یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ


خب دیگه لازم نیست راجع به اون خانومه که بچه اش خیییییییلی حقوقش زیاد بود صحبت کنم که. لازمه؟

خانومه تو یه فروشگاه کار می کرد، خیلی هم اصرار داشت که تمام وقت کار می کنه. یکی دیگه که مثلا 4 ساعت 3 ساعت اینا تو روز کار می کرد رو می گفت خببببب، پس شما تمام وقت کار نمی کنین؟ ما که باید فلان ساعت فلان جا باشیم.

ولی چیزی که برام جالب بود این بود که از بقیه ی اونایی که اونجا بودن راجع به کارشون و اینا پرسید، ولی منو کلا ایگنور کرد! فکر کنم قبلا ریحانه خانوم یه بیوگرافی بهش داده بود، ترجیح داد چیزی نپرسه! اون وقت نمی تونست در این حد پز بده به (ن)داشته هاش! حالا نه که ما خیلی خفن باشیم، نه، ولی دیگه بعضی ها نمی دونم  چرا جیگر انقدر خودشونو بالا می بینن.

بگذریم، حالا که خدا رو شکر تموم شد اون مهمونی .

--

یادتونه اون دفعه گفتم یه نرم افزاری استفاده می کردم، یه چت روم داشت مخصوص خودش؟ یه بار دیدم تو صفحه ی اصلی اون نرم افزار یه نفر گفته بود من همچین مشکلی دارم (در واقع مشکل رو ریپورت کرده بود)، یکی از کارمندا هم گفته بود برو تو چت روم بپرس و کدتو بذار و این حرفا تا بهت جواب بدن. خب تو اون چت رومه هم کارمندای همین شرکتن که جواب میدن. البته مردم عادی هم هستنا، ولی خب خودشون هم یه سری کارمند دارن که اونجا جواب میدن. اون وقت طرف جواب داده بود، من نمی دونم چی چی، میشه بیای تو اسکایپ به من جواب بدی؟!! طرف هم هندی بود. من نمی دونم چرا بین آدمایی مثل هندی ها و پاکستانی ها و ایرانی ها و اینا آدم تنبل زیاد می بینیم! باور کنین من نمی خوام بر اساس نژاد و ملیت نظر بدم، ولی واقعا خیلی دیدم که این جور آدما میان مثلا سوال می پرسن کسی کدی داره که فلان کارو بکنه؟ کسی میتونه بگه فلان چیز چیه؟ یعنی کلی ترین سوالاشونو هم میان می پرسن، بدون اینکه سرچ کنن راجع بهش، بدون اینکه حتی مثلا قوانین اون سایتو بخونن تا بدونن که این سایت مخصوص پرسیدن اشکالای کد هست، یعنی کدتو بذاری، بگی اینجاش کار نمی کنه، نه اینکه درخواست کد آماده کنی. البته باز ایرانی ها شرایط نسبتا بهتری دارن تو این جور موضوعا. اما خب دیگه.

--

آقای کارشناسی که همسر ماشینو پیشش برده بود، قرار بود برامون کل نتیجه ی کارو با پست بفرسته. فرستاد و اون روز رسید. نوشته 11 هزار و خورده ای یورو هزینه ی ماشینمون شده! قیمت ماشینو هم زده 6500. حساب و کتاباش هم جالب بود. مثلا حساب اینو کرده که این ماشین 2 هفته حدودا باید تو دست تعمیر باشه، تو اون مدت طرف حق داره بره یه ماشین کرایه کنه، بر اساس این سایت، اگه طرف یه ماشینی مشابه همینی که داره بخواد میشه این قدر. این قدر از کارش افتاده، هزینه اش این قدر. 900 یورو هم هزینه ی دستمزد خودش شده بود. اینا رو همه رو باید بیمه ی طرفی که مقصره بده. البته همسر با دوستمون صحبت کرده بود، گفته بود احتمالا بیمه نمیاد کل این 11 هزار یورو رو بده، میگه ماشینو با همون 6500 ازتون می خرم. حالا فعلا ما نمی دونیم چه اتفاقی برامون میفته. چون بیمه ی نفر چهارم با ما تماس گرفت ایمیلی و گفت مورد ما هنوز مشخص نیست براشون که شخص چهارم براش مقصره یا نه، بنابراین ما یه سری مدرک پدرک دیگه باید براشون بفرستیم. حالا ما هم امروز پست کردیم، تا ببینیم چی میشه دیگه.

