یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ


به حول قوه ی الهی بالاخره امروز تزمو سابمیت کردم . باشد که رستگار شویم .

--

سرفه های پسرمون خوب نشده هنوز. دوباره براش نوبت دکتر گرفتیم و دیروز عصر بردیمش. به دکترش گفتم همکارتون (که خانومشه البته) اون دفعه دارو داد، ولی خوب نشد. معاینه اش کرد. گفت برونشیت گرفته. یه چیزی داد که اسپریه، می زنی توی یه چیز لوله مانندی که اون ورش ماسک داره و بچه می زنه به بینیش (که البته بچه نمی زنه! باید به زور روی دماغش نگهش داری!)، بعد باید ده بار نفس بکشه توی هوایی که از داخل اون لوله ی باریک میاد. دکتر گفت روزی سه بار بزنین: صبح، ظهر، شب. ولی بهش گفتم مهد میره، گفت اشکال نداره، هر وقت آوردیش بزن.

ازمون پرسید سیگار می کشین؟ گفتیم نه. گفت مامان بزرگ و بابابزرگای بچه چی؟ گفتیم ما اصلا اینجا فک و فامیل نداریم. گفت خونه تون قدیمیه؟ گفتیم نه. تو هتل زندگی می کنیم، هتل فلان. خیلی تعجب کرد. میگه تو هتل فلان زندگی می کنین؟ اخه هتله هم از هتلای خوب شهره . چقدر اجاره میدین؟ کلا اینو بهتون بگم یه چیزی که فکر کنم تو آلمان اصلا تابو نیست، پرسیدن قیمت خونه ی طرفه! والا ما به هر کی رسیدیم تا حالا ازمون پرسیده اینجا رو چقدر اجاره میدین؟ . خلاصه، فکر کنم الان کل شهر میدونن ما تو هتل زندگی می کنیم دیگه یا بهتر بگم کل شهر میدونن که هتل فلان دو تا از خونه هاشو فروخته . آبروی این صاحب هتل رفته، فردا فکر کنم میاد میگه بابا ما این خونه رو می خریم دوباره ازتون، انقدر هی این ور اون ور نگین هتل خونه هاشو فروخته .

دکتر ازمون پرسید دمای خونه تون چنده؟ من گفتم 24 معمولا. همسر گفت نه، کمتره. گفتم خب پس 22 اینا. دیگه کمتر فکر نمی کنم باشه اصلا (وقتی اومدیم چک کردم، 23 بود). گفت اووه، خیلی زیاده. شبا چقدره؟ گفتیم نمی دونیم، ولی همیشه شوفاژ روی 3 3.5 روشنه. گفتم شاید نهایتا 20 بشه دمای خونه. اما مطمئنم 18 نمیشه (آخه اینجا نمی دونم چرا میگن دمای خونه تو شب باید 18 باشه). گفت 20 که خیلی زیاده. دمای شب باید 16 باشه! گفتم 16؟!! گفت آره! پنجره های خونه تونو باز کنین، بذارین هوای تازه بیاد. شبا هم تو هوای سرد بخوابین. در واقع اینا رو برای درمان پسرمون می گفت! گفتم خب پتو نگه نمی داره، واسه همین خونه رو گرم می کنیم. گفت اگه سردش بشه، نگه میداره. نگران بچه نباش. دما رو بذار رو همون 16.

حالا 16 که اگه بخوام دمای خونه بشه  که باید پنکه روشن کنم فکر کنم ولی خونه رو سرد نگه میدارم دیگه. از راه اومدم، چک کردم، دمای خونه 20 بود تقریبا. یعنی بدون شوفاژ دمای خونه 20. الانم پسرمونو خوابوندم، بدون شوفاژ. البته انصافا دیشب یه کمی بهتر پتو نگه میداشت.

--

صدای سرفه هاش که میاد دلم ریش ریش میشه . طفلکی پسرمون .

--

برای کارناوال مهد پسرمون دو تا لباس خریدیم، یکیشو پوشید، یکیشو امروز بردم پس بدم. آقاهه پس نگرفت. گفت این لباس کارناواله، الان کارناوالمونو جمع کردیم، من اجازه ندارم پس بگیرم. حالا همسر گفت خودم آخر هفته می برم پس میدم. باید یه جایی از این رسید خرید نوشته باشن که پس نمی گیریم، وگرنه اجازه ندارن پس نگیرن. من دیگه چک نکردم. با خودم گفتم خب حالا باشه واسه سال بعدش. حالا نمی دونم چیکار می کنیم در نهایت.

