X
تبلیغات
رایتل

یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ


ما بالاخره برگشتیم.

پنج شنبه عصر همسر اومد سر کار دنبال من، قبلش هم رفته بود دنبال پسرمون، از اونجا با هم رفتیم شهر دوستامون که در واقع فرودگاهمون اونجا بود. ما هتل رزرو کرده بودیم، ولی وقتی با دوستامون صحبت کردیم، خیلی ناراحت شدن که ما هتل گرفتیم و گفتن حتما بیاین پیش ما. پرواز ما هم ساعت 6.5 صبح بود. برای همین ما ترجیح خودمون این بود که هتل بگیریم که وقتی صبح ساعت 4 میخوایم از خونه بیایم بیرون، مزاحم کسی نباشیم. ولی خیلی دوستامون اصرار کردن که ما خونه مونو تازه عوض کردیم و الان اتاق زیاد داریم و اصلا یه اتاق دم دره، شما همون جا بخوابین، مزاحم ما نیستین و از این حرفا.

خلاصه، ما هم قبول کردیم که بریم خونه ی اونا. طراحی خونه شون به نسبت خونه های آلمانی خیلی خوب بود. البته به نظر من یه مقداری هالش کوچیک بود و یه مقدار زیادی هم فضا تو راهروی باریک و بلندش پرت شده بود. اما خب خوب بود دیگه. شامو پیش دوستامون خوردیم و شب ساعتای 11 اینا خوابیدیم. صبح هم ساعت 4 بلند شدیم و بی سر و صدا از خونه زدیم بیرون. دوستمون برامون ساندویچ درست کرده بود برای صبحانه، ولی ما یادمون رفت ورداریم. خیلی اتفاقا شب قبل از خواب تاکید کرد که یادتون نره ساندویچاتونو وردارین ها! منم صبح قبل از اینکه بریم بیرون رفته بودم مسواک بزنم، یادم بود. ولی وقتی اومدیم لباس بپوشیم، دیگه یادم رفت.

همون ساعت 4:15 اینا از خونه اومدیم بیرون و پیاده رفتیم تا ایستگاه قطار که از اونجا بریم فرودگاه. همه چی خوب بود تا رسیدیم فرودگاه.

فرودگاه خودش خیلی بزرگ بود و یه تیکه ایشو باید با اتوبوس می رفتیم. وایستادیم تا اتوبوس بیاد. یه آقایی اونجا بود که تاکسی دار بود. گفت اتوبوس نیم ساعت دیگه میاد. منظورش این بود که تاکسی بگیرین. ما هم گفتیم خب این حتما واسه اینکه تاکسی بگیریم میگه. همسر رفت از یه آقای دیگه پرسید، اون گفت اتوبوس هر ده دقیقه میاد. گفتیم خب پس الان میاد دیگه. ولی هر چی اتوبوس اومد، اتوبوس هتلی بود که اومده بود فرودگاه ، مسافراشو پیاده کنه. آخرش یه ون (یا شایدم اتوبوس بود، یادم نیست) که اومد، مردم ازش پرسیدن، گفت 5:33 میاد اتوبوس. یعنی قشنگ همون نیم ساعتی که اون بنده خدا گفته بود! ما هم دیگه برامون دیر شده بود که بخوایم روش دیگه ای برای رفتن انتخاب کنیم. این شد که مجبور شدیم وایستیم تا اتوبوس بیاد. حالا شما فکر کنین ما پروازمون ساعت 6:5 ه، ما تازه ساعت ده دقیقه به شیش رسیدیم فرودگاه!

چون آنلاین چک این کرده بودیم، فقط باید مستقیم می رفتیم گیت. اما از اون طرف چون کالسکه داشتیم، رفتیم سمت قسمت چک این که ببینیم برچسب می خواد کالسکه و چمدونامون یا نه. ولی به هر حال همه شون مال توی کابین بودن بارامون. رفتیم قسمت چک این. خانومه فقط کالسکه رو برچسب زد، بقیه رو گفت نمی خواد. ولی گفت باید عجله کنین که برسین به گیت.

از اونجا یورتمه دویدیم تا گیت. اگه فقط تا الان تو ایران رفته باشین فرودگاه متوجه نمیشین من چی میگم. اما اگه یه سفر خارجی رفته باشین، حتی در حد ترکیه، احتمالا دیدین که فرودگاهای کشورای دیگه چقدر بزرگن. ما از جلوی قسمت چک این فقط دویدیم تا گیت. همسر با دو تا چمدون سایز کوچیک، من هم با کالسکه. هر کدوممون یه کوله پشتی هم داشتیم. کیف بچه هم که روی کالسکه آویزون بود. یه جا هم یه چند تا پله بود که برقی بود، پنج شیش تا بیشتر نبود، من دیگه با کالسکه رفتم روش. نمی تونستم تو اون وضعیت دنبال آسانسور بگردم یا حتی اگه پیدا هم کردم، منتظرش بشم. وقتی رسیدیم، هنوز آدم بود جلوی گیت. ولی دیگه تا ما رفتیم تو و سوار شدیم و جا به جا شدیم، زیاد منتظر نشدیم که حرکت کنه!!

--

این از رفتنمون! حالا

برچسب‌ها: سفر به یونان
[ چهارشنبه 3 آبان 1396 ] [ 19:42 ] [ دختر معمولی ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

وبلاگ قبلی من اینجاست: mamooli.persianblog.ir به خاطر خرابی های مکرر پرشین بلاگ تصمیم گرفتم کوچ کنم :) و اما من: من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه!---- 22 اکتبر 2016 یکی از بهترین و قشنگ ترین اتفاقای زندگیمون رخ داد و پسرمون متولد شد. ---- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ---- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید"، بپرسید. در غیر این صورت، من نمی تونم جوابگوتون باشم. با کمال شرمندگی البته.---- وبلاگ قبلی یه سری پست های روزمره اش رمزداره. اگه رمز می خواین بگین. ---- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 29711