یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ


پنج شنبه صبح که داشتم می رفتم سر کار، داشتم به این فکر می کردم که یه جوری شده که من فقط وقتی کار دارم زنگ می زنم به ریحانه خانوم. یه بار هم زنگ بزنم حالشو بپرسم. من معمولا دیر به دیر زنگ می زنم به دوستام. کلا از اونا نیستم که هر روز گوشی دستم باشه. هر ماهی یه بار مثلا به دوستایی که نزدیکن بهم زنگ می زنم! ریحانه خانومم که ماشاءالله یا مدام ما رو دعوت می کنه، یا بچه رو باید بذارم پیشش، خلاصه یه جوری میشه که یه ماه نمیشه هیچ وقت که ندیده باشمش یا بهش زنگ نزده باشم واسه پسرمون! اینه که داشتم با خودم فکر می کردم دیگه امروز و فردا بهش زنگ بزنم صرفا واسه احوال پرسی.

صاف همون روز عصرش زنگ زدن ساعت 3.5 اینا از مهد پسرمون که پسرتون تب داره. اگه می تونین بیاین یه کمی زودتر ببرینش. هیچی دیگه. دوباره زنگ زدم به ریحانه خانوم که فردا بچه ی ما شیفت شماست دیگه . آخه قانون مهد اینه که بچه باید یه روز بدون تب تو خونه باشه، بعدش تازه اجازه داره بیاد مهد. یعنی وقتی پنج شنبه تب داشته باشه، حتی اگه جمعه حالش خوب باشه هم باز اجازه نداره بره مهد.

رفتم پسرمونو گرفتم. یه کمی بدنش گرم بود، اما نه اون قدر که واقعا بشه گفت بچه تب داره. مخصوصا که سرحال هم بود و ناآرومی یه بچه ی مریضو نداشت.

صبح یه کمی دیرتر از همیشه بیدار شدیم، چون دیگه مجبور نبودیم ساعت 6:15 پاشیم و صبحونه بخوریم و آماده شیم. ساعت 8.5 اینا راه افتادیم من و پسرمون به سمت خونه ی ریحانه خانوم اینا.

دیروزش که زنگ زده بودم ریحانه خانوم گفت ما خونه ی فاطمه خانومیم. فاطمه خانوم اولین ایرانی ای بود که اینجا من باهاش آشنا شدم (تو مسجد). نمی دونم اسم مستعارش تو این وبلاگ چی بود؟ اصلا بود؟ نبود؟ خلاصه از این به بعد این شخصیت اسمش فاطمه خانومه دیگه!!

صبح که رفتم پیش ریحانه خانوم، بچه هاش هنوز خواب بودن (الان مدرسه ها هنوز تعطیله. از دوشنبه باز میشه). خودش هم خوابالو به نظر می رسید. گفت ما دیشب تا ساعت 11 شب خونه ی فاطمه خانوم اینا بودیم !

با ریحانه خانوم و پسرمون رفتیم اتاق پسرای ریحانه خانوم. بچه هاش رو تخت دو طبقه شون خواب بودن. هرچی ریحانه خانوم دایناسورا رو می چید برای پسرمون، پسرمون از رو زانوی من حاضر نبود رو زمین بشینه. یه ده دقیقه ای من نشستم، ولی اصلا پسرمون علاقه ای نداشت بره پیش ریحانه خانوم و اسباب بازی ها. یهویی پسر بزرگ ریحانه خانوم که تو طبقه ی دوم تخت بود بلند شد، نشست. همین که بلند شد، پسرمون هم از رو زانوی من بلند شد. وقتی بهش خندید دیگه کم کم پسرمون راه افتاد بره اون طرف بازی کنه .

منم خوشحال و خندان سریع در رفتم. ریحانه خانوم گفت درو نبندی. چون صدای درو که می شنوه سریع می فهمه رفتم. من بدو بدو رفتم، کیف لپ تاپمو از زیر کالسکه ی پسرمون ورداشتم، کفشامو هم دستم گرفتم و دویدم تو آسانسور! گفتم الان میاد دم در، یه وقتی منو ببینه، نمیتونم برم دیگه.

یه کمی دویدم، ولی به قطار نرسیدم. مجبور شدم یه ایستگاه دیگه رو هم پیاده برم تا بتونم با یه خط دیگه که زودتر میومد برم.

