X
تبلیغات
رایتل

یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ


گفته بودم بهتون درمون خراب بود دیگه. آوردن دوباره برچسب "درخرابه" رو زدن. حالا درمون کار میکنه دوباره .

--

یه کارمند جدید برامون اومده که البته میدونم تمام وقت نیست، نمی دونم کارش کار دانشجوییه یا کارآموزی. از آشناهای یکی از بچه هاست. اون روز که اومد، رن میخواست بره. گفت من می رم، شما خودتونو به هم معرفی کنین دیگه! توماس اومده منو معرفی کنه، میگه این رئیس بخش فلانمونه!! نمی دونستم من رئیسم . چه سمتی داشتم و خودم خبر نداشتم .

--

تو اینترنت کردم "دعا برای"، اولین گزینه اش بود "دعا برای نابودی یک نفر"!! یعنی گوگل بر اساس سرچ های من همچین پیشنهادی داد یا سرچ های مردم. در هر صورت چقدر داغونیم ما .

--

یه گزینه ی دیگه اش هم بود "دعا برای افزایش خواستگار"!!

--

چند وقت پیش همسر رفته بود از سوپرمارکت محله مون چیزی بخره، یه جا اون جلوی فروشگاه هست که دو قسمت داره. یه قسمت "من دنبال... هستم" و یه قسمت "من ... رو ارائه میدم". یعنی مثلا یکی میاد می زنه من دنبال یه معلم خصوصی برای ریاضی بچه ام/ دوچرخه ی فلان می گردم. یکی هم میاد میزنه، من یه دوچرخه ی فلان دارم که می فروشم یا معلم فلان چیزم. می گفت تو قسمت "من ... رو ارائه میدم"، یه برگه زده بود یه نفر، من یه بچه ی دوازده ساله ام، برای اینکه پول پس اندازمو زیاد کنم، حاضرم به سالمندا کمک کنم و خریداشونو براشون انجام بدم.

یادم باشه حتما بعدا به پسرمون یاد بدم از این کارا بکنه. چه خوب و مستقل بار میارن بچه هاشونو .

--

از دو قرن پیش به رن گفتم من بیستم تا بیست و چهارم اکتبر می خوام برم مرخصی. گفت از نظر من مشکلی نیست، ولی اون موقع نزدیک ددلاین ارائه مون برای فلان مشتریه (درست هم می گفت، من یادم رفته بود). اما دیگه من بلیتمو خریده بودم و گفتم حالا اگه لازم شد، بهم بگو از خونه کار کنم (میدونم که نمیگه، اما خب اگه مورد فوری پیش اومد، می تونم مثلا یه ساعت وقت بذارم به هر حال).

حالا من هی استرس داشتم که وای من چه کاری کردم. شرکت ددلاین داره، اون وقت من برای خودم میرم مرخصی. حالا دیروز رن خودش می گه من هفته ی بعد کلا نیستم! تازه دوشنبه ی بعدشم نیستم :|

مثل اینکه من از رئیس نگران ترم واسه ددلاین شرکت.

--

قراره از همون شرکتی که مشتریمون هست، یه روز بیان شرکتمونو ببینن. روز 25 اکتبر. رن ایمیل زده بود به همه که اگه می تونین اون روز تو شرکت باشین. دوست داریم تعدادمون هرچه بیشتر باشه (قضیه ی همون سیاهی لشگر و اینا دیگه ). من نمی دونم مگه قراره بترسن ازمون که دوست داریم تعدادمون بیشتر باشه . خدا خدا میکردم اون روز تو مسافرت ما نیفته دیگه. نگاه کردم، دیدم درست روز بعد از مسافرتمونه. یعنی ما 24 ام برمی گردیم -ان شاءالله-، 25 ام این برنامه است.

حالا جالبش اینه که تو این هفته ی آخر اکتبر من هر روزشو به یه دلیلی نصفه و نیمه هستم!! مثلا همون 25 ام، ما زمان تمدید ویزامونه که من ساعت 2 باید برم اداره اقامت. به رن هم گفتم. گفت احتمالا اونا صبح میان. 26 ام اینا، یه روز مهد پسرمون تعطیله. باید تو منزل نگهداریش کنیم . یکی دو روز این وسط نوبت دکتر دارم!! چند رو زهم که قراره کلا مسافرت باشه.

--

امروز پسرمونو بیدار کردم و لباس پوشوندم و مثل همیشه راه افتادیم. رفتم ایستگاه قطار، دیدم هیچ کس تو ایستگاه نیست. گفتم آخ، از دست دادم قطارو. نگاه کردم روی تابلو، دیدم به جای 7:03 ی همیشه، نوشته قطار 7:10 میاد. تعجب کردم. رو گوشیم چک کردم. گفتم شاید از اکتبر دارن عوض می کنن برنامه ی قطارا رو. دیدم نه، فقط امروز این طوریه! فردا دوباره درست میشه. گفتم خب حتما مشکلی پیش اومده امروز که قطارا نیم ساعتی هم شدن. سوار شدیم و رفتیم مهد پسرمون. دیدم ئه! در بسته است! برقا هم خاموشه! حدس زدم که تعطیل رسمیه. آخه اتحاد دو آلمان تو کل آلمان تعطیل رسمیه و می دونستم که تو اکتبره. چک کردم، دیدم بله، امروز تطعیل بوده . طفلک پسرمون که کله ی سحر بیدارش کردم و بردمش! اتفاقا امروز از همه ی روزا هم خوش اخلاق تر بود. ناقلا فکر کنم می دونست تعطیله .

--

دیروز تو قطار می خواستم بلیت ماهانه بخرم، یه جوری بود که فقط بلیت ماهانه ی مخصوص بچه های مدرسه رو نشون میداد. نمی دونستم چیکار کنم. پسرمونو هم تو کالسکه اش یه دو سه متر اون ور تر گذاشته بودم. از یه خانومی که اون کنار بود پرسیدم این چرا این جوریه؟ اونم نگاه کرد و گفت نمی دونم. یه کمی با همدیگه ور رفتیم با دستگاه و بالاخره پیداش کردیم گزینه ی درست و یه بلیت برای من خریدیم. وقتی اومدم بشینم، دیدم اشتباهی برای نوامبر بلیت خریدیم! دوباره رفتم از دستگاه یه بلیت دیگه خریدم برای اکتبرم!!


برچسب‌ها: روزمره
[ سه‌شنبه 11 مهر 1396 ] [ 14:26 ] [ دختر معمولی ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

وبلاگ قبلی من اینجاست: mamooli.persianblog.ir به خاطر خرابی های مکرر پرشین بلاگ تصمیم گرفتم کوچ کنم :) و اما من: من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه!---- 22 اکتبر 2016 یکی از بهترین و قشنگ ترین اتفاقای زندگیمون رخ داد و پسرمون متولد شد. ---- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ---- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید"، بپرسید. در غیر این صورت، من نمی تونم جوابگوتون باشم. با کمال شرمندگی البته.---- وبلاگ قبلی یه سری پست های روزمره اش رمزداره. اگه رمز می خواین بگین. ---- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 29711