X
تبلیغات
رایتل

یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ


پست عکس دار سفرمونو باید بعدا سر فرصت بذارم که بتونم تو عکسا بگردم و سایزاشونو درست کنم. فعلا یه کمی از روزمره های این روزامون بگم:


این شرکت مشتریمون که قرار بود بیاد، بالاخره اومد. ما فکر کردیم چه اومدنی دارن برای ما! انقدر که هی رن داشت اون روز تذکر می داد.

می گفت فردا میان، لطفا همه میزاشون تمیز باشه، هیچی کاغذ روی میزاتون نباشه، اگر بود، کاغذهای این شرکت اصلا نباشه (به خاطر امنیت داده و اینا یعنی؛ که نگن چرا اطلاعات ما تو اتاق ولو شده!). لپ تاپاتون پسورد داشته باشه، اگه رفتین بیرون، حتما در لپ تاپتونو ببندین و از این حرفا.

بعد امروز دیدم دو تا آقا اومدن، در حد دو دقیقه، فیلیکس همه رو بهشون معرفی کرد همین طوری سرسری و بعد هم رفتن بالا که با هم صحبت کنن!!

--

امروز داشتم از یه لایبرری برای برنامه ام استفاده می کردم که یادگیری عمیق انجام میده. حالا بگذریم که یادگیری عمیق چیه، ولی اخیرا خیلی مد شده. یعنی کل عمر فعالش شاید پنج شیش سال بیشتر نباشه، الانم که تند و تند دارن روی اینا مقاله میدن و میرن جلو. اینو داشته باشین.

از اون طرف، برنامه هامون الان همه تحت وبه دیگه طبیعتا. بعد من اصلا چیزی از برنامه نویسی تحت وب نمی دونم به اون صورت. فقط به صورت تجربی به من گفتن باید یه فایل فلان (pom.xml) داشته باشی به این فرمت، منم همه جا درستش می کنم و چیزای لازمو از این ور اون ور کپی می کنم اون تو . اینم داشته باشین.

بعد یه نرم افزاری هم هست به اسم ماون (Maven) که باهاش برنامه رو راه میندازن (دیگه حالا من ساده اش کردم، وگرنه اصطلاح راه انداختن درست نیست، ولی حالا!). من کلا قبلا هیچ وقت از این ماون استفاده نکرده بودم. از وقتی اومدم شرکت تازه یاد گرفتم.

دیروز که اومدم از اون لایبرریه استفاده کنم، یه اروری می داد که هر کار کردم رفع نشد. امروز هم هر کار کردم رفع نشد. سرچ هم کردم یه عالمه، ولی هیچ کدوم از راه حلا به من کمک نکرد.

تو سرچم دیدم یه چت روم هست مخصوص همین لایبرری. می شد بری و آنلاین بپرسی سوالتو. آدمای اونجا هم آدمای عادین، یعنی لزوما کارمند اون شرکتی که لایبرری رو داده نیستن. منم رفتم گفتم تیری تو تاریکی می پرسم سوالمو دیگه. شاید هم یکی می دونست باید چیکار کنیم.

گفتم که چت روم بود. مردم همین جوری داشتن با هم راجع به موضوعات همین لایبرریه چت می کردن. بعد من یهو رفتم وسط حرفشون گفتم ببخشید من این مشکلو دارم. بلافاصله یکی جواب داد فایل فلانتو اینجا کپی کن. یه لینک هم داد که باید اونجا کپی می کردم و آدرس می دادم. منم کپی کردم. بلافاصله گفت فلان خطشو پاک کن. رفتم پاک کردم، دیدم درست شد. گفتم ئه! دستتون درد نکنه، من یه روز کامل روی این بودم.

طرف گفت اشکال رایجیه! نمی دونم چرا اینو تو فایل راهنماشون اضافه نمی کنن، این همه آدم مشکل دارن. یکی دیگه از اون ور میگه اصلا حدود 70 درصد اونایی که این لایبرری رو استفاده می کنن اصلا نمی دونن ماون چی هست . وای! طفلکی راست می گفت. منم جزوشون بودم. یعنی اصلا نابود شدما!!

