X
تبلیغات
رایتل

یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ


یکشنبه عصر دیگه همه ی جاهامون واسه رفتن تموم شده بود. یعنی همه ی چیزایی که تو لیست داشتیم تموم شده بود. همسر گفت آتن جزیره هم داره، می تونیم بریم یکی از جزیره هاش. بعد از مراسم تولد پسرمون (!!)، رفتم از پذیرش هتل پرسیدم، گفتم کجا رو شما پیشنهاد می کنین که بریم؟ ما هر جا که بلد بودیم تموم شده. یه جایی رو بهمون گفت. گفت اینجا یه تپه است که ویوی خیلی خوبی به شهر داره. می تونین برین اونجا. در مورد قایق های جزیره ها هم سوال کردم که کیا میرن و کیا میان و اصلا کدوم جزیره بریم. گفت آخرین قایق ها ساعت 19 برمی گردن. دیره. گفتم نه، برای فردا می خوایم. گفت آها، پس بذار چک کنم. چک کرد آنلاین و گفت مثلا فلان ساعت می تونین برین و هر یه ساعت یه بار هم تقریبا یه قایق هست. برگشتنی هم که آخرین قایق ساعت 19 برمی گرده دیگه. اسم جزیره ی پیشنهادی خودشو هم نوشت.

اون روزو گفتیم حالا بریم همون تپه ای که گفته. از خانومه همون موقع پرسیدم، گفتم با کالسکه میشه رفت اصلا؟ گفت فکر نمی کنم خیلی راحت باشه.

ما هم گفتیم خب حالا امتحان می کنیم دیگه. کلی با قطار تا یه جاهایی رفتیم و چند بار خط عوض کردیم تا رسیدیم به پایین اون جایی که قرار بود بریم بالاش! تایه جاهاییش خوب بود و می شد رفت ولی بعد رسیدیم به یه جایی که دقیقا پله داشت! یعنی نه که سربالاییش شبیش زیاد باشه، کلا پله بود! اصلا نمیشد با کالسکه رفت.

از یه خانومه که داشت رد می شد از پیاده رو پرسیدم، گفتم اینجا غیر از این پله راه دیگه ای هم هست؟ ما با کالسکه نمی تونیم بریم. گفت می تونین به صورت مارپیچی از کنار خیابونا بریم. ما هم گفتیم باشه دیگه. بریم ببینیم چی میشه.

سربالایی هایی شاید با شیب 50 60 درجه رو داشتیم همین جوری می رفتیم بالا!! حسابی هم گرممون شده بود. ولی باز ادامه می دادیم. آخرش دوباره رسیدیم به یه جایی که اصلا بن بست بود و فقط با همون پله می شد رفت بالا. این شد که دیگه از خیرش گذشتیم و برگشتیم پایین!!

اون روز دیگه عملا عصرش استفاده ی خاصی برامون نداشت دیگه. چون ما تازه ساعت 5 6 از هتل اومده بودیم بیرون. تا رفتیم اون بالا و برگشتیم، دیگه شب شده بود کاملا.

فقط رفتیم یه سوغاتی برای خودمون خریدیم به عنوان یادگاری و بعد هم رفتیم شام خوردیم. شام همون پیتزاییه بود که پیتزای اضافه رو برامون گذاشته بود رو همدیگه و تو دو تا ظرف معمولی بهمون داده بود!

شب که اومدیم خونه، قایق و کشتی رو سرچ کردیم برای فرداش. دو مدل داشت. یه مدل تندرو داشت که 14 یورو بود و 40 دقیقه تو تراه بود. یه مدل کندروتر داشت که 8.5 یورو بود و یه ساعت و نیم تقریبا تو راه بود. گفتیم حالا بریم اونجا ببینیم شرایط چطوریه، یکیشو می گیریم دیگه.

رفتیم دم بندر و همین طوری رفتیم تو یکی از مغازه هایی که دقیقا بلیت همینا رو می فروخت. یه عالمه بودن از این مغازه ها، ما شانسی رفتیم تو یکیش. آقاهه خودش گفت نفری 8.5 یورو، دیگه ما هم فهمیدیم از اون مدل کندروئه است. گفتیم اشکالی نداره. حالا از این ور بریم لذت روی آب بودنو بچشیم، از اون ور اگه خواستیم سریع تر برمی گردیم.

