یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ


اون روز با پسر محترممون رفتیم کافه ی بچه ها! تو هوای برفی و سرد! یه کافه ی بچه ها هست خیلی نزدیک به خونه مونه. البته خوش شانسی ماست ها، وگرنه کلا دو تا کافه ی بچه ها هست تو شهرمون که تازه اون یکیش هم تو گوگل ریویوهای خوبی نداره.

من که رفتم، فقط یکی دو تا بچه ی دیگه بودن. پرسیدم میشه کالسکه رو بیارم تو، گفتن نه. منم پشت در گذاشتم کالسکه رو. روشو یه جوری کشیدم که برف که میاد، توش نریزه. زیپ wintersack (واقعا فارسیشو نمی دونم، لطفا راهنمایی کنین!) بچه رو هم کشیدم که احیانا برف توش نره. کالسکه رو یه جوری گذاشتم که دسته شو ببینم از توی کافه و رفتم داخل. لباسامونو درآوردیم، آویزون کردیم، کفشامونم گذاشتیم تو جاکفشی و از پله ها رفتیم پایین.

یه آقایی بود که قیافه اش خیلی ایرانی بود و پسرش یه کمی از پسر ما بزرگتر بود. صداش که زد، دیدم اسمش نیکانه. ولی خب چون با پسرش آلمانی حرف می زد و رو نکرد که ایرانیه، منم دیگه رو نکردم. البته بعدا که پسر ما رفت سراغشون که اسباب بازی هاشونو به هم بریزه، آقاهه گفت مشکلی نیست، بذارین باشه و دیگه منم به فارسی تشکر کردم. ولی دیگه با هم هم صحبت نشدیم. علاقه ای نداشت، منم مشتاق نبودم.

وقتی من رفتم یه آقای آلمانی روی یه میز داشت کاراشو می کرد با لپ تاپ و یه چیزی مثل مقاله یا همچین چیزی هم جلوش بود که می خوند و با ماژیک رنگی می کرد بعضی جاهاشو. پسرش هم اون طرف بازی می کرد. خود آقاهه بسیار متشخص و مهربون بود قیافه اش، پسرش هم ماشاءالله چه فرهنگ خوبی داشت. چقدر بعضی ها بچه هاشونو خوب بزرگ می کنن. من بیشتر به آقاهه نگاه می کردم چه رفتاری با بچه اش داره که یاد بگیرم.

مثلا بچه اش با یه چیزی بازی کرد، خونه بازی و اینا بود. بعد ول کرد، رفت سوار ماشین شد. پسر ما هم رفت اون خونه بازی ها رو خراب کرد. بچه هه اومد به باباش شکایت کرد که این بچه تمام اسباب بازی منو خراب کرد. باباش هم خیلی مهربون گفت تو هر لحظه باید با یه چیزی بازی کنی. تو الان داری با ماشین بازی می کنی، پس دیگه با خونه سازی ها بازی نمی کنی. همه ی بچه ها باید با هم بازی کنن. باز بچه هه تکرار می کرد، باباهه باز دلیلشو به نحو دیگه ای تکرار می کرد. خیلی متعاملانه با هم صحبت می کردن. بچه اش البته فکر می کنم پنج سالش اینا بود. اتفاقا اسمش هم ماکسی بود! همه ی ماکسی ها خوبن یعنی؟ .

از خوبی این پسر هرچی بگم کم گفتم. می دید پسرمون داره میاد طرفش، تکون نمی خورد. نه خودش می رفت عقب، نه پسر ما رو هل میداد یا می گفت نیا. منتظر میشد تا مثلا من برم پسرمونو وردارم. آلمانی ها کلا خیلی صبورن. نمی دونم آدم چه جوری باید از اینا یاد بگیره این صبر کردنو.

یه کمی که اونجا بودیم یه خانواده اومدن که خانومه موهاشو زرد کرده بود، ولی وقتی حرف زدن معلوم شد که ترکن اصالتا. از بدی بچه ی اینا هم هرچی بگم کم گفتم. ولی واقعا هرچی به اون بچه نگاه می کردم بیشتر وحشت برم میداشت. بالاخره ما فرهنگمون به این ترک ها شباهت بیشتری داره تا به آلمانی ها. خدا کنه ما بچه مونو این طوری بزرگ نکنیم. اولش من اصلا نفهمیده بودم ترکن. اولین کاری که توجهمو جلب کرد این بود که مثلا دختر این خانومه شاید پنج شیش سالش بود، داشت بازی می کرد، یهو خانومه اومد پشت بچه اش وایستاد، دستشو آورود جلو، یه چیزی کرد تو دهن بچه اش! با خودم فکر کردم خب این چه کاریه؟! بچه ی به این بزرگی، لقمه آوردن و اونم به این وضع دهنش کردن چیه؟!! خب بچه رو صدا بزنه آدم بیاد بشینه سر میز وافلشو بخوره. خیلی رفتارش برام عجیب بود. آخه آلمانی ها برای بچه ای تو این سن خیلی بعیده همچین کاری بکنن.