ولی خداییش فکر می کردم فقط منم که بدون سواد، دارم تجربی میرم جلو! نگو خیلی ها مثل منن . از این بابت خیلی خوشحال شدم .

--

ببخشید اگه این قسمت بالا رو نفهمیدین. ولی اگه کسی رشته اش کامپیوتر باشه، احتمالا به عمق فاجعه پی برده .

--

دو هفته پیش با دوستامون قرار گذاشتیم که با هم بریم بیرون. همونا که ازم بلیتمو خواستن و ندادم. زود تا اومدیم باهاشون قرار گذاشتیم که فکر نکنن یه وقتی ما چون اون اتفاق افتاده، دیگه باهاشون قرار نذاشتیم. آخه خانومش اون دفعه گفت قبل از اینکه برین آتن یه بار قرار بذاریم، ولی اون هفته همسر نتونست و ما نتونستیم باهاشون قرار بذاریم. گفتم یه وقتی سوءتفاهم پیش نیاد.

گفتن کجا بریم؟ ما هم گفتیم بریم فلان کافه که ما قبلا محیطشو دیدیم و جای مناسبیه و خلوته و اینا. بعد رفتیم دیدیم از سر و روش آدم می باره!! آخه ما قرارمونو ساعت 4 گذاشته بودیم و گویا مردم اون ساعت هنوز دارن ناهار می خورن اونجا. اول که من و همسر رسیدیم، رفتیم دیدیم جا نیست، فقط یه جا هست که میشه نشست ولی خب خود کافه شلوغه دیگه. ولی چون دوستامون نیومده بودن، نرفتیم بشینیم. گفتیم خب شاید اصلا اونا خوششون نیاد از اینجا. ما بریم بشینیم مجبور میشن بیان دیگه.

رفتیم بیرون تا اونا بیان. وقتی اومدن، دیگه اصلا جا نبود اون تو! یکی دو تا کافه ی دیگه هم ما قبلا گشته بودیم تو همین خیابون بود. ولی خب ما دیگه اونا رو امتحان نکرده بودیم، فقط ریویوهاشونو چک کرده بودیم و دیده بودیم خوبن. رفتیم اونا رو پیدا کنیم که اصلا پیدا نکردیم! یعنی کلی رفتیم، بعد اصلا تعطیل بود! تازه رستوران هم بود!! تو سایت زده بود رستوران-کافه. من نمی دونم چرا اون ساعت تعطیل بود. دوباره برگشتیم، دیگه اصلا نمی دونستیم کجا بریم. خیلی ضایع بود. تو راه برگشتمون، دوباره رسیدیم به همین کافه هه. دیگه اون موقع خلوت شده بود، با هم رفتیم تو . اصلا قسمت همین کافه هه بودها!

از اونجا هم ما می خواستیم بریم مرکز شهر، هم دوستامون، واسه همین دیگه با هم رفتیم پیاده. یه مغازه ی ترکی بود که ما تا حالا ندیده بودیم، بچه ها گفتن ما میریم از اینجا خرید می کنیم، گفتیم خب ما هم میایم. ما می خواستیم بریم مغازه افغانیه، کشک بخریم. اونجا کشک ایرانی میاره. تا حالا تو ترکا کشک ندیدیم. گفتم حالا برم، شاید اینجا داشت. آخه دوستامون گفتن اینجا محصولات ایرانی هم میارن. اتفاقا کشک هم پیدا کردم. همسر و پسرمون بیرون موندن چون پسرمون خوابیده بود و اگه میومد تو، گرمش میشد.

