X
تبلیغات
رایتل

یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ


این مدت که نبودم خیلی اتفاقا افتاد که هی باعث میشد وقت نداشته باشم بیام بنویسم. دو روزش رو پسرمون خونه بود. یه روزش به خاطر این بود که تو مهدش بالا آورده بود. زنگ زدن گفتن بیاین بچه تونو ببرین. بعد هم باید 48 ساعت بعد از اون اتفاق نیاد مهد. چون 48 ساعتش می شد ساعت 12 و مهد بعد از 10.5 دیگه بچه رو قبول نمی کنه، دیگه جمعه تازه دوباره رفت مهد.

آخر هفته ی قبل و دیشب و یه شب دیگه هم که رفتیم مسجد. این دفعه خیلی پسرمون خوب همکاری کرد. منظورم دیشبه. شبای قبلی ما به خاطر پسرمون ساعت 8.5 9 برمی گشتیم. تو ماشین یه عالمه گریه می کرد تاااااا وقتی برسیم خونه! ولی دیشب دیگه انقدر موندیم که وقتی گذاشتیمش تو ماشین، یه دقیقه بعد خوابش برد.

با دوستامون هم قبلش هماهنگ کرده بودیم که اونا رو هم ببریم (همون دوستامون که برانچ اینجا بودن اون دفعه). ولی چون اونا هم یه بچه داشتن، نمی شد همه مون با هم بریم. همسر اول اونا رو برد، بعد اومد من و پسرمونو برد. برگشتنی هم اول اونا رو رسوند، بعد برگشت و ما رو رسوند. واسه همین ما تا 11 تو مسجد بودیم! فاطمه خانوم (یکی از همون مسئولای اونجا که از اولین ایرانی هاییه که من اینجا باهاش آشنا شدم) میگه نه به اون روزا که میای و زود میری، نه به امشب که تا این وقت موندی .

آخه یه سری ها بودن از شهرهای دیگه اومده بودن و شب قرار بود بمونن. اونا بیچاره ها تشک هاشونو هم آورده بودن و داشتن آماده می شدن که بخوابن، ما هنوز اونجا بودیم . آخه راه دور بود. یعنی همسر تقریبا مثلا 20 دقیقه تو راه بود که بچه ها رو ببره، 20 دقیقه لازم داشت که برگرده. دیگه این شد که ما تا پاسی از شب اونجا موندیم!

--

غذاها رو که پخش کردن، به یه عده قاشق دادن. بعد قاشقا تموم شد، گفتن با دستتون بخورین! یه عده که با دستشون خوردن. ولی ما غذامونو آوردیم خونه. گفتن هر کس فردا برای خودش قاشق بیاره!

--

به همسر دو تا غذا داده بودن، یه دونه هم برای بچه. وقتی اومدیم خونه، پسرمون خواب بود. بردیم مستقیم گذاشتیمش تو تختش. بعد اومدیم هر سه تا غذا رو گرم کردیم و خوردیم. تازه بعدش همسر بقیه شو نون و پنیر خورد تا سیر بشه. البته مشکل از ما بود که خیلی گرسنه بودیما!

--

اصلا از سخنرانشون خوشم نیومد. همه اش هی عصبانی می شد!! مثلا موقع نماز شده بود، اذون رو گفته بودن، اینا هنوز داشتن عزاداری می کردن. بعدش حاج آقا قرار بود نماز بخونه، اونم تازه شروع کرد به سخنرانی. بعد مثل اینکه بهش اشاره کرده بودن که حاج آقا نمازو بخون. یهو عصبانی شد، گفت مگه من نمی دونم باید نماز بخونم؟ من خودم می دونم چیکار باید بکنم. خب بدونن چرا باید نماز بخونن و از این حرفا!

یه جای دیگه مثل اینکه باز بهش اشاره کرده بودن که تموم کنه سخن رانیشو، یا نمی دونم چی، باز عصبانی شد که هی به من اشاره نکنین فلان و بهمان! من حواسم پرت میشه و اینا!

کلا فکر کنم سه چهار بار عصبانی شد. به نظرم خیلی بده. درسته همه عصبانی میشن. اما اینکه آدم ببینه یه نفر در عرض مثلا یکی دو ساعت سه چهار بار عصبانی میشه، اونم کسی که می خواد دینو تبلیغ کنه، خیلی بده.

