یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ


دیروز مثل همیشه از اسر کار اومدم بیرون که برم دنبال پسرمون. وقتی رسیدم به ایستگاه دیدم روی تابلو نوشته به دلیل هوای بد ترم ها به هم ریخته و از این حرفا. یه سه چهار دقیقه ای واستادم دیدم هیچی نیومد. دیدم اگر همین طوری واستم معلوم نیست ترم کی بیاد. پیاده راه افتادم. تند تند راه می رفتم که سر موقع برسم. وقتی رسیدم مربیشت که خود مدیر مهد بود گفت لطفا از این به بعد یه کمی زودتر بیاین. جرئت نکردم اونجا گوشیمو چک کنم، گفتم الان اگر 4:31 دقیقه باشه، خب طرف حق داره و طلبکار میشه دیگه. ولی بعدا پشیمون شدم، چون وقتی بچه رو ازش گرفتم و اومدم داشتم لباس تنش می کردم گوشیمو نگاه کردم، تازه اون موقع 4:31 دقیقه بود. البته به جز بچه ی ما یه بچه ی دیگه هم بود که همون بچه ی خانم افغانستانیه بود. یعنی در هر صورت اون مربی باید اونجا می موند. منم به خانومه گفتم که امروز ترم ها کار نمی کرده، وگرنه من همیشه زودتر میومدم. اما خب کاش به گوشیم نگاه کرده بودم و بهش گفته بود شما موظفین تا 4:30 بچه ی منو نگه دارین. منم دیر نیومدم. ولی خب نگاه نکردم دیگه.

اصلا از این مدیر جدید خوشم نمیاد. واقعا آدم تا چیزی رو از دست نده قدرشو نمی دونه. مدیر قبلی همه چیزو راجع به پسرمون می دونست، هر دفعه که می رفتم خیلی با مهربونی برخورد می کرد و توضیح می داد که وضعیت چطوره. از این خانومه پرسیدم پسرمون آخرین بار کی بیدار شده، گفت من نمی دونم. همکارم میدونه! ولی خیلی وقته بیداره. الانا دیگه باید خسته باشه!

به طور معمول یه برگه دارن که روش هر روز با ماژیک می نویسن کدوم بچه از کی تا کی خواب بوده که آدم وقتی بچه شو می گیره بدونه قراره بخوابه به زودی یا نه. ولی دیروز اون برگه رو هم نزده بودن سر جای همیشه اش.

اون روز دیگه هم چند تا سوال کوچیک داشتم راجع به کنسل کردن مهد پسرمون، ولی خانومه جواب نداد. گفت اگر سوال دارین یه درخواست وقت بنویسین، بندازین تو صندوقمون. یه وقت بهتون بدیم، بعد اون روز بیاین سوالاتونو بپرسین. منم دیگه این کارو نکردم، چون احتمال میدادم جواب تمام سوالام "نمی دونم" باشه از طرف این خانومه. فقط یه سوالمو جواب داد و اونم این بود که من باید برای کنسل کردن به شما رسما نامه بنویسم یا به مرکزتون (یه چند تا مهد هستن که با هم زیرمجموعه ی یه مرکزن، مهد ما هم از اوناست). اونم گفت باید به مرکز بنویسین. منم حدس زدم که اگر قراره با مرکز صحبت کنیم برای کنسلیش، بهتره تمام سوالامو از همونا بپرسم.

خلاصه که دیگه نامه هم ننوشتم که لطفا به من ده دقیقه وقت ملاقات بدین!

دیروز بعد از اینکه پسرمونو از مهد برداشتم، اومدم تا ایستگاه قطار و دیدم هنوز هیچ ترمی حرکت نمی کنه. اول با خودم گفتم تاکسی بگیرم، بعد گفتم نه بابا ولش کن سه تا ایستگاه میرم، اونجا یه ایستگاهی هست که کانکشن هاش بیشتر از اینجاست. اتوبوس و اینا هم رد میشه ازش. احتمالا یا اونجا یه اتوبوسی چیزی می گیرم، یا اینکه بالاخره تا اون موقع اتوبوس های جایگزینو می فرستن دیگه. آخه هر وقت ترم ها نتونن کار کنن، به جاش اتوبوس جایگزین می ذارن سریع.

