X
تبلیغات
رایتل

یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ


آقو من هرچی هی صبر می کنم که اون اتفاق (ان شاءالله) خوب بیفته و بیام براتون بگم، نمیفته!!

اصلا فعلا بی خیال اون اتفاق میشیم.

خب دیگه، پس باید همین جا بحثو به پایان ببریم. آخه اتفاق خاص دیگه ای نیفتاده و قرار هم نیست بیفته .

قبلا بهتون گفته بودم تمام مشکلات شرکتو من اولین نفر می فهمم دیگه! خب یه مشکل دیگه هم همین جوری شد. من به مشکل خوردم (مال دسامبر قضیه البته). به توماس گفتم. هر کاری کرد نتونست مشکلو حل کنه. دو روز درگیرش بودم. بعد کم کم سایرین هم شروع کردن به برخوردن بهش!! اون وقت بود که مجبور شدن یه کاری بکنن و توماس درست قبل از رفتنش (رفت مرخصی و فردا یا پس فردا تازه برمی گرده) یه ورژن اصلاح دم دستی گذاشت رو سرور و رفت. فیلیکس 2 که از تعطیلات اومد، قرار بود ببینه مشکل چیه و حلش کنه. ظاهرا تونست حلش کنه. اما من باز یه مشکل دیگه دارم که باعث میشه نتونه راحت کار کنم.

منم فعلا همه چیو دارم رو لپ تاپ خودم پیاده می کنم تا توماس فردا پس فردا بیاد، بهش بگم ببینه مشکل من چیه.

یه مشکل بزرگتر من اینه که نه تنها من اولین نفری هستم که تو شرکت بهش برمی خورم، بلکه حتی تو ودنیا هم تقریبا جزو اولینام!! یعنی وقتی مشکلو سرچ می کنم می بینم یکی دو نفر دیگه تو همین ماه دسامبر اومدن اون سوالو پرسیدن، ولی کسی تا الان جواب نداده بهشون!!

حتی یه بار لپ تاپ خریده بودیم (مرحوم لپ تاپ خودمو میگم!)، یه مشکلی داشت. سرچ کردم، فقط یه نفر قبل از من بهش برخورده بود. حالا خوبه اون برخورده بود و شفاف سازی کرده بود که همچین مشکلی وجود داره!!

--

امروز از محل کارم یه صحنه ی جالب دیدم. یه صحنه ای که نمی دونم آخرین بار کی بهش توجه کرده بودم. یه دسته پرنده که داشتن تو آسمون پرواز می کردن و انگاری مانور می دادن. هی باز می شدن از هم، هی جمع می شدن. هی دور می شدن، هی نزدیک می شدن. خیلی صحنه ی قشنگی بود. نمی دونم اخرین باری که فرصت کرده بودم این طوری به آسمون نگاه کنم کی بود. کاش زود به زود نگاه کنیم به آسمون .

--

چه خوف و رجاییه خوندن نهج البلاغه!

یه جاهاییش جدی و سخت که آدم میگه من کجا، این دینی که علی (ع) معرفی می کنه کجا؟ یه جاهاییش انقدر لطیف که فکر می کنی خدای به این خوبی، چطور تا حالا کشفش نکرده بودم؟ (!) (ببخشید دیگه، من بلد نیستم ادبی بنویسم. همین جوری بی ادبی می نویسم!! خدا خودش ببخشه!)

یکی دو روز پیش به چند تا از حکمت هاش برخوردم. یه سرچ زدم یه گزیده ای از حکمتاشو بخونم. شاید همین الان صد تا از حکمتاشو خوندم که یکیشو کپی کنم اینجا، ولی نتونستم. اصلا یه چیزیه که آدم باید بره خودش بخونه، خودش ببینه، دو تا جمله پایین تر و بالاترشم ببینه. انگار اگه چیزیو کپی کنی، حق مطلبو ادا نکردی.

--

یه سوال:

شما سالگرد ازدواجاتونو/روز تولداتونو/کلا روزای خاصتونو چیکار می کنین؟ خسته شدیم انقدر رفتیم کافه و اینا. پیشنهادی دارین؟

می دونین که؟ خونه مون کوچیکه. قابلیت مهمون دعوت کردن نداریم متاسفانه.

برچسب‌ها: روزمره
[ چهارشنبه 20 دی 1396 ] [ 21:18 ] [ دختر معمولی ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

پروفایلمو هر از گاهی آپدیت می کنم. شمام هر از گاهی یه نگاه بهش بکنین. شاید چیزی تغییر کرده باشه :) -- وبلاگ قبلی من اینجاست: mamooli.persianblog.ir به خاطر خرابی های مکرر پرشین بلاگ تصمیم گرفتم کوچ کنم :) -- و اما من: من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی خیلی معمولی داریم. اولش دانشجویی اومدیم، الان یه زندگی همچین بگی نگی دانشجویی-کاری داریم! اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه!---- 22 اکتبر 2016 یکی از بهترین و قشنگ ترین اتفاقای زندگیمون رخ داد و پسرمون متولد شد. ---- 13 فوریه ی 2018 بالاخره تزمو سابمیت کردم.---- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ---- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید"، بپرسید. در غیر این صورت، من نمی تونم جوابگوتون باشم. با کمال شرمندگی البته.---- وبلاگ قبلی یه سری پست های روزمره اش رمزداره. اگه رمز می خواین بگین. ---- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 71493