X
تبلیغات
رایتل

یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ


نمی دونم چرا یه عالمه چیز میز بود که قرار بود بگم، ولی الان هیچی یادم نمیاد! حتی دیروزم می خواستم چیزی بنویسم، ولی چون چیزی یادم نمیومد که گفتی نباشه، ننوشتم.

--

اول از همه کسی احیانا تا الان وب کرولر نوشته با جاوا؟ اگه آره، لطفا بگین با چه لایبرری ای؟

--

ریحانه خانوم شنبه دعوتم کرده برای نذری شله ی هر سالش. یادش بخیر، پارسال این موقع پسرمون چقدر کوچیک بود، چقدر با استرس و نگرانی گذاشتمش پیش باباش. همه اش می گفتم الان اگه گریه کنه، همسر بیچاره چیکار کنه که آروم بشه. ولی امسال با خیال راحت میذارمش .

--

ریحانه خانوم تجربه های خیلی خوبی داره که همیشه استفاده می کنم. تجربه های ریحانه خانوم نسبت به تجربه های خیلی ها برامون مفیدتره. یه دلیلش اینه که شرایطشون مشابهه، اونام تو همین شهر و کشور زندگی می کنن، از خانواده شون دورن و شرایط ما رو می دونن. یه دلیل دیگه اش اینه که بچه های مودب و مهربونی داره و آدم واقعا دوست داره بدونه مامانش چطوری اینا رو تربیت کرده. البته دیدن پشت صحنه های زندگیشونو اصلا توصیه نمی کنم ، آخه انقدر ریحانه خانوم به اینا سخت می گیره و کوتاه نمیاد که آدم دلش براشون می سوزه گاهی وقتا که دارن گریه می کنن.

--

اون روز با همسر و پسرمون رفتیم الکس. یه خانواده ی دیگه اونجا بودن که آقاهه وقتی دید ما بچه داریم، به پسرش که اسمش ماکسیمیلیان بود گفت برو باهاش دوست شو و اینا. بچه شو فرستاد، اومد پسر ما رو نگاه کرد. همسر هم پسرمونو گذاشت زمین که با هم یه کمی تعامل کنن. طبیعتا پسر ما که کوچیک تر بود (اون شاید سه سالش بود حداقل)، بدون توجه به ماکسی (خودشون صداش می زدن ماکسی گاهی)، برای خودش راه می رفت. ماکسی هم دنبالش. هی می رفت اون ورش وایمیستاد می گفت stop stop. حالا بچه ی ما هنوز نیم ساعت کارش بود تا برسه به اونجایی که اون وایستاده بود ، بماند که اصلا وسط راه نظرش عوض می شد و از اون راه نمی رفت. منم چون بچه مون کوچیک بود، مجبور بودم دنبالش برم که به کسی و جایی نخوره و کار خطرناکی نکنه. بعد دیدم مامان و بابای ماکسی هم پیگیر روابط بچه شون با پسر ما هستن! مامانه میگه ماکسی نگرانه همه اش میگه زمین نخوره الان. گفتم نه، زمین نمی خوره. بلده راه بره. البته ماکسی حق داشت. چون پسر ما هنوز تازه راه رفتن یاد گرفته، گاهی خوب تعادل نداره و این طور به نظر می رسه که الانه که بیفته ولی نمیفته.

یه جا دیگه نگرانی ماکسی به اوج خودش رسید. اومد دست پسرمونو بگیره که راهش ببره و پسرمون نیفته. اونم در مقابل دادن دستش مقاومت کرد، در نتیجه تعادلشو از دست داد و افتاد. بعد مامان و بابای ماکسی دعواش کردن. گفتن بچه رو انداختی. کلی هم از ما عذرخواهی کردن. منم هی می گفتم چیزی نشده، اشکالی نداره. ولی بعدش مامان و باباهه رفتن با بچه شون نشستن سر میزشون. به بچه شون می گفتن باید بری بگی ببخشید تا بتونی دوباره باهاش بازی کنی.