سه تا ایستگاه رو رفتم و دیدم کماکان نه خبری از اتوبوس جایگزین هست، نه سایر اتوبوس هایی که حرکت معمولیشونو باید داشته باشن. گفتم یه ایستگاه دیگه برم، اونجا تقاطع یه سری ترم هاست و شاید یه سری ترم و اتوبوس دیگه باشه که حرکت کنه. یه ایستگاهو رفتم، ولی بازم دیدم هیچ خبری نیست.

از اون طرف یه کار بانکی داشتم. بانکم هم دو تا ایستگاه دورتر بود. گفتم خب این دو تا ایستگاهو هم پیاده میرم تا کار بانکیمو انجام بدم. تا موقع میان اتوبوسای جایگزین دیگه. یا اینکه مشکل برطرف میشه و ترم ها دوباره راه میفتن. رفتم کار بانکیمو انجام دادم (هر وقت ماشین خریدیم یادم بندازین این قضیه رو هم براتون تعریف کنم)، دیدم هنوز خبری نیست. دیدم یه ایستگاه دیگه برم دوباره می رسم به یه تقاطع دیگه که یه سری ترم و اینا باز باید اضافه بشن به مسیر. گفتم خب اینم میرم، بالاخره تو این ایستگاه دیگه حتما یه سری اتوبوس جایگزین گذاشتن. رفتم، دیدم بازم هیچ خبری نیست.

فقط یه اتوبوس بود که مسیرش تا حدی به من می خورد. اونم تو ایستگاه واستاده بود، یه عالمه آدم هم بیرونش، درش رو هم باز نمی کرد که کسی سوار بشه. نمی دونم چرا. منم دیدم خب اینکه قصد نداره درشو باز کنه، دیگه گفتم پس پیاده مجبورم برم دیگه. تقریبا نصف راهو پیاده اومده بودم. اینم بگم که با ترم از خونه ی ما تا مهد پسرمون 25 دقیقه راهه. خلاصه، بقیه ی راهو هم پیاده اومدم تا خونه. پسرمون هم خیلی تو راه ناآرومی می کرد و ناراحت بود. شیشه ی آبشو هم از تو کیفش ورداشته بودن، یادشون رفته بود بذارن. منم تو راه بهش نون داده بودم. می دونستم که الان تشنه اش شده، ولی کاری نمی تونستم بکنم. خیلی دلم براش می سوخت طفلکی. اون شیشه فقط مال توی راهشه، نمی دونم چرا ورداشته بودن. آخه مهد شیشه های خودشو داره و اصلا به بچه ی ما با لیوان آب میدن!! خیلی سعی کردم پسرمون تو راه نخوابه، چون هر چهار ساعت حدود نیم ساعت یا یه ساعت می خوابه. یعنی اگه نیم ساعت می خوابید، باز دیگه بیدار بود تا چهار ساعت با من. واسه همین دلم می خواست بیدار بمونه که وقتی رسیدیم خونه بخوابه و بره تا صبح. ولی نشد. آخرش دو ایستگاه مونده به خونه خوابش برد.

وقتی یه ایستگاه مونده بود به خونه (یعنی ایستگاه مرکزی قطار) دیدم قطارا کم کم دارن راه میفتن. مثل اینکه مشکل حل شده بود!

وقتی رسیدم خونه ساعت 6:05 دقیقه بود. خیلی خسته بودم. شانس ما همین دیروز هوا سرد و سوزناک، بادی و بارونی بود. کل شهر هم که پستی و بلندی بود. یعنی من باید کالسکه رو خلاف جهت باد، تو بارون، رو سربالایی هل می دادم. اما خب بالاخره رسیدیم خونه دیگه.

وقتی رسیدیم خونه، هر کار کردم که پسرمون به محض رسیدن بخوابه، دیگه نخوابید و چند ساعتی بعدش با من بیدار بود. اما خب اخلاقش خوب بود خدا رو شکر .

--

امروز عصری با ریحانه خانوم حرف می زدم، میگم آره کاشکی دیروز از همون اول تاکسی گرفته بودم. میگه ناراحت نباش که زنگ نزدی، تاکسی نبود. ما زنگ زدیم. گفت الان سرویس نداریم (از بس که همه زنگ زدن)، شماره تونو نگه میدارم، هر وقت سرویس داشتیم زنگ می زنم. گفتم باشه. بعد اومدیم خونه، حدود یه ساعت بعدش طرف زنگ زد که الان یه ماشین خالی شده و نوبت شما شده، کجایین بیاین دنبالتون؟ :| گفتم خیلی ممنون، ما خونه ایم دیگه!!

