یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ


خب بعد از مدت ها دوباره فرصتی شد که بیام و بنویسم. اصلا یادم نیست تا کجا گفتم و چیا رو گفتم. اما خب این هفته ی گذشته اصلا هفته ی خوبی نبود.

اول که پسرمون مریض شد و یه روز زنگ زدن بیاین از مهد ببرینش. خانومه گفت بالا آورده. آوردمش خونه، تا شب چندین بار بالا آورد (گلاب به روتون البته، اگر در حال غذا خوردنین یا از متن های این طوری خوشتون نمیاد، کلا این قسمتو نخونین لطفا!). شب هم که تمام طول شب هر ده دقیقه، یه ربع یه بار بیدار میشد، بالا میاورد، دوباره می خوابید. تمام فرش و مبل و روتشکی و خود تشک و کلا همه ی زندگیمونو مزین کرد! دو بار لباس شویی روشن کردم تو همون یکی دو روز.

از طرفی کار شرکت هم زیاد بود و یه ددلاین داریم برای 15 دسامبر. واسه همین یه روزشو گفتم ببرم بذارم پیش ریحانه خانوم اینا. بهش زنگ زدم، گفت اشکالی نداره، بیار. البته اون موقع که من بهش گفتم میارمش اونجا نمی دونستم عمق فاجعه چقدره. فکر کردم مثل همیشه است که الکی از مهدش گفتن بیا ببرش. شب که دیدم حالش خیلی بد شده، گفتم دیگه هرچی خورده بود تموم شد دیگه. صبح حتما خوبه.

صبح بلند شدم، دیدم  از دیشب اصلا شیر نخورده.  گفتم بذار یه کمی بهش آب بدم که آب بدنش کم نشده باشه. تقریبا نصف بطریشو آب کردم براش. همه شو خورد. ولی هنوز بطری رو نذاشته بودم زمین همه شو بالا آورد. دیدم این طوری که نمیشه ببرمش پیش ریحانه خانوم اینا. پا شدم رفتم دکتر. گفتم می خوام الان بچه ام معاینه بشه. گفت الان که وقت نداریم، برو 11 بیا.

از اون طرف ریحانه خانوم گفته بود ساعت 8.5 اینا من خونه ام. قبلش بچه هامو می برم مدرسه. منم از دکتر که برمی گشتم دیگه همون 8.5 اینا بود. گفتم برم خونه ی ریحانه خانوم اینا، ببینم توصیه ای چیزی داره. رفتم پیشش، تا حدود 11 اینا که باید بچه رو می بردم دکتر پیشش بودم. جالب اینکه بچه مون اونجا خیلی هم خوب بود، حتی براش کته هم درست کرد، خورد. ریحانه خانوم بهم گفت اگه می خوای بذارش. دکتر هم برات می برمش. فقط کارت بیمه شو بذار. گفتم نه دیگه. امروز واقعا حالش خوب نیست.

ولی فرداشو دیگه گذاشتمش پیش ریحانه خانوم اینا. آخه مهدش گفته بود بعد از آخرین باری که بالا بیاره، 48 ساعت حق نداره بیاد مهد. در واقع جمعه دوباره مجاز بود که بره. منم پنج شنبه شو گذاشتمش پیش ریحانه خانوم اینا. ولی عصر رفتم از کلاس تکواندوی بچه هاش پسرمونو ورداشتم! بنده خدا گفت من عصری بچه هام کلاس دارن. ما قطار ساعت 3 رو می گیریم. اگر تا اون موقع نتونستی بیای ببریش، من با خودم می برمش کلاس. بیا از اون جا ببرش. گفتم باشه.

رفتم بچه مونو خوشحال و خندون و در حال بازی از تو زمین تکواندو جمع کردم، آوردم خونه!

