X
تبلیغات
رایتل

یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ


من توصیه می کنم اگر کسی هست که از درس بدش میومده، نره یونان! والا! کلا حروف الفباشون واسه ما یادآور درس و مدرسه است. من که آلفا و بتا می دیدم، یاد اتحادا میفتادم. سیگما می دیدم، یاد سری ها میفتادم، علامت اهم و لاندا و اینا می دیدم یاد مدارها و مقاومت و طول موج و این چیزا میفتادم. تتا می دیدم، یاد هندسه و زاویه ی محیطی و محاطی میفتادم! اینه که اگه از درس بدتون میاد، نرین آتن. به درد شما نمی خوره .

و اما خود مسافرت. از فرودگاه با دو تا بلیت 9 یورویی، رفتیم مرکز شهر که هتلمون بود. هتل هم جای خوبی بود، هم نبود. خود هتلش از نظر تمیزی خیلی خوب بود. جاش هم یه مقداری از جاهای دیدنی شهر دور بود، البته نه خیلی. اما خب همین که مجبور بودیم قطار عوض کنیم یه کمی سخت می کرد کارو. جاش هم اول ما فکر کردیم مثلا هتل ما شاید جاش زیاد خوب نیست. آخه هر هتلی تا الان رفته بودیم، محیط دور و برش خیلی باکلاس تر و بهتر بود. اما وقتی رفتیم جاهای دیدنی شهرو هم دیدیم و از جاهای مختلفی از شهر گذشتیم، متوجه شدیم که کلا سطح زندگی تو آتن خیلی پایینه.

در کل، باید بگم آتن یه چیزیه مثل شهرهای توریستی ایران. درسته که جای دیدنی داره و قابلیت توریست پذیر بودن رو خیلی داره، اما زیرساختاشو نداره. مثلا ما با کالسکه پدرمون دراومد تا رفتیم. کلا هیچ جایی از شهر مناسب نبود برای کالسکه. موزاییک ها و سنگ فرش ها مثل ایران تیکه تیکه بود. خیلی جاها مشخص بود که اینجا رو کندن، بعدا اومدن دوباره موزاییک/آسفالت/سنگ فرش کردن. تو آلمان اون قسمتی از جدول کنار پیاده رو که منتهی میشه به تقاطع دو تا خیابون، همیشه یه شیب ملایم داره که کالسکه و ویلچر و اینا راحت بتونه رد بشه، اینجا خیلی جاها از اونا نداشت یا یه طوری بود طراحی این شیب ها که باید کلی راه می رفتی که بتونی از اونجا رد بشی.

یه جای دیدنیشو که اومدیم بریم، گفت اصلا با کالسکه نمیشه. ببرین کالسکه رو تحویل بدین، بعد بیاین. رفتیم کالسکه رو تحویل بدیم، خود اون مسیر پله داشت. البته از اون پله های پهن بود که می شد کالسکه رو برد، اما خیلی به سختی. بعد که بردیم کالسکه رو تحویل دادیم و بقیه ی مسیرو که کلا دیگه پله بود برای آدمای عادی بچه به بغل رفتیم، موقع برگشتن متوجه شدیم یه مسیری اون طرف تر بوده که کالسکه رو تا محل تحویل دادن لااقل میشده راحت آورد. ولی اصلا علامت نداشتن برای این جور چیزا، آدم تو شهر راهنمایی نمیشد با تابلوها.

اومدم اپلیکیشن متروشونو دانلود کنم که ببینم چطوری میشه رفت جاهایی که می خوایم. نصب که کردم دو تا گزینه داشت که میخوای به صورت لیست ببینی ایستگاها رو یا به صورت نقشه. زدم به صورت لیست، دیدم طول و عرض جغرافیایی همه ی ایستگاها رو برام لیست کرده :| خب این به چه درد من می خوره؟!!

