یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ


این مهد دیگه پدر ما رو درآورده. امروز که رفتم پسرمونو وردارم، خانومه خیلی راحت میگه فردا مهد تعطیله! میگم چرا؟  میگه دو تا از بچه های مهد دوباره مریض شدن، همون مریضی گلاب به روتونی! هیچی دیگه. فردا باز ما در خدمت ریحانه خانومیم. خدا این ریحانه خانومو از ما نگیره. واقعا چقدر مدیون و ممنونشیم بنده خدا رو. اتفاقا داشتم با خودم فکر می کردم چقدر خوب که ریحانه خانوم ماشاءالله روحیه ی خوبی هم داره. آدم ترسویی نیست که بگه وای بچه ی مردمو بذارن پیش من، من چیکار کنم اگه بچه شون گریه کنه. آدم با خیال راحت میتونه بچه شو پیشش بذاره.

امروز عصر هم پسرمون قرار دکتر داشت، واکسن داشت که بزنه. حتی یادم رفت به ریحانه خانوم که زنگ زدم بگم پسرمون واکسن داشته و ممکنه تب کنه. ولی خب چون ریحانه خانومه اصلا نگرانی ای ندارم. مطمئنم پیش هر کس دیگه ای از دوستای اینجامون میذاشتمش، خیلی باید نگران اون بنده خدایی می بودم که باید بچه مونو نگه داره. ولی خدا رو شکر ریحانه خانوم آدم باتجربه و باجرئتیه.

اوضاع شرکت اصلا خوب نیست. 15 دسامبر قرار داریم با مشتری. جدا از اینکه خیلی چیزا از اساس آماده نیست (یعنی مثلا روی یه چیزی کلیک می کنی، اصلا کار نمی کنه)، مهم ترین بخش هم که قسمت اصلیه کاره (یعنی قسمت من) خوب کار نمی کنه. البته تقصیر من نیست. قبلا یه بار بحث کردیم با رن و فیلیکس، منم بهشون گفتم که شما داده ها رو اشتباه برچسب زدین، مدلمون هم همون چیزی رو یاد می گیره که شما بهش دادین. قرار شد دوباره این کارو بکنن. حالا دوباره برچسب زدن، این دفعه یه جور دیگه ایراد می گیرن. بازم براشون توضیح دادم که شما باید داده ها رو دقیقا همون طوری برچسب بزنین که انتظار دارین. شما خودتون موقع برچسب زدن گفتین اگر مثلا فلان چیز نبود، به جاش فلان چیز قابل قبوله و اونو علامت زدین. حالا مدل هم همونو یاد گرفته و همونا رو داره تحویل میده، اما باز نگاه می کنین، میگین ایده آل ما اینه. خب قرار نیست مدل علم غیب داشته باشه و ایده آل شما رو تشخیص بده دیگه. بعد به من میگن بیا یه سری مشخصه تعریف کن (همون feature برای اونایی که کامپیوترین) که اینایی که ما نمی خوایم رو حذف کنه!! میگم ببین فیلیکس، ما مشخصه ها رو تعریف می کنیم تا به مدل بفهمونیم اون چیزی که من برچسب زدم رو اگه بخوایم به زبون کامپیوتر تعریف کنیم، میشه داشتن این مشخصه ها! حالا تو یه چیز دیگه رو برچسب زدی، بعد می خوای یه سری مشخصه ای که توی اون برچسبت نیست رو تعریف کنی و مدل بفهمه!! خب از کجا بفهمه؟!! مشخصه ای که تعریف می کنی، باید برچسبی که زدی رو پشتیبانی کنه، نه برعکس!

خلاصه، توجیه شد که اصلا تعریف مشخصه ی جدید یه مبنای دیگه ای پشتشه!! حالا امیدوارم تا دفعه ی بعدی باز یادش نره که منظور از مشخصه اصلا چیه!