همون روز، علت اینکه دیر رفته بودم و نتونستم بچه رو قبل از کلاس از ریحانه خانوم بگیرم، این بود که با رن و فیلیکس قرار بود صحبت کنیم. صحبتمون راجع به یه رویکردی بود که من پیاده سازی کرده بودم و اینا می گفتن چرا رویکردت بهتر از رویکرد قبلیمون نیست؟ هرچی هم من می گفتم ببین ممکنه رویکرد قبلی شما بهتر جواب داده باشه، اما کلا از پایه و اساس غلطه اون رویکرد، قبول نمی کردن. آخه شما فکر کنین یه سری قوانین به صورت دست نویس، بر اساس یه سری فایل داده نوشته شدن. بعد با همون داده ها تست می کنن، میگن چرا این رویکرد بهتر جواب میده؟! میگم خب من خودم تک تک اون فایلا رو باز کردم، بررسی کرد و بر اساس اونا این قوانینو تعریف کردم. معلومه که روی اون داده ها بهتر جواب میده. ولی الان سیستم داره یادگیری ماشینی انجام میده. معلومه که کارش سخت تره. یادگیری رو با یه سری داده ی دیگه انجام داده، حالا دارین روی این داده ها تست می کنین. طبیعیه که نتیجه اش بدتر باشه. من ادعا نکردم نتیجه های این روش بهتره، من ادعا کردم این روش، روش درسته. حتی اگه فعلا نتایجش بدتر باشه. ولی اینا قبول نمی کردن. می گفتن ما اون چیزی رو می خوایم که کاربر نهایی بخواد. گفتم خب داده های آموزشی رو که خودتون علامت زدین چیا رو به عنوان خروجی می خواین. سیستم هم همونا رو یاد گرفته. حالا میگین ما اونا رو نمی خوایم؟ چند نمونه شو بهشون نشون گفتم، گفتن نه ما اینا رو نمی خوایم!! گفتم خب اشکال خودتون بوده دیگه. شما داده های آموزشیتون غلط بوده. سیستم هم غلط یاد گرفته. خلاصه، بحثی بود برای خودش.

در نهایت قرار شد من یه سری کارا رو تا فردا پیاده سازی کنم و فرداش دوباره صحبت کنیم. این یعنی جمعه.

من تمام پنج شنبه شب و جمعه رو استرس داشتم. جمع صبح از خواب بیدار شدم، همه چی خوب بود. پسرمون هم خوب بود. بردمش مهد. سر صبح، پنجره ها رو هم باز کردم، گفتم هوای خونه خیلی گرفته است. وقتی میایم، هوای خونه تازه باشه. وقتی رفتم سر کار، کم کم دیدم داره سردم میشه. کاپشنمو پوشیدم، بعد احساس کردم انگاری تب دارم. همه رو گذاشتم به حساب استرس. ظهر شد، دیدم حالت تهوع هم اضافه شد! عصری با رن و فیلیکس دوباره صحبت کردیم و در نهایت تا حدی قبول کردن که اشتباه از خودشون بوده و قرار شد دوباره داده ی آموزشی تهیه کنیم. من دیگه استرس نداشتم، ولی حالم هنوز اصلا خوب نبود.

اومدم خونه، دیدم حالم واقعا خیلی بده. خیلی خونه سرده. هر دو تا شوفاژو گذاشتم رو 5. پنجره ها رو بستم. همون طوری با کاپشن نشستم رو مبل.  خودم سردم بود، گفتم حتما پسرمون هم سردشه دیگه. همسر هم نیومده بود هنوز، نمی تونستم از کسی بپرسم الان من سردمه یا خونه سرده؟!! گاهی حالم خیلی بد میشد، سرمو میذاشتم رو زمین، پسرمون میومد با دستش سرمو می گرفت، یعنی سرتو بیار بالا مامان! باز مجبور بودم سرمو وردارم. آخرش دیدم این طوری نمیشه. همون طوری با کاپشن رفتم رو تخت دراز کشیدم. پسرمونم بردم با خودم رو تخت. برقو خاموش کردم. چون کس دیگه ای تو خونه نبود، پسرمون هم همون دور و بر پیش خودم می موند.