--

تو همون فروشگاه فوق یه دوری هم زدم تو قسمت ساعت هاش. یکیش خیلی چشممو گرفت. به خانومه گفتم می خوام اینو تست کنم. اومد بهم داد، تست کردم. خوشم اومد. یه کمی بزرگه، صفحه اش، احتمالا همسر دوست نداره، اما من خودم خیلی خوشم اومد.  اسم مدلش اینه: Calvin Klein Damen-Armbanduhr K7N23CB1. لینک ندادم چون بعدا ممکنه غیرفعال بشه. شیطونه می گفت اصلا همون جا بخرمش ولی گفتم حالا برم اینترنتو نگاه کنم، شاید ارزون ترش بود. خوب شد نخریدم. اونجا 220 یورو بود. اومدم با 194 یورو خریدمش .

دو قرنه قراره با همسر ساعت بخریم. قرار بود همسر تا دیشب بگرده و ساعتی که میخوادو انتخاب کنه که سفارش بدیم. همسر انتخاب نکرد، یعنی چیزی ندیده بود که خوشش بیاد. منم دیگه ساعت خودمو سفارش دادم.

یه عالمه لباس دیگه هم سفارش دادم که بیاد که از بین اونا دو تا رو مفتخر کنم که بعدا تن من بشن .

--

آخر هفته ما بازخونه ی ریحانه خانوم اینا بودیم . خورش کرفس گذاشته بود. سفره انداخت، به حالت سنتی نشستیم. تا الان همیشه سلف سرویس غذا رو می چید روی میز و همه میرفتم ور میداشتن. ولی بنده خدا الان دیگه خیلی با ما صمیمی شده، خیلی ما رو از خودش میدونه، دیگه میریم دور سفره شون می شینیم .

ما رو ناهار دعوت کرده بودن و ساعت هم نگفته بودن. ما هم گفتیم 12.5 1 بریم دیگه. وقتی رسیدیم خونه شون 12.5 بود. مثل اینکه یه خورده زود بوده . ریحانه خانوم می گفت به شوهرم میگم زنگ زدی ساعت گفتی بهشون؟ میگه نه. گفتم پس پا شو، الان ایرانی میان 12.5 1 اینجان. هی میگه خیلی خب، پا میشم. آخرش شما که در زدین پا شده . زود رفته بودیم مگه؟

تا 7 خونه شون بودیم .

--

چند وقت پیش رفته بودیم پسرمونو ببریم مهد. مهد باید 7.5 باز بشه. رفتیم، دیدیم یکی از کارمنداش اومده، ولی اونم کلید نداره، پشت دره. نشستیم تو ماشین تا مدیر مهد بیاد. تقریبا 7:37 اینا اومد. شیطونه می گفت برم بهش بگم خانوم لطفا از این به بعد یه کمی زودتر بیاین. منم برنامه های شخصی خودمو دارم .


برچسب‌ها: روزمره
[ سه‌شنبه 24 بهمن 1396 ] [ 23:23 ] [ دختر معمولی ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

پروفایلمو هر از گاهی آپدیت می کنم. شمام هر از گاهی یه نگاه بهش بکنین. شاید چیزی تغییر کرده باشه :) -- وبلاگ قبلی من اینجاست: mamooli.persianblog.ir به خاطر خرابی های مکرر پرشین بلاگ تصمیم گرفتم کوچ کنم :) -- و اما من: من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی خیلی معمولی داریم. اولش دانشجویی اومدیم، الان یه زندگی همچین بگی نگی دانشجویی-کاری داریم! اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه!---- 22 اکتبر 2016 یکی از بهترین و قشنگ ترین اتفاقای زندگیمون رخ داد و پسرمون متولد شد. ---- 13 فوریه ی 2018 بالاخره تزمو سابمیت کردم.---- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ---- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید"، بپرسید. در غیر این صورت، من نمی تونم جوابگوتون باشم. با کمال شرمندگی البته.---- وبلاگ قبلی یه سری پست های روزمره اش رمزداره. اگه رمز می خواین بگین. ---- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 76857