اصلا برنامه ی قطارها مشخص نبود، یعنی باید می رفتی داخل مترو، می دیدی که روی تابلو زده مثلا پنج دقیقه دیگه یا یه دقیقه دیگه میاد. زود به زود میومد، اما چون برنامه اش مشخص نبود، حتی مشخص نبود ایستگاه بعدی چیه، اصلا خوب نبود. یعنی باید هی از مردم یا مسئولای مترو می پرسیدیم که آیا این فلان جا میره یا نه! مثل ایران نبود که مترو برنامه ی ایستگاهایی که رد شدیم و ایستگاهایی که مونده رو روی دیوار، توی قسمتی که منتظر هستی داشته باشه. فقط اون بالا که تابلوهای جهت ها بودن که نشون میدادن به کدوم  سمت که می خوای بری، باید کدوم متر رو سوار بشی، فقط اونجا لیست ایستگاهای رد شده و باقی مونده بود. دیگه اگه میرفتی پایین، هرچی اطلاعات حفظ کرده بودی، همون بود .

آسانسوراشون که افتضاح. هوا گرم بود، اسانسوراشون هم اصلا تهویه نداشت. حالا ما تحمل می کردیم، ولی برای پسرمون خیلی آزاردهنده بود. نه میشد توی اون چند ثانیه کاپشنشو درآورد، نه میشد گذاشت تنش باشه. مردم هم که ماشاءالله همه میخواستن با آسانسور برن. هیچ اولویتی هم برای کالسکه و ویلچری و کسی که مشکل داشت قائل نبودن. خیلی کم پیش میومد کسی رو ببینی داره سوار آسانسور میشه که واقعا لازم با آسانسور بره، یعنی مثلا کسی که چمدون داره، سنش زیاده، مشکلی داره یا چیزای این طوری. همه جوون و آدمای معمولی. اون وقت ما چون با کالسکه بودیم، دیر می رسیدیم جلوی آسانسور. مجبور بودیم کلی منتظر بشیم که مثلا این آسانسور حداقل یه بار و گاهی حتی دو بار آدمای عادی رو ببره و بیاره تا ما بالاخره بتونیم سوار بشیم!

اما یه خوبی ای که داشت این بود که همه ی مردمشون انگلیسی رو در حد کار راه بنداز بلد بودن. من واقعا انتظار نداشتم. اما حتی یه نفر هم نبود که ازش سوال پرسیده باشیم و نتونسته باشه بهمون بگه چیکار باید بکنیم. جالب تر اینکه هیچ کدومشون هم انگلیسیشون خوب نبود ها! اما خب فکر کنم در اثر توریستی که داشتن دیگه یاد گرفته بودن.

خلاصه، اگر قصد دارین با بچه برین یونان، حداقل بذارین بچه تون هفت هشت ساله (یا حتی بیشتر) بشه. وگرنه محاله اذیت نشین. چون هم کالسکه بردن سخته، هم توی اون قطارها بودن و به خاطر گرما نق نزدن.

کلا البته مشخص بود که فرهنگشون از نظر سردی و گرمی هوا با ما فرق داره. دمای مثلا 25 26 اینا بود. روزی که ما داشتیم برمی گشتیم، تو تاکسی که بودیم تا فرودگاه، خیلی هوا گرم بود، خیلی! ما هم یه ذره پنجره رو باز کردیم، یه چند دقیقه بعد راننده گفت میشه پنجره رو ببندین! سردش شده بود. در حالی که ما با پنجره ی باز هم گرممون بود. یا مثلا توی قطار یه بار پسرمون خیلی گریه می کرد، عرق کرده بود. اون وقت آقایی که اونجا نشسته بود، به همسر می گفت سردشه احتمالا!! تو اون هوایی که همسر با آستین کوتاه و من با یه پیرهن معمولی گرمم بود، مردمشون اکثریت لباس کلفت داشتن (از این کاوایی های با کاموای ریز یا سوئیت شرت روی لباسشون). کلا معلوم بود اینا خییییلی سرمایین. اگه اون هوا تو آلمان بود، مردم نصفشون لخت اومده بودن بیرون!