یه خونه اونجا بود که بچه ها برن توش و خوششون بیاد. در و پنجره و اینا داشت. این دختره از خونه اومده بود بیرون، داشت سوار ماشین می شد، پسر ما می خواست بره تو خونه داد می زد نه، نه! می رفت جلوشو می گرفت که نره. حتی یکی دو بار هم پسرمونو زد رو دستش! مامانش هم بنده خدا خیلی حواسش بود، هی میومد به بچه اش تذکر می داد، اما خب فایده ای نداشت. نمی دونم چرا.

واقعا بچه هه متاسفانه خیلی تربیت نامناسبی داشت. مثلا فکر کنین پسر ما رفته بود تو استخر توپی که شاید صد تا توپ توش بود یا حتی بیشتر. دو تا توپ دستش گرفته بود، به محض اینکه اون توپو مینداخت، این دختره دقیقا همون توپو ور می داشت، می گفت مال منه، مال منه! دوباره همین اتفاق تکرار می شد. یعنی اصلا کاری به بقیه ی توپ ها نداشت، دقیقا همون دو دونه توپی رو می خواست که دست پسر ما بود. خیلی حسود بود متاسفانه. نمی دونم چرا. اینا رو نمی گم که از اون دختر بیچاره شکایت کنم ها. اون که طفلکی خودش از خودش اختیاری نداشته که بگیم انتخاب کرده این طوری باشه. شرایط این طوریش کرده. دارم میگم که خودم حواسمو جمع کنم که کارایی که اون پدر و مادر کردن رو نکنم تا پسرم این طوری نشه. اما واقعیتش من هرچی نگاه کردم تو رفتار اون پدر و مادر چیز بدی ندیدم. واقعا اصلا بدرفتاری خاصی نداشتن با بچه که بگم می خواست لج کنه. نمی دونم تو خونه چطور باهاش رفتار می کنن. البته فقط یه جمله بهش گفتن که توجه منو جلب کرد. یه جا مامانه (یا شایدم باباهه، درست یادم نیست) بهش گفت اینجا خونه نیست. شاید معنیش این باشه که تو خونه یه طور دیگه باهاش رفتار می کنن. شاید درستش اینه که تو خونه با بچه هامون همون طور رفتار کنیم که بیرون رفتار می کنیم. یعنی این طوری نباشه که بچه عقده ی یه سری چیزا رو توی خونه/بیرون داشته باشه. نمی دونم واقعا.

و اما اون بابای آلمانی خوش اخلاق. مثلا یه جا دیگه خیلی بچه ها توپا رو ریخته بودن بیرون از تو استخر توپ، به پسرش که داشت با کامیون بازی می کرد گفت بیا این توپا رو بار بزن، ببر اونجا خالی کن. بچه اش توپا رو بار می زد، می برد. البته بعضی وقتا یه جای دیگه خالی می کرد. اما کلا ایده ی باباهه و اینکه یه جوری با بازی بچه شو به انجام یه کاری تشویق می کرد، خیلی قشنگ بود.

واقعیتش من دیگه چند روزیه به این نتیجه رسیدم باید بی خیال این روش های تربیت فرزند شم. دارم روی تربیت بزرگسال (خودم!) فکر می کنم! بهتر هم جواب میده. حداقل این چند روز که خوب بوده و در صلح و آرامش بودیم با پسرمون .

ما تقریبا ساعت 4.5 اینا از کافه اومدیم بیرون. کافه تا ساعت 5 باز بود. وقتی اومدم روی کالسکه شاید به ارتفاع پنج شیش سانت برف نشسته بود. اما خدا رو شکر هیچی برف توی wintersack و روی صندلی بچه نرفته بود. برگشتنی دیگه برف نمی اومد. اومدیم خونه، پسرمون دیگه خیلی خسته شده بود. خیلی زود خوابش برد .


برچسب‌ها: روزمره
[ دوشنبه 20 آذر 1396 ] [ 20:42 ] [ دختر معمولی ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

پروفایلمو هر از گاهی آپدیت می کنم. شمام هر از گاهی یه نگاه بهش بکنین. شاید چیزی تغییر کرده باشه :) -- وبلاگ قبلی من اینجاست: mamooli.persianblog.ir به خاطر خرابی های مکرر پرشین بلاگ تصمیم گرفتم کوچ کنم :) -- و اما من: من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی خیلی معمولی داریم. اولش دانشجویی اومدیم، الان یه زندگی همچین بگی نگی دانشجویی-کاری داریم! اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه!---- 22 اکتبر 2016 یکی از بهترین و قشنگ ترین اتفاقای زندگیمون رخ داد و پسرمون متولد شد. ---- 13 فوریه ی 2018 بالاخره تزمو سابمیت کردم.---- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ---- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید"، بپرسید. در غیر این صورت، من نمی تونم جوابگوتون باشم. با کمال شرمندگی البته.---- وبلاگ قبلی یه سری پست های روزمره اش رمزداره. اگه رمز می خواین بگین. ---- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 97080