X
تبلیغات
رایتل

یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ


دیروز پریروز بود که برخلاف معمول، استادم ایمیل زد که آیا همه ی تغییرات رو اعمال کردی و الان یه ورژن نهایی برای سابمیت داری؟ اگه داری، بفرست من بخونم. چون ترم ده روز دیگه شروع میشه و من الان وقت دارم. از اون طرف هم به آنتا (استادی که قراره داورم باشه) یه خبر بدم که کارهای رسمیشو کم کم شروع کنیم.

منم میخواستم همون شب براش بفرستم اتفاقا. ولی دیگه سریع تر اومدم نشستم، کاراشو انجام دادم (دو تا کامنت بود که باید درست می کردم) و بالاخره براش یه ورژن فرستادم. البته بهش گفتم که من همه ی رفرنس ها رو با گوگل اسکولار درآوردم فایل .bibtex شونو، حالا فهمیده ام که اونا کامل نیستن و بعضی هاشون یه سری چیزا رو ندارن. اونو باید خودم درست کنم که حالا می تونه موازی باشه با اینکه شما بخونی تزو. واسه همین یه ورژن فرستادم. ولی بعد نشستم تا شب رفرنس ها رو هم تا جایی که می تونستم یکسان کردم و دوباره براش یه نسخه فرستادم، گفتم این دیگه به نظر من نسخه ی نهاییه و من تا جایی که تونستم رفرنس ها رو یکسان سازی کردم. حالا دیگه باید بخونه، ببینیم چی می گه.

--

اون روز قرار بود با رن صحبت کنم راجع به مایل استون هام و اینکه چه کاری رو تا چه زمانی می خوام انجام بدم. یعنی خب اینکه ددلاین آخر اکتبره که مشخصه، اما خب رن نگران این بود که من الان وضعیت کارم چطوریه. آخه من همه چی رو پیاده سازی کرده ام تو قسمت خودم، ولی چون توماس داره ساختار فایل های پروژه های مختلفو عوض می کنه، من فعلا نمی تونم بذارم رو سرور و بگم ایهاالناس، برین ببینین! اینه که تو جواب یکی از ایمیل هام که به رن زده بودم و یه سری چیزو براش فرستاده بودم، رن گفته بود اگه وقت داری راجع به کار تو با هم صحبت کنیم که ببینیم تا ددلاین چیا رو داریم و چیا رو نداریم. منم گفتم باشه.

شب هم نشستم با خودم برنامه ریزی کردم که بهش بگم تا فلان روز چه کارایی رو میخوام بکنم. چه خوب شد که رن این قرارو گذاشت. آخه قبلش خودم خیلی استرس داشتم و همه اش فکر می کردم خیلی سخت میشه کارم. مخصوصا که ما می خوایم درست قبلش مسافرت هم بریم! یعنی عملا من باید 19 ام کارمو تموم کرده باشم که اونا 25 اکتبر می خوان تست کنن. اما وقتی برای خودم برنامه نوشتم، دیدم واقعا میرسم کارو انجام بدم و مشکلی نیست. الان حتی تا یه حدی از برنامه ام جلو هم هستم (مشروط به اینکه توماس تا فردا اون چیزی رو که قرار بود تا امروز تحویل داده باشه، تحویل بده!!).

خلاصه، با رن نشستیم یه کمی صحبت کردیم. رن دید این طوری که وایستاده نمیشه، قضیه طول می کشه، رفت برای خودش از اون ور صندلی بیاره که توماس گفت منم می تونم بیام؟ کلا توماس دوست داره از همه چی خبر داشته باشه. واسه همینم عملا رئیس شده! البته از اون رئیس خوباها. همه میرن ازش سوالاشونو می پرسن. من این شخصیتشو دوست دارم. از اوناست که اقیانوسین به عمق یه سانت .

خلاصه، توماس هم اومد و سه تایی راجع به کار من صحبت کردیم. این وسط سباستین (یکی دیگه از بچه ها که بیشتر کارش توی زمینه ی بازاریابی و این چیزاست و در واقع خودش تو یه شرکت دیگه کار می کنه، اما با ما هم همکاری داره) با لپ تاپش اومد پایین و مثل اینکه با رن کار داشت. رن بهش گفت امممم، من خودم میام پیشت. الان یه کمی کار دارم. سباستین هم گفت باشه، پس من بالا منتظرم. رفت بالا دوباره. یه چهل دقیقه بعدش تقریبا، سباستین در حالی که داشت از پله ها میومد پایین، به رن میگه من میرم بیرون یه چیزی بخورم . بیچاره هرچی صبر کرد، دید رن همچنان داره با من صحبت می کنه!