من که درست نمی دونم از چه ساعتی ترم ها کار نمی کرد، ولی مثل اینکه دقیقا از همون بعد از ظهری کار نمی کرده. یعنی درست از زمان تعطیلی مدارس و ادارت و اینا. واسه همین تاکسی ها هم دیگه جوابگوی این تعداد درخواست نبودن.

احتمالا برای اونایی که ایرانن خنده دار به نظر می رسه که تاکسی هم نباشه، اما خب نبوده دیگه . امکانات شهرمون در این حده .

--

دیروز زری خانوم زنگ زد. خونه ی ما به ایستگاه مرکزی قطار نزدیکه. گفت ما می خوایم سه شنبه بریم دبی. همیشه این مشکلو داریم که از خونه باید تاکسی بگیریم و سختمونه و اینا. گفتم اگر اشکالی نداره ماشینمونو بیاریم یه جایی بذاریم جلوی خونه ی شما که شما هم حواستون بهش باشه، ما هم بریم مسافرت و برگردیم. گفتم آره، چرا که نه. اصلا بیارین تو پارکینگ هتل بذارین. ما که الان ماشین نداریم. پارکینگمون خالیه. خیلی خوشحال شد. گفت با همسرم صحبت می کنم پس، بعد بهت خبر میدم.

ما که کلا تلویزیون و رادیو و این چیزای آلمانی اصلا گوش نمی دیم. از دنیا بی خبریم. داشتم قضایای اون روزو برای زری خانوم تعریف می کردم. می گفت مگه خبر نداری؟ گفتن امروز اگر می تونین اصلا از خونه بیرون نیاین! هوا خیلی طوفانیه . گفتم ما که کلا داشتیم تمام مدت پیاده روی می کردیم تو شهر . نگو حتی تو یه سری ایالت اصلا مدارس تعطیل بودن سر هوای طوفانی و اینا. البته متاسفانه شیش نفر هم کشته شدن تو طوفان اخیر تو آلمان. دیروز هم مثل اینکه کلا برق ترم ها قطع بوده. واسه همین کلا سیستمشون مختل شده و هیچی حرکت نمی کرده.

--

زری خانوم اینا می خوان برن مسافرت، پسرشونو نمی برن. میگه شونزده سالش شده دیگه! نمی دونم منم پسرم 16 سالش بشه می تونم تنها بذارمش تو خونه، یه هفته با همسر بریم گردش یا نه. امیدوارم بتونیم و امیدوارم پسرمونو هم طوری بزرگ کرده باشیم که از پسش بربیاد .

--

تو اون پست های ریحانه خانوم اینا گفتم ریحانه خانوم اینا کلا اصلا دلشون گنده است، از اساس مهربونن. امروز برام ثابت شد که واقعا بعضی ها ذاتا این طورین. داشتم تو stackoverflow دنبال یه جواب می گشتم. اون سمت راست نشون میده داغ ترین یا جدیدترین سوال هایی که توی شبکه پرسیده شده چیه. یکیش این بود که چطوری به کسی بگم که از بطری من آب نخوره؟ بعد توضیح داده بود طرف که من یه بطری دارم تو محل کارم که مال خودمه. برای پر کردنش باید برم یه طبقه ی دیگه و سختمه. ولی همکارم از بطری من آب می خوره و من نمی دونم چطوری بهش بگم که برای خودش بطری بیاره و از مال من نخوره.

خب یکی گفته بود مثلا دفعه ی بعدی که خورد، بهش بگو خودت باید بری آب کنی بطری رو. که جواب معقولی هم به نظر می رسید. یکی دو تا جواب دیگه هم بود. اما یکیشون از هم جالب تر بود.