حرفاش هم که همه تکراری. همونا که خانوما وقتی شوهرتون از بیرون میاد، بوی فلفل ندین!! به خودتون برسین! آقایون حق شیر زناتونو بدین! کلا برای من که سخنرانیش هیچی نداشت.

--

طرف خانوما هم که دیگه نگم چه بلبشویی بود و چه سر و صدایی! پارسال یادمه یه بار اومدن بچه ها رو جمع کردن بردن بازی دادن، خیلی خوب شد. ولی امسال کسی نیومد ببردشون، خیلی سر و صدا بود. البته به نظر من اگه بزرگترا ساکت میشدن، بازم صدای بچه ها قابل تحمل بود! اما خب همه می خواستن - به قول خانومای افغانستانی که هی تذکر می دادن- "گپ بزنن" و "قصه کنن".

--

مسجد از در که وارد میشی، دو قسمت میشه. سمت چپ که همکفه و سمت راست که دو تا پله می خوره میره بالا. تو حالت عادی، برای نماز هم خانوما و هم آقایون میرن سمت راست که با یه جدا کننده قسمت خانوما از آقایون جدا میشه. اما وقتی شلوغ میشه، خانوما کلا میرن سمت چپ و طبیعتا به خاطر اون راهرویی که هست و پله ای که داره، نماز وصل نیست و خانوما باید فرادا بخونن نمازشونو. حالا دیروز من دیدم خانوما دارن صف می بندن، ولی من پرسیدم از یه نفر، گفت نماز وصل نیست و باید خودتون بخونین.منم خودم خوندم. حالا بعد که اومدیم خونه همسر میگه سعی کردن نمازو وصل کنن! به این طریق که تو راهرو هم آقایون واستادن و یه آقایی هم طوری واستاده که خودش روی یه پله بوده و مهرش رو پله ی بالاتر!!

البته من فکر نمی کنم هیچ کس از خانوما اقتدا کرده باشه و اون طور که من دیدم همه شون خودشون خوندن، اما روششون واقعا جالب بود!

--

و اما از سر کارمون بگم:

ساختمون محل کارمون سه چهار تا در داره که فقط یکیش در اصلیه و همه می تونن وارد بشن. برای بقیه اش باید کلید داشته باشی که ما داریم. البته کلید نیست در واقع، transponder ه.همونو جلوی در می گیری، در باز میشه. ما همیشه طبیعتا از دری که نزدیک تر از همه است به اتاق خودمون وارد می شیم. یه روز رفتیم دیدیم این دره کار نمی کنه و باید بریم دور بزنیم، از اون ور ساختمون بریم. فرداش اومدن یه کاغذ روی در زدن که نوشته بود در کار نمی کنه، امتحان نکنین. یکی دو بار دیگه هم ما رفتیم دور زدیم و بعد از چند بار با زگفتیم حالا بذار یه بار امتحان کنیم. امتحان کردیم، دیدیم در باز میشه. اون کاغذ روی اون در همچنان بود، ولی در هم درست شده بود و باز می شد. بعد از سه چهار روز اومدن اون برگه رو کندن که همه بدونن این دره کار می کنه. از فرداش دوباره در کار نکرد . حالا فکر کنم لازمه دوباره بیارن برگه رو بچسبونن تا در کار کنه!!

--

گفته بودم قبلا کلا محل کارمون ترکیبی از کار خونه است دیگه! قضیه ی همون دوش گرفتن و لباس عوض کردن و اینا!! اون روز دیدم توماس داره خریچ خریچ (نمی دونستم دیگه با چه عبارتی باید صداشو دربیارم!!) قهوه خرد می کنه.