وقتی رسیدم سر کار، ساعت 9:40 بود. دیروز البته گفته بودم که من فردا باید بچه رو بذارم پیش کسی و دیرتر میام.

عصری تصمیم گرفتم یه کمی دیرتر برگردم. خیالم راحت بود که مهد نیست که بخوام حتما راس یه ساعتی برم پسرمونو وردارم. پسرمون هم که داره بهش خوش میگذره .

دم اومدن، زدم یه جای کارو پکوندم، مجبور شدم صبر کنم توماس برام درست کنه، بعد راه بیفتم. واسه همین تقریبا 20 دقیقه اینا دیرتر از چیزی که می خواستم راه افتادم باز. اما خب بازم خیلی دیر نبود. 5.5 تقریبا خونه ی ریحانه خانوم اینا بودم.

توماس و رن رفته بودن راجع به یه سری چیزای پروژه با هم صحبت کنن که من زدم پکوندم اون تیکه رو! تا توماس از در اومد، گفتم میشه بیای اینجا. اومد و توضیح دادم براش که چیکار کردم. میگه باشه، من درستش می کنم، ولی تو نمی خوای امروز بچه تو از مهد ورداری؟ خوشم میاد همه حواسشون به پسر ما هست . گفتم نه، امروز پیش یکی از دوستامونه. دیگه اومد درست کرد برام و بعدش من راه افتادم.

برخلاف همیشه، وقتی رسیدم خونه ی ریحانه خانوم اینا، پسرمون اصلا اصراری برای رفتن نداشت. بی تابی نمی کرد. تا ساعت 4 خوابیده بود. اون موقع هم که شیش اینا بود هنوز. سر حال بود. تا هشت و نیم اینا پیش ریحانه خانوم بودم و حرف می زدیم و می خندیدیم. خیلی خانوم خوش خنده ایه ریحانه خانوم .

--

اون خانوم پزیه که یادتونه؟ همون که حقوق پسرش خیییلی بیشتر از اون چیزی بود که باید باشه!

اون شنبه ای اکه ما مهمون داشتیم رو هم که یادتونه؟

درست روز قبلش همسر ریحانه خانوم زنگ زده بود به همسر که فردا شب بیاین پیش ما ولی همسر گفته بود شرمنده، ما مهمون داریم. همسر ریحانه خانوم گفته بود ئه، حیف شد. آقای فلانی اینا (همین خانوم فوق الذکر) رو که همسایه مون هستن دعوت کردیم، گفتیم شما هم بیاین، دور هم باشیم. دیگه همسر عذرخواهی کرده بود و گفته بود نمیایم. البته خوشحال هم شده بود وقتی فهمیده بود مهمونشون کیه .

حالا امروز که ریحانه خانوم داشت صحبت می کرد، می گفت آدم تو سن کم راحت تر استخدام میشه و اینا. مثلا پسر همین همسایه مون، رفته تو فولکس واگِن (همون شرکت ماشین سازی که تو ایران به اسم همون فولکس میشناسن خیلی ها) اوس بیلدونگ گذرونده، الانم همون جا استخدام شده!

اینجا واسه ی یه سری مشاغل لازم نیست آدم بره دانشگاه، میره دوره میگذرونه. مثلا برای مکانیک شدن، نیازی نیست طرف بره دانشگاه، اول میره realschule (رئال شوله) که مثل مدرسه ی فنی و حرفه ایه (به جای دبیرستان) و بعد هم میره یه دوره ی (معمولا) سه سال میگذرونه و بعد میره سراغ حرفه ای که یاد گرفته. تازه فهمیدم اون خانوم با اون همه دک و پز بچه اش که حقوقش خیییلی بیشتره (!!)، بچه اش فقط یه اوس بیلدونگ گذرونده. واقعا اگه اون خانوم بچه اش دکترا گرفته بود چه اتفاقی میفتاد یعنی؟ قضیه ی همون خدا و شاخ و خر و این حرفاست ها . والا!

الان باز میگین خیلی لجت گرفته از این زنه . خب آخه هی دیالوگش میاد تو ذهنم، هی یادم میفته. چیکار کنم خب؟!!