یکیشون گفته بود دو تا بطری بیار، هر دوشو از آب پر کن. دفعه ی بعد که دوستت خواست از مال تو آب بخوره، بهش بگو اینو برای تو آب کردم. تو از این بخور. اگر هم خواستی من هر از گاهی می تونم برات آب کنم ولی به هر حال این مال توئه. این طوری طرف هم خب وقتی ببینه بطری مال خودشه، خب خودش می بره آب می کنه. اما واقعا نگاه طرف برام جالب بود. حتی جالب ترش ادامه ی جوابش بود که گفته بود من همیشه روی میزم انواع شکلات و شیرینی جاتو دارم. خیلی ها هم از شیرینی ها و شکلاتای من می خورن. من اصلا ناراحت نمیشم. به جاش یه قوطی اون کنارم گذاشتم که هر کس دوست داره کمک مالی بکنه. یعنی اون پولو برای خرید شیرینی ها استفاده می کنم. خیلی هم خوبه. یاد بگیریم همسایه های خوبی باشیم برای هم .

واقعیتش اگه من بودم هرگز همچین جوابی به ذهنم نمی رسید. بعضی ها واقعا نگاهشون به زندگی قشنگه. اصلا ذاتشون قشنگه .

--

دیشب نصف شبی پسرمون بیدار شد. منم بهش توجه نکردم تا دوباره خودش بخوابه. گاهی خودش پا میشه، راه میفته تو خونه. می بینه هیچ خبری نیست، دوباره برمی گرده میاد می خوابه! دیشبم گذاشتم بره بگرده. حالا شانس من همین دیشب برنامه ی در حال اجرا داشتم و در لپ تاپ باز بود توی هال. اومده بود تو هال، نور تو چشمش افتاده بود و یه کمی هوشیار شده بود. صدای نق نقش هم میومد از توی هال. یه کمی گوش دادم دیدم صداش از اون صداهاست که انگاری می خواد یه کاری بکنه، اما نمی تونه، به کمک نیاز داره. پا شدم اومدم. دیدم داره کیفشو می کشه. کیفش دو تا جیب داره تو دو طرفش که بطریشو یه طرفش میذاریم. وقتایی که آب میخواد، میاد سراغ کیفش. اگر بطری رو ببینه که ورمیداره، وگرنه اگه بطری توی جیب اون طرفی باشه و نبیندش کیفشو می کشه میاره، یعنی بهم آب بدین. اومدم بطریشو برداشتم روی مبل درازش کردم، شیشه اش رو دادم دستش. نور لپ تاپ هم کم و بیش همون نزدیکی بود و یه کمی روشن کرده بود هالو. با چشم های کاملا باز شیشه رو گرفته بود می مکید. گفتم این دیگه حالاحالاها خوابش نمی بره. همون طوری با بطری بردمش دوباره رو تخت خودمون. دوباره شیشه اش رو دادم دستش که افتاده بود. یه کم دیگه خورد. بعد هم بهم تکیه داد و خوابید. خیییییلی خوب بود . طفلکی چقدر تشنه اش بود که نصف شب بیدار شده بود فقط آب بخوره و بخوابه!

ولی خودم هم که بیدار شدم از بیدار شدنش متوجه شدم که اتاق بیش از حد گرم شده و خودمم تشنه ام شده بود. خودمم رفتم تو آشپزخونه آب خوردم. حق داشت طفلکی!


برچسب‌ها: روزمره
[ جمعه 29 دی 1396 ] [ 23:54 ] [ دختر معمولی ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

پروفایلمو هر از گاهی آپدیت می کنم. شمام هر از گاهی یه نگاه بهش بکنین. شاید چیزی تغییر کرده باشه :) -- وبلاگ قبلی من اینجاست: mamooli.persianblog.ir به خاطر خرابی های مکرر پرشین بلاگ تصمیم گرفتم کوچ کنم :) -- و اما من: من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی خیلی معمولی داریم. اولش دانشجویی اومدیم، الان یه زندگی همچین بگی نگی دانشجویی-کاری داریم! اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه!---- 22 اکتبر 2016 یکی از بهترین و قشنگ ترین اتفاقای زندگیمون رخ داد و پسرمون متولد شد. ---- 13 فوریه ی 2018 بالاخره تزمو سابمیت کردم.---- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ---- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید"، بپرسید. در غیر این صورت، من نمی تونم جوابگوتون باشم. با کمال شرمندگی البته.---- وبلاگ قبلی یه سری پست های روزمره اش رمزداره. اگه رمز می خواین بگین. ---- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 97080