--

پسرعموی بابام فوت کرد. خیلی ناراحت شدم، خیلی. من این یکیو خیلی دوست داشتم. این همونی بود که وقتی بابا مریض بود، هر روززنگ می زد، با اینکه خودش مریض بود. همیشه هم این طوری شروع می کرد: فلانی هستم، از مشهد تماس می گیرم. من عاشقش بودم. عموم هم بود. برادر رضاعی بابام بود. شیش ماه از بابام کوچیک تر بود، مامان بزرگم به اینم شیر داده بود. خیلی خیلی اصرار داشت که من با باباتون داداشم، خیلی هم بابا رو دوست داشت، خیلی. محال بود بیاد شهرمون، نیاد دیدن بابا. موقع فوت بابا گفته بود ما با هم به دنیا اومدیم، با هممم می میریم. شیش ماه از بابا کوچیک تر بود، هفت ماه بعد از بابا هم فوت کرد. خدا همه ی رفتگانو بیامرزه.

--

یکی دو ماه پیش اومدم تو سایت های ایرانی گشتم و در نهایت تصمیم گرفتم سری کتاب های "شیمو" رو برای پسرمون از شهر کتاب سفارش بدم. 12 جلد بود، منم تصمیم گرفتم مجموعه ی 12 جلدیشو سافرش بدم به جای اینکه همه ی 12 جلدو تک تک بندازم تو سبد خرید. قیمت کتاب شد 42 تومن، قیمت پست شد 95 تومن! ولی گفتیم بیاد دیگه. چاره ای نیست. کتابفروشی های آنلاین ایرانی ای که تو آلمان باشن، چیز به درد بخوری نداشتن برای پسرمون. حالا بعد از کلی انتظار چند هفته پیش بالاخره بسته مون رسید. یک عدد کتاب 15 سانت در 15 سانت . 12 تا کتاب هم نبود، همه ی 12 تا رو به هم چسبوندن، کردنش یه کتاب! حالا این کتاب گران بها رو دلمون نمیاد باز کنیم که . آخه خیلی بهاش گران بود دیگه .

--

امروز نوبت دکتر داشتم برای اون دکتر گوش و حلق و بینی اولی که گفت یه کمی گوشم مشکل داره. این دفعه خودم دیگه شکایتی نداشتم و به نظرم گوشم مشکلی نداشت!! دکتره هم تست گرفت دوباره و گفت مشکلی نداری. فقط سالی یه بار کنترل کن. چیزی نیست که نگرانش باشی و گوشت به نسبت قبل بهتر شده، اما خب تست کنی بهتره.

گوشیمو خونه جا گذاشته بودم. از دکتر اومدم، دیدم همسر تو تلگرام زده باید برم پسرمونو وردارم! با رن خداحافظی کردم و گفتم من باید برم پسرمونو وردارم از مهد. رفتم مهد پسرمون. گفت بالا آورده و تمام لباساش خیس شده و از این حرفا. باید ببرینش، تا 48 ساعت بعد هم نباید بیاد مهد. یعنی دوباره جمعه می تونه بیاد. یه خانوم دیگه ای هم درست همزمان با من اومد، اونم همین مشکلو داشت. یعنی بچه ی اونم بالا آورده بود. نمی دونم بیماری خاصی توی مهدشون اومده یا یه چیزی توی اون مهد خراب شده ولی اینا هنوز دارن به بچه ها میدن. آخه ما روزای قبلش هم دیدیمکه یه کمی پسرمون هر از گاهی چیزی رو که می خورد پس میداد، ولی زیاد نبود که بگم واقعا بالا آورده و حالش بده و باید ببرمش دکتر. اما خب مثل همیشه هم نبود. خلاصه که این طوری شد و منم زنگ زدم به ریحانه خانوم دست به دامنش شدم که فردا و پس فردا پسرمونو به فرزندی قبول کنه! بنده خدا هم گفت باشه. حالا قراره فردا پسرمون بره پسر ریحانه خانوم بشه .

