X
تبلیغات
رایتل

یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ


خب، پست قبلی که غرغرپست بود. حالا یه پست از خود سفر بنویسم براتون.

از فرودگاه با ترم رفتیم تا رسیدیم به هتلمون. 40 دقیقه تو راه بودیم تقریبا. هتلمون نسبتا خوب بود. جای خیلی تمیزی بود. ما قبلا یه تجربه از گرفتن هتل دو ستاره داشتیم که اصلا خوب نبود و جای تمیزی نبود. از اون به بعد همیشه سه ستاره می گرفتیم هتلو. در واقع فرق ستاره های هتل ها توی خدماتی هست که ارائه میدن. مثلا هتل سه ستاره به بالا همیشه استخر و  رستوران و یه سری چیزا داره. هتل های دو ستاره لزوما ندارن. این دفعه ولی همسر دیده بود توی tripadvisor از نظر رتبه بندی مردم این هتل با اینکه دو ستاره بود، از سه ستاره هایی که ما انتخاب کرده بودیم، خیلی بهتر بود. خیلی ها اومده بودن از تمیزیش خیلی تعریف کرده بودن و گفته بودن خیلی عالیه. ما هم دیدیم ما که از ستاره ی سوم هتلمون (!) هیچ وقت استفاده نمی کنیم، گفتیم بیایم همین هتل دو ستاره رو بگیریم.

هتل تمیزی بود. ولی برای ما مثل هتل های سه ستاره ای بود که گرفته بودیم. اون طوری نبود که بگیم خیلی تمیزتره. مثل همونا بود. اما خب باید به اینم توجه داشته باشیم که اونایی که میان برای این هتل ریویو می نویسن، خب انتظارشون هم پایین تر از کساییه که میان برای هتل سه ستاره ریویو می نویسن. واسه همین، عملا برای ما از نظر تمیزی فرقی نداشت.

یه رستوران کوچیک هم داشت که برای صبحانه بود، اما ناهار و شام نداشت.

خدمه ی هتل مهربون و خوب بودن. ما که رفتیم، یه آقایی اونجا بود. همسر موقع رزرو اتاق، نوشته بود که اتاقی می خوایم که بالکن داشته باشه. اما وقتی رفتیم آقاهه گفت متاسفانه اتاقی نداریم که بالکن داشته باشه الان. یه اتاق بدون بالکن بهتون میدیم. البته اون چیزی که همسر نوشته بود صرفا اولویت بود، بایدی نبود. ما هم گفتیم اشکالی نداره دیگه. برای بچه هم گفت بچه با خودتون می خوابه دیگه؟ گفتیم آره. ولی وقتی رفتیم تو اتاق، دیدیم تختش برای سه نفر کوچیکه. دفعه ی بعدی که اومدیم پایین به آقاهه گفتیم میشه تخت بچه بمون بدین؟ گفت متاسفانه الان نداریم. شاید بعدا بتونیم بهتون بدیم. خبر میدم بهتون. ما هم گفتیم باشه.

روز اول عملا هیچ کاری نکردیم. یه دوش گرفتیم و استراحت کوتاهی کردیم و بعد رفتیم بیرون ناهار خوردیم. ناهارو توی یه رستورانی خوردیم که من از tripadvisor پیدا کرده بودم (من الان میرم به این سایته میگم به من پول بده، انقدر تبلیغتو کردم!! والا! این tripadvisor من تو متن، آدمو یاد مدرسان شریف میندازه . اصلا حالا که این طوری شد میرم به مدرسان شریف هم میگم به من پول بده، تبلیغتو کردم ). رستوران خوبی بود. منطقه اش هم همین طور. یه منطقه ی ساکت و آروم با چندین تا رستوران مختلف. صندلی های رستوران فلزی بود ولی خب محیطش خوب بود. نشستیم و یه چیزی سفارش دادیم. به آقاهه گفتم من یه کوکا کولا می خوام. گفت کوکا کولا نداریم. گرین کولا داریم! گفتم خب این چیه؟ گفت مشابهشه. به همسر نگاه کردم، گفت هیچی، فقط یه مارک دیگه است. گفتم پس باشه. آخه اولش گفتم نکنه مثل چایی که میگن چای سبز کلا یه چیز دیگه میشه، گرین کولا هم کلا یه چیز دیگه باشه .

بعدش دوباره برگشتیم هتل و شب خیلی زود خوابیدیم. اون روز کار خاصی نکردیم.