--

اون زمانی که من شروع کردم به پیاده سازی یادگیری ماشینی تو برنامه، هیچ کس به من اینو نگفته بود. منم دیدم این طوری نمیشه. من هرچی صبر کنم، کسی اینجا اصلا سردر نمیاره از این موضوعا که من بخوام منتظر اینا باشم. خودم شروع کردم به پیاده سازی و یکی دو هفته بعدش هم گفتم نتایج اولیه ام برای دیدن آماده است. کلی هم خوششون اومد.

حالا من هرچی در مورد یه چیز دیگه میگم آقا این روش غلطه. درستش اینه. کسی گوش نمیده. تصمیم دارم دوباره خودم پیاده سازیش کنم، بعد نتایجو بکوبم رو میز بگم این روش من، اینم نتیجه اش! والا!!

یه مثال ساده شو بهتون بگم. مثلا فرض کنین یه کلمه داریم توی متن: BPM. بعد ما اینو می گردیم توی یه فایل مدلی و قراره مثلا چیزهای مشابهشو برگردونیم. خب طبیعیه که این کلمه به هیچ کلمه ای شبیه نیست، جز خودش. یعنی سیستم اگه نتونه این کلمه رو پیدا کنه، میگه هیچی پیدا نکردم. در حالی که اگه به جای این عبارت، دنبال Business Project Management بگرده، قشنگ می تونه یه عالمه گزینه پیدا کنه.

حالا من هرچی به اینا میگم آقا باید اینو این طوری پیاده سازی کنیم، نه اون مدلی! ما باید دنبال شکل کامل این عبارت بگردیم. میگن نه، حالا فعلا همون طوری بگردیم خوبه :| بعد هم که من هی نتایجو بهشون نشون میدم، میگن دختر معمولی، راه نداره بهترش کنی؟

حالا ببینین ما با کیا شدیم 80 میلیون (آلمانم جمعیتش تقریبا همون هشتاد میلیونه!!) .

فکر کنم من تا الان سه بار این راهکار بالا رو پیشنهاد دادم، هر بار وتو کردن! دیگه این دفعه خودم باید پیاده اش کنم، بعد اگه غر زدن میگم باشه، اصلا پاکش می کنم!!

--

از اون هفته ای که با دوستامون رفته بودیم مسجد، کلاه بچه شون افتاده بود تو ماشین ما و ما ندیده بودیم. جمعه تازه دیدم ئه یه کلاه هم تو ماشین هست. با خودم بردم سر کار. چون این دوستمون هم تو همون ساختمون ما کار می کنه. البته تا الان که مرخصی زایمان بود، از همین امروز تازه شروع کرده. به دوستمون خبر دادم که ببین من اینو آوردم با خودم سر کارم، تو که بچه تو میاری مهد (مهدش درست کنار ساختمونمونه)، بیا کلاه بچه تو هم بگیر. اون روز خیلی دیر خبر داد و نشد بیاد بگیره. گفت از دوشنبه میام سر کار، ساعت 12 میام می گیرم ازت. اما این قدر دیر جواب داد که من رفته بودم خونه. قبل از اینکه برم خونه، گفتم بذار کلاهشوبذارم تو کیفم، شاید بعدا خبر داد و گفت مثلا همین فردا که آخر هفته است میام می گیرم یا شاید اصلا آخر هفته دیدیمشون. خلاصه، کلاهو با خودم آوردم خونه. ولی دستم بود و گذاشتم تو ماشین! به این ترتیب، امروز دوباره من کلاهو تو ماشین جا گذاشته بودم . بنده خدا ساعت 12 اومد دنبال کلاه بچه اش، گفتم شرمنده، من تو ماشین جا گذاشتم! فردا برات میارم. حالا قراره فردا دوباره براش ببرم!

--

جمعه نوبت دکتر داشتم. واسه اون سرگیجه و اینام رفتم دکتر، گفتم آزمایش خون بدم، شاید آهنم کمه. آزمایش نوشته بود، جمعه رفتم نتیجه شو گرفتم. آهن خونم 245 بود!! طبیعیش حداکثر صد و خورده ای بود . برخلاف همه ی خانوما من آهن زیادی دارم. کسی آهن لازم نداره اینجا؟ تیرآهن، اینا هم اگه خواستین فکر کنم بشه باهاش بسازین بس که زیاده!!


برچسب‌ها: روزمره
[ دوشنبه 17 مهر 1396 ] [ 22:26 ] [ دختر معمولی ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

وبلاگ قبلی من اینجاست: mamooli.persianblog.ir به خاطر خرابی های مکرر پرشین بلاگ تصمیم گرفتم کوچ کنم :) و اما من: من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه!---- 22 اکتبر 2016 یکی از بهترین و قشنگ ترین اتفاقای زندگیمون رخ داد و پسرمون متولد شد. ---- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ---- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید"، بپرسید. در غیر این صورت، من نمی تونم جوابگوتون باشم. با کمال شرمندگی البته.---- وبلاگ قبلی یه سری پست های روزمره اش رمزداره. اگه رمز می خواین بگین. ---- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 29711