خانوماشون کلا خیلی به خودشون می رسیدن، کلا فرهنگشون به ما نزدیک تر بود از همه نظر دیگه. بیشتر آرایش داشتن، بیشتر تو قطارها داد و بیداد می کردن و حرف می زدن، متروهاشون شلوغ تر بود؛ اول صبر کنین پیاده بشن، بعد سوار بشین اصلا رعایت نمی شد؛ لباس پوشیدن مردم به نسبت آلمانی ها ضعیف تر بود؛ مارک های خودشونو داشتن (البته مارک های معروف رو هم داشتن توی بعضی خیابوناشون، اما خب مارک ها و مغازه های خودشون هم زیاد بود)؛ سوپرمارکت کوچیک مثل ایران زیاد داشتن؛ به شدت بچه دوست بودن و به خودشون هم اجازه می دادن به راحتی و بدون اجازه ی پدر و مادر بچه به بچه دست بزنن؛ باهاش حرف بزنن، باهاش بازی کنن؛ براش ادا در بیارن. حالا اینا تا یه حدیش قابل تحمل بود، ولی مثلا یه بار یه جا می خواستیم بریم، از یه خیابون داشتیم رد می شدیم، بچه رو داشتیم تو کالسکه هل می دادیم، کمربندش هم بسته بود؛ یه آقایی که اونجا وایستاده بود یهویی اومد جلو، دستاشو باز کرد انگاری می خواست بچه رو ورداره بغل کنه! همسر هم گفت نه نه. سریع کالسکه رو کج کرد و از آقاهه رد شدیم. آقاهه هم یه چیزی به یونانی به ما گفت که ما نفهمیدیم. همسر گفت فکر کنم ناراحت شد. نمی دونم دیگه بنده خدا ناراحت شد یا نه. ولی واقعا کارش در حدی نبود که بشه اجازه داد! وگرنه ما تو مترو و اینا میذاشتیم با بچه بازی کنن. چیزی نمی گفتیم. ولی دیگه حرکت این آقاهه خیلی زیادی بود.

چقدر دارم قاطی پاطی توضیح میدم! ولی خب ادامه میدم :

زیاد مسلمون نداشتن. اونایی هم که هر از گاهی می دیدیم، به نظرم میومد که اکثرا توریستن.

و اما غذا!

یونانی ها یه ماستی دارن که تو آلمانی بهش میگن تساتسیکی (zaziki یا Tsatsiki)، نمی دونم فارسیش هم همین کلمه است یا نه. تقریبا مثل ماست موسیر ایرانه. با چیپس خوشمزه میشه . این چون خیلی یونانیه، همه توصیه می کنن رفتین یونان حتما از اینا بخورین. منم بهتون توصیه می کنم. البته مزه اش به نظر من فرق زیادی نداشت با اون چیزی که تو آلمان هست. اما به هر حال جزو چیزای سنتیشونه دیگه.

قبل از اینکه بریم من مثلا گشته بودم و یه سری کافه و رستوران خوب از tripadvisor پیدا کرده بودم که اگه تونستیم بریم. یکیش که برای صبحانه بود، وقتی رفتیم، دیدیم انگاری محله اش جای مناسبی نیست. ما هم از قضا این کافه رو روز یکشنبه اومدیم بریم. انگاری اون روز یکشنبه بازاری چیزی بود. یه بازار وسایل دست دوم و دست فروشی بغل خیابونی هم اونجا بود. البته نمی دونم، شاید هم هر روز اونجا از این خبرا بود. ولی به هر حال، محیط خیلی بدی شده بود. همونجا هم بود که اون آقاهه می خواست بچه مونو بغل کنه. من که کلا از منطقه اش ترسیده بودم، در حدی که وقتی رسیدیم جلوی کافه هه، بلافاصله تصمیم گرفتیم راهمونو ادامه بدیم و دور بزنیم برگردیم، اونم حتی من گفتم از مسیر دیگه ای که دوباره به این آقاهه برنخوریم! خیلی منطقه ی بدی بود. تیپ لباس پوشیدن مردم  هم اصلا جالب نبود. آدم می ترسید ازشون.

