دوست و اینا نداریم به شهر قبلیمون. اما خب اینکه دلمون برای خود شهر و کافه هاشو خیابوناش تنگ می شه که همیشه هست .

وقتی از بیرون اومدیم، تقریبا ساعت 8 اینا بود. اومدیم خونه و رفتیم تو کار شام. البته من چون بعد از چند دقیقه مجبور شدم برم پسرمونو بخوابونم، عملا همه ی کارها رو همسر مجبور شد انجام بده. وقتی من اومدم، همسر برنجو دم کرده بود و رفته بود که روی تراس زغال درست کنه و جوجه ها رو کباب کنه.

کبابا که درست شد شام خوردیم و من همه اش نگران بودم که الان پسرمون بیدار میشه. اما خب خدا رو شکر خوب همکاری کرد و تقریبا شام تموم شده بود که بیدار شد. من بازم سعی کردم بخوابونمش، ولی وقتی من اومدم بیرون از اتاق، یه چند دقیقه بعدش دوباره گریه کرد و این دفعه همسر رفت آوردش! به این ترتیب باز تا 11 12 بیدار بود. وقتی ما رفتیم تو اتاق و همه جا رو تاریک کردیم، دیگه مجبور شد و خوابید.

دوستامون هم که همون 11 اینا رفتن اتاق خودشون.

روز قبلش که اومده بودن، قرار شد دم بیرون رفتن من برم زودتر چک این کنم و کلیدو بگیرم ولی بچه ها گفتن خب ما که داریم میایم پایین، با هم میریم دیگه. منم گفتم پس خودتون برین. چون به اسم خودتونه اصلا. و خوب شد که خودشون رفتن، چون باید یه سری امضا هم می زدن جایی!

اونجا که دوستامون رفتن گفتن ما اتاق رزرم داشتیم، خانومه که پذیرش هتل بود، ما رو دید و گفت ئه! مهمونای شمان؟ آخه من موقع رزرو گفته بودم که مهمونامون میخوان بیان. خلاصه، خانومه بهمون گفت میخواین شما هم با دوستاتون فردا صبح صبحونه بخورین تو هتل. ما هم گفتیم باشه. همسر فکر کرده بود مجانیه، ولی خب من می دونستم که پولیه. البته اینکه پولی باشه کلا طبیعیه، اما خب همسر فکر کرده بود شاید به ما تخفیف میده که همون لحظه تفکرش اصلاح شد با شنیدن قیمت صبحونه تو جمله ی بعدی خانومه . البته خانومه تندتند صحبت می کرد و ما درست قیمتو نفهمیدیم. فردا صبح که رفتیم با دوستامون صبحونه خوردیم، فهمیدیم 30 یورو پول صبحونه مون شده !! والا ما با کمتر از این قیمت ناهار خورده بودیم آخر هفته ی قبلش!!

ولی خب دیگه یه جورایی تو رودرواسی مجبور بودیم بدیم دیگه!

حالا شب قبلش سر شام من به بچه ها گفتم ما مشکلی نداریم که با شما بیایم صبحونه بخوریم، ولی به هر حال شما مهمون مایین. اگه دوست دارین بیاین پیش ما، ما بازم خوشحال میشیم. ولی از طرفی هم شاید صبحونه ی هتل و تنوعشو بیشتر دوست داشته باشین. مجبورتون نمی کنیم که حتما بیاین. دوستمون میگه پولشو دادیم . خلاصه، رفتیم یه صبحانه ی نه چندان خوب هم تو هتل خوردیم. اصلا تنوع صبحانه اش خوب نبود. همسر که خیلی ناراضی بود. خب راستم می گفت. ما که از کالباسا و این چیزاش نمی تونستیم بخوریم. واسه یکی دو برگ پنیر ورقه ای و سه چهار برگ خیار و گوجه، 15 یورو پول داده بودیم. کیک و این چیزا رو هم که من ندیده ام. البته ظاهرا یه مدل کیک داشت که دوستامون برداشته بودن. حتی نونش هم تنوعی نداشت. کلا به نسبت صبحونه ی خیلی از هتل هایی که رفته بودیم ضعیف تر بود انصافا. ولی خب دیگه سیر شدیم بالاخره .

بعد از صبحونه ی طولانیمون که تا ده اینا طول کشید، دیگه نخود نخود هر که رود خانه ی خود. اونا رفتن که بقیه ی مسیرشونو پی بگیرن، ما هم رفتیم دنبال کار و زندگی خودمون.

به این نتیجه رسیدم که مهمونی آدما می تونی خیلی بیشتر خوش بگذره اگه راجع به هیچ کس جز خودشون حرف نزنن .

برچسب‌ها: روزمره
[ جمعه 17 شهریور 1396 ] [ 22:02 ] [ دختر معمولی ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

وبلاگ قبلی من اینجاست: mamooli.persianblog.ir به خاطر خرابی های مکرر پرشین بلاگ تصمیم گرفتم کوچ کنم :) و اما من: من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه!---- 22 اکتبر 2016 یکی از بهترین و قشنگ ترین اتفاقای زندگیمون رخ داد و پسرمون متولد شد. ---- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ---- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید"، بپرسید. در غیر این صورت، من نمی تونم جوابگوتون باشم. با کمال شرمندگی البته.---- وبلاگ قبلی یه سری پست های روزمره اش رمزداره. اگه رمز می خواین بگین. ---- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 29711