خلاصه، همسر اومد و کلا منم تا اون موقع حالم بهتر شده بود. معلوم شد سرما هم نخورده بودم. نمی دونم واقعا چه بیماری ای بود!

شنبه دیگه من کاملا حالم خوب شد، ولی همسر شروع کرد حالش به بدتر شدن! شنبه و یکشنبه همسر حالش زیاد خوب نبود. کلا هفته رو بایدبه اسم هفته ی مریضی نام گذاری می کردیم!

با اینکه یکشنبه همسر حالش خوب نبود، چون از قبل با دوستامون قرار گذاشته بودیم بریم بولینگ، بولینگو رفتیم. خوب بود، خوش گذشت. با یه دوست جدید هم آشنا شدیم. البته قبلا دورادور اسمشو شنیده بودیم، ولی خب اولین بار بود می دیدیمش.

از امروز تقریبا همه چی به حال خودش برگشته و همه مون خوبیم اگه خدا بخواد !

--

این اتفاقی که افتاد و صحبتی که با رن و فیلیکس داشتیم بیشتر منو ترغیب کرد که دنبال کار بگردم دوباره. از چند ماه قبل به این نتیجه رسیده بودم که این شرکت به درد من نمی خوره، ما درک متقابلی از هم نداریم. اونا کلا اومدن توی رشته ای پروژه ورداشتن که رشته ی خودشون نیست. بعد تمام آدمایی هم که استخدام کردن، به جز من، توی رشته ای غیر از اون رشته کار می کنن! بنابراین، هیچ کس هیچ حسی نسبت به کار نداره، اصلا سختی ها و آسونی های کارو نمی دونن. اینه که عملا من این وسط ضرر می کنم. چون فکر می کنن من بد کار می کنم که کارشون جواب نمیده.

از چند هفته ی قبل مصمم تر دنبال کارمی گشتم. ولی الان واقعا به شکل جدی دیگه دارم دنبال کار می گردم. البته بازم نه اینکه برای فردا دنبال کار بگردم. برای شیش ماه دیگه اینا. چون باز باید دنبال مهد بگردم و کلی دردسر خونه پیدا کردن و اینا هست دیگه. حالا ببینیم چی پیش میاد.

--

هنوز تازه به زندگی برگشتیم، امروز پسرمونو بردیم مهد. باز فردا مهدش تعطیله! دوباره دست به دامن ریحانه خانوم شدم، گفتم فردا بیارمش این فرزند سومتونو؟ گفت بیارش! حالا ببینیم فردا باز چه اتفاقایی قراره بیفته.



برچسب‌ها: روزمره
[ دوشنبه 6 آذر 1396 ] [ 23:33 ] [ دختر معمولی ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

پروفایلمو هر از گاهی آپدیت می کنم. شمام هر از گاهی یه نگاه بهش بکنین. شاید چیزی تغییر کرده باشه :) -- وبلاگ قبلی من اینجاست: mamooli.persianblog.ir به خاطر خرابی های مکرر پرشین بلاگ تصمیم گرفتم کوچ کنم :) -- و اما من: من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی خیلی معمولی داریم. اولش دانشجویی اومدیم، الان یه زندگی همچین بگی نگی دانشجویی-کاری داریم! اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه!---- 22 اکتبر 2016 یکی از بهترین و قشنگ ترین اتفاقای زندگیمون رخ داد و پسرمون متولد شد. ---- 13 فوریه ی 2018 بالاخره تزمو سابمیت کردم.---- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ---- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید"، بپرسید. در غیر این صورت، من نمی تونم جوابگوتون باشم. با کمال شرمندگی البته.---- وبلاگ قبلی یه سری پست های روزمره اش رمزداره. اگه رمز می خواین بگین. ---- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 82347