یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ


چند وقت پیش انجمن اولیا و مربیان بود تو مهد پسرمون. رفتم اونجا. خبر خاصی نبود. خانومه گروهو معرفی کرد و یه کمی راجع به مهد توضیح دادن و در آخر هم یه سری عکس نشون دادن. چون گفت شما که تو مهد نیستین بتونین ببینین بچه ها چیکا رمی کنن، یه سری عکس از کارهای روزمره ی بچه ها گرفتیم که نشون میدیم. تو اکثرشون پسر ما حضور فعال داشت . آخه طفلکی از 7.5 صبح هست اونجا تا 4.5 عصر. هر وقت عکس بگیرن هست. ماشاءالله غیبت هم که نداره اصلا .

دو سه تا خانوم افغانستانی هم بغل دست من نشسته بودن که هی به همدیگه می گفتن ما که نمی فهمیم چی میگه. منم دیدم این جوریه. هر وقت یه سکوتی می شد و یکی دو دقیقه وقت پیش میومد، براشون ترجمه می کردم چیزایی که میگنو. بعد که می خواستیم بریم یکی از این خانوما با من هم کلام شد. یه جاهایی دلم می خواست بهش بگم شما آلمانی حرف بزنی فکر کنم من بیشتر بفهمم! واقعا یه زبونی داشت که من فقط بر اساس حدس و گمان جوابشو می دادم. نمی دونم این چه جور فارسی ای بود. حالا باز بعضی کلمه هاشونو تازه از قبل شنیده بودم تو مسجد. مثلا خانومه باردار بود، می گفت من که تکلیف دارم! "تکلیف دار" یعنی باردار. یاد بگیرین اینو .

--

گفته بودم که پسرمون چند هفته ایه سرفه می کنه. دیروز همسر بردش دکتر. پسرمون گریه کرده بود، دکتر گفته بود گریه می کنه، نمیذاره درست معاینه اش کنم. اما شما حالا همین قطره رو امتحان کنین. یه قطره بهمون داده بود که ما هم شروع کردیم به استفاده. قطره رو باید سه بار در روز استفاده کنیم. یعنی هر هشت ساعت یه بار. منم یه کپی از عکسی که همسر از نسخه ی دکتر گرفته بودو بردم با قطره، گفتم شاید با نسخه حاضر بشن بهش دارو بدن. چون در حالت عادی مهد اجازه ی دادن هیچ دارویی رو به بچه نداره.

بچه رو مثل همیشه تحویل مربیش دادم. این مربی صبحو خیلی دوست داره و باعلاقه میره بغلش. خودش با علاقه رفت بغل مربیش و سریع هم برام بای بای کرد که من برم. منم به مربیش گفتم میشه بهش داروشو بدین؟ گفت نه. متاسفانه ما اجازه نداریم. در حالت کلی، وقتی به بچه دارویی داده میشه که برای سه بار در روز استفاده است، یعنی بچه باید خونه بمونه و استراحت کنه. ما نمی تونیم بهش دارو بدیم. هر وقت اومدین ببرینش، خودتون بهش بدین. حالا باز مدیر بیاد، من ازش می پرسم. گفتم پس باشه. دیگه دارو رو هم ندادم و اومدم سر کار. هنوز تازه رسیده بودم که از مهدش زنگ زدن. مدیرش بود گفت آره، پسرتون خیلی ناآرومه، خیلی گریه می کنه، خیلی خیلی بد سرفه می کنه، حالش خیلی بده، بیاین ببرینش و تو خونه بمونه اصلا چند روز! گفتم اون بچه هیچیش نیست. فقط یه کمی سرفه می کنه. منم کار دارم، نمی تونم بیام ببرمش. حالا از قضا امروز یه طوری بود که همسر می تونست بره بیاردش. گفتم نهایتش امروز پدرش می تونه بیاد برش داره، اما من فردا نمی تونم نیارمش. باید بیاد. گفت خب کارفرما باید قبول کنه که بچه ات مریضه و این حرفا. گفتم ولی من ددلاین دارم و باید کارمو انجام بدم. بحث اینکه قانون میگه کارفرما باید قبول کنه یا نه نیست. من باید اون کارو تحویل بدم. گفتم ولی حالا امروزو همسرم میاد می بردش.