حالا اتفاقا یکی دیگه از دوستامونو دیدیم. این بندگان خدا رو ما تقریبا هر آخر هفته تو خیابون می بینیم، هیچ وقت هم باهاشون قرار نمیذاریم . خیلی ضایعیم همیشه! نه که نخوایم قرار بذاریما، اتفاقا اینا اولین خانواده ای بودن که باهاشون آشنا شدیم و شرایطشون شبیه ما بود. خیلی هم خانواده ی خوبین. فقط ما الان انقدر آخر هفته ها کار داریم که نمی رسیم به قرار گذاشتن. مخصوصا که با بچه هم قرار هماهنگ کردن سخته. آدم وقتی خودش باشه، خب یهو تصمیم می گیره الان که حال بچه خوبه بره بیرون، یا مثلا تصمیم می گیره بچه اول بخوابه، دو ساعت دیگه بره. ولی وقتی با کسی یه ساعت خاصی هماهنگ کنی، سخت میشه مدیریتش.

خلاصه، دیگه گفتیم بده این جوری. با همسر قرار گذاشتیم که برای آخر هفته ی بعد به این دوستامون بگیم و با اینا قرار بذاریم.

جالب تر اینکه ما هر وقت با این یکی خانواده بودیم، می گفتیم شما اونا رو نمی شناسین، نه؟ بعد مثلا یه ماجرایی راجع به اونا تعریف می کردیم. و هر وقتم با این یکی خانواده بودیم، راجع به اون یکی یه تجربه ای رو می گفتیم. (اونایی که خارج زندگی کردن میدونن، تجربه ی دوستای دور و بر آدم خیلی ارزشمنده اینجا ، خیلی شرایط هست که آدم بهش برمیخوره، خیلی خوبه یکی قبل از تو اون شرایطو داشته باشه و بتونه راهنماییت کنه. با توجه به اینکه از نظر کار و ویزا و درس و اینا همه مون مشابهیم، تجربه هم واسه هم زیاد داریم معمولا.) الان دیگه بالاخره شرایطی پیش اومد که این دوستامون همدیگه رو دیدن و از این به بعد راحت می تونیم راجع بهشون صحبت کنیم .

--

هفته ی بعدش رفتیم خونه ی این یکی دوستامون. البته ما بهشون پیشنهاد دادیم بریم بیرون، ولی اونا گفتن بیاین خونه مون عصری. ما هم قبول کردیم. خونه شونو تازه عوض کردن. انقدر خونه شون خوب بود که ما هم مجاب شدیم خونه مونو عوض کنیم! خونه شون شرکتیه، حالا ما هم یه قرار گذاشتیم که یکی دیگه از خونه های همین شرکتو بریم ببینیم.

نکته ی جالبش اینه که این شرکت تمام خونه هاشو داره یه مدل میزنه، یعنی هم طراحی هاشون شبیه همه، هم کف پوشاشون، هم رنگاشون (البته رنگ دیوارا همیشه سفیده اینجا). آدم فقط کافیه محل خونه رو بپسنده. البته کافی تر اینه که اصلا شرکت حاضر بشه خونه رو بهت بده .

خلاصه، حالا قراره یکی از خونه هاشونو بریم ببینیم دیگه. جاش که خیلی مناسب به نظر میاد. نزدیک خونه ی رن اینا هم میشه .


برچسب‌ها: روزمره
[ پنج‌شنبه 11 آبان 1396 ] [ 21:01 ] [ دختر معمولی ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

وبلاگ قبلی من اینجاست: mamooli.persianblog.ir به خاطر خرابی های مکرر پرشین بلاگ تصمیم گرفتم کوچ کنم :) و اما من: من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه!---- 22 اکتبر 2016 یکی از بهترین و قشنگ ترین اتفاقای زندگیمون رخ داد و پسرمون متولد شد. ---- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ---- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید"، بپرسید. در غیر این صورت، من نمی تونم جوابگوتون باشم. با کمال شرمندگی البته.---- وبلاگ قبلی یه سری پست های روزمره اش رمزداره. اگه رمز می خواین بگین. ---- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 29711