--

مربی مهدش می پرسه خوب میخوابه تو خونه؟ میگم آره، چطور؟ میگه آخه بعضی وقتا اینجا خیلی می خوابه. اون روز 5 ساعت در کل خوابیده! من با خودم فکر می کنم بچه ای که اینجا از 8 9 ساعت 5 ساعت بخوابه، تو خونه چطوری می خوابه دوباره؟ گفتم نگرانش نباش، اون می خوابه. هوا خوب بوده؟ سرد بوده؟ میگه آره، هوای تازه بوده (حالا نمی دونم یعنی بچه رو کلا تو حیاط و توی کالسکه می خوابونن یا توی اتاقه و پنجره بازه، البته فکر می کنم اولی باشه). گفتم اگه می خواین بیدار شه، اگه مثلا پنجره بازه، ببندین، کمتر از دو دقیقه بعد بیدار میشه. میگه نه، مشکلی نیست. نمی خوایم بیدارش کنیم. فقط پرسیدم .

--

اون یکی دوستمون که با من توی یه ساختمون کار می کنه، اون روز مهمونی ریحانه خانوم اینا رو نیومد. اخر هفته ما گفتیم بهشون پیشنهاد بدیم، با هم بریم بیرون. پیام دادیم، گفت دستم شکسته، الان خونه نشینیم. مچ دستش شکسته بود و مثل اینکه بد هم شکسته و باید 5شنبه عمل کنه.

زنگ زده بودم به ریحانه خانوم، داشت راجع به خواهرش می گفت که یه عمل موفقیت آمیز داشته و اینا، منم بهش گفتم که راستی فلانی هم این طوری شده. گفت آخی، پس باید براش قلم بذارم بجوشه، آبشو براش اماده کنم ببرم بهش بدم باهاش غذا درست کنه بخوره که زود خوب بشه.

ماشاءالله ریحانه خانوم کلا تو کار کمک به این و اونه . از اون مهم تر اینکه تجربه شو هم داره. من که والا نهایت فکری که داشتم میکردم این بود که آیا برم عیادتش یا بار مضاعفی میشه براش، کلا نرم؟

--

اون روز داشتم یکی از ویدیوهای دکتر هلاکویی رو گوش میدادم حین کارم. چیز جالبی گفت (نقل به مضمون میگم). می گفت مثلا از خانومه می پرسی چند سالته، 35 سالشه، میگه 27 سال. خب تو اگه الان راضی ای که 27 سالت باشه، باید قاعدتا زمانی که 27 سالت می بود، راضی می بودی از زندگیت دیگه. یعنی الان داری سنی رو می گی که دوست داشتی تو اون سن بودی. پس چرا اون زمان راضی نبودی؟

اینو گفتم که به کسایی که الکی سنشونو کمتر میگن بگین . کلا زدم تو کار خرد و خاک شیر کردن طرف مقابل .

--

یه چیز دیگه هم گفت که جالب بود. می گفت فقط و فقط یه جاده هست که شما رو از جهنم موجود به بهشت موعود می بره و اون بخششه.اگر نمی تونید ببخشید بدبختید. وقتی کسی کاری با شما می کنه و شما اونو می بخشید، مثل اینه که کسی به شما چاقو زده، شما چاقو رو درمیارین و خودتونو به بیمارستان می رسونین. اگر این کارو نکنین و چاقو رو درنیارین،  این شمایید که از پا درمیاید.
--

یه چیز دیگه هم گفت که میدونستم، ولی خب میگم که شما هم بدونین. توی زندگی هر کسی همسرش باید اولویت اولش باشه، نه بچه اش. جالب اینکه هرچی اولویت همسر بیاد پایین تر و اولویت بچه ها بره بالاتر، آسیبش برای بچه ها بیشتره (برخلاف اینکه طرف تصور می کنه داره در حق بچه اش خوبی می کنه). این کار بچه ها رو وابسته و معتاد می کنه به پدر و مادر و وابستگی و اعتیاد بچه ها رو از پا درمیاره.

