X
تبلیغات
رایتل

یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ


خیلی عقبم از خودم!! خیلی!!

نمی دونم گفتم یا نه، چند وقت پیش ریحانه خانوم اینا رو دعوت کردیم رستوران. دیدیم ما که خونه مون کوچیکه و نمی تونیم راحت خونه دعوت کنیم، دعوت هم بکنیم، نمیشه راحت غذا درست کنیم با این فسقلی! بالاخره قسمت شد تا دوستامونو رستوران دعوت کنیم.

همون جا، همسر ریحانه خانوم گفت هفته ی بعد یه روز میگم شام بیاین در خدمتتون باشیم. ما خیلی شرمنده ی این دوستامونیم. واقعا اونا خیلی ما رو دعوت می کنن بندگان خدا. خلاصه، اون روز ریحانه خانوم برام تلگرام زد که جمعه ساعت شیش به بعد. همسر نمی تونست اون ساعت بیاد. من گفتم شاید اگه بتونم خودم با پسرمون بیام. اونم گفت خوشحال میشیم و اینا.

همون روز جمعه، ساشا داشت ارائه میداد (البته تموم شده بود، بحث آخرش بود که چیکار بکنیم حالا) که تلفن شرکت (شماره ی فیلیکس) زنگ خورد. بعد هم دایورت شد روی موبایلش و فیلیکس تلفنشو جواب داد. بعد برگشت به من گفت با تو کار داره!! گوشیو گرفتم، همسر بود. گفت از مهد پسرمون زنگ زدن که تب داره بیا ببرش. بهت زنگ زدن، جواب ندادی، به من زنگ زدن، منم که نمی تونم برم بیارمش. تو تلگرام هم بهت زدم جواب ندادی، زنگ هم زدم جواب ندادی! دیگه مجبور شدم زنگ زدم شرکت. حالا من هی میگم باشه باشه! همسر داره توضیح میده! من با گوشی رئیس دارم صحبت می کنم .

بدو بدو رفتم پسرمونو ورداشتم. گفتم حالا بذار ببینم عصر چطور میشه، اگه پسرمون خوب بود، میرم خونه ی ریحانه خانوم اینا.

اون موقع که رفتم مهد پسرمون روری صندلیش نشسته بود، پیش بند هم براش زده بودن، داشت غذا می خورد. تا منو دید، خندید دستاشو باز کرد، دوید اومد سمت من که بغلش کنم. خیلی هم حالش خوب بود. ولی گفتن از صبح زیاد رو روال نیست، زیاد هم چیزی نخورده.

آوردمش خونه، کم کم بهونه گیری هاش شروع شد. راست می گفتن. آروم نبود. آب ریزش بینی هم داشت. تبش هم داشت بیشتر میشد. ساعت 4 اینا دیگه دیدم لپاش گل انداخته و حسابی داغ شده بدنش. گفتم پس حتما می برمش خونه ی ریحانه خانوم اینا. هم بیرون یه هوایی می خوره. هوای تازه براش خوبه. هم اینکه وقتی برسیم، ریحانه خانوم خیلی بیشتر و بهتر می تونه کمکم کنه رفع و رجوعش کنیم. چون من اصلا دوست ندارم هی به بچه تلقین کنم که مریضی، دراز بکش، تکون نخور، پتوپیچش کنم. فکر می کنم اون حس مریض بودنی که به بچه میدیم، از خود مریضی بدتره. البته برای بزرگترها هم همین عقیده رو دارما!

خلاصه، ساعت 5.5 از خونه زدیم بیرون، برای خونه ی ریحانه خانوم اینا باید بریم سمت راست. ولی من می خواستم قبلش نون بخرم، گفتم میرم تا سوپری نزدیک خونه، بعد برمی گردم. داشتم با خودم فکر می کردم حالا فکر کن همین الان ریحانه خانوم یا همسرشو ببینم، بگه خونه ی ما که اون وریه، چرا این وری میری؟!! هنوز تو همین فکر بودم که همسر ریحانه خانومو دیدم . البته من متوجهش نبودم، اون سلام کرد. گفت کجا ان شاءالله؟ گفتم میرم تا این سوپری، بعد میام خدمتتون می رسم. احوال پرسی ای کرد و خداحافظی کرد.

رفتم یه نون خریدم برای خونه، یه نون خریدم برای پسرمون که تو راه بخوره. یه بسته شکلات هم گرفتم برای ریحانه خانوم اینا که دست خالی نباشیم.

رفتیم خونه ی ریحانه خانوم اینا. هنوز هیچ کس نیومده بود. آخه دو تا خانواده ی دیگه رو هم دعوت کرده بود. اونجا که بودم ریحانه خانوم گفت اونا هشت میان. من گفتم شیش، ولی یکیشون گفته ما بچه مون تا 7.5 کلاس داره، بعدش میایم.