--

اون روز رفته بودیم سلف. من غذامو خوردم، ولی ظرف سیب زمینی خلالی ای که گرفتمو شاید نصفشو خوردم. ساشا میگه دختر معمولی نمی خوای سیب زمینی هاتو؟ میشه من بخورمشون؟ گفتم البته! و ظرفو بهش دادم. خوبه که تو این جور چیزا اصلا رودرواسی ندارن و اگه حتی دلشون بخواد، میگن میشه من از غذات امتحان کنم ببینم چه مزه ایه؟

--

اون روز توماس می خواست بره بیرون، به من و ساشا گفت چیزی نمی خواین از بیرون احیانا من بگیرم سر راه؟ من داشتم لباس می پوشیدم برم بیرون که به کسی تلفن بزنم، درست متوجه نشدم چی گفته. گفتم بله؟ گفت تو داری میری بیرون خودت؟ گفتم نه، من میرم به کسی زنگ بزنم، میام الان. گفت هیچی، گفتم اگه از بیرون چیزی می خواین بگیرم براتون. منم تشکر کردم و گفتم نه. گفت راستی ببخشید ها من ازت پرسیدم داری میری؟ قصد نداشتم کنترلت کنم. برام جالب بود که برای چه چیز ساده ای معذرت خواهی می کنه. فکر کنم باید به رفتارای خودم خیلی بیشتر دقت کنم. نکنه یه وقتی منم همچین سوالی از کسی سوالی پرسیده باشم.

--

چند روز پیش خودم برای سرماخوردگیم رفتم دکتر. دکتره ازم پرسیده و دیده همه ی علائمو دارم، گلو درد، گاهی تب، آبریزش بینی. آخرش بهم میگی چیزی نیست. استراحت کن خوب میشی. دارو نمی خواد. فقط اگه می خوای، بهت یه برگه بدم که مریضی و سر کار نری :|

--

به همون دکتره گفتم هر از گاهی هم سرم گیج میره و اینا. اگه میشه یه آزمایش آهن هم برام بنویس. گفت فردا صبح بیا. فردا صبح رفتم خون دادم. دیروز هم زنگ زدم و نتیجه رو پرسیدم. منشی گفت همه چی خوبه. ولی هنوز نرفتم نتیجه رو بگیرم. یعنی دیروز یادم رفت. حالا دوشنبه میرم بگیرم ببینم چطوریاس.

--

اون روز قرمه سبزی درست کرده بودیم برای شام. پسرمون خوابش میومد. هرچی تلاش کردیم بیدار نگهش داریم تا غذا درست بشه، دیدیم نمیشه. هیچ چیز دیگه ای هم که بشه به بچه داد نداشتیم تو خونه. مثلا ماست و پنیر و اینا بود که دوست نداشت اون موقع بخوره. دیگه بردم خوابوندمش و اومدم بقیه ی غذا رو درست کردیم. غذا درست شد، خوردیم، تموم شد، جمع کردیم. بعدش دوباره پسرمون بیدار شد و تا دو ساعت بیدار بود! ولی مجددا ما هیچی نداشتیم بدیم بخوره ! دوباره با همون شیر خوابوندمش آخرش!

--

دو سه روز پیش، همسر اومده بود دنبالم بعد از کار که با هم بریم خونه. درست وقتی که از محل کارم اومدیم بیرون، دیدیم یه بالونو دارن هوا می کنن. بالونی که توش آدم بود منظورمه، بالون تفریحی. تا حالا ندیده بودیم از نزدیک. خیلی جالب و بامزه بود. قیمتاشو بعد که نشستیم تو ماشین چک کردم، برای دو نفر حدود 750 یورو اینا بود . البته قیمت های خیلی پایین تر مثلا 200 300 یورو هم داشت. فکر کنم اگه آدم بتونه به تعداد کافی دوست پیدا کنه که با هم برن سوار بشن، ارزششو داشته باشه. فقط مشکلش اینه که همچین خیلی ایمنی نداره انگار و ممکنه دچار سانحه بشه!!

--

هوووف! فکر کنم همه چیو نوشتم دیگه!

برچسب‌ها: روزمره
[ شنبه 8 مهر 1396 ] [ 12:11 ] [ دختر معمولی ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

وبلاگ قبلی من اینجاست: mamooli.persianblog.ir به خاطر خرابی های مکرر پرشین بلاگ تصمیم گرفتم کوچ کنم :) و اما من: من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه!---- 22 اکتبر 2016 یکی از بهترین و قشنگ ترین اتفاقای زندگیمون رخ داد و پسرمون متولد شد. ---- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ---- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید"، بپرسید. در غیر این صورت، من نمی تونم جوابگوتون باشم. با کمال شرمندگی البته.---- وبلاگ قبلی یه سری پست های روزمره اش رمزداره. اگه رمز می خواین بگین. ---- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 29711