X
تبلیغات
رایتل

یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ


تا دیروز حس اینو داشتم که یه بچه داریم، ولی از دیروز حس می کنم پسر داریم دقیقا . آخه دیروز برای اولین بار پسرمونو بردم آرایشگاه، موهاشو کوتاه کردن، قشنگ مردونه زدن! دیگه الان اون بغل گوشاشو که نگاه می کنم که اون طوری خانومه براش خط گرفته، خیلی بهم تلقین میشه که بچه مون پسره! تا الان فقط بچه بود بچه مون، خیلی جنسیتشو حس نمی کردم تو ظاهرش .

--

بچه رو بردم آرایشگاه، کلاه هم داشت. از دم در به خانومه میگم ببخشید کله ی بچه ی این قدری هم کوتاه می کنین؟ گفت فقط می تونم با قیچی کوتاه کنم. گفتم آره، منم دقیقا منظورم همون بود. اصلا نمی خوام ماشین کنین هیچ جاشو (آخه اینجا مردا رو کلا همیشه بغلاشو مثل اینکه ماشین می کنن). گفت ممکنه گریه کنه دیگه. گفتم اشکال نداره. دیگه بچه رو بردیم سوار صندلی کردیم که موهاشو کوتاه کنن. از همون اولش گریه کرد. البته خیلی نه، ولی خب ناراحت بود چون دستاشو بسته بودن . آخه خانومه یه پیش بند گنده رو دور گردنش چرخوند و گیره زد محکم. پیش بند هم اون قدر بلند بود (فکر کنم پیش بند آدمای عادی بود) که بچه کلا دستاش اون زیر بود. هرچی هم تقلا می کرد نمی تونست دستاشو خارج کنه از اون زیر. اعصابش خورد شده بود طفلک .

یه مقداریشو هم یه دختری - که احتمالا دختر همین خانوم آرایشگر بود - براش کارتون گذاشت و سرگرم شد. ولی باز تا یادش میفتاد دستاش اون زیره و دارن روی سرش یه کارایی انجام میدن، گریه می کرد!

ولی خب کلا خوب بود. بچه رو تر و تمیز و خوشگل تحویل گرفتیم .

--

شاید باورتون نشه، ولی هنوز حموم نبردمش!! دیروز یه سری کار دیگه هم بود که باید انجام میدادیم، درگیر اونا بودم. شب هم دیگه خسته شده بودم، حسش نبود.

امروز هم با دوستامون رفتیم بیرون، این قدر بچه خسته شد که توی ماشین خوابش برد. به همسر گفتم به نظرت بیدار شد ببرمش؟ گفت نه. نمی خواد دیگه. بذار تا صبح بخوابه. حالا صبح بیدار ابشه حداقل باید صورت و دستاشو اساسی بشورم! اینکه چقدر روی چمن ها چهار دست و پا کرد و دستاشو سبز و شلوارشو خاکی کرد مهم نیست، مهم اون آخرش بود که قندون قندو برعکس کرد و چند تا قندو هی کرد تو دهنش، هی با دستش درآورد. تمام دست و بالش نوچ کرد!! کل صورتش هم شکری شده بود اصلا! یه مقداریشو من با دستمال مرطوب پاک کردم، ولی خب فاجعه عمقش بیشتر از اینا بود. باید اساسی شست و شو بشه .

--

همون اول که رفته بودیم بیرون، من بچه رو گذاشتم تو چمنا. هوا امروز و دیروز خیلی خوب بود. آفتابی هم بود. ولی دو دقیقه بعد دیدم کلا شلوار بچه خیس شده. معلوم بود یه سری جاها چمنش خیس بوده و رفته. آخه من که دنبالش نمیرفتم، فقط از دور نگاهش می کردم. رفتم آوردمش، با یه سری چیز میز دیگه مشغولش کردم که روی روفرشی بمونه. نمی دونستم شلوارشو عوض کنم یا نه. چون یه دونه شلوار اضافه بیشتر نیاورده بودم. اگه دوباره خیس می کرد، دیگه نداشتم. ممکن بود سرما بخوره. تصمیم گرفتیم در نهایت که شلوارشو عوض کنیم، اون یکی رو بندازیم خشک بشه. فکر کنم یه ربع بعد اینا بود که دست زدم، شلوار تقریبا کاملا خشک شده بود. یعنی طوری بود که اگه لازم بود، میشد همون جا پاش کنم حتی! در این حد آفتابش داغ بود.

دیگه پسرمون نرفت سراغ چمن بازی تا همون اواخر که میخواستیم بیایم. این قدر چیزمیز رو سفره و روفرشی بود که لزومی نمی دید بره سفر راه دور . ولی دیگه آخرا که خسته شده بود و دنبال ماجراجویی بود، هی می رفت نزدیک روفرشی مردم که باید میرفتیم میاوردیمش!


برچسب‌ها: روزمره
[ یکشنبه 23 مهر 1396 ] [ 23:46 ] [ دختر معمولی ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

وبلاگ قبلی من اینجاست: mamooli.persianblog.ir به خاطر خرابی های مکرر پرشین بلاگ تصمیم گرفتم کوچ کنم :) و اما من: من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه!---- 22 اکتبر 2016 یکی از بهترین و قشنگ ترین اتفاقای زندگیمون رخ داد و پسرمون متولد شد. ---- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ---- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید"، بپرسید. در غیر این صورت، من نمی تونم جوابگوتون باشم. با کمال شرمندگی البته.---- وبلاگ قبلی یه سری پست های روزمره اش رمزداره. اگه رمز می خواین بگین. ---- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 29711