فردا صبحش، صبحانه رو تو هتل خوردیم. گفتیم اگر خوب بود، خب هر روز میایم همین جا. وگرنه میریم جای دیگه. صبحانه ی هتل زیاد جالب نبود. واسه همین تصمیم گرفتیم دیگه تو هتل نخوریم صبحانه رو. بعد از صبحانه راه افتادیم و رفتیم آکروپولیس. شاید بشه گفت اینجا مهم ترین جای دیدنی آتنه. وقتی رفتیم صف نسبتا طولانی ای داشت. شاید حدود بیست دقیقه یا نیم ساعت باید منتظر می موندیم. بالاخره نوبتمون شد. کارت دانشجویی من مارس باطل شده بود و من دیگه تمدید نکردم (یعنی چون کار می کردم و الان ویزای کاردارم، اصلا اجازه ندارم تو دانشگاه ثبت نام کنم. اینو خودمم تازه ترم قبل فهمیدم! تا الان همیشه تمدید کرده بودم!). اونجا برای دانشجوها تخفیف داشت ولی خب آقاهه به من تخفیف نداد. بهش هم شرایطمو گفتم. ولی خب قبول نکرد. حق هم داشت البته، به هر حال از نظر کارت دانشجوییم، من دانشجو نبودم. 30 یورو پول ورودی کل آکروپولیس بود. در واقع این 30 یورو مال یه مجموعه از دیدنی های شهر بود، نه فقط اون قسمت. در واقع شما فرض کنین قبلا یه شهر یا قلعه ای اینجا بوده. الان اون تیکه هاییش که کشف شده، هر کدوم یه قسمتی از شهر افتاده و پراکنده شده. این 30 یورو مال بازدید از تمام این مناطق بود.

خلاصه، اونجا پولو دادیم و اومدیم بریم تو. خانومه گفت با کالسکه نمیشه، کالسکه رو باید برین فلان جا تحویل بدین. تقریبا ده دقیقه راهه! راه افتادیم، رفتیم اون جایی که خانومه می گفت.

آکروپولیس خودش انگاری روی یه تپه است. کلی پله ی پهن داره که با شیب نرم میره به سمت اون تپه ی آکروپولیس. ما هم کالسکه رو از همون جا بردیم بالا که تحویل بدیم!! آخه از یه خانومی که پرسیدیم، گفت فکر کنم همه اش پله است، جای صاف نداره. اما خب اشتباه کرده بود دیگه. بعدا فهمیدیم جای صاف هم داشته. خلاصه، ما تا بالا با همون کالسکه رفتیم از پله ها. یه جاهایی همسر کالسکه رو جمع می کرد و منم بچه رو بغل می کردم، هر کدوممون یه کسی/چیزی ()  زده بودیم زیر بغلمونو می رفتیم بالا.

از یه جایی به بعد دیگه واقعا خود بناهای تاریخی بودن. اون قسمت پله های معمولی داشت، مثل پله های ساختمونا. درست قبل از اون قسمت یه جایی بود که کالسکه ها رو تحویل می گرفت. ما هم بردیم همه چی رو دادیم، هم کالسکه رو، هم کیف بچه رو. بعد اومدیم، بریم آکروپولیسو ببینیم. وقتی رسیدیم بالا و یه چندتایی عکس گرفتیم، بچه مون خسته شد و می خواست بخوابه. همسر همون جوری تو بغلش بچه رو خوابوند! بعد که بچه خوابید، ما هم یه کمی از خودمون سلفی دو نفره گرفتیم و همون جا نشستیم و از زندگیمون لذت بردیم!

برگشتنی، راه مخصوص کالسکه رو کشف کردیم و راحت تر برگشتیم. اما خب چه فایده؟ کاش یه چهار تا تابلوی راهنما گذاشته بودن که آدم این قدر اذیت نشه.

برگشتنی، دیدیم یه موزه ی آکروپولیس هم هست. گفتیم اینم بریم. اونم رفتیم، بد نبود. ورودیش زیاد نبود، 5 یورو بود. البته چیز زیادی هم نداشت انصافا. اما خب بد هم نبود. من موزه های این طوری دوست دارم؛ موزه های وسایل قدیمی چندین هزار ساله، مثل کوزه و اینا.

از اونجا برگشتیم تو شهر که یه ناهاری بخوریم. کلی گشتیم برای یه رستوران خوب. این وسط رفتیم به یکی ازکافه هایی که من برای صبحانه یادداشت کرده بودم. دیدیم محیطش به درد ناهار خورد نمی خوره و به نظر من زیادی هم گرم بود (حداقل تو اون ساعت که یه عالم مشتری داشت). ولی خب راجع به کیک تولد صحبت کردم و یه کیک برای پسرمون سفارش دادیم و گفتیم فردا میایم می گیریم.

ناهارو یه جا خوردیم و برگشتیم خونه. یه کمی استراحت کردیم و بعدش فقط رفتیم مرکز شهر و یه دوری زدیم. شب شده بود اون موقع دیگه. خیلی نایت لایف خوبی داشتن. خیلی خیلی شهر زنده بود. قبل از سفر که داشتم راجع به آتن سرچ می کردم، دیدم یکی نوشته مردم بین 9 تا 11 شام می خورن. از این نظر خیلی به خودمون ایرانی ها شباهت داشتن. آلمانی ها 6 7 شام می خورن. تازه به شامشون هم می گن Abendessen که Abend یعنی عصر essen هم یعنی خوردن. یعنی قشنگ عصرانه می خورن. البته خب آلمانی ها پیراشون 8 هم می خوابن، جوون تراشونم 9 10. دیگه بعد از ده واقعا بیدار نیستن، یا اگر هم هستن فکر کنم تو حالت نیمه هوشیارن، آخه از هیچ خونه ای هیچ صدایی بیرون نمیاد .