حتی می گفت اگر همسر شما میگه مثلا بریم سینما، بچه تون میگه بریم تئاتر، شما باید حرف همسرتونو انتخاب کنین. این تصور که حالا به حرف بچه مون گوش بدیم و این بچه است و اینا اشتباهه.

--

خب دیگه درس روان شناسی تموم شد! بریم سراغ موضوع بعدی .

--

اون روز سوار قطار شدم، یه آقایی بود یه چیزایی داشت زیر لبش می گفت، منم تقریبا رو به روش بودم، جواب خاصی ندادم، فقط یه کمی لبخند زدم. آخه اینجا یه وقتایی آدما زیادی خوردن، همین جوری دو تا جمله میگن، تو هم جواب میدی، بعد می بینی طرف مسته، بقیه ی حرفاش سر و ته نداره، تو هم نمی دونی چیکار کنی! البته این بنده خدا قیافه اش خیلی موجه و خوب بودا. ولی خب بازم آدم نمی تونست مطمئن باشه داره با اون حرف می زنه! تو دنیای تکنولوژی مردم تو چشم تو نگاه می کنن، ولی دارن با گوشی توی گوششون صحبت می کنن! والا . خلاصه، بعد از یه چند دقیقه، آقاهه ازم پرسید دستکشاتو از کجا خریدی؟ من یه دستکش خریدم که انگشتاش تا نصفه است، بعد یه رو کش داره که از پشت دست به سمت داخل دست میاد و روی انگشتا رو می گیره. یعنی هر وقت انگشتاتو لازم داشتی (!)، اون روکشو راحت می زنی عقب و تایپتو می کنی مثلا، بعد که باز خواستی کار دیگه ای بکنی مثل کالسکه هل دادن، روکششو برمی گردونی روی انگشتات. من عمدا دقیقا این مدل دستکشو ورداشتم، نه از اونا که همه ی انگشتاش جداست، نه از اونا که همه ی انگشتاش به هم وصله. دقیقا یه چیزی می خواستم که کاربردی باشه.

خلاصه، آقاهه ازم پرسید دستکشاتو از کجا خریدی؟ خیلی خوبه، کاربردیه و اینا. منم گفتم از فلان جا. یهو دیدم یه آقای دیگه از 5 6 تا صندلی دیگه برگشت به اون آقاهه گفت فلان جا هم داره و بعد شروع کرد به صحبت. من فکر کردم اینا همدیگه رو می شناسن که طرف از چند متر اون ورتر داره جواب میده، ولی خب نمی شناختن!! نمی دونم واقعا چرا این کارو کرد.


برچسب‌ها: روزمره
[ چهارشنبه 1 آذر 1396 ] [ 01:44 ] [ دختر معمولی ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

پروفایلمو هر از گاهی آپدیت می کنم. شمام هر از گاهی یه نگاه بهش بکنین. شاید چیزی تغییر کرده باشه :) -- وبلاگ قبلی من اینجاست: mamooli.persianblog.ir به خاطر خرابی های مکرر پرشین بلاگ تصمیم گرفتم کوچ کنم :) -- و اما من: من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی خیلی معمولی داریم. اولش دانشجویی اومدیم، الان یه زندگی همچین بگی نگی دانشجویی-کاری داریم! اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه!---- 22 اکتبر 2016 یکی از بهترین و قشنگ ترین اتفاقای زندگیمون رخ داد و پسرمون متولد شد. ---- 13 فوریه ی 2018 بالاخره تزمو سابمیت کردم.---- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ---- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید"، بپرسید. در غیر این صورت، من نمی تونم جوابگوتون باشم. با کمال شرمندگی البته.---- وبلاگ قبلی یه سری پست های روزمره اش رمزداره. اگه رمز می خواین بگین. ---- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 82347