یه بار دیگه برای شام بود فکر کنم گشتم یه جایی رو معرفی کرده بودن به عنوان حلال. ما اومدیم بریم اونجا، یه آقایی گفت بفرمایید، بفرمایید. چند تا رستوران بغل هم بود و همه هم صندلی هاشونو چیده بودن تو محوطه ی باز اون جلو. ما هم که نمی دونستیم این مال یه رستوران دیگه است. همسر گفت فکر کنم این مال یه جای دیگه است ها. گفتم خب بذار بپرسیم. گفتم آقا غذاتون حلاله؟ گفت آره، حلاله. ما هم گفتیم خب ئه چه خوب. لابد چند تا رستوران حلال کنار همه. رفتیم نشستیم، منو رو آورد، دیدم یکی در میون گوشت خوکه! هستن رستورانایی که غذای حلال دارن و مشروب هم سرو می کنن، اما این اولین بار بود می دیدم که رستورانی باشه که هم گوشت حلال داشته باشه، هم غیر حلال. دو بار دیگه از آقاهه پرسیدم این غذاها حلاله؟ گفت آره آره، حلاله. به همسر گفتم به نظرم طرف داره دروغ میگه. یا نمی دونه حلال چیه، یا داره دروغ میگه. همسر رفت تو به همکارش گفت می خوام سرتیفیکیت حلالتونو ببینم. طرف گفته بود ها؟! بعد دیدیم اینا اصلا نمی دونن حلال چی هست؟ سرتیفیکیتش چی هست؟!! بعد اون یکی همکارش به من گفت منظورتون از حلال چیه؟ گفتم یه ذبح خاصه که مخصوص مسلموناست. گفت آها. نه ما نداریم. ما منظورمون از حلال گوشت غیرخوکه!!

رفتیم اون یکی رستورانه که زده بود حلال تو سایت، از یکیشون پرسیدم گفتم ببخشید غذای شما حلاله؟ گفت نه نه! یکی از همکاراش که شنید گفت فقط کباب فلانمون حلاله. بقیه هیچ کدوم حلال نیست. فقط کباب فلان ترکیبیه از گوشت فلان و فلان که حلاله. اینجا هیچی دیگه ما حلال نداریم. بنده خدا چند بار هم تکرار کرد که مطمئن بشه فهمیدم. اومدم به همسر گفتم و در نهایت تصمیم گرفتیم بریم یه جای دیگه. آخه تو سایت زده بود این رستوران غذاش یونانیه و حلال، ما هم گفتیم خب چه خوب. می تونیم غذاهای یونانی رو هم امتحان کنیم. اما الان که عملا هیچ غذای یونانی ای رو نمی تونستیم بخوریم، دیگه ارزشی نداشت برامون این رستوران. ترجیح می دادیم بریم یه جایی که آپشن غذای گیاهیش بیشتر باشه.

تو تمام روزها برای پیدا کردن رستوران دچار مشکل بودیم. اما خب خدا رو شکر گذشت دیگه!

شب آخر هم رفتیم یه پیتزایی. گفتیم دو تا پیتزا. طرف گفت دو تا برای دو نفر زیاده ها. ما هم به همدیگه نگاه کردیم، گفتیم اشکالی نداره. اگه زیاد بود، بقیه شو می بریم. آقاهه آورد دیدیم اندازه ی ته یه دیگه قطر پیتزاهه است! دوتاییمون با هم درست یه دونه پیتزا رو خوردیم! اون یکی رو گفتیم می بریم (در واقع دو تا نصفه مونده بود البته). آقاهه هم بقیه شو بهم داد که ببریم. ولی مثل جاهای دیگه توی جعبه ی پیتزا نذاشته بود. توی یه سری ظرف یه بار مصرف گذاشته بود که شبیه ظرف های پلاستیکی عادی ای بود که همه تو خونه شون دارن. یعنی برش های پیتزا رو روی هم گذاشته بود! اونا هم که داغ بود توی راه همه شون به هم چسبیده بودن، اصلا یه وضعی .

یه روز هم صبحانه رو تو هتل خوردیم، همون روز اول. ولی همسر زیاد راضی نبود. به نظرش برای نفری 7.5 یورو چیز قابل قبولی نبود. درست هم می گفت. آخه ما که نمی تونیم از کالباس های اینا بخوریم. عملا غذامون محدود میشه به پنیر و کره و تخم مغر آب پز و چند مدل نون و کیک و شیرینی که اینجا هم از نظر این چیزا اصلا غنی نبود، مخصوصا پنیر که فقط یه مدل داشت. تخم مرغ آب پزش هم سرد بود که همسر دوست نداشت. آب میوه هم یه مدل بیشتر نداشت. کلا همه چی داشت، اما هیچیش تنوع نداشت. از هر چیزی یه مدل، دو مدل داشت. حتی همون کالباسش هم تنوعی نداشت.