خلاصه، رفتیم شهر شلوغو با مردم سرزنده اش دیدیم. یه سری ها هم بودن مثل این فروشنده های دم حرم امام رضا تو ایران، خرت و پرت می فروختن. مثلا یه چیزی که پرت می کردی تو هوا، نور میداد و روشن میشد و خب برای شب خیلی قشنگ بود. پسر ما هم نگاه می کرد هی به این چیزایی که اینا پرت می کردن و تو هوا نورانی می شد .

روز بعدش رفتیم یه جای دیگه از همون مجموعه ی آکروپولیس. یه جاهاییشو عکس سلفی گرفتیم و خوب هم شد. ولی چون وقتی رسیده بودیم، نزدیک ظهر بود، آفتاب یه طوری بود که فقط تو زاویه های خاصی عکس خوب میشد. همه اش یا آدم خودش زیادی رو به نور میشد که چشماشو نمی تونست باز نگه داره، یا نور از پشت بود و عکسا خیلی تیره میفتاد.

اومدیم از یه زاویه ای عکس بگیریم، یه خانومه دید ما داریم تلاش می کنیم عکس سلفی بگیریم سه تایی، گفت می خواین ازتون عکس بگیریم. ما هم رومون نشد بگیم نه، گفتیم باشه.  آخه تجربه ثابت کرده عکس گرفتن خارجی ها با ما فرق داره. ما مثلا یه جوری عکس می گیریم که از کمرمون به بالا باشه، بقیه اش بنای تاریخی باشه. ولی اینا وقتی می گی از من عکس بگیر، یه جوری می گیرن که کل بدنت تو عکس باشه حتما!! می دونستیم عکسه خوب نمیشه، ولی گفتیم باشه. همسر خانومه اومد ازمون عکس گرفت و رفتن. بعد باز ما رومون نمی شد تا رفتن شروع کنیم عکس گرفتن که! گفتیم الان برگردن می بینن، ضایع میشه. می فهمن از عکسه راضی نبودیم. اومدیم صبر کنیم که اینا برن که دو نفر اومدن درست پشت ما نشستن و شروع کردن به عکس گرفتن از بنا. حالا نمی دونم کجایی بودن، اما از نظر نژادی شبیه چینی ها بودن. اما همسر می گفت چینی نیستن. شاید مثلا کره ای ای چیزی بودن.

آقا اینا فکر کنم یه ربع وایستاده بودن و داشتن از بنا عکس می گرفتن. یه طوری هم تو عکس ما بودن که واقعا بهتر بود صبر کنیم اینا برن! اعصاب ما رو خورد کردن تا رفتن. شما فکر کنین یه نفر توی یه زاویه وایستاده باشه، با تبلتش عکس بگیره از بنا. ده ثانیه بعد، دوباره تبلتشو بگیره بالا، دقیقا از همون زاویه ی ده ثانیه قبل عکس بگیره!! تمام اون ربع بیست دقیقه رو این طوری بودن.

آخرش همسر گفت بذار برم اینا رو دک کنم. بچه رو بغل کرد، برد اون ور این آدما (یعنی بین اینا و بنا) پیاده اش کرد . یعنی دیگه نمیشد اینا عکس بگیرن و همسر و پسرمون تو عکس نباشن! اونا هم چند ثانیه بعدش رفتن. حالا نمی دونم به رفتن همسر ربطی داشت یا نه رفتنشون، ولی خدا رو شکر واقعا که رفتن.

بالاخره ما موفق شدیم یکی دو تا عکس سلفی سه نفره بگیریم اونجا. بعد از اون عکسا دیگه اومدیم پایین (این بنا هم مثل اکروپولیس بالا بود، البته نه مثل اکروپولیس اون قدر بالا دیگه!).

برای ناهار هم باز رفتیم پایین یه جایی پیدا کردیم (البته با سختی دیگه) و یه چیزی خوردیم.

این وسط منطقه ی plaka هم رفتیم. یه منطقه بود پر از رستوران و کافه. اینجا رو به عنوان منطقه ای که فرهنگ یونانیه و این حرفا گفته بودن حتما برین. به درد ما که نمی خورد، ولی خب رفتیم. انقدر هم شلوغ که خدا می دونه. کلی سر و صدا بود و شلوغی. اما خب سرزندگی هم توش بود دیگه.


برچسب‌ها: سفر، سفر به یونان
[ یکشنبه 7 آبان 1396 ] [ 00:55 ] [ دختر معمولی ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

وبلاگ قبلی من اینجاست: mamooli.persianblog.ir به خاطر خرابی های مکرر پرشین بلاگ تصمیم گرفتم کوچ کنم :) و اما من: من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه!---- 22 اکتبر 2016 یکی از بهترین و قشنگ ترین اتفاقای زندگیمون رخ داد و پسرمون متولد شد. ---- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ---- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید"، بپرسید. در غیر این صورت، من نمی تونم جوابگوتون باشم. با کمال شرمندگی البته.---- وبلاگ قبلی یه سری پست های روزمره اش رمزداره. اگه رمز می خواین بگین. ---- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 29711