یکی دو ساعتی من با ریحانه خانوم تو آشپزخونه بودم (البته آشپزخونه شون در نداره، این جوری نبود که کلا جدا باشیم از بقیه) و بچه ها هم بازی می کردن. پسر ما هم که کلا مریضیشو فراموش کرد!! دنبال بچه ها می دوید. یه عالمه مگنت حروف الفبا و این جور چیزا روی در یخچال بود. اونا رو می کند و می چسبوند. بچه ها هی براش اسباب بازی میاوردن و سرگرم می شد. خلاصه، همه اش می دوید و می خندید. اصلا انگار نه انگار که این بچه بود که یه ساعت پیش چسبیده بود به من و آروم نبود.

البته اینم بگم که بهش داروی تب بر دادم، دوپینگش کردم، بعد بردمش .

کم کم بقیه ی مهمونا هم اومدن. البته یکی از دوستامون که متاسفانه خانومش و پسرش نتونسته بودن بیان. آخه الان دیگه خونه شونو بردن یه شهر دیگه. براشون سخت شده بود که بیان. خانومه باید مرخصی می گرفت و اینا. خلاصه، فقط آقاهه اومده بود. این بنده خدا هم خیلی خیلی بچه دوسته، خیلی.

اون یکی خانواده هم یه دونه بچه داشتن. آقی خانواده تپله، دور کله اش مو داره، ولی بالاش نه، عینک هم داره. قیافه اش قشنگ کارتونیه (فرض کنین اسمش آقا سیامکه). وقتی در زدن، همه رفتن سمت در، پسر ما هم رفت با بقیه ی بچه ها! وقتی اومدن تو، دیدم بچه ی ما بغل آقا سیامکه . انقدر پسرمون خوشش اومده بود از این دوستمون! به جاش اون یکی دوستمون که بچه  دوسته هرچی می گفت بیا بغل عمو، روشو برمی گردوند، نمی رفت! کاملا هم معنی دار این کارو می کرد. خودشو محکم می چسبوند به بغل همونی که بغلش بود!! این دوستمون می گفت آدم حسودیش میشه خب این قدر بغل آقا سیامک میره .

تا آخر هم چپ می رفت و راست می رفت، بچه همه اش میرفت بغل آقا سیامک. حتی از بغل آقا سیامک بغل من هم نمیومد! می دونست مامان زیاد بغلش نمی کنه، صاف میذاردش روی زمین، میگه مامان جان، خیلی سنگینی، ئه، اونو نگاه کن. بعد یه چیزی رو بهش نشون میده که سرش گرم بشه و نگه بغلم کن!!

همسر ساعت 11 تونست بیاد و اومد! آخه مهمونی قرار نبود هنوز تموم بشه که!! تا 1 اونجا بودیم . یک اومدیم خونه، تا خونه رو مرتب کردیم و خوابیدیم، شد دو! ساعت 7 هم که پا شدیم که زندگیمونو مثل همیشه شروع کنیم.

واسه همین من دیروز داشتم می مردم از بیخوابی. دقیقه به همین دلیل عصر ساعت 6 نماز خوندم و خوابیدم تا امروز صبح ساعت 7 . الان تمام استخوان بودنم درد می کند!! از بس که خوابیدم!

حالا همسر که دیشب زود نخوابیده، بعد از نماز رفت دوباره خوابید، منم اومدم نشستم وبلاگ نویسی!

--

همسر برام دوچرخه ثابت خریده. گاهی یه دوری میزنم باهاش تو خونه . امروز صبحم 2 3 کیلومتر باهاش رفتم، بعد اومدم وبلاگ نویسی. شبا هم که معمولا قبل از خواب یه کمی با دمبل ورزش می کنم. جدیدا ورزشای شکم هم دارم بهش اضافه میکنم. الکی الکی دارم روزی نیم ساعت ورزش می کنم تقریبا ها .


برچسب‌ها: روزمره، مهمونی
[ یکشنبه 14 آبان 1396 ] [ 10:33 ] [ دختر معمولی ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

وبلاگ قبلی من اینجاست: mamooli.persianblog.ir به خاطر خرابی های مکرر پرشین بلاگ تصمیم گرفتم کوچ کنم :) و اما من: من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه!---- 22 اکتبر 2016 یکی از بهترین و قشنگ ترین اتفاقای زندگیمون رخ داد و پسرمون متولد شد. ---- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ---- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید"، بپرسید. در غیر این صورت، من نمی تونم جوابگوتون باشم. با کمال شرمندگی البته.---- وبلاگ قبلی یه سری پست های روزمره اش رمزداره. اگه رمز می خواین بگین. ---- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 29711