خلاصه، گفت خب پس بیایم quick fix بزنیم براش و یه سری قانون بذاریم که بعد از اینکه این جوابا رو استخراج کردیم، بهترش کنیم. توماس که راحتشون کرد گفت به نظر من مدل در عمل همین طوری عمل خواهد کرد در نهایت خیلی بهبود زیادی نمی تونین تا پونزدهم ازش انتظار داشته باشین. کلا توماس خیلی طرف منه همیشه تو بحث ها. تا الان حتی یه مورد هم نشده بین من و توماس اختلاف نظری پیش بیاد. مشکل اینه که رئیسا دوست ندارن کار درست رو انجام بدن، دوست دارن تو کاری که اونا میخوان رو انجام بدین. و خب طبیعیه که اون وقت نتیجه ای که می خوان رو نمی گیرن، چون رویکردشون اصلا غلطه.

به هر حال، خوبی حرف زدن توماس این بود که رن و فیلیکس تا حدی قبول کردن که نتیجه ها تقریبا در همین حد باقی خواهد موند و نباید انتظار معجزه داشته باشن. البته بد هم نیست نتایج به نظر من. مشکل اینه که این نظر فیلیکسه که هی عوض میشه! امروز میگه می خوام جوابا این جوری باشه، فردا که جوابای اون جوری بهش تحویل میدی، میگه نه، یه جور دیگه میخوام!!

حالا قرار شد من امشب سعی کنم یه کمی از این quick fix هایی که فیلیکس میگه (و البته بر اساس استدلال خودم، نه اون چیزی که فیلیکس گفته!) رو پیاده سازی کنم و فردا صبح دوباره بحث کنیم با بچه ها که چیکار میشه کرد. الان دارم همونا رو انجام میدم. منتظرم اجرا بشه کدم.

از اون طرف من دیدم بچه رو دارم می برم واکسن بزنه، گفتم بذار به رن یه آمادگی بدم. وقتی می خواستم برم، گفتم من یه کمی زودتر میرم، پسرمون امروز واکسن داره. اگه احیانا فردا تب کرد، باید ببرمش پیش دوستمون، دیرتر میام. رن هم گفت امیدوارم که این طوری نشه. دیگه خداحافظی کردم و اومدم. اونم که مهدش این طوری شد! حالا خدا رو شکر من به دلیل دیگه ای اولتیماتوم داده بودم که فردا دیر میام. آخه ریحانه خانوم هم صبح بچه هاشو می بره مدرسه. من باید یه جوری برم که نزدیک نه خونه شون باشم. بعدش هم تا برسم شرکت، میشه 9.5 اینا. حالا ببینیم چی میشه دیگه.

هوووف! زودتر این پونزدهم بیاد رد شه بره دیگه. کشت ما رو .


برچسب‌ها: روزمره
[ پنج‌شنبه 16 آذر 1396 ] [ 23:06 ] [ دختر معمولی ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

پروفایلمو هر از گاهی آپدیت می کنم. شمام هر از گاهی یه نگاه بهش بکنین. شاید چیزی تغییر کرده باشه :) -- وبلاگ قبلی من اینجاست: mamooli.persianblog.ir به خاطر خرابی های مکرر پرشین بلاگ تصمیم گرفتم کوچ کنم :) -- و اما من: من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی خیلی معمولی داریم. اولش دانشجویی اومدیم، الان یه زندگی همچین بگی نگی دانشجویی-کاری داریم! اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه!---- 22 اکتبر 2016 یکی از بهترین و قشنگ ترین اتفاقای زندگیمون رخ داد و پسرمون متولد شد. ---- 13 فوریه ی 2018 بالاخره تزمو سابمیت کردم.---- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ---- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید"، بپرسید. در غیر این صورت، من نمی تونم جوابگوتون باشم. با کمال شرمندگی البته.---- وبلاگ قبلی یه سری پست های روزمره اش رمزداره. اگه رمز می خواین بگین. ---- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 76856