یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ


آخر هفته ی قبل ما به ریحانه خانوم اینا پیشنهاد دادیم که یکشنبه بریم بولینگ. گفتن بهتون خبر میدیم. آخه قرار بود با یه خانواده ی دیگه هم هماهنگ کنن. بعد گفت اونا گفتن نمی تونیم بیایم. خانومه امتحان داره (این دوستمون همیشه در حال دوره گذروندن و امتحان دادنه )، آقاهه هم با یکی از فامیلای خانومه نمی دونم قراره طبقه ی بالاشونو درست کنن یا چی. خلاصه، گفتن نمیان دیگه. ولی خودشون گفتن میان (ریحانه خانوم اینا رو میگم). گفتم چه ساعتی رزرو کنیم؟ گفتن فرقی نمی کنه. ولی صبح هنوز ما رزرو نکرده بودیم که همسر ریحانه خانوم زنگ زد به همسر و پیشنهاد داد که باهاشون بریم سورتمه سواری. برف اومده بود چند روز و روی زمین هم تو ارتفاعات یا جاهایی که پا نخورده بود خوب مونده بود. گفتیم باشه. ما که سورتمه نداشتیم، اونا دو تا داشتن؛ یه پلاستیکی و یه چوبی. هر دوش هم به گفته ی ریحانه خانوم امتحانشو پس داده بود و میشد دو نفری روشون نشست. ولی خب ما جرئت نداشتیم روی پلاستیکیه دو نفری بشینیم. اونو بیشتر بچه های ریحانه خانوم استفاده می کردن.

یه کمی بالاتر از خونه مون دیگه تپه مانندیه که میره بالا! من اول فکر کردم ما قراره بریم اون بالاها. بعد دیدم نه، یه جایی که شیبش کمتره میریم. ریحانه خانوم اینا هم قبلا اینجاها رو خوب رفته بودن و ارد بودن. به یه شیب رسیدیم، گفت این نه. اینجا سنگ و کلوخ زیاد داره زیرش. خوب نیست سورتمه سواریش. میریم شیب بعدی. شیب بعدی شاید فقط ده متر اون طرف تر بودها. اما خب تجربه است دیگه که آدم بدونه کدوم یکی بهتره .

یه شیب دیگه هم بود که خیلی زیاد بود که ما قرار نبود بریم اونجا. علت اصلیش هم این بود که از اون شیب اگر کسی با سورتمه میومد، محال بود علاقه ای داشته باشه سورتمه رو کشون کشون با خودش ببره دوباره بالا که نفر بعدی سوار شه .

من یه چادر نماز هم با خودم برده بودم که اگه لازم شد بچه رو به خودمون ببندیم. بچه رو بستیم به همسر! همسر خودش یکی دو بار با پسرمون نشست. انگاری همچین بد نبود. پسرمون هم که خوشحال شده بود و هیجان داشت . بعد یکی دو بار من و همسر و پسرمون خانوادگی نشستیم . بعدش هم دیگه هی نوبتی رفتیم. البته چون کلا دو تا سورتمه بیشتر نبود و ما شیش نفر بودیم، خب خیلی دیر به دیر نوبتمون می شد دیگه. من کلا سه بار سوار شدم. دفعه ی اول که تصادف کردم با یکی . آخه سورتمه این طوریه که باید با پا ترمز بگیری، منم درست و حسابی بلد نبودم! البته بازم بد نبود. آخه وسط دو نفر گیر کرده بودم. باید لایی می کشیدم. اولی رو تونستم، ولی دومی رو نتونستم رد کنم دیگه . البته چیز مهمی نیست این تصادفا. بازیه دیگه. دفعه ی دوم چپ کردم آخرش، نتونستم درست فرود بیام . دفعه ی سوم دیگه آدم واری رفتم تا تهش .

تو همین حین سورتمه سواری و اینا بودیم که اون یکی دوستامونو دیدیم. همونایی که شام دعوتشون کرده بودیم چند روز پیش. اینم بگم که تو راه که داشتیم می رفتیم با ریحانه خانوم اینا، ریحانه خانوم گفت آش گذاشتم، برگشتنی میایم خونه ی ما قشنگ می شینیم زیر کرسی، با هم آش می خوریم. می دونستم ریحانه خانوم اصلا اهل تعارف نیست و واقعا قراره این کارو بکنیم. فقط تشکر کردم و رفتیم دیگه.

حالا بقیه ی ماجرا اینکه دوستای دیگه مونو دیدیم و دوستامون هم با هم آشنا شدن. بهمون گفتن اتفاقا می خواستیم بهتون بگیم شام بیاین خونه ی ما. حتی می خواستیم بهتون بگیم بیاین با هم بریم اون بالاها که برف داره، گفتیم خب شما ماشین ندارین (تو ماشین اونا هم جا نمی شدیم، چون هر کدوممون یه بچه داشتیم، اینجا بچه ها رو باید شمرد، از بدو تولد هر بچه یه نفر حساب میشه ). اتفاقا طفلکی ها سورتمه هم نداشتن و بچه شون دیده بود بقیه سورتمه سواری می کنن. براش یکی قرض گرفته بودن از یکی از آدمای همونجا و یکی دو بار سوارش کرده بودن.

خلاصه، یه کمی این دوستامون با هم آشنا شدن و بعد گفتن بریم اون بالاتر، همون شیب تنده یعنی. رفتیم اون بالا و یه کمی چایی زنجفیلی ریحانه خانومو خوردیم و گرم شدیم و صحبت کردیم. همسر یکی دو بار با پسرمون از اون بالا با همون شیبش سورتمه سواری کرد. یه بارشو وسط راه چپ کرد، ولی دوباره بلند شد ادامه داد. چون شیب تند بود، می شد از همون جا دوباره سوار بشی و بری پایین. بقیه هم هر کدوم یه کاری کردن دیگه. بچه های ریحانه خانوم هم که فرشته شدن! من نمی دونم این اصطلاحو از کجا یاد گرفته بودن، شاید آلمانیا میگن. تو برف ها غلت می خوردن و میومدن پایین، تمام تنشون برفی و سفید می شد، می گفتن بریم فرشته بشیم .

من که از اون بالا جرئت نکردم با سورتمه بیام پایین. اصلا هم حوصله نداشتم دوباره سورتمه رو بکشم برم بالا. واسه همین من فقط کالسکه ی پسرمونو آوردم پایین و بقیه هم یه جوری اومدن دیگه. یا فرشته شدن، یا با سورتمه اومدن، یا پیاده اومدن.

ولی خیلی شبیه لشکر شکست خورده اومدیم! اون بالا هم که بودیم، ریحانه خانوم به دوستامون گفت میریم پایین، با هم میریم خونه ی ما، آش می خوریم. اونا فکر کردن تعارف می کنه. خود ریحانه خانومم گفت اینا فکر می کنن من تعارف می کنم. منم بهشون گفتم بچه ها این دعوت واقعیه! تعارف نیست. اونا هم قبول کردن و قرار شد بریم خونه ی ریحانه خانوم اینا.

ریحانه خانوم گفت من یه کمی زودتر میرم که کرسی رو آماده کنم و آشو هم بذارم گرم بشه. کرسیشونو با زغال گرم نگه میدارن آخه. ما هم گفتیم کم کم میایم.

من تو راه پسرای ریحانه خانومو می دیدم که از من جلوتر میرن. چند دقیقه بعدش همسر ریحانه خانومو دیدم که برگشت و از من پرسید بقیه کجان؟ یعنی همسر و دوستامون. گفتم اونا ماشین داشتن، نمی دونستن ماشینشونو کجا گذاشتن. همسر با اونا رفت، گفت میایم با هم دیگه. همسر ریحانه خانوم هم  گفت خیلی خب ولی در جهت مخالف خونه شون راهشو ادامه داد. نمی دونم می خواست بره پیش همسر اینا یا هدف دیگه ای داشت.

من که رسیدم خونه ی ریحانه خانوم، بچه هاش هم تازه اومده بودن. بعد از من همسر اینا اومدن. آخر از همه همسر ریحانه خانوم! صاحب خونه آخر از همه اومده بود .

ریحانه خانومم کرسی گرم کرد و رفتیم نشستیم زیرش. برای من زیادی داغ بود و زود اومدم بیرون. آخه کرسی کوچیک بود، منم همین طوریش دو تا شلوار روی هم داشتم. نمی تونستم خیلی داغی رو تحمل کنم. یه کمی که صحبت کردیم، ریحانه خانوم رفت آششو آورد. زنگ زد به اون یکی دوستامون (همونا که گفتن نمیان بولینگ) که قابلمه بیارین، آش ببرین. ببینین چقدر درست کرده بود که ما رو مهمون کرد، تازه به این و اون هم زنگ می زد بیاین ببرین!! بهش میگم ماشاءالله همیشه خیلی درست می کنی و دست و دلبازی که بین همه پخش کنی. میگه نه بابا، قابلمه ام همین قدره .

ما 2.5 اینا رسیدیم خونه ی ریحانه خانوم اینا. نزدیک 7.5 8 بلند شدیم بریم خونه هامون :| اونم اگه فرداش بچه هاش مدرسه نداشتن، فکر کنم بیشتر می موندیم.

اون اولش همسر ریحانه خانوم که زنگ زده بود و پیشنهاد داده بود، گفت صبح بریم سورتمه سواری ،بعد عصر هم اگر خواستین میریم بولینگ. با این وضعی که ما نشستیم تو خونه شون اصلا بولینگ کنسل شد!!

ریحانه خانوم در وصف کرسیش می گفت هر کس این زیر می شینه، دیگه دلش نمی خواد بلند شه. بهش گفتم شما خونه تون کلش کرسیه پس! ما هر وقت میایم دیگه نمی خوایم بریم .

به دوستامون هم خیلی خوش گذشته بود. اصلا انتظار دیدن همچین خانواده ی گرمی رو نداشتن. اما خب خدا رو شکر که باهاشون آشنا شدن. ریحانه خانوم دم رفتن بهم میگه فکر نکن می خوای از شهرمون بری، همین که یکیو جای خودت گذاشتی می بخشمت ها . خوشحال شدم که حداقل جایگزینم برای ریحانه خانوم پیدا شد. امیدوارم با هم دوست بشن و دوستای خوبی برای هم باشن .

--

یه تیکه نمی دونم بحث چی شد که دوستمون گفت من لواشک چی چی. بلافاصله ریحانه خانوم گفت چه طعمی دوست داری؟ از فریزرش یه عالمه لواش درآورد! هنوز حرف دوستمون تموم نشده بود، دیدیم یه سری قره قوروت هم رو کرد ریحانه خانوم. حالا جالب بود تو خلال صحبت هاش هم می گفت خودمون که هستیم، می گیم اینا رو تنهایی نخوریم، کسی میاد با هم بخوریم. دوستمون هم میگه آره آره، خوب کاری می کنین. نخورین، وقتی مهمون اومد براتون بخورین .

رفتین ریحانه خانوم یه سری قره قوروت و لواشک هم همراه این دوستمون کرد که ببره با خودش .

--

فکر کنم لازمه یه برچسب اضافه کنم به اسم ریحانه خانوم .

برچسب‌ها: روزمره
[ پنج‌شنبه 5 بهمن 1396 ] [ 23:54 ] [ دختر معمولی ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

پروفایلمو هر از گاهی آپدیت می کنم. شمام هر از گاهی یه نگاه بهش بکنین. شاید چیزی تغییر کرده باشه :) -- وبلاگ قبلی من اینجاست: mamooli.persianblog.ir به خاطر خرابی های مکرر پرشین بلاگ تصمیم گرفتم کوچ کنم :) -- و اما من: من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی خیلی معمولی داریم. اولش دانشجویی اومدیم، الان یه زندگی همچین بگی نگی دانشجویی-کاری داریم! اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه!---- 22 اکتبر 2016 یکی از بهترین و قشنگ ترین اتفاقای زندگیمون رخ داد و پسرمون متولد شد. ---- 13 فوریه ی 2018 بالاخره تزمو سابمیت کردم.---- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ---- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید"، بپرسید. در غیر این صورت، من نمی تونم جوابگوتون باشم. با کمال شرمندگی البته.---- وبلاگ قبلی یه سری پست های روزمره اش رمزداره. اگه رمز می خواین بگین. ---- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 82347