X
تبلیغات
رایتل

یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ


روز یکشنبه صبح رفتیم همون کافه ای که کیک پسرمونو روز قبلش سفارش داده بودیم که صبحونه بخوریم. قبلا ازش پرسیده بودم کیکمون کی آماده میشه؟ اصلا شما یکشنبه ها هستین؟ خانومه گفت آره، ما یکشنبه ها هم هستیم. کیکتون هم از همون صبح آماده است، هر وقت خواستین بیاین ببرین.

صبح که رفتیم من کیکو دیدم که توی ویترین بود و روش هم نوشته شده بود، ولی خب ما نرفته بودیم که کیکو بگیریم . رفتیم گفتیم منوی صبحانه دارین؟ خانومه هم گفت بله و منو رو بهمون داد. من و همسر هم رفتیم نشستیم و از روی منو دو تا املت انتخاب کردیم. یکی از غذاهای توی منو بود که نوشته بود نون داره. گفتیم نکنه اینا نون نداره کلا!! خب ما که عادت نداریم املتو با قاشق بخوریم، بدون نون. رفتم از خانومه پرسیدم، گفتم اینا نون هم داره باهاش، گفت آره آره، نون هم جزوشه. بعد که آورد شاید بگم اندازه ی یه کف دست نون تو سینی بود، مثل اونایی که رژیم دارن نون خوردیم . بقیه ی املتو هم خالی خالی خوردیم دیگه. اما انقدر زیاد بود که سیر شدیم. جالب بود که دقیقا توی منو نوشته بود که حتی با چند تا تخم مرغ درست شده این املت! مثلا بعضی ها رو نوشته بود با سه تا سفیده ی تخم مرغ، مال ما با سه تا تخم مرغ کامل بود. دیگه فکر کنین ما چی خوردیم! آخه یه عالمه سالاد و این چیزا هم کنارش بود. آخراش واقعا به سختی داشتیم می خوردیم. ولی خیلی خوب بود در کل. هم غذاش خوشمزه بود، هم محیطش خوب و خلوت بود اون موقع صبح. مثل روز قبل هم گرم نبود.

اونجا کیکو نگرفتیم. رفتیم دورمونو بزنیم، بعد بیایم عصری کیکو بگیریم. دورمونو زدیم و یه کمی از شهرو دیدیم و عصری دوباره رفتیم  و کیکمونو گرفتیم، بردیم هتل.

هوا خیلی گرم بود تو آتن، وقتی کیکو می خواستیم بگیریم، از خانومه پرسیدم ما تقریبا نیم ساعت اینا تو راهیم. کیک آب نمیشه؟ اگه آب میشه تاکسی ای چیزی بگیریم. گفت نه، مشکلی نداره نیم ساعت. هیچیش هم نشد کیکه. اول بردیم گذاشتیم تو یخچال اتاق. لباس پسرمونو تنش کردیم. بعد رفتیم پایین.

لباس پسرمون هم برای خودش ماجرایی داشت. یه لباس می خواستیم براش بدیم یه چیزی پرینت بزنن روش. روی لباسش نوشتیم "من یه ساله شدم، ich bin schon 1" (قسمت دوم آلمانی همون قسمت اوله). زیرش هم یه علامت :) گذاشتیم. این لباسو همسر سفارش داد به یه جا و برامون زدن و همه چی اکی بود تا روز قبل از رفتن. بعد یهویی به ذهن همسر رسید که کاشکی به جای اون علامت :) یه عکس از زمان تولدش می ذاشتیم. یعنی یه جوری که هر سال یه عکس از سال قبلش روی لباسش بزنیم. خیلی دیر بود برای هماهنگ کردن همه ی کارا. اما خب گفتیم حالا تلاشمونو بکنیم. معمولا وقتی میدی پرینت، میگن فردا بیا بگیر. از اون طرف لباس سایز 86 که زیر دو ساله هم ندارن معمولا و باید خودت بری لباسو بخری. حالا ما باید اول می رفتیم لباسو می خریدیم، بعدم میدادیم به یه جا از اینا که فوری بهت تحویل میدن که پرینت بزنه.

خلاصه، همون شب گشتیم،  یه عکس انتخاب کردیم، سایزشو درست کردیم، با نوشته ها گذاشتیم تو یه فایل، آماده اش کردیم برای پرینت، آدرس و تلفن یکی دو جا رو که لباس پرینت می زدن ورداشتیم که فردا صبح زنگ بزنیم، ببینیم سریع آماده می کنن یا نه.

صبح زنگ زدم به یکیشون که از ساعت 8 کار می کرد، گفتم چقدر طول می کشه؟ گفت 20 دقیقه اینا. فقط باید صبر کنین که دستگاه کارش تموم بشه. گفتیم پس همین خوبه. همسر لباسو برد داد که پرینت بزنه طرف. قرار بود بعدش همسر بره سراغ کارای دیگه و  قبل از رفتن بریم سر راه بگیریم و بریم. ولی همسر تصمیم گرفته بود زودتر بره بگیره. رفته بود گرفته بود، اونجا باز نکرده بود، وقتی رفته بود خونه، دیده بود اشتباهی آقاهه روی پشت لباس زده عکسو :|

باز قرار شد بریم دوباره لباس بخریم و اینا. ولی بعد من به ذهنم رسید برای چی دوباره لباس بخریم؟ همونو میگیم جلوشو دوباره پرینت بزنه. ما که نمی خوایم این لباسو تو خیابون تن بچه مون کنیم. فقط می خواستیم واسه تولدش باشه. دوباره همونو بردیم و گفتیم اون روش بزنه. بالاخره لباس آماده شد و راه افتادیم. البته کلا کیفیت پرینتش خیلی پایین بود به نسبت لباس قبلی که عکسش روش نبود. ولی خب دیگه چاره ای نبود.