همسر رفت بچه رو برداشت. ولی خیلی از دست این مدیرشون عصبانی شدم. دقیقا دنبال بهونه است که بچه رو نگه نداره. اصلا مدیر خوبی نیست. قبلا هم بهتون گفته بودم که از وقتی این خانومه شده مدیر، بدتر شده دیگه.

راستش حتی گاهی یه وقتایی حس می کنم (از قبل این حسو داشتم ها، نه به خاطر رفتار امروزش) به خاطر مسلمون بودن هم با من مشکل داره. نمی دونم چرا این حس بهم دست میده. واقعا هیچ وقت رفتارش طوری نبوده که بگم به وضوح چیزی نشون داده. اما خب به عنوان مثال، وقتی مدیر قبلی بود، دو تا کارمند باحجاب داشتن. کلا اون مدیر قبلی -با اینکه خودش آلمانی بود- همیشه حداقل یه کارمند باحجاب داشت، حالا چه کارآموز بود، چه کارمند یا هرچی. ولی از وقتی این خانومه اومده، هر دوتای اون باحجابا رفتن. یه وقتایی حس می کنم واقعا از من خوشش نمیاد. حتی اون روز که داشتم از انجمن اولیا و مربیان میومدم خیلی خیلی مهربون با من برخورد کرد و سوالامو جواب داد و اینا. ولی وقتی داشتم می رفتم خونه، تو راه دقیقا داشتم به این فکر می کردم که دقیقا چه نیروی دافعه ای بین ماست آخه؟! چرا من هر کار می کنم حس خوبی نسبت به این خانوم ندارم و همه اش فکر می کنم از من خوشش نمیاد؟! ولی خب جوابی هم براش پیدا نکردم دیگه!

حالا امیدوارم فردا که پسرمونو می برم، برش نگردونه باز بگه تب داره. امروز هم ادعا کرده بود که بچه تون تب داره در حالی که اصلا این طور نبود. بچه هییییییچیش نبود واقعا!! فقط سرفه می کنه. همین.

--

بالاخره امروز ماشینو رفتیم به ناممون کردیم. حالا اینو یه پست جدا براش میذارم. چون یه سری اطلاعاتیه که شاید به درد کسایی که می خوان ماشین بخرن، بخوره.

راستی، البته هنوز ماشینو تحویل نگرفتیما! ماشین تو یه شهر دیگه است! همسر رفت یه روز دید، پولو داد و قراردادو بست. ولی چون ماشین گارانتیش یه مقداری طول می کشید، گفتن چهارشنبه ی هفته ی بعد (یعنی فردا) زودترین موقعی هست که می تونین ماشینو بیاین بردارین. قبلش هم یه سری مدارکو باید برای ما می فرستادن که ما بتونیم ماشینو به نام خودمون کنیم. اون مدارکو امروز فرستادن و بالاخره پرونده ی ماشین بسته شد. برای اونایی که از ماشین سر درمیارن (!!)، یه بی ام و سری یک خریدیم، مدل 2014.

--

چند وقت پیش به رئیس جدیدم ایمیل زدم که میشه اطلاعات اون کارمندیت که گفتی بچه داره رو به من بدی. می خوام ازش یه سری سوال بپرسم راجع به مهدا و اینا. بهم داد. منم ایمیل زدم و پرسیدم که چیکار کنم واسه ی مهد؟ گفت اینکه فرم پر کنی و منتظر بشی کافی نیست. باید به تک تک مهدا ایمیل بزنی. اما همونم طول می کشه، بهترین راهش اینه که توی سایت ebay-kleinanzeigen دنبال تاگِس موتِر بگردی. تاگس موتر (تاگ به معنی روز و موتر به معنی مادر ، به قولی مادر روزانه!) یه چیزیه شبیه بی بی سیتر با این تفاوت که بیبی سیتر اینجا به کسی میگن که بیاد خونه ات و بچه ی تو رو نگه داره. اما تاگس موتر کسی هست که میره یه امتحانی میده و یه سری کلاس های محدودی رو میگذرونه و یه مدرکی می گیره تا بتونه از بچه ها تو خونه ی خودش نگهداری کنه. اینا حداکثر تعداد بچه هم دارن. مثلا هر تاگس موتر (نمی دونم حالا بر چه اساسی، شاید بر اساس سایز خونه اش یا مدرکی که گرفته و ... ) اجازه داره تا 3 یا 5 بچه (شاید بیشتر هم بشه، نمی دونم) رو نگهداری کنه. به این ترتیب، شما هر روز بچه تونو می برین خونه ی اون شخص و عصر هم از خونه ی اون شخص تحویل می گیرین.

