X
تبلیغات
زولا

یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ


خب خدا رو شکر که بالاخره عکس های یونانو گذاشتم و خیالم راحت شد!! درست بعد از دو ماه عکسا رو آپلود کردم .

تازه هنوز یه سری پست قرضی راجع به آلمان دارم. هوووووووف! چقدر کار دارم.

--

حس و حال نوشتن ندارم. یه سری اتفاقاتی داره میفته (البته هنوز نیفتاده ها، در شرف افتادنه) که به هر حال تغییر بزرگی خواهد بود. باید کم کم انرژیمو براش جمع کنم از الان. اما واقعیتش در عین حال اتفاقاتی هم داره میفته که انرژیمو تحلیل می بره. گیر افتادم بین این دو تا موقعیت. حالا ببینیم چی پیش میاد دیگه. هر وقت شرایط به ثبات رسید، میام تعریف می کنم این تغییراتو.

--

اون روز همسر زنگ زد به همسر ریحانه خانوم که احوال پرسی کنه. تموم شد و قطع کرد دیگه. یه ساعت بعدش همسر ریحانه خانوم دوباره زنگ زد. گفتم شاید چیزی یادشون رفته می خواستن بگن. ولی چیزی یادش نرفته بود، به همسر گفته بود میخوایم براتون آش بیاریم اگه خونه این. همسر هم گفت  پس خودم میام می برم. نمی خواد شما تو زحمت بیفتین. منم عدس پلو رو گذاشته بودم که دم بکشه. گفتم پس تا موقع شما برو آشو بگیر، وقتی برگردی غذا دم کشیده. قرار شد همسر پسرمونو هم ببره. بچه رو لباس پوشوندیم و با هم رفتن.

ده دقیقه بعد، من داشتم اتاقو مرتب می کردم که همسر زنگ زد لباساتو بپوش بیا! میگم کجا بیام؟ میگه بیا خونه ی ریحانه خانوم اینا. میگم یعنی چی؟ میگه میگن بگین دختر معمولی هم بیاد، دور همی ناهار بخوریم!!

منم سریع لباس پوشیدم و رفتم. از اون طرف آقا سیامک اینا رو هم دعوت کرده بودن. البته ما رو و آقا سیامک اینا رو خودمونی حساب می کنن. یعنی برای خودشون مهمونی حساب نمیشد اصلا. یه دور همی ساده بود. خلاصه، رفتیم اونجا آش زدیم دور همی تو رگ. البته سهم بردنی آشمون سر جاش بودها . ریحانه خانوم پیتزا هم درست کرده بود، به نظر من که خیلی عالی شده بود. ولی همسر یه قطعه خورده بود و خوشش نیومده بود. برای من فقط یه کمی نمکش زیاد بود. ولی از نظر ترکیبش و خمیرش و همه چی عالی بود.

دو بار که پسرمونو گذاشته بودم پیش ریحانه خانوم، بعدا بهم گفت که بهش پیتزا داده. دفعه ی اول که زنگ زد اجازه بگیره بهش پیتزا بده یا نه. برای من جالب بود که آخه ریحانه خانوم و پیتزا؟! آدم خودش و همسرش آشپز حرفه ای باشن، اون وقت پیتزا میدن به بچه هاشون؟ برام خیلی عجیب بود. ولی گفتم خب حتما میدن دیگه. اون روز که رفتم فهمیدم منظورش همون پیتزاهایی بوده که همه چیشو خودش درست می کنه، حتی خمیرشو. حوصله ای داره ها! ماشاءالله .


برچسب‌ها: روزمره
[ سه‌شنبه 28 آذر 1396 ] [ 23:50 ] [ دختر معمولی ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

پروفایلمو هر از گاهی آپدیت می کنم. شمام هر از گاهی یه نگاه بهش بکنین. شاید چیزی تغییر کرده باشه :) -- وبلاگ قبلی من اینجاست: mamooli.persianblog.ir به خاطر خرابی های مکرر پرشین بلاگ تصمیم گرفتم کوچ کنم :) -- و اما من: من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی خیلی معمولی داریم. اولش دانشجویی اومدیم، الان یه زندگی همچین بگی نگی دانشجویی-کاری داریم! اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه!---- 22 اکتبر 2016 یکی از بهترین و قشنگ ترین اتفاقای زندگیمون رخ داد و پسرمون متولد شد. ---- 13 فوریه ی 2018 بالاخره تزمو سابمیت کردم.---- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ---- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید"، بپرسید. در غیر این صورت، من نمی تونم جوابگوتون باشم. با کمال شرمندگی البته.---- وبلاگ قبلی یه سری پست های روزمره اش رمزداره. اگه رمز می خواین بگین. ---- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 88383