X
تبلیغات
رایتل

یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ


حرف جدیدی برای گفتن ندارم. اتفاق خاصی نیفتاده.

کارت اقامت همسر و پسرمون خیلی وقته اومده. مال من نه. با اینکه مال من Pin اش (یه نامه که توش پین رو نوشتن) زودتر از اونا اومد. اون روز زنگ زدم، گفتم همه چی اکیه؟ خانومه گفت آره، فقط اینکه هم زمان اپلای کردین، معنیش این نیست که هم زمان هم می گیرین. چون من بهش گفتم آخه مال بقیه ی خانواده مون اومده.

جمعه دوباره زنگ زدم، ببینم وضع چطوریه. یه آقایی ورداشت. مشخصاتمو گفتم. چک کرد، گفت یه بار کارتت اومده، مشکلی داشته، الان دوباره سفارش داده شده. گفتم خب به ما چیزی نگفتن. الان مشکلش چطوری رفع شده؟ اگه مدرکی چیزی کم بوده، خب باید به ما می گفتن. گفت نه، مشکل اون طوری نبوده. احتمالا تاریخ تولدت یا اسمت، یه چیزیش روی کارت اشتباه بوده که در واقع اشتباه همکارمون بوده، حالا دوباره سفارش دادن که بیاد.

امیدوارم بیاد بالاخره هر چه زودتر!

--

اون روز که رفته بودم پسرمونو وردارم، اون خانوم افغانستانی رو دیدم که یه پسر سندرم داون داره و میاردش مهد. بچه اش هنوز راه نمی رفت طفلکی. از پسر ما حدود هفت هشت ماه بزرگتره. یعنی الان حدود دو سالشه. قبلا گفته بودم دیگه، خود خانومه هم اون موقع که تازه بچه شو آورده بود مهد، گفت هیفده سالمه. الان شاید هیجده سالش باشه. احوال پرسی کردیم، گفت من هر وقت میام پسرمو وردارم، دلم می سوزه، میگم بچه ی شما تنهاست. راست میگه، پسر ما همیشه آخرین نفره! حتی اون روز که من زودتر رفتم، چون ساعت 4:10 نوبت دکتر داشت، بازم آخری بود. شاید ساعت بیست دقیقه به چهار بودها! ولی بازم طفلکی تنها بود اونجا. خانومه داشت صحبت می کرد، گفت من تازه امروز دیر اومدم پسرمو وردارم، ترمیم داشتم. من اول یه لحظه شنیدم تَرمین. آلمانی ها به قرار ملاقات میگن Termin. ما ایرانی ها هم دیگه این کلمه وارد زبونمون شده اینجا. میگیم تِرمین دارم. یه لحظه از ذهنم گذشت این چرا به تِرمین میگه تَرمین. همون لحظه ادامه داد، می خواستم برای ابروهام برم ترمیم!

مردم چه کارایی می کنن ها. والا ما هم هیجده ساله بودیم، ولی اصلا تو این فازا نبودیم. الانم که سی سالمونه توت این فازا نیستیم. ما عادی نیستیم؟ اینا عادی نیستن؟ نمی دونم والا! یعنی الان همه ی هیجده ساله ها تو ایران مثلا تو این فازن؟ فکر کنم از وقتی ما از ایران اومدیم خیلی چیزا تغییر کرده. کلا فرهنگ مردم عوض شده انگاری!

--

اون شب خواب بودیم، نصف شبی پسرمون گریه کرد، منم برگشتم سمتش. پسرمون هم -نیست خیلی به من محبت داره!-می خواست منو بغل کنه. من نمی دونم تو اون تاریکی که من چشمام بسته بود، اونم چشماش بسته بود، چطور توی اون کسری از ثانیه که من چشممو باز کردم که ببینم پسرمون کجاست، چطوری انگشتشو تونست تو چشم من فرو کنه! تا چند دقیقه که نمی تونستم چشممو وا کنم. بالاخره وقتی موفق شدم، گفتم بذار ببینم چیزی رو می بینیم! تو همون تاریکی دیدم مثل اینکه چشمم سالمه! ولی تمام فرداش چشمم درد می کرد. با خودم گفتم برم تو آینه نگاه کنم، نکنه کبود هم شده باشه. الان مردم فکر می کنن من قربانی خشونت خانگیم . ولی خدا رو شکر کبود نشده بود چشمم!

--

اون لیوانه بود که عکسمون روش بود؟ الان دیگه نیست :| پسرمون به دیار باقی شتافتوندش!

--

دو قرنه می خوام عکسای یونانمونو بیارم بذارم. قول میدم در آینده ی نزدیک بیارم! مشکل اینه که عکسا رو هارد اکسترناله. من وقتی می نویسم که پسرمون خوابه. پسرمونم تو همون اتاقی خوابه (حالا انگاری چند تا اتاق داریم؟!!) که هارد اون جاست. اینه که هی نمیشه عکسا رو بیارم!! ببخشید!

