X
تبلیغات
رایتل

یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ


دیروز رفتیم ایکیا. یه سری خرت و پرت برای خونه لازم داشتیم. البته دلیل اصلیش خریدن چند تا اسباب بازی برای پسرمون بود. قبل از اون هم یه جای دیگه کار داشتیم و قصد داشتیم بریم اونجا، بعد از اونجا هم مستقیم بریم ایکیا. ولی یه طوری شد که مجبور شدیم برگردیم خونه، بعد دوباره بریم ایکیا. به این ترتیب، ما تقریبا ساعت 12 تازه داشتیم راه میفتادیم بریم ایکیا. دو تا نون فانتزی هم تو راه خریدیم که یکیش برای پسرمون بود، یکیش هم برای من و همسر دوتایی . خب زشت بود بچه تنهایی بخوره، ما نگاه کنیم . تو راه همونو دادم به پسرمون. این مدل نونو خیلی دوست داره. تقریبا نصفشو خورد.

وقتی رسیدیم ایکیا، گفتیم اول بریم خریدامونو بکنیم، بعد بریم ناهار بخوریم. تقریبا تا ساعت 4.5 اینا  اونجا بودیم. البته با احتساب ناهار خوردن. ناهار هم سالاد ماهی برداشتیم که شامل یه تیکه ماهی لاکس بود، یه مقدار زیادی سبزی، یه مقداری پیاز و یه برش لیمو ترش. اول که اصلا احساس کردیم سالادشو نمی تونیم بخوریم. چون ماهی هاش خامن. بعد دیدیم نه. دو مدل داره. یه مدلش هست که برش های نازک ماهی خام هست، بعضی هاش یه فیله ی کلفت پخته. دو تا بشقاب برداشتیم؛ یه ظرف هم سیب زمینی گرفتیم؛ یه ظرف هم ماکارونی بچه گرفتیم و بعد از برداشتن دو تا لیوان اومدیم نشستیم سر میز. ایکیا برای نوشیدنیش، فقط باید یه لیوان برداری که 50 سنت باید بدی. خود نوشیدنی هاش مجانیه و هرچقدر خواستی، از هر چی خواستی می تونی بریزی. برای قهوه هم ظرفش جداست و اونم باید به همین شکل بگیری.

من که همه ی غذامو خوردم. یعنی آخرش دقیقا فقط پوست لیموئه مونده بود . ولی همسر هیچی از سبزیشو نخورد. بعد فهمیدیم ما دقت نکردیم، سبزی های توی بشقابا متفاوت بودن. مال همسر راکولا بود که مزه ی جالبی نداره به نظر ما.

اولش یه کمی تلاش کردیم به پسرمون هم غذا بدیم، ولی مثل اینکه سیر بود و دوست نداشت چیزی بخورو. ما هم پسرمونو فرستادیم محل بازی بچه ها که بازی کنه و خودمون ناهار خوردیم. البته چند بار هی اومد بیرون از اونجا، دوباره همسر برد گذاشتش سر جاش .

--

همون اول که اومدیم، همسر نشست پیش بچه و من رفتم نوشابه بریزم. رفتم دیدم روی هر دو تا دستگاه، روی دکمه ی نوشابه اش نوشته خرابه. اومدم به همسر گفتم این جوریه. گفت باشه پس تو بشین پیش بچه. من خودم برم چک کنم، ببینم چه جوریه. همسر رفت، منم نگاه کردم، دیدم پسرمون یه سیب زمینی دستشه و یه تیکه اش هم تو دهنشه. تعجب کردم. با لباسای بیرونش، همسر سیب زمینی رو داده دستش؟ ولی خب داده بود دیگه. منم بعد از اینکه اونو خورد، یه دونه دیگه دادم دستش. همسر اومد با دو تا نوشابه (نوشابه ی بدون شکرش خراب نبوده.)، گفت ئه، چرا سیب زمینی دادی دستش؟ گفتم خودت اولی رو داده بودی. من دیدم تو دادی بهش، منم یکی دیگه بهش دادم. گفت من ندادم که! خودش ورداشته حتما!!