حالا برگردیم به همون قضیه ی هتل. اول اون لباس با شکلک :) رو تنش کردیم و تو اتاق من چند تا عکس ازش گرفتم. بعد رفتیم پایین هم تو لابی با همون لباس چند تا عکس ازش گرفتم. بعد لباسشو عوض کردیم و با لباس شکل دارش کیکو برید و شمعو فوت کرد.

اما متاسفانه کلا عکسا و فیلما هیچ کدوم خوب نشدن. پسرمون اون موقع خیلی خوابش میومد و اصلا آروم نمیشد. ولی خب دیگه. بچه ها همین طورین دیگه. باید کنار اومد باهاشون .

برای روشن کردن شمع و بریدن کیک هم از پذیرش هتل فندک و چاقو گرفتم. بعد که کارمون انجام شد، یه برش از کیک هم براش بردم. بعد هم که اومدیم بالا، دوباره یه برش دیگه همسر برد برای همکارش که تو راه دیده بودش.

به این ترتیب خودمون سه تایی تولد پسرمونو جشن گرفتیم . به همین سادگی، به همین خوشمزگی .

وقتی می خواستم کیکو سفارش بدم، از خانومه پرسیدم کدوم یکی مزه اش بهتره؟ اونم یه کیکی رو معرفی کرد. یه کیک شکلاتی هم بود که گفت این به نظر من خیلی تلخه. اما خب سلیقه ها متفاوته، شاید برای شما زیاد تلخ نباشه، برای من بیش از حد تلخه. در نهایت چون قرار بود روشو بنویسن، ما تصمیم گرفتیم اون کیک شکلاتی رو ورداریم.

وقتی آوردیم تو اتاق و یه کمی خوردیم، من گفتم چقدر شیرینه! واقعا انقدر شیرین بود که بعد از یه کمی خوردن، دلمو زد. به نظرم نمیشد بدون چایی و اینا خوردش. ولی خب دیگه، به نظر خانوم فروشنده زیادی تلخ بود حتی!

بعد از اینکه عکسای پسرمونو گرفتیم و مراسم تولدش برگزار شد، دوباره رفتیم بیرون. همین که پسرمونو گذاشتیم تو کالسکه گرفت خوابید طفلکی.

--

دیگه همه چی قاطی پاطی شده، یادم نیست کدوم یکی کدوم روز اتفاق افتاد. مجبورم جدا جدا بنویسم!

--

یه مکان دیدنی ای توی لیستمون داشتیم که باید می رفتیم، بر اساس نقشه (که کجا باید بریم) و جی پی اس (که چطوری باید بریم) اومدیم هلک و هلک یه جاهایی رو رفتیم، در نهایت متوجه شدیم این جایی که داره ما رو می بره، نزدیک همون اکروپولیسه و ما اصلا این جا رو همون روز که آکروپولیسو دیدیم، دیدیم!). بنابراین، تصمیم گرفتیم بریم یه جای دیگه. رفتیم یه جای دیگه که اونم چیز خاصی نبود، یه بنای خیلی آشنا از زمان قدیم بود. از همون ستون های سنگی ای که خیلی جاها نمونه شو دیدین حتما.

--

یه بار هم شب بود تقریبا و ما هم تو مرکز شهر دنبال رستوران می گشتیم. یه جا وایستاده بودیم، همسر بچه بغلش بود، منم نشسته بودم روی یکی از صندلی های همون جا و داشتم تو گوشیم دنبال رستوران می گشتم. یهویی همسر گفت دختر معمولی دختر معمولی پا شو بریم، دعوا شده انگاری. یهو دیدیم یه سری ها دعواشون شده و دنبال هم می دویدن. حالا من تازه داشتم جل و پلاسمو جمع می کردم که کالسکه رو راه بندازم و بریم. دیگه از اونجا رفتیم و کلا تصمیم گرفتیم رستوران نریم اون دور و بر. رفتیم نزدیک هتل خودمون یه رستوران پیدا کردیم. هم غذاش خوب بود، هم قیمتش خیلی مناسب بود، جاش هم خیلی آروم و خوب بود، کارمنداشم مودب و مهربون بودن. کلا فکر کنم همیشه بهترین کار اینه که آدم از مرکز شهر دور بشه!


برچسب‌ها: سفر، سفر به یونان
[ یکشنبه 7 آبان 1396 ] [ 23:56 ] [ دختر معمولی ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

وبلاگ قبلی من اینجاست: mamooli.persianblog.ir به خاطر خرابی های مکرر پرشین بلاگ تصمیم گرفتم کوچ کنم :) و اما من: من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه!---- 22 اکتبر 2016 یکی از بهترین و قشنگ ترین اتفاقای زندگیمون رخ داد و پسرمون متولد شد. ---- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ---- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید"، بپرسید. در غیر این صورت، من نمی تونم جوابگوتون باشم. با کمال شرمندگی البته.---- وبلاگ قبلی یه سری پست های روزمره اش رمزداره. اگه رمز می خواین بگین. ---- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 29711