چیزی که باهاش رفتیم، قایق نبود. کشتی بود. خیلی خوب بود. ما هم تمام مدتو رو عرشه موندیم و از مناظر لذت بردیم. پسرمون هم یه کمی دوید و بازی کرد و آخرش خسته شد، خوابید. وقتی بیدار شد، یه کمی کشتی از ساحل فاصله گرفته بود و مرغای دریایی بالای کشتی پرواز می کردن. نمی دونم چرا نزدیکای بندر نبودن پرنده ها! خلاصه، همسر کلی پرنده ها رو به پسرمون نشون داد و اینا. دو دقیقه بعد دیدیم پرنده ها زحمت کشیدن، کلاه پسرمونم مزین کردن.

کلاهشو تو دستمال کاغذی مچاله کردیم، به جاش یه کلاه دیگه سرش کردیم!

وقتی رسیدیم، دیدیم همون بین راهش خوب بوده! آخه جزیره هه برای ما حداقل چیزی نداشت. ما خیلی دیر راه افتاده بودیم و ساعتای 12 1 تازه رسیده بودیم. یه تپه مانندی توی جزیره بود که همون جلوی رودی کشتی زده بود چند تا مسیر برای رسیدن به بالاش وجود داره. این یکی از نظر سختی متوسطه و این قدر طول می کشه، اون یکی از نظر سختی راهش دشواره و این قدر طول می کشه. ولی کلا ما با کالسکه حس و حال یه بار دیگه رفتن تو این مسیرا رو نداشتیم. ترجیح دادیم همون دور و بر ساحل قدم بزنیم.

یه نیم ساعتی هم همسر پسرمونو برد تو دریا و گذاشت یه کمی دریا رو حس کنه. حوله موله هم که نداشتیم همراهمون. ولی خب بالاخره یه جوری پاهاشو خشک کردیم دیگه.

از بغل ساحل رفتیم اون ور تر بغل ساحل و ناهار خوردیم! ناهارشو که قبلا توصیف کرده بودم دیگه، ماهی خوردیم هر دومون و راضی هم بودیم. بعد از ناهار دیگه کاری نداشتیم، گفتیم بریم سوار قایق بشیم برگردیم. این دفعه قایق تندرو رو گرفتیم. خیلی بد بود. همون کشتی کندرو بهتر بود! توی قایقه خیلی گرم بود. از طرفی هم محیطش سربسته بود و آدم اصلا لذت نمی برد از مسیرش. کلا بیشتر به حرف زدن گذشت زمانی که توی قایق بودیم.

--

این وسط یادم اومد که یه بار دیگه هم رفتیم بغل یه ساحل دیگه. ولی واقعا یادم نیست کدوم شب بود. فقط میدونم که خیلی بهمون خوش گذشت ، مخصوصا که دم غروب رفته بودیم و کلی هم عکس دم غروبی گرفتیم که خیلی خوشگل شد.

--

روز سه شنبه باید برمی گشتیم دیگه. می خواستیم مثل دم رفتنمون نشه و سر موقع بریم، حساب کردیم، قرار شد ساعت 9 از خونه زده باشیم بیرون. ولی باز طبق معمول انقدر معطل کردیم که 9.5 اینا تازه از خونه اومدیم بیرون! گفتیم حالا می رسیم دیگه، اشکالی نداره. هلک و هلک رفتیم مترو با دو تا چمدون و کالسکه و دو تا کوله پشتی. دو تا بلیت هم خریدیم. قبلا بلیت 5 روزه خریده بودیم، ولی اون فقط برای محدوده ی داخل شهر بود. برای فرودگاه نفری9 یورو دادیم و بلیت جدید خریدیم. رفتیم جلوی سکو، دیدیم قطار اونجاست، ولی ما بهش نرسیدیم. بعد که نگاه کردیم دیدیم خدا رو شکر که نرسیدیم! اون در جهت برعکس بوده! یه کمی جلوی اون یکی سکو وایستادیم، بعد دیدیم انگاری اینایی که روی تابلو زده، دو تا چیز متفاوته. یکیش میره فرودگاه، یکیش نمیره. پرسیدم از یه نفر، دیدم بله، همین طوره. اونی هم که قرار بود بره فرودگاه، 20 دقیقه دیگه میومد!! شما فکر کنین مثلا بلیت ساعت 10:55 اینا بود!!

بدو بدو رفتیم بالا که تاکسی بگیریم. از یه تاکسی داره پرسیدیم چقدر میشه از اینجا تا فرودگاه؟ گفتم حدود 44 یورو. چاره ای نداشتیم، سوار شدیم. نمی دون آقاهه با ما دولا پهنا حساب کرد یا نه (البته فکر نمی کنم این طوری باشه) ولی خانومی که تو هتل بود روز قبلش داشت برای رفتن به اون تپه هه می گفت اگه خواستین با تاکسی برین چطوری باید برین، گفت شما فقط پولی که روی تاکسی متر می نویسه رو بدین. ولی این آقاهه اصلا تاکسی متر نزد!