همینا هم برای خودشون سایت دارن و باید آنلاین درخواست بدین و ما همون زمانی که برای مهد اقدام کردیم، برای تاگس موتر هم اقدام کردیم، اما خبری نشد. اما وقتی دیدم اون کارمنده اون طوری گفت، گفتم بذار امتحان کنم. اتفاقا دیدم تو سایت مذکور دو نفر دقیقا توی همون منطقه ای که ما دنبالشیم، نوشتن که ما یکی از بچه هامون رفته و یه جای خالی داریم. سریع به هر دوتاشون پیام دادم تو سایت. هر دوشون هم سریع جواب دادن. یکیشون شرایطش بیشتر به ما می خورد از نظر ساعت نگهداریش. اون یکی علاوه بر اینکه ساعتش خوب نبود، طرف مشکل آلمانی هم داشت. یعنی تو پیامش غلط داشت و مشخص بود که آلمانی رو خوب نمی تونه صحبت کنه. خب با توجه به اینکه ما خودمون هم آلمانیمون کامل نیست، ترجیح میدیم که کسی بچه مونو نگه داره که آلمانی بلد باشه.

خلاصه، با اون یکی هماهنگ کردیم که یه روز بتونیم بریم ببینیم همو. بهش گفتم آخر هفته اکیه؟ گفت آره. هر وقت دوست داشتی بیا. اول گفتم پس آخر هفته ی دیگه (که ماشین داشته باشیم). بعد برنامه یه جوری عوض شد، گفتم آخر همین هفته میشه؟ ولی جواب نداد. قبلا تو پیام هایی که رد و بدل کرده بودیم، شماره شو داده بود. چون برامون مهم بود که جوابش چیه (حالا میگم چرا)، زنگ زدم بهش. گفت ببخشید، من یادم رفته بهت جواب بدم. متاسفانه من یه مشکلی برام پیش اومده، کارفرمام گفته اجازه نداری الان بچه توی خونه ات قبول کنی. فعلا من باید این مشکلو حل کنم. اما اگه شما می خواین، من آشنا زیاد دارم تو همین منطقه که بچه نگه دارن. می تونم شماره تونو بدم، تماس بگیرن. گفتم آره، پس لطفا این کارو بکن.

بیست دقیقه بعد، دیدم یکی تو واتس اپ برام پیام گذاشته که من در مورد تاگس موتر می خواستم باهاتون صحبت کنم و اینا. زنگ زدم بهش و صحبت کردیم و خیییییییلی خانوم فلکسیبلی بود به قول خودش. انعطاف پذیرش در حد تیم ملی بود! من پرسیدم بچه رو از چه ساعتی نگه میدارین تا چه ساعتی؟ چون من کارمند تمام وقتم و برام خیلی مهمه. گفت هرچی شما بخواین. من مورد داشتم بچه ها رو از 6.5 نگه داشتم تا 4 5! خیلی هم خانوم خوش صحبتی بود. گفتم کی می تونیم همو ببینیم؟ آخر هفته ها میشه؟ گفت هر وقت خواستی بیا، من خونه ام. فقط قبلش هماهنگ کن. همین فردا می تونی؟ گفتم بذار هماهنگ کنم، بهت خبر میدم.

