X
تبلیغات
رایتل

یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ


ما برگشتیم بالاخره. اصلا نمی دونم از کجا باید بگم!

جمعه رو رفته بودیم یه شهر دیگه. شنبه رو باز رفتیم یه شهر دیگه! یکشنبه برگشتیم شهر خودمون. شنبه رو شهر قبلی خودمون بودیم بعد از مدت ها (البته برای من). خیلی خوش گذشت. با یکی از دوستای همسر رفتیم. بنده خدا مجرد بود، من همه اش این حسو داشتم که بهش خوش نمی گذره با ما.آخه ما با بچه و همه اش دنبال بچه بودیم ولی اون بنده خدا می تونه خیلی بیشتر خوش بگذرونه. ولی خدا رو شکر چون شیرازی بود، آدم خوشگذرونی بود. سخت نمی گرفت. این دوست همسر نمی دونم چه جوریه، همسر خیییییلی ازش تعریف می کنه. فکر کنم همسر تا حالا به عمرش از کسی این قدر تعریف نکرده که از این یه نفر! راجع بهش هم زیاد ماجرا تعریف می کنه! البته علتش اینه که طرف ماجرا زیاد داره و زیاد هم میاد تعریف می کنه. کلا زیاد حرف می زنه، خودش هم می دونه زیاد حرف می زنه. همه اش هم میگه دارم چرت و پرت میگما . این همونی بود که دوست دخترش گفته بود کات کنیم، می خوام دوست پسر آلمانی پیدا کنم. البته بعد برگشت و باز رفت و کلا یویوبازی دارن با هم یه جورایی .

خلاصه که بهمون خوش گذشت. فقط حیف که وقتی ما رفتیم بازار کریسمسو جمع کرده بودن. یعنی ما 23 ام اونجا بودیم، 22 ام تموم شده بود بازار کریسمسشون. ما که قبلا دیده بودیم، اما حیف شد که دوستمون نتونست ببینه.

راستی اینم یادم رفت بگم، ما اصلا قرار بود سفر یه روزه بری اشتراسبورگ تو فرانسه. تو راهش هم یه اوت لت (outlet) بود، قرار بود بریم اونجا. ولی قسمت نشد. چون کارت اقامت من همچنان نیومده. منم اون روز زنگ زدم، خانومه گفت معلوم نیست کی بیاد و تو 5 هفته تا 8 هفته میاد واین حرفا. گفتیم خب حالا شاید بیاد. ولی هر چی صبر کردیم نیومد، چهارشنبه که زنگ زدم، به خانومه گفتم من می خوام از آلمان خارج بشم، بدون اون که نمیشه. گفت فردا صبح ساعت هشت اداره اقامت باش، چک کنن، اگر اومده بود که بهت میدن، وگرنه یه اقامت موقت بگیر. گفتم باشه. فردا صبح من ساعت هشت اونجا بودم، به جرئت می تونم بگم حداقل 70 نفر جلوی من بودن. منم رفتم ته صف وایستادم، یه عالمه آدم هم بعد ازمن اومدن. هرچی صبر کردم، دیدم این طوری نمیشه. ساعت 9، 9:10 دیگه رفتم سر کار. چون واقعا اگر می خواستم واستم، حداقل باید تا 10 اینا وای میستادم، ولی من نمی تونستم. چون ده با فیلیکس و رن و توماس قرار داشتم.

یکشنبه عصر قرار بود برگردیم شهر خودمون. اون روز که رفته بودیم خونه ی ریحانه خانوم اینا برای آش، بهمون گفت که یکشنبه شب بیاین اینجا. ما هم گفتیم اون روز مسافرتیم و تازه داریم برمی گردیم. گفت کی می رسین، گفتیم ساعت 5 6 عصر. گفت اشکال نداره. مستقیم بیاین همین جا. گفتیم حالا ببینیم کی می رسیم پس. باشه، میایم پیشتون.

برای همین، دیروز عصر که برگشتیم، اومدیم خونه، چمدونا رو گذاشتیم، نماز خوندیم و باز پیتیکوپ پیتیکوپ رفتیم خونه ی ریحانه خانوم اینا. همه اش فکر می کردیم آخه کیو می خوان دعوت کنن. چون دو تا خانواده ای که با ما همیشه دعوت می کردن، هر دو شون رفتن ایران الان. می ترسیدیم تنها باشیم. آخه درسته که خیلی خانواده ی خیلی خوبی هستن، اما چون سنخیتمون با هم کمه، زیاد حرف مشترک نداریم. مخصوصا همسر که باید با یه آقای 56 ساله هم کلام بشه .

وقتی رفتیم دیدیم قبل از ما دو نفر اونجان. یکیشونو من قبلا دیده بودم، یکیشونو همسر. اونی که همسر قبلا دیده بود تو خونه ی ریحانه خانوم اینا، کلا سایلنت بود، کلا شاید من پنج تا جمله ازش شنیدم تو کل اون مدت. اون یکی که من قبلا دیده بودم وبرای همسر تازه بود، خیلی پرحرف بود .

