یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ


دیروز که رفتم پسرمونو از مهد بردارم، خانومه آماده اش کرده بود؛ لباسشو پوشونده بود؛ گذاشته بودش تو کالسکه، دم در . این همون خانومی بود که صبح ها پسرمونو بهش تحویل میدم. اسمش ناتالیاست. معمولا عصرا یه نفر دیگه است تا 4.5. ناتالیا همیشه زودتر میره. دیروز ناتالیا بهم تحویل داد و موقع تحویل دادن بهم گفت که پسرتون امروز بازی می کرد، افتاد. پیشونیش قرمز شد. خیلی گریه کرد. می خواستیم زنگ بزنیم بهت که بیای ببریش، گفتم حالا بذار خودم ببینم می تونم کاریش بکنم. یه کمی سرد کردم پیشونیشو (حالا نمی دونم با یخ یا کیسه ی آب سردی چیزی داشتن) بهتر شد. بعد هم دیدیم دیگه خونی که نشده، پسرتون هم که حالش خوبه و بازی می کنه و می خنده، دیگه زنگ نزدیم بهت.

--

مدیر مهدش هم گفت به جای پسر شما یه نفرو پیدا کردم از یک آپریل. فقط خواستم فعلا بهتون اطلاع بدم به صورت غیررسمی. حالا من به مسئولاش می گم و اونا به شما خبر میدن رسما. این طوری دیگه لازم نیست ما هزینه ی اضافه ای پرداخت کنیم دیگه. اگر کسی پیدا نمیشد، ما باید پول مهد رو تا آخر جولای میدادیم.

--

اون روز همسر در یکی از کابینتا رو باز کرده بود، پسرمون هم گیر داده بود به نسکافه که بگیره دستش ظرفشو. همسر هم عصبانی شد گفت بیا، بیا اصلا از این بخور، ببینی این هیچی نیست، به درد تو نمی خوره. رفت قاشق آورد، قاشقو زد تو پودر نسکافه، داد به پسرمون. خورد . دوباره بهش داد، خورد! دوباره هم بهش داد، باز خورد!! کلا پسرمون تو کار تلخی جاته! اون وقت من امروز براش چایی شیرین درست کردم تو شیشه اش، گفتم سرفه می کنه یه کمی شاید بهتر باشه برای گلوش، نخورد .

--

هنوز سرفه های پسرمون خوب نشده. باید دوباره براش نوبت دکتر بگیریم .

--

امروز برگشتنی، با پسرمون رفتم خرید. قرار بود یه لباس بخریم برای دوشنبه اش دیگه. لباس که سایز پسرمون نبود. یعنی کلا لباس های مخصوص کارناوال، همه برای بزرگسالا بودن. برای بچه ها حالت شنل مانند داشت که ببندن دور گردنشون و شکل حیوونای مختلف بود. یه قورباغه ی سبز بود که خودم خوشم نیومد. یه قرمز و مشکی بود که شکل هیچ حیوونی نبود، شایدم قرار بود کفش دوزک باشه! نمیدونم. اونم انگاری خیلی دخترونه بود. یه پلنگ بود که خیلی پسرمون نپسندیدش، منم در نهایت یه فیل رو براش ورداشتم. اما الان پشیمون شده ام. آخه روش نوشته toröööö (فکر کنم صدای فیله به آلمانی ) که با صورتی نوشته. حالا به شک افتاده ام که این لباسه دخترونه است. شاید فردا بردیم پس دادیم، به جاش یه چیز دیگه گرفتیم.

--

قسمت کارناوال فروشگاه غلغله بود! چقدر آدم اومده بود لباس بخره. یعنی اینا اونایین که لباس کارناوال نخریده ان تا حالا؟ خب اگه خریدین که همون مال پارسالو بپوشین دیگه. یه بار تو ساله که همه اش .


برچسب‌ها: روزمره
[ جمعه 20 بهمن 1396 ] [ 22:41 ] [ دختر معمولی ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

پروفایلمو هر از گاهی آپدیت می کنم. شمام هر از گاهی یه نگاه بهش بکنین. شاید چیزی تغییر کرده باشه :) -- وبلاگ قبلی من اینجاست: mamooli.persianblog.ir به خاطر خرابی های مکرر پرشین بلاگ تصمیم گرفتم کوچ کنم :) -- و اما من: من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی خیلی معمولی داریم. اولش دانشجویی اومدیم، الان یه زندگی همچین بگی نگی دانشجویی-کاری داریم! اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه!---- 22 اکتبر 2016 یکی از بهترین و قشنگ ترین اتفاقای زندگیمون رخ داد و پسرمون متولد شد. ---- 13 فوریه ی 2018 بالاخره تزمو سابمیت کردم.---- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ---- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید"، بپرسید. در غیر این صورت، من نمی تونم جوابگوتون باشم. با کمال شرمندگی البته.---- وبلاگ قبلی یه سری پست های روزمره اش رمزداره. اگه رمز می خواین بگین. ---- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 82347