یه عده هم بودن روی میزای بغلی که خیلی پیگیر بچه مون بودن. فکر کن! احتمالا وقتی من و همسر داشتیم با هم حرف می زدیم سر میز که همسر بره نوشابه بریزه، احتمالا اونا بچه ای رو دیدن که خودشو رو میز خم کرده که برسونه به سیب زمینی ای که تقریبا نیم متر اون ورتره! بعدم یه دونه سیب زمینی ورداشته و در آرامش شروع کرده به خوردن .

یه میز بودن که هی با پسر ما بازی می کردن و براش شکلک درمیاوردن و یه چیزایی به زبون خودشون می گفتن (نمی دونم چه زبونی بود، شاید شبیه روسی) و بلند بلند می خندیدن. خیلی دوست داشتم بدونم چی میگن. شاید اگه همی گفتن مام می خندیدیم خب .

--

از ایکیا که اومدیم، همسر گفت می خوای بریم مرکز شهر هم یه دوری بزنیم. گفتم بریم. رفتیم، دیدیم یکی از فروشگاها (که از قضا ما هم قصد داشتیم بریم)، مردم جلوش صف وایستادن! اول اومدیم همین طوری بریم تو، بعد همسر گفت خب بذار ببینیم صف چیه. دیدیم مردم کارت دستشونه. کارتشونو خانومه اسکن می کنه، بر حسب شانسشون یه تخفیف 7.5، 5 تا 10 یورویی می گیرن. اون ورو نگاه کردیم، دیدیم کارتا رو از یه خانوم دیگه که اون ورتر وایستاده می گیرن. ما هم رفتیم سه تا کارت گرفتیم و رفتیم تو صف. مال من 10 یورویی شد، مال بقیه 7.5 یورویی. با همین کارتا رفتیم تو که خرید کنیم. ما فقط رفته بودیم که یکی دو تا زیرشلواری بخریم برای پسرمون، نمی دونم چی شد 30 یورو اینا خرید کردیم!! که تازه 25 یورو هم تخفیف گرفته بودیم! دو سه تا بلوز و دو سه تا شلوار برای پسر خودمون و یه بلوز شلوار هم برای پسر همین دوستامون که دوشنبه خونه مون بودن و قراره بعدها به دنیا بیاد!!

البته خب راضی بودیم از خریدمون. بالاخره همه ی این چیزا رو باید بعدا می خریدیم. خب چه بهتر که الان با تخفیف خریدیم.

وقتی اومدیم پایین دیگه کسی نبود. معلوم بود اون سیستم تخفیف دادن و اینا فقط یه بازه ی زمانی کوتاه بوده که شانس ما بوده که بهش بربخوریم .

از اونجا رفتیم یه کمی قدم بزنیم. هنوز یه جا تو مرکز شهر و جلوی یه فضای باز و قشنگ نشستیم روی نیمکت که بارون گرفت. همسر هم کلا با بارون میونه ی خوبی نداره. دیگه دویدیم رفتیم تو ماشینمون و کوچ کردیم اومدیم خونه مون .


برچسب‌ها: روزمره
[ دوشنبه 20 شهریور 1396 ] [ 00:04 ] [ دختر معمولی ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

وبلاگ قبلی من اینجاست: mamooli.persianblog.ir به خاطر خرابی های مکرر پرشین بلاگ تصمیم گرفتم کوچ کنم :) و اما من: من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه!---- 22 اکتبر 2016 یکی از بهترین و قشنگ ترین اتفاقای زندگیمون رخ داد و پسرمون متولد شد. ---- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ---- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید"، بپرسید. در غیر این صورت، من نمی تونم جوابگوتون باشم. با کمال شرمندگی البته.---- وبلاگ قبلی یه سری پست های روزمره اش رمزداره. اگه رمز می خواین بگین. ---- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 29711