به جاش، برعکس، از اون زری خانوم بگم (همون خانوم معلم آلمانی که شوهرش هم آلمانی بود) (همون زری دوغی ). ریحانه خانوم می گفت فاطمه خانوم که رفتیم خونه اش، زری خانومو هم دعوت کرده بود. فاطمه خانوم هم فقط یه بار قبلش اون زری خانوم رو دیده بود، اونم همون خونه ی ریحانه خانوم بود که ما هم دیده بودیم. ولی به ریحانه خانوم گفته بود ازش خوشم اومد، خانوم خوبیه. اونم دعوت کرده بود. با اینکه فاطمه خانوم یه خانومیه که موسیقی هم گوش نمیده و اصلا از اوناست که متحول شده. تا همین ده سال پیش بی حجاب بوده و خیلی هم مد روز و مانیکور پدیکور و تو کلاب ها و این حرفا. ولی خب یهویی متحول شده. زری خانوم مثلا اون روزی که اومده بود خونه ی ریحانه خانوم (دومین باری که دیدیمشون البته)، می خواستن از اونجا برن یه جایی مثل کلاب (دقیقا یادم نیست کجا بود، جشن بود، چی بود). می خوام بگم از نظر فضای فکری خیلی با هم متفاوتن. اما خب ماشاءالله این زری خانوم خیلی خانوم تو دل بروییه. فاطمه خانومم ازش خوشش اومده بود. خوش به حالش .

--

مادر همسر ریحانه خانوم مثل اینکه چند وقت پیش حالشون خوب نبوده. طوری که همسر ریحانه خانوم با خاله اش صحبت کرده و طرف گفته اصلا بهتره اگه می تونی پا شی بیای ایران و این حرفا. خب طبیعیه که وقتی به آدم این طوری بگن خیلی ناراحت میشه و واقعا فکر می کنه خیلی اتفاق خطرناکی افتاده. یه هفته حال همسر ریحانه خانوم خوب نبوده سر این قضیه و ناراحتی و استرسش و اینکه از طرفی هم نمی تونسته بره ایران و مرخصی بگیره و این حرفا. حالا خلاصه ی کلام اینکه متوجه شده بود که حال مادرش به اون بدی نبوده و خدا رو شکر الان بهتره.

حالا ریحانه خانوم گفت حالا که حالش خوب شده، می خوام یکشنبه آش کشک درست کنم. حالا یا زنگ می زنه بیاین بخورین یا بیاین ببرین. هنوز نمی دونم کدوم. ولی گفت از الان بهتون بگم که می خوام آش درست کنم. گفت حالا به زری خانومم میگم، ببینم می تونه بیاد یا نه.

جالب اینکه همسر زری خانوم هم (با اینکه آلمانی بود) از جو مهمونی و این دوستا خوشش اومده بود و تمایل نشون داده به برقراری ارتباط. جالب تر اینکه حتی پسر زری خانوم هم که با دوز و کلک آورده بودنش مهمونی اصلا از بچه های ریحانه خانوم (که باهاش شطرنج بازی کردن) خوشش اومده و اونم تمایل داره به ادامه ی رابطه.

--

تو دنیایی که این همه آدم خوب توش هست، سعی کنیم یه کمی یاد بگیریم و یه جا هایی ریحانه خانوم باشیم، یه جاهایی فاطمه خانوم، یه جاهایی زری خانوم .

برچسب‌ها: روزمره
[ شنبه 23 دی 1396 ] [ 01:14 ] [ دختر معمولی ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

پروفایلمو هر از گاهی آپدیت می کنم. شمام هر از گاهی یه نگاه بهش بکنین. شاید چیزی تغییر کرده باشه :) -- وبلاگ قبلی من اینجاست: mamooli.persianblog.ir به خاطر خرابی های مکرر پرشین بلاگ تصمیم گرفتم کوچ کنم :) -- و اما من: من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی خیلی معمولی داریم. اولش دانشجویی اومدیم، الان یه زندگی همچین بگی نگی دانشجویی-کاری داریم! اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه!---- 22 اکتبر 2016 یکی از بهترین و قشنگ ترین اتفاقای زندگیمون رخ داد و پسرمون متولد شد. ---- 13 فوریه ی 2018 بالاخره تزمو سابمیت کردم.---- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ---- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید"، بپرسید. در غیر این صورت، من نمی تونم جوابگوتون باشم. با کمال شرمندگی البته.---- وبلاگ قبلی یه سری پست های روزمره اش رمزداره. اگه رمز می خواین بگین. ---- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 82343