اول که رفتیم با ریحانه خانوم صحبت می کردم، بهش گفتم اتفاقا ما فکر کردیم بچه ها که نیستن، شما کیو دعوت می کنین. گفت غصه ی ما رو نخور. ما مهمونیمونو می گیریم، برای خودمون مهمون پیدا می کنیم که دعوت کنیم.

چقدر واقعا خوبن این ریحانه خانوم اینا. کلا انگاری نمی تونن تک خوری کنن . همیشه دوست دارن مهمون داشته باشن. خیلی هم براشون فرقی نمی کنه کی، تو چه سنی، تو چه تیپی، مهمون دوستن کلا.

یه خانوم دیگه هم بود که یادتونه گفتم همسرش آلمانی بود و خودش معلم آلمانی بود و یه بار هم تو خیابون دیدیمشون و بنده خدا واستاد احوال پرسی؟ اونم دعوت کرده بودن که بهشون گفته بود ساعت هفت. ه وقتی زنگو زدن راس هفت بود. یعنی آدم انقدر آلمانی آخه؟

اسم اون خانومه رو تو این وبلاگ می ذارم زری خانوم که از این به بعد با اسم صداش کنم. من از دیدن زری خانوم خیلی خوشحال شدم. جالب اینکه اونم خوشحال شده بود. واقعا برام جالب بود که مشخص بود ما هر دومون از شخصیت همدیگه خوشمون اومده اون دفعه. نشستیم و با هم صحبت کردیم. شماره مو هم گرفت که با واتس اپ با هم در ارتباط باشیم. یه پسر شونزده ساله داره. جالبه که پسرش فارسی رو خوب صحبت می کنه، ولی همسرش اصلا. میگم چطوری به پسرت فارسی یاد دادی؟ آخه آدم اگه تو خونه فارسی حرف بزنه، خب همه یاد می گیرن دیگه. میگه شوهرم اصلا دوست نداره با پسرم فارسی حرف بزنم، ولی من حرف می زنم باهاش که ریشه اش یادش نره . پسرش هم انصافا خیلی لهجه ی خوبی داشت به نسبت اینکه فقط مادرش فارسی صحبت می کرد باهاش. جالب اینکه وقتی تو ذهنم مقایسه اش می کردم با تاندم پارتنرام که فقط پدرشون فارسی حرف می زد باهاشون، احساس می کردم بیخود نیست که میگن زبون مادری! زبون یاد گرفتن این بچه کجا، اونا کجا؟! البته خود مامانه کامل راضی نبود، می گفت مثلا به پنج میگه پانج. اما به نظر من که لهجه اش خوب بود تو اون مدتی که من شنیدم حرف زدنشو.

ریحانه خانوم کلی غذا درست کرده بود. خورش کرفس و دلمه با فلفل دلمه ای و مرغ و سوپ و سالاد و ماست موسیر و ماست و خیار و از این چیزا دیگه. خودش می گفت فقط قرار بود دلمه بهتون بدم، ولی چون زری خانوم رو دعوت کرده بودم و همسرش اولین بار بود که میومد دیگه یه سری چیزا اضافه کردم. کلا برای هر کسی، بار اول براش خیلی غذا درست می کنم، ولی از دفعه ی بعدش خبری نیست. به ما هم می گفت دیدین که اون دفعه فقط دعوتتون کردم برای آش. دیگه خبری از سفره های آنچنانی نیست .

خلاصه که اونجا هم خیلی خوش گذشت و شب خوبی بود .

بقیه شو بعدا می نویسم! الان دیگه نمیشه. پسرمون نیم ساعت می خوابه، اندازه ی 24 ساعت کار هست واسه این نیم ساعت !!

برچسب‌ها: روزمره، مهمونی
[ سه‌شنبه 5 دی 1396 ] [ 14:43 ] [ دختر معمولی ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

پروفایلمو هر از گاهی آپدیت می کنم. شمام هر از گاهی یه نگاه بهش بکنین. شاید چیزی تغییر کرده باشه :) -- وبلاگ قبلی من اینجاست: mamooli.persianblog.ir به خاطر خرابی های مکرر پرشین بلاگ تصمیم گرفتم کوچ کنم :) -- و اما من: من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی خیلی معمولی داریم. اولش دانشجویی اومدیم، الان یه زندگی همچین بگی نگی دانشجویی-کاری داریم! اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه!---- 22 اکتبر 2016 یکی از بهترین و قشنگ ترین اتفاقای زندگیمون رخ داد و پسرمون متولد شد. ---- 13 فوریه ی 2018 بالاخره تزمو سابمیت کردم.---- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ---- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید"، بپرسید. در غیر این صورت، من نمی تونم جوابگوتون باشم. با کمال شرمندگی البته.---- وبلاگ قبلی یه سری پست های روزمره اش رمزداره. اگه رمز می خواین بگین. ---- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 65369