حالا شما فکر کنین، در هم حدود 20 دقیقه قبل از پرواز بسته میشه. از آقاهه پرسیدیم چقدر طول می کشه برسیم؟ گفت حدود 35 دقیقه. ازمون پرسید پروازتون کیه؟ ما هم گفتیم چک این کردیم آنلاین، ولی پرواز  10:55 اینائه. اونجا هم مثل ایران بود مثل اینکه. آقاهه با سرعت 150 تا می رفت، ولی حداکثر مجازش 120 تا بود!

وسط راه ما دیدیم خیلی گرمه، پنجره ها رو کشیدیم یه کمی پایین. آقاهه گفت میشه پنجره ها رو بدین بالا؟! دیگه پنجره ها رو دادیم بالا و تا رسیدیم پختیم از گرما. پسرمون هم متاسفانه اصلا همکاری نمی کرد. آقاهه تسبیح داشت (مسلمون نبودها، تسبیح جزو فرهنگشون بود، مغازه های خرت و پرت فروشیشون تسبیح هم داشتن)، دادم پسرمون باهاش یه کمی سرگرم شه.

ساعت تقریبا 10:30 اینا رسیدیم! دوباره یورتمه رفتیم که سوار بشیم، پیتکوپ پیتیکوپ پیتیکوپ پیتیکوپ . وقتی رسیدیم به جایی که باید سوار می شدیم، فکر کنم بعد از ما دیگه هیچ کس نیومد، یا شایدم یه نفر با ما اومد، درست یادم نیست. فقط اینو بگم که ما هنوز روی پله ی عقب وایستاده بودیم، منتظر بودیم مردم جا به جا بشن که ما هم بریم تو و چمدونامونو بذاریم که دیدیم پله ی سمت جلو رو جمع کردن :|.

ولی خب بازم خدا رو شکر رسیدیم!

دفعه ی بعد دیگه اگه قرار باشه زیر 3 4 ساعت زودتر حساب کنیم، من اصلا نمیرم مسافرت ! واقعا ما حداقل باید 4 5 ساعت حساب کنیم زودتر میخوایم فرودگاه باشیم که بلکه نیم ساعت زودتر اونجا باشیم!!

--

پروازمون خوب بود، پسرمون هم نسبتا خوب باهامون کنار اومد و زیاد نق نزد. اون موقع تو راه، خیلی خوابش میومد. ما هم می دونستیم، ولی واقعا نمی تونستیم کاری بکنیم.

--

وقتی رسیدیم، با قطار از فرودگاه رفتیم ایستگاه قطار. بعد یه تیکه از راهو پیاده رفتیم تا رسیدیم به جایی که ماشینمون پارک شد. به ماشین رسیده بودیم، واسه من انگاری به خونه رسیدیم!! خیلی خیالم راحت شد. چقدر خوب بود آلمان، سکوت، آرامش، نظم، خیابونای مناسب برای کالسکه، خط کشی های عابر پیاده و وایستادن ماشینا، وای چقدر خوب بود واقعا .

--

وسط راه یه جا وایستادیم که بریم دستشویی و وضو بگیریم و نماز بخونیم و دوباره راه بیفتیم. دستشوییه انقدددددددر کثیف بود که من حتی اون بطری آبی که برده بودمو هم حاضر نشدم روی کفِش بذارم. همین طوری نگهش داشتم،  وضو گرفتم فقط و برگشتم. وای من تا الان این دستشویی های مجانی وسط راهو نرفته بودم هیچ وقت. نمی دونستم چقدر کثیفن!! آقا تو آلمان دستشویی خواستین برین، از این پولی ها برین.  ارزششو داره.

--

به این ترتیب سفر ما به سر رسید، کلاغه به خونه اش نرسید .

برچسب‌ها: سفر، سفر به یونان
[ پنج‌شنبه 11 آبان 1396 ] [ 00:39 ] [ دختر معمولی ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

وبلاگ قبلی من اینجاست: mamooli.persianblog.ir به خاطر خرابی های مکرر پرشین بلاگ تصمیم گرفتم کوچ کنم :) و اما من: من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه!---- 22 اکتبر 2016 یکی از بهترین و قشنگ ترین اتفاقای زندگیمون رخ داد و پسرمون متولد شد. ---- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ---- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید"، بپرسید. در غیر این صورت، من نمی تونم جوابگوتون باشم. با کمال شرمندگی البته.---- وبلاگ قبلی یه سری پست های روزمره اش رمزداره. اگه رمز می خواین بگین. ---- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 29711