اون که گفتم توضیح میدم چرا، توضیحش اینه: دوستامون هم این وسط زنگ زدن و گفتن این آخر هفته، اگه یکشنبه بچه ها رو دعوت کنیم، شما که مشکلی ندارین؟ ما پیش فرض مهمونی برو حساب می شیم . دیدم اگه این طوری باشه، ما می تونیم یه ماشین کرایه کنیم برای اخر هفته. یه روز بریم اون یکی شهر برای تاگس موتر، یکشنبه هم بریم پیش دوستامون. حالا این قضیه مال قبل از این تاگس موتر دوم بود. یعنی ما به هوای این بودیم که اون تاگس موتر اولی جواب ما رو بده و بگه آره، میشه آخر همین هفته بیاین و ما هم با یه تیر دو نشون بزنیم. بعد که اون گفت من به مشکل خوردم، باز ما به دوستامون زنگ زدیم و گفتیم ماشین نداریم و معلوم نیست بیایم یا نه، ولی شما مهمونی رو بگیرین. حالا ما اگه نتونستیم نمیایم دیگه. اونا هم گفتن پس اگه می خواین، ما مهمونی رو میندازیم هفته ی بعد که شما ماشینو گرفته باشین. حالا اینا رو همسر دوستمون با همسر صحبت کرده بود. از این طرف این تاگس موتر دوم با من صحبت کرد و گفت اگه می تونی فردا (یعنی شنبه) بیاین. همه چی شیرتو شیر شده بود! همسر از اون ور صحبت کرده بود برای کنسلی مهمونی. من از این ور داشتم اینو هماهنگ می کردم برای فردا . خلاصه، همه رو هماهنگ کردیم و قرار شد ماشین بگیریم و هر دو تا رو تو همین هفته انجام بدیم.

حالا شانس ما، این دفعه همسر اومد از یه شرکت ارزون تر ماشین کرایه کرد. وقتی تاییدیه اش اومد، نوشته بود "در صورت وجود" ماشینو بهتون میدیم. اون وقت سوال این بود که خب اگه نبود چی؟!! بالاخره یه چیزی به ما باید بدن که! منم برای اون خانوم تاگس موتریه نوشتم که این طوری شده. فردا ساعت 9.5 همسرم میره ماشینو بگیره. اگه گرفت و همه چی اکی شد، بهت خبر میدم. ساعت ده زد که چی شد؟ گفتم اتفاقا همین الان همسرم زنگ زد و گفت ماشینو گرفتم.

معمولش اینه که وقتی یه ماشین می گیرین، اون شرکت سریع تایید می کنه که مثلا الان این ماشینو دارن یا نه، اگه نداشته باشن، مثلا زنگ می زنه میگه ما این ماشینو الان نداریم، می تونیم یه ماشین دیگه بهتون بدیم با این قدر قیمت مثلا بالاتر یا پایین تر. ولی ما چون جمعه عصر، اونم دیروقت رزرو کردیم، دیگه فرصتی نمونده بود که کارمندی از شرکت بخواد چک کنه و خبر بده. این شد که ما مجبور شدیم تا خود شنبه صبح صبر کنیم که مطمئن بشیم ماشینو بهمون میدن.

خلاصه، همسر با ماشین اومد خونه و سریع راه افتادیم. پیتیکوپ پیتیکوپ رفتیم شهر جدید و رفتیم دیدن خانوم تاگس موتر. حدود یه ساعت زودتر از انتظارمون رسیدیم ولی با خانومه هماهنگ کردیم. گفت مشکلی نیست و بیاین. ما هم رفتیم خونه اش. همه چی خیلی عالی بود. خانومه تو یوگسلاوی سابق به دنیا اومده بود. 50 سالش بود حدودا. از سال 2011 تاگس موتر شده. شاید براتون جالب باشه که کلمه ی تاگس فاتر (پدر روزانه!!) هم داریم و این خانوم گفت پسرم تازه 18 سالش شده و رفته دوره هاشو گذرونده و الان منتظره که مدرکش بیاد و اونم کارشو به صورت مستقل شروع کنه. تا الان به من کمک می کرده. خیلی هم بچه دوسته و اینا. اینجا تو بعضی از مهدها هم کارمند آقا هست. اما تو مهد پسر ما نیست. من خیلی دوست داشتم که بود. به نظرم اینکه بچه با هر دو جنس در ارتباط باشه، خیلی براش خوبه. به هر حال، دو تا تفکر کلا متفاوته که باعث میشه رفتارهای متفاوتی با بچه ها داشته باشن. فکر می کنم بچه ها این طوری نرمال تر بزرگ میشن. البته شاید هم این طوری نباشه ها. اما خب دیگه، تصور من اینه.