آخرش دوباره ماکسی رو بغل کردن، تو بغل باباش به من گفت ببخشید، بعد دوباره گذاشتن بازی کنه. حالا بازی چی بود؟ بازی خفنی بود! بچه هه از این ماشینا داشت که باتری می خوره، بچه توش می شینه و راهش می بره. قشنگ یه ماشین دیگه. بچه خودش باید فرمون بگیره و بره. چطوری توضیح بدم خب؟!! اسم این ماشینا چیه؟ البته یه آپشن هم داشت که اصلا ماشینو روشن نکنی، پشتش یه دسته داره که آدم خودش بچه رو راه ببره. همون دسته، فرمون هم بود. پسر ما رو باباهه گذاشت تو ماشین و ماشینو داد دست من که بچه مونو راهش ببرم! ماکسی هم دنبالم میومد و نگاه می کرد. یه کمی که بردمش، یه دور که شد، باباهه گفت بدینش به من. دیگه منم دسته ی ماشینو دادم به آقاهه و با پسرش و پسرمون رفتن الکس گردی!! یکی دو دور دیگه که زدن، باباهه ماشینو نگه داشت، ماکسی در ماشینو واسه پسرمون باز کرد، سوئیچم چرخوند (یه سوئیچ الکی هم داشت)، یعنی قشنگ ماشینو خامومش کرد و گفت بسِّته دیگه، بیا بیرون . پسرمون هم که کلی لذتشو برده بود و ماشین سواریشو کرده بود، از ماشین پیاده شد و بعد ماکسی و باباش خودشون رفتن الکس گردی!! شما فکر کنین همه ی این ماشین بازی ها توی یه کافه بود و ازا لا به لای میزها !!

ماکسی و مامان و باباش با هم فرانسوی حرف می زدن، ولی با ما آلمانی. به قول همسر میگه الان دیدمون نسبت به مردم اون کشور عوض شد کلا! البته ممکنه فرانسوی نبوده باشن ها. ولی خب واقعا خیلی جالبه که یه برخورد خیلی ساده می تونه دید آدما رو کلی نسبت به مردم یه کشور تغییر بده.

--

دوست همسر - که یه ایرانیه- با دوست دخترش - که اونم یه ایرانی بود- کات کرده، اون وقت من این وسط ناراحت شدم!! نمی دونم چرا واقعا! برای دوست همسر ناراحت شدم، برای دوست دختره متاسف. آخه دلیل به هم زدنش میدونین چی بوده؟ به پسره گفته می خوام دنبال دوست پسر آلمانی بگردم :| یعنی معیار در این حد!!

هدف از این طرح موضوع این بود که با گونه ای از خانوم های ایرانی آشناتون کنم که تازه یکی دو ماهه اومدن آلمان، شروع کردن به مشروب خوردن (در مقیاس بالا!)، سیگار کشیدن، دنبال دوست پسر آلمانی می گردن و میخوان موهاشونو آبی کنن!!

این خانوم ها البته ورژن آقا هم دارنا!

--

امروز رفتم پسرمونو بگیرم، میگه 4 ساعت پشت سر هم خوابیده . آخرین بار هم یه ربع به یک بیدار شده. از اون موقع بیداره! تو راه همه اش طفلکی نق نق می کرد و گریه می کرد. آخرش وقتی گذاشتمش تو کالسکه که از قطار پیاده بشیم،در کسری از ثانیه خوابش برد! اومدم خونه، بردم مستقیم رو تخت خوابوندمش. طفلکی! اصلا همو ندیدیم امروز که !!


برچسب‌ها: روزمره
[ چهارشنبه 17 آبان 1396 ] [ 21:22 ] [ دختر معمولی ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

وبلاگ قبلی من اینجاست: mamooli.persianblog.ir به خاطر خرابی های مکرر پرشین بلاگ تصمیم گرفتم کوچ کنم :) و اما من: من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه!---- 22 اکتبر 2016 یکی از بهترین و قشنگ ترین اتفاقای زندگیمون رخ داد و پسرمون متولد شد. ---- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ---- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید"، بپرسید. در غیر این صورت، من نمی تونم جوابگوتون باشم. با کمال شرمندگی البته.---- وبلاگ قبلی یه سری پست های روزمره اش رمزداره. اگه رمز می خواین بگین. ---- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 29711