--

گفتم که یه مهمونی بود که من نمی تونستم برم  همسر قرار بود بره. هیچی دیگه. همسر دیروز رفت. از اخبار جدید هم اینکه یکی دیگه از دوستامون هم بارداره. الان چهار ماهشه. با این حساب، دیگه همه ی خانواده ها یه دونه بچه رو دارن. فقط حیف بچه ی این یکی دوستمون -میزبان همین مهمونی- که فوت کرد. مطمئنا الان خیلی بیشتر اذیت میشه که همه دور و برش یا بچه ی کوچیک دارن یا دارن بچه دار میشن. خدا بهش صبر بده.

از بین جمعمون، اولین کسی که بچه دار شد، همون عروس خانوم آلمانی بود که آخر از همه ازدواج کرد. اون موقعی که اون اعلام کرد توی یه مهمونی که بارداره، منم باردار بودم، ولی خب قصد نداشتم اعلام کنم هنوز. بچه ی اونا حدود 2.5 ماه از پسر ما بزرگتره. همسر میگه، دیروز همین عروس خانوم میگه ما شروع کردیم بچه آوردنو، الان همه نفری یکی دارن. ما الان اگه دومی رو بیاریم، همه باز بعدش دومی رو میارن .

اون یکی دوستمون - که اومدن پیشمون و براشون هتل گرفتیم- هم اسم پسرشونو که بیست روز دیگه به دنیا میاد، اعلام نکردن هیچ وقت. نمی دونم بهتون گفتم یا نه، یه بار ما خونه ی اونا بودیم، از ما پرسیدن اسم بچه تون چیه. منم خیلی صادقانه گفتم نمی دونم، ولی لیستمون اینه. هرچی اسم داشتیم گفتم. خانوم دوستمون و برادرش که اونجا بود شروع کردن راجع به اسما نظر دادن. در حالی که من اصلا از باب نظر دادن اعلام نکرده بودم، من فقط لیستمونو گفته بودم که بدونن. ولی خب اونا هم نامردی نکردن و درست و حسابی عیب و ایراد گذاشتن رو بعضی هاش. خلاصه که من اون روز خیلی ناراحت شدم و اصلا پشیمون شدم از اینکه اسمای احتمالیمونو گفتم. یعنی یه جوری شد که دیگه از هیچ کدوم از اسمای اون لیست خوشم نمیومد. و البته خوشحالم که در نهایت یه اسم دیگه انتخاب کردیم. البته اینم بماند که هنوز فیلم اتاق زایمانو داریم که چند ساعت به به دنیا اومدن بچه مونده بود و من و همسر سر این بحث می کردیم که حالا بالاخره اسمشو چی بذاریم؟!!

حالا بگذریم. گفتم که همین دوستامون اسم بچه شونو نگفته بودن به هیچ کس. اون وقت همسر میگه دیروز که نشسته بودم کنار فلانی (آقاهه یعنی)، گفتم حسین آقا چطوره؟! گفت مگه اسمشو قبلا بهت گفتم؟ ما به کسی نگفتیم. همسر هم گفته بود نه نگفتین. ولی خب می دونستم چی میخواین بذارین. آخه این دوستامون خیلی ارادت دارن به ائمه. به این ترتیب، همسر اسم پسرشونو لو داده بود .

--

چند وقت پیش هم همسر داشت با پسرمون صحبت می کرد. جمله اش دقیق یادم نیست. ولی مثلا یه همچین چیزی گفت: بابا! حسین چند وقت دیگه میاد. بهش میگم حسین کیه دیگه؟ میگه بچه ی فلانی اینا دیگه!! میگم تو از کجا میدونی حسینه؟ میگه معلومه دیگه. اونا خیلی مذهبین، اسم بچه شون یا حسینه یا علیه یا یه چیزی تو همین مایه ها دیگه. احتمالا همون حسینه!


برچسب‌ها: روزمره
[ یکشنبه 19 آذر 1396 ] [ 14:55 ] [ دختر معمولی ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

پروفایلمو هر از گاهی آپدیت می کنم. شمام هر از گاهی یه نگاه بهش بکنین. شاید چیزی تغییر کرده باشه :) -- وبلاگ قبلی من اینجاست: mamooli.persianblog.ir به خاطر خرابی های مکرر پرشین بلاگ تصمیم گرفتم کوچ کنم :) -- و اما من: من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی خیلی معمولی داریم. اولش دانشجویی اومدیم، الان یه زندگی همچین بگی نگی دانشجویی-کاری داریم! اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه!---- 22 اکتبر 2016 یکی از بهترین و قشنگ ترین اتفاقای زندگیمون رخ داد و پسرمون متولد شد. ---- 13 فوریه ی 2018 بالاخره تزمو سابمیت کردم.---- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ---- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید"، بپرسید. در غیر این صورت، من نمی تونم جوابگوتون باشم. با کمال شرمندگی البته.---- وبلاگ قبلی یه سری پست های روزمره اش رمزداره. اگه رمز می خواین بگین. ---- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 65369