فرداش رفتیم صبحانه رو توی یه کافه خوردیم، که شد 18 یورو. اما خب لااقل قشنگ املت زدیم تو رگ دیگه .

این کافه رو هم من از تو همون تریپ ادوایزر پیدا کرده بودم قبلش. روز قبلش رفتیم این کافه هه، اما انقدر شلوغ و گرم بود که برامون مناسب نبود. ضمن اینکه رستوران هم نبود و ما اون موقع دنبال جایی برای ناهار می گشتیم. اما همون موقع چشممون افتاد به کیک هاش. دیدیم کیکاش هم بد نیست. رفتم یه کمی راجع بهشون سوال کردم که شما کیک تولد هم دارین؟ خانومه گفت کیک خاصی می خواین؟ گفتم نه، فقط می خوام یه کیک معمولی شکلاتی رو برام روشو بنویسین تولدت مبارک. گفت مشکلی نیست. فقط اگه برای فردا می خوای، باید امروز بگی. اومدم بیرون، با همسر صحبت کردم. دوباره با همسر رفتم تو، کیکو به همسر نشون دادم. گفت خوبه، سفارش بده. خیلی ارزون شد. من سرچ کرده بودم 50 60 یورو باید می دادیم. ولی این یه کیک جمع و جور کوچولو بود که خانومه گفت کیلویی 16 یوروئه. گفتم خب کیکه چند کیلوئه؟ گفت 1200 گرم اینا. گفتم خب اشکالی نداره. فرداش که رفتم کلا کیکه با یه شمع شد 17 یورو! فکر کنم کیکه همون یه کیلو بیشتر نبود.

به این ترتیب کیک تولد پسرمونم همون جا خریدیم و روشم نوشتن برامون و اومدیم تو لابی هتل باهاش عکس گرفتیم. شمعشو من فوت کردم. بریدنشو همسر با پسرمون با هم! پسرمون هم اون موقع اصلا خوشحال نبود، طفلکی به شدت خوابش میومد و ما هم به زور بیدار نگهش داشته بودیم. هر کار می کردیم آروم نمی شد، چون می خواست بخوابه!

وای! چقدر این مبحث خوردنی جات طولانیه!

یه روزم رفتیم یکی از جزیره های نزدیک آتن (جزیره زیاده اون دور و بر)، یه ناهار هم اونجا خوردیم. هر دو مون ماهی خوردیم. من نمی دونستم ماهی ساردین از این کوچولوهاست. سفارش دادیم، بعد دیدیم ماهی برامون آوردن در حد انگشت بود قدشون! البته منم کادفیش سفارش دادم (این اسم ماهی ها رو هم بلد نیستیم، هی باید سرچ کنیم ببینیم کدوم حلاله، عجبا!! مای بی سواد!) که اونا هم در همون حد بودن . اما خب از نظر مزه خیلی عالی بودن. هر دومون راضی بودیم.

فکر کنم دیگه مبحث شیرین غذا تموم شد! بقیه شو باز بعدا می نویسم.


برچسب‌ها: سفر، آتن
[ پنج‌شنبه 4 آبان 1396 ] [ 21:13 ] [ دختر معمولی ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

وبلاگ قبلی من اینجاست: mamooli.persianblog.ir به خاطر خرابی های مکرر پرشین بلاگ تصمیم گرفتم کوچ کنم :) و اما من: من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه!---- 22 اکتبر 2016 یکی از بهترین و قشنگ ترین اتفاقای زندگیمون رخ داد و پسرمون متولد شد. ---- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ---- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید"، بپرسید. در غیر این صورت، من نمی تونم جوابگوتون باشم. با کمال شرمندگی البته.---- وبلاگ قبلی یه سری پست های روزمره اش رمزداره. اگه رمز می خواین بگین. ---- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 29711