X
تبلیغات
رایتل

یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ


دیروز که پسرمونو بردم مهد، وقتی آوردمش جوراب نداشت. منم تو کیفشو نگاه کردم، دیدم یه جفت دیگه هست. اونا رو پاش کردم. با خودم گفتم یادم باشه فردا بهشون بگم  که جورابای بچه مونو پس بدن. فکر کنم یکی دو جفت دیگه هم جوراب داشته باشه اینجا!

امروز که رفتم بگیرمش، دیدم خانومه چهار جفت جوراب برای پسرمون گذاشته . مثل اینکه ما هر روز هفته که می بریمش یه جفت جورابو اونجا میذاریم، آخرش یهو همه رو جمع می کنیم .

--

سینک توی اتاقمون خیلی کثیفه همیشه. اینا قهوه زیاد می خورن، بعد قهوه رو همین جوری مثلا اضافه شو میریزن داخل سینک. آب نمی ریزن. همیشه اون کف قهوه ایه. اون روز من پشت سیستمم بودم، دیدم سباستین انگاری داره چیزی میشوره. یکی دو دقیقه اونجا بود و رفت. بعد که من رفتم چایی بریزم برای خودم، دیدم اون کف، رو آب و ریکا درست کرده، اون کفی سینکو هم گذاشته که آب رد نشه.

دفعه ی بعد که رفتم چایی بریزم همچین تمیز شده بود که نگو. نمی دونستم به این راحتی تمیز میشه سینک . به هر حال، دستش درد نکنه. خیلی خوب شده بود .

--

امروز داشتم آهنگ "فدا شم" سامی بیگی رو گوش میدادم. یادمه اون آخرایی که پسرمون نزدیک به دنیا اومدنش بود من تازه این آهنگو کشف کرده بودم. چقدر گوش می دادم. و چقدر اون قسمت "مثل نبضی تو وجودم/که می زنی و بی صدایی" ش برام مصداق داشت .

--

اون روز که با ریحانه خانوم اینا رفته بودیم بیرون، می گفت پسرم خیلی کم رو و خجالتی بود. نمی تونست راحت ارتباط برقرار کنه با دیگران. مربی مهدش می گفت این طوریه. با اینکه بیرون خیلی هم خوب و معمولی به نظر می رسه و ارتباط برقرار می کنه ولی مثل اینکه توی جمعیتی مثل مهد دیگه اون طوری نبوده. گفت مربیش گفته یه کلاس اضافه داریم، برای بچه های اینجوری. یعنی قبل از ساعت عادی مهد، یه ساعت باید زودتر برن. گفت اون کلاسو فرستادمش. الان خیلی خوب شده. خود مربیش هم گفته الان دیگه یاد گرفته باید از حقش دفاع کنه. مثلا قبلش مربیش می گفته بیان چیزی رو ازش بگیرن، هیچی نمیگه. هیچ اعتراضی نمیکنه. بچه نباید این طوری باشه. باید از خودش دفاع کنه.

حالا خود ریحانه خانوم می گفت (دقیق یادم نیست که اینو خودش دیده بود یا بچه اش تعریف کرده بود براش) یه روز تو مهد یه چیزی رو از بچه اش می گیرن. یکی دیگه از بچه ها که آلمانیه اومده براش از دست اون یکی بچه گرفته، داده دست بچه ی ریحانه خانوم. گفته ببین، وقتی ازت می گیرن باید ازشون پس بگیری، نباید بذاری ازت بگیره. این جوری!

--

داشتم یه ویدیو گوش میدادم از دکتر هلاکویی. داشت به یه نفر مشاوره میداد. طرف بچه اش یه ساله بود. یه جمله ی خیلی مختصر و مفید گفت: "نمیشه باهاش لجبازی کنین. برنده اونه.". راست میگه واقعا! بچه ها توی اصرار به چیزی که می خوان واقعا روی آدمو کم می کنن ( البته شخصا با استفاده از کلمه ی "لجبازی" برای رفتار بچه ها تو این سن موافق نیستم. )

یه چیز دیگه هم گفت که برای من جالب بود. می گفت تا 14 ماهگی، بچه هرچی خواست باید بلافاصله براش آماده بشه، نه با تاخیر. یعنی همین که شیر خواست باید بهش شیر بدین، همین که بغل خواست، باید بغلش کنین. این طوری بهش یاد میدین که تو توانایی اینو داری که اون طور که می خواهی زندگی کنی. دنیا جای خوبیه. یاد میگیره که من نیازهامو می تونم برآورده کنم. همه در مسیر من حرکت می کنن. این طوری دید خوبی نسبت به دنیا داره .

امروز خیلی سعی کردم اینا رو رعایت کنم. خیلی خوب بود. حالا یا بچه امروز کلا خوش اخلاق تر بود، یا به حرفش گوش دادن باعث میشد رفتار بهتری داشته باشه، در کل خیلی خوب بود .

خدا کنه هر روز این طوری باشه! البته فکر کنم پسرمون هم که خوابید، قبل از خواب با خودش فکر کرده کاش مامان هر روز این طوری باشه .


برچسب‌ها: روزمره
[ سه‌شنبه 25 مهر 1396 ] [ 20:57 ] [ دختر معمولی ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

وبلاگ قبلی من اینجاست: mamooli.persianblog.ir به خاطر خرابی های مکرر پرشین بلاگ تصمیم گرفتم کوچ کنم :) و اما من: من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه!---- 22 اکتبر 2016 یکی از بهترین و قشنگ ترین اتفاقای زندگیمون رخ داد و پسرمون متولد شد. ---- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ---- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید"، بپرسید. در غیر این صورت، من نمی تونم جوابگوتون باشم. با کمال شرمندگی البته.---- وبلاگ قبلی یه سری پست های روزمره اش رمزداره. اگه رمز می خواین بگین. ---- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 29711