خلاصه، خانومه گفت که پسرم هم براش درست همین خونه بغلی رو کرایه کردیم و اون خونه مخصوص بچه هاست (یعنی قرار نیست کسی اونجا زندگی کنه، کل اون واحد آپارتمان مخصوص نگه داشتن بچه هاست براشون) و قراره پسرم اونجا کارشو شروع کنه. اما خب میتونیم با هم در ارتباط باشیم چون نزدیکه.

یه خوبی دیگه اش هم این بود که گفت یه دوست دیگه هم دارم که خانومه و هم سن و سال خودمه. اونم تاگس موتره. ما همیشه با هم کار می کنیم. اگر مثلا یه روزی من مریض باشم، اون بهم کمک می کنه و میاد بچه ها رو بیشتر اون نگه میداره و برعکس. منم به اون کمک می کنم.

این خیلی ویژگی خوبی بود. چون من تو اینترنت که می خوندم، یکی از معایب تاگس موتر رو دقیقا همین گفته بود. اگه طرف مریض بشه، مثل مهد نیست که یه عالمه کارمند دیگه باشن. شما مجبورین بچه تونو خودتون نگهداری کنین. اما خب وقتی این خانوم کسی بود که همکاری کنه باهاش، خیلی خوب بود.

راجع به گوشت حلال و اینکه بچه ی ما غذای گیاهی می خوره اینا هم با هم صحبت کردیم و همه چی اکی بود. گفتیم اجازه داریم براش غذا بیاریم اون روزا؟ گفت آره. یک یا دو روز تو هفته من بهشون گوشت میدم، می تونین اون روزا خودتون غذا بیارین. بقیه ی روزا که یا غذا گیاهی بود یا ماهی و اینا هم که مشکلی نبود دیگه.

از نظر ساعت کاری هم که خیلی انعطاف پذیری داشت و براش مشکلی نبود. تازه خونه اش هم حدود 500 600 متر تا محل کار من فاصله داره. اگه بتونیم یه خونه هم تو اون منطقه پیدا کنیم (که البته خانوم گفت سخته، ولی بیخود کرده، ما پیدا می کنیم ) که عالی میشه.

قرارداد هم این طوریه که ما با این خانوم قرارداد می بندیم، اما بعد بخش مهمی از پول رو یوگند امت ( Jugendamt) پرداخت می کنه. جالب تر اینکه قیمت تاگس موتر بستگی به حقوق شما داره. یعنی یه جدول داشت که اگر حقوقتون تا این قدر باشه، شما باید این قدر پرداخت کنین، اگر از این قدر بیشتر باشه، این قدر. جالب تر اینکه با این وجود، هنوزم ارزون تر از مهد درمیاد برای ما!! یعنی همین مهدی که الان پسرمون میره قیمتش گرون تر از تاگس موتر این شهر جدیده!!

خانومه راجع به برنامه هایی که برای بچه ها دارن هم صحبت کرد. اینکه دو روز در هفته یه نفر میاد و براشون شعر و آواز می خونه و موسیقی می زنه (فکر کنم گفت طرف معلم موسیقیه، من دقیق یادم نمونده البته. ولی خب بچه ها که کوچیک تر از اونن که بخوان واقعا موسیقی یاد بگیرن، واسه همین فقط در حد آواز خوندن و موسیقی زدن می مونه براشون.) اینکه گاهی میرن استخر؛ اینکه گاهی میرن ایستگاه قطار و بچه ها رفت و آمد قطارا رو نگاه می کنن و اینکه حتی گاهی می رن فرودگاه و بچه ها حرکت هواپیماها رو نگاه می کنن! خلاصه، هر چی که از برنامه هاشون به ذهنش می رسید برامون گفت دیگه. معلوم بود که واقعا خانوم باحوصله ایه. وگرنه خداییش کیه که چهار پنج تا بچه رو ورداره راه بیفته تو شهر که قطار ببینن و هواپیما؟ والا!

دو تا خوبی دیگه هم داشت: نه سیگار می کشید، نه حیوون خونگی داشت.

به قول خودش می گفت تو فرهنگ ما، ما حیوون تو خونه نگه نمیداریم. بچه هم که بودم حیوون داشتیم (مثلا سگ و گربه رو می گفت)، ولی تا تو حیاط. حیوون نباید توی خونه ی آدم بیاد.

خلاصه، قراردادا رو ازش گرفتیم و گفتیم ما پر می کنیم. اما خب تا آدرس ثبت شده نداشته باشیم تو این شهر جدید، نمی تونیم رسما قراردادو امضا کنیم.

حالا ببینیم چی میشه دیگه. اولش هم باز یه ماه زمان عادت کردن بچه است. امیدوارم پسرمون زود عادت کنه. به خانومه میگم چقدر طول می کشه به نظر خودتون؟ میگه خیلی بستگی به بچه داره. دفعه ی قبل چطور بود بچه تون؟ گفتم اون زمان چهار ماهش بود طفلکی . همه اش خواب بود. گفت خب پس باید ببینیم چطور پیش میره دیگه. معمولا دو هفته کافیه. حالا امیدوارم اون زمان عادت کردنش زیاد طولانی نباشه.

متاسفانه خانومه برای پسرمون خیلی عادی بود. از اونا نبود که تا دیدش دلش بخواد بره بغلش و سریع باهاش دوست بشه. درست مثل یه آدم عادی باهاش برخورد می کرد. از اونا هم نبود که بخواد ازشون بترسه یا فراری باشه. قشنگ حالت خنثی داشت براش!

حالا امیدوارم همه چی خوب پیش بره.

--

یکشنبه هم که همون طور که بهتون گفتم، قرار بود بریم پیش دوستامون. شنبه که رفتیم پیش تاگس موتریه توی یه شهر دیگه، مستقیم رفتیم خونه اش و مستقیم برگشتیم. اما خب کل روزمون رفت دیگه. بعد هم که اومدیم خیلی خسته بودیم و شب زود خوابیدیم. خیلی زود. شاید در حد 8.5 9! صبح از 5.5 بیدار بودیم :|

از اون طرف، ریحانه خانوم دو تا ظرف دست ما داشت که هی برامون توش چیزی ریخته بود و داده بود. اون روز هم که رفتیم سورتمه سواری، شال و فلاسک ریحانه خانوم اینا زیر کلاسکه ی پسر ما جا مونده بود و ما آورده بودیم خونه. زری خانوم هم یه نایلون خرت و پرت داده بود برای بچه های ریحانه خانوم (این قضیه ی زری خانوم و پارک کردن ماشینشونو بهتون گفتم؟ اگه نگفتم، بگین تا بگم!). این بود که یه عالمه چیز میز بود مال ریحانه خانوم اینا تو خونه ی ما که باید می دادیم بهشون.

منم هی گفتم چی درست کنم براشون که ظرفاشونو بدیم؟ که آخرش به این نتیجه رسیدم یه کمی کشک و بادمجون براشون درست کنم.  شنبه از راه که اومدیم، رفتیم خرید. قرار بود وقتی رفتیم خونه درست کنیم. ولی وقتی رسیدیم خونه انقدر خسته بودیم که هیچ کاری نکردیم. ولی من دیگه مصمم بودم که ظرفای ریحانه خانومو پس بدیم.

وقتی دیدم یکشنبه صبح زود بیدار شدیم، گفتم بذار پس الان کشک و بادمجونو درست کنم. همسر که 9.5 باید تازه بره ماشینو بگیره. غذا درست کردنو شروع کردم و پسرمون هم طبق معمول که تا ما بیدار می شیم، بیدار میشه، بیدار شد! ولی خب همکاریش خوب بود چون خوب خوابیده بود.

یه جوری شد که تا ساعت 8، کشک و بادمجون آماده شده بود. صبحونه آماده شده بود، چایی هم دم شده بود. 8.5 صبح هم صبحونه مونو خورده بودیم و همسر راه افتاد که بره ماشینو بگیره!

قبل از اینکه بریم شهر دوستامون، بردیم وسایلو دادیم دم در خونه ی ریحانه خانوم اینا و بعد راه افتادیم.

اینم بگم که ظرف های ریحانه خانوم -ماشاءالله- انقدر بزرگ بود که من هیچی از کشک و بادمجونو برای خودمون نگه نداشتم دیگه. همه رو ریختم تو ظرف ریحانه خانوم.

برای ظهر رفتیم پیش دوستامون. ناهار دعوت بودیم. اتفاقا دوستمون کشک و بادمجون درست کرده بود . جالب اینکه من اصلا ناراحت نبودم که صبح این همه زحمت کشیده بودم و هیچی برای خودمون نمی موند. کاملا مطمئن بودم دوستمون کشک و بادمجون درست می کنه :| از کجا انقدر مطمئن بودمو نمی دونم. اخه وقتی رفتیم بهش گفتم قضیه رو و بهش حتی گفتم که مطمئن بودم تو دورست می کنیم. گفتم از کجا مطمئن بودی؟ گفتم نمی دونم ولی خب یه بار درست کرده بودی که. یه کمی فکر کرد، گفت نه! من تا حالا به شما کشک و بادمجون ندادم! فقط یه بار حلیم بادمجون دادم . من کلا بر مبنای یه تصور اشتباه، خیالم راحت بود که میریم اونجا کشک و بادمجون می خوریم. ولی خب دیگه. مامانم همیشه میگه "آدمی زاده ی افکار خویش است؛ فردا آن خواهد شد که امروز می اندیشی." (لازم نیست بگم که جمله مال مامانم نبود که؟!! ولی نمی دونم مال کیه). خلاصه، تو مهمونی یه کشک و بادمجون اساسی خوردیم و بعد هم رفتیم سراغ ناهار. کلا مهمونی خوبی بود. دو سه تا خانواده ی دیگه هم بودن و خوش گذشت. البته یکی از دوستامون همچین با ما سرسنگین بود من احساس کردم ناراحت شده از دستمون. همون دوستمون که اون دفعه که رفتیم شهر قبلی بهشون گفتیم بیایم خونه ی شما و بعد خودش پیام داد که متاسفانه حالم خوب نیست و ان شاءالله یه بار دیگه. نمی دونم واسه چی ناراحت شده بود؟ ولی به هر حال، من اهمیتی ندادم و سعی کردم معمولی باشم. جالب اینکه بعد که داشتیم برمی گشتیم متوجه شدم همسر هم دقیقا همین حسو نسبت به دوستمون داشته. یعنی اونم حس کرده طرف سرسنگینه و اینا. ولی خب دیگه. هر کس یه جوریه. ما هم این جوری ایم . به نظرم هر کس باید کاری که به نظرش درسته رو انجام بده و کاری نداشته باشه که کی ناراحت میشه و کی خوشحال. کسی هم اگر از کسی ناراحت میشه، خوبه بیاد رک و رو راست تو چشم طرف نگاه کنه و بگه تو این کارو کردی، من ازت ناراحتم. نه اینکه بخواد با چشم و ابرو اومدن و سرسنگین شدن سعی کنه ناراحتیشو نشون بده.

در کل، مهمونی خوبی بود. دم غروب هم دیگه راه افتادیم به سمت خونه و برگشتیم. باز مثل روز قبلش خسته بودیم، سریع گرفتیم خوابیدیم .


برچسب‌ها: روزمره، مهد کودک
[ سه‌شنبه 10 بهمن 1396 ] [ 23:55 ] [ دختر معمولی ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

پروفایلمو هر از گاهی آپدیت می کنم. شمام هر از گاهی یه نگاه بهش بکنین. شاید چیزی تغییر کرده باشه :) -- وبلاگ قبلی من اینجاست: mamooli.persianblog.ir به خاطر خرابی های مکرر پرشین بلاگ تصمیم گرفتم کوچ کنم :) -- و اما من: من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی خیلی معمولی داریم. اولش دانشجویی اومدیم، الان یه زندگی همچین بگی نگی دانشجویی-کاری داریم! اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه!---- 22 اکتبر 2016 یکی از بهترین و قشنگ ترین اتفاقای زندگیمون رخ داد و پسرمون متولد شد. ---- 13 فوریه ی 2018 بالاخره تزمو سابمیت کردم.---- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ---- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید"، بپرسید. در غیر این صورت، من نمی تونم جوابگوتون باشم. با کمال شرمندگی البته.---- وبلاگ قبلی یه سری پست های روزمره اش رمزداره. اگه